شهيد آبشناسان ضمن اينكه يك فرمانده بسيار مبتكر وخلاق بود، يك عارف پرهيزكار هم بود. آنچه كه از او ياد گرفتم اين بود كه فرزند زمان خودمان باشم. او يك انقلابي واقعي و در زمينه استراتژي، تاكتيك و تكنيك هم استاد نمونه بود. به مناسبت فرا رسیدن سی و دومین سالگرد شهادت شهید حسن آبشناسان نوید شاهد مروری بر زندگی این شهید گرامی از ولادت تا شهادت دارد که در ادامه می خوانید:
سرلشگر آبشناسان از ولادت تا شهادت


نوید شاهد: شهید سرلشگر حسن آبشناسان روز نهم اردیبهشت سال 1315 در محله امامزاده یحیی در جنوب تهران در یک خانواده مذهبی متولد شد. پدر و مادر او افراد متدین و معتقد به موازین شرع مقدس اسلام بودند. اعتقاد مادر به ائمه معصومین (ع) چنان زیاد بود که به میمنت سالگرد میلاد امام حسن مجتبی (ع) نام اولین فرزند خود را «حسن» نهاد.
مادر حسن درباره رفتار و اخلاق اسلامی فرزندش چنین گفته است: «پسرم خیلی خوب و مهربان و با خدا بود. به یاد دارم از بچگی علاقه شدید به اسلام و اجرای دستورات الهی داشت.. نماز می خواند و روزه می گرفت و به دیگران کمک می کرد. همیشه قرآن می خواند.. از بچگی پرچمدار اسلام بود.. هرکجا روضه خوانی بود.. سینه زنی بود اول حسن بود.. همیشه به او می گفتم مادرجان، پرچمداری خطرناک است.. ولی او می گفت: مادر خدا نگهدار من است«.


حسن آبشناسان در سال 1336 پس از اخذ دیپلم ریاضی، به دانشکده افسری راه یافت و در سال 1339 با دریافت مدرک لیسانس در علوم نظامی، با درجه ستوان دومی فارغ التحصیل شد و سپس دوره مقدماتی را در سال 1340 به پایان رساند. آبشناسان در اولین دوره رنجر که در مرکز پیاده شیراز تشکیل شد شرکت کرد و تا سال 1356 در دوره های عالی ستاد و فرماندهی و دوره های چتربازی و تکاوری را در داخل و خارج از کشور طی کرد. شهید حسن آبشناسان از لحظه پیوستن به ارتش تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی، دوره های تکمیلی مختلفی را پشت سر گذاشت که مهمترین آنها عبارتند از:
1-
دوره های مختلف تربیت بدنی، دریافت درجه استادی در چندین رشته ورزشی و ترویج ورزش باستانی و سایر ورزش ها در میان افسران ارتش.
2-
گذراندن دوره عالی زبان انگلیسی در سال 1349.
3-
شرکت در دوره عالی رزم پیاده در سال 1351.
4-
حضور در دوره آموزشی فرماندهی و ستاد (دافوس) در سال 1354.
5-
شرکت در دورن آموزش هوابرد و چتربازی در سال 1356.
6-
شرکت در مسابقات بین المللی گروه های تجسس و نجات ارتش های جهان در انگلیس و کسب مقام اول برای تیم ایران در سال 1356.
7-
شرکت در دوره تکمیلی تکاوری کوهستان در سال 1357.
8-
تدریس و آموزش در دوره های تکاوری و رنجر در مرکز پیاده شیراز.
حسن آبشناسان در سال 1335 تصمیم گرفت در دانشگاه افسری ثبت نام کند، اما به ضامن معتبر نیاز داشت. مادر حسن گفت به سراغ عمویم سرهنگ زنده نام می روم. چرا که او برای خاندان آبشناسان احترام زیادی قائل است. هر چند هیچ وقت به زبان نمی آورد، اما حسن را خیلی دوست داشت. خوشش می آمد که حسن روح مذهبی داشت. شاید به خاطر این که پدرش سال ها در حوزه علمیه تحصیل کرده بود، اما ملبس به لباس روحانیت نبود. سرهنگ زنده نام، حسن را نصیحت کرد و گفت حرفی ندارد ضامن شود، اما اگر به ارتش پیوست باید خودش را فراموش نکند و آدم ها و محیط اطراف او را تحت تأثیر قرار ندهد. حسن هم متقابلاً سرهنگ را دوست داشت. در آن موقع دلش می خواست مثل او قوی و با اراده باشد.
سرهنگ زنده نام به چهره استخوانی و پوست گندمگون حسن خیره شد. چشمانش درشت استخوانی و قوی به نظر می رسید. سرهنگ ناخودآگاه پرسید: قدت چه قدر است؟
حسن برای چند لحظه از افکار عمیق خود بیرون آمد و سریع جواب داد: حدود 190 سانتی متر.
سرهنگ سر تکان داد. فکر کرد حسن شرایط ظاهری لازم را برای چریک کامل شدن در اختیار دارد. می ماند انگیزه روحی و شجاعت تا شرایط مطلوب و ایده آل جسمی را یاری کند. سرهنگ غرق افکار خود بود که صدای حسن او را به خود آورد.
شجاعت.....! در وجودم شجاعتی احساس می کنم که دوست دارم آن را برای یک هدف بزرگ هزینه کنم. ارتش وظیفه دفاع از میهن و مردم را برعهده دارد. این بهترین هدفی است که برای تحقق آن می توانم از این شجاعتی که در وجودم هست بهره ببرم.
روی پیشانی حسن عرق نشسته بود. چند لحظه مکث کرد و افزود: شما را به خدا این صحبت ها را دلیل بر خودخواهی من تعبیر نکنید. این صفت را در خودم شناخته ام. هرگز بحث تعریف کردن یا به رخ کشیدن نیست.
نقل شد که در زمان رژیم طاغوت (سال 1350) به حسن آبشناسان پیشنهاد شد، در ازای دریافت دستمزد ماهانه مبلغ 100 هزار تومان در جنگ «ظفار» در سلطان نشین عمان شرکت کند، اما او این پیشنهاد را به شدت رد نمود و گفت: «این عمل ظلم به یک ملت مسلمان است و رضای خدا در این کار نیست. هر نفسی که می کشیم، باید برای رضای خدا باشد». پذیرش این پیشنهاد می توانست تأثیر زیادی در بهبود وضعیت اقتصادی خانواده آبشناسان داشته باشد.

سرلشگر آبشناسان از ولادت تا شهادت

خلع سلاح عشایر استان فارس

حسن آبشناسان پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه افسری تهران: به منظور تکمیل دوره های عملی تکاوری و چریکی به مرکز پیاده شیراز اعزام شد. در آن مدت گاهی در گوشه و کنار استان فارس میان نیروهای ژاندارمری و برخی از عشایر درگیری بروز می کرد. در سال 1342 به سروان حسن آبشناسان با توجه به شجاعتی که در او دیده بودند مأموریت دادند تا یکی از عشایر منطقه را خلع سلاح کند.
افراد مسلح عشیره مزبور در منطقه ای از بیابان های فارس با شلیک گلوله با گروه سروان آبشناسان رو در رو شدند. چند اسب افسار گسیخته هم بر اثر صدای گلوله از صحنه گریختند. آنگاه جوان سوارکاری با کلاه نمدی سنتی به آبشناسان نزدیک شد، و به او پیشنهاد داد تا فرمانده گروه با رئیس عشیره کشتی بگیرد و دست و پنجه نرم کند. جوان عشایری به آبشناسان چنین گفت: «اگر ما باختیم همه تفنگ ها را تحویل شما می دهیم. اگر شما باختید سروان آبشناسان باید از منطقه عقب نشینی کند، و این اطراف پیدایش نشود. این پیشنهاد بهتر از کشت و کشتار است. اگر قبول دارید بسم الله».
سروان آبشناسان و رئیس عشیره مزبور که مردی تنومند و قدبلند و خوش هیبت بود در میان انبوه جمعیت پنجه در پنجه هم انداختند. رئیس عشیره که همه فن حریف بود، در اولین رفت و برگشت قدرتمندانه مچ آبشناسان را پیچاند، و پای چپ او را با دو دست گرفت و به حالت درخت کن سروان را روی هوا بلند کرد. هر کس زودتر زمین می خورد بازنده بود. افسران و درجه داران از فرط شگفتی دهان شان باز مانده بود و با بهت و حیرت به سروان آبشناسان خیره شده بودند. رئیس عشیره کوشید آبشناسان را به طرف زمین پرت کند. ولی سروان موقع آمدن به کف زمین پای خود را بین دو پای رئیس عشیره قرار داد، و بدنش را به سمت چپ چرخاند و خود را به بازو و تنه رئیس عشیره چسباند. بعد فن لنگ از تو اجرا کرد و روی زمین ساق پای او را گرفت و با دست راست گردن او را به سمت پاهایش فشار داد. رئیس عشیره چرخید و به حالت کله معلق روی زمین ولو شد، و آنگاه سروان آبشناسان خود را روی او انداخت.
افراد عشایر اسب سوار ناگهان و بی اراده تفنگ ها را بالا برده و فریاد کشیدند: «های... های... های...». سروان سر چرخاند به عقب و به آنها نگاه کرد و بعد از روی تنه رئیس شان بلند شد. رئیس عشیره برخاست و به آبشناسان دست داد. سپس رئیس عشیره از اتباع خود خواست همه تفنگ ها را به سروان تحویل دهند.
در سال 1355 شهید آبشناسان با درجه سرهنگ دومی رئیس کمیته رنجر و استاد تکاوری مرکز پیاده شیراز شد. برخلاف عرف آن روز ارتش، آبشناسان کلاس های درس خود را با نام و ذکر بسم الله الرحمن الرحیم آغاز می کرد. افرادی که در آن مرحله شاگرد او بودند، در دوران هشت ساله دفاع مقدس نیز همرزم و دستیار او شدند. عزیزانی که پای صحبت آنها نشستیم نقل کرده اند که حسن آبشناسان اهل مطالعه و تحقیق بود. اغلب اوقات فراغت خود را بعد از عبادت به مطالعه کتاب های سیاسی، مذهبی به ویژه نهج البلاغه و تفاسیر قرآن کریم اختصاص می داد. نهج البلاغه را با دقت می خواند و نکاتی را در دفتر مخصوص خود یادداشت می کرد. شب ها پیش از خواب چند ساعت از وقت او به مطالعه تفاسیر و تلاوت قرآن و یادداشت برداری می گذشت. روی میز کار و نیز روی دیوار اتاق او در خانه و در محل کار گزیده سخنان ائمه اطهار (ع) و آیات قرآن و اشعار آویخته شده بود. آبشناسان به این مصراع شعر علاقه خاص داشت:

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم ***موجیم که آسودگی ما عدم ماست

هر مکانی را که به عنوان محل کار و استقرار، چه در منطقه عملیاتی چه در پادگان ها و قرارگاه ها و چه در خانه مسکونی انتخاب می کرد، شعر مزبور را با دست خط خود می نوشت و به دیوار می آویخت. گیتی زنده نام همسر شهید آبشناسان نقل کرده که همسرش برنامه زندگی فرزندان خود را هم به صورت دستورالعمل روی دیوار اتاق نصب کرده بود. به طور مثال برای فرزندانش امین و افشین این دستور را نوشته و به تخت خواب آنها نصب کرده بود: کم بخور، کم بخواب، کم بگو....
هرگاه میهمانی به دیدار سرهنگ آبشناسان به خانه مسکونی او می رفت با این شعر دست نوشته روی کاغذ رو به رو می شد:

گر بر سر نفس خود امیری مردی *** گر دست فتاده ای بگیری مردی

با وجودی که شهید آبشناسان از امکانات رفاهی فراوان برخوردار بود، ولی در قرارگاه ها و پادگان ها شبها برای خواب پتویی را روی زمین پهن می کرد و روی آن دراز می کشید و پتویی را هم روی خود می انداخت. بیشتر اوقات خود را بدون تکلف و در کمال سادگی می گذراند. نه لباس فرم فرماندهی نیروی مخصوص به تن می کرد و نه درجه نظامی روی دوش قرار می داد. برای ارضای حس کنجکاوی دیگران می گفت: «زمانی این لباس را خواهم پوشید که تک تک افراد این لشکر تکاور واقعی باشند. تا زمانی که یک نیروی ناتوان و نالایق در این لشکر وجود نداشته باشد من خود را فرمانده لشکر نیروی مخصوص نمی دانم».
با آغاز حمله تجاوزکارانه ارتش بعثی عراق به میهن اسلامی در سی ام شهریور سال 1359 شهید حسن آبشناسان با اصرار زیاد تقاضای حضور در جبهه های دفاع مقدس را نمود، و در نخستین روزهای جنگ خود را به قرارگاه مقدم جنوب معرفی کرد، و دوش به دوش بسیجیان دلاور و جان بر کف به مقابله با دشمن بعثی پرداخت. به برادران بسیجی و سپاه و ارتشیان هم رزم خود آموزش داد که در کردستان قبل از جنگ تحمیلی و در تمام مناطق عملیاتی بعد از جنگ بسیاری از شاگردان با اخلاص ایشان با ایثارگری های بسیار زیاد خود افتخار آفریده و به دشمن کافر بعثی فهماندند که در این کشور جای تاخت و تاز او نیست. آبشناسان در محورهای مختلف خوزستان، عشایر منطقه دشت عباس و چگری را مسلح کرد و به جوانان آنها آموزش های لازم نظامی داد. او همراه سایر نیروهای مردمی به ویژه بسیجیان به جنگ نامنظم در دشت عباس دامن زد.
در اولین روزهای حضور در میدان های نبرد حق علیه باطل، همراه بسیجیان عشایر که به آنان آموزش نظامی داده بود، با تیم های 10 نفره به واحدهای ارتش متجاوز حمله کرد و ضمن کشتن 10 نظامی عراقی، و انهدام تعدادی از تجهیزات آنها هفت نفر از نیروهای متجاوز را به اسارت در آورد، که اولین گروه از اسرای عراقی جنگ تحمیلی به شمار می آیند.
روزی آبشناسان همراه یک رزمنده بسیجی به نام حسن خرمی که با او رابطه صمیمانه داشت برای شناسایی منطقه عملیات به نزدیکی عراقی ها رفت. تا جایی که توانستند منطقه را به خوبی شناسایی کنند. اما عراقی ها موتور سیکلت آن دو را به رگبار بستند، و آن دو ناگزیر به سرعت منطقه را ترک کردند. شهید آبشناسان پس از بازگشت بی حال روی زمین افتاد. وقتی بچه ها بدن او را بررسی کردند دیدند که آبشناسان از ناحیه کمر مورد اصابت گلوله قرار گرفته است. ولی از لحظه ای که تیر خورد تا موقعی که به قرارگاه بازگشت تیر خوردگی خود را فاش نکرد. بسیار مرد شجاع بود. در فرهنگ این شیر مرد دلاور ترس معنا نداشت. شهید حسن آبشناسان به خاطر شجاعت ها و رشادت های وصف ناپذیر به ترفیع درجه و دریافت یک قبضه مسلسل کلاشینکف شد که او از عراقی ها به غنیمت گرفته بود. ناگفته نماند که او اولین رزمنده مقاومت مردمی بود که برای تاخت و تاز بر اشغالگران متجاوز در جبهه های نبرد از موتورسیکلت تیزرو استفاده کرد، و این ابتکار را برای مقاصد نظامی رواج داد. این فرمانده دلاور همچون سایر فرماندهان متعهد در سال 1360 مورد خشم و بی مهری بنی صدر رئیس جمهوری وقت قرار گرفت، تا اینکه پس از فرار بنی صدر از ایران در سال 1362 به فرماندهی قرارگاه حمزه سید الشهدا (ع) در غرب کشور برگزیده شد. آنگاه با همکاری شهید محمد بروجردی و شهید ناصر کاظمی و شهید کاوه به سازماندهی نیروهای مشترک ارتش و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همت گماشت، و در کنار سایر دلاور مردان ارتش و سپاه با تلاش شبانه روزی از هرگونه تردد و فعالیت نیروهای ضد انقلاب در کردستان جلوگیری به عمل آورد.
با تلاش خستگی ناپذیر شهید حسن آبشناسان و شهدای یاد شده و جمعی دیگر از رزمندگان سلحشور اسلام، محور سردشت- پیرانشهر در سال 1362 از لوث وجود عناصر ضد انقلاب پاکسازی و بازگشایی شد. امام خمینی (ره) در پی این پیروزی درخشان پیام تبریک و تشویقی برای فرماندهی قرارگاه حمزه سید الشهدا (ع) و سایر رزمندگان این قرارگاه ارسال نمودند. حسن آبشناسان در سال 1363 از فرماندهی قرارگاه حمزه سید الشهدا (ع) به دانشکده فرماندهی و ستاد ارتش منتقل شد، و به آموزش نیروهای تکاور پرداخت.
با وجودی که سرلشکر آبشناسان از بیماری شدید دستگاه گوارشی رنج می برد، اما با این حال جانش مملو از عشق به میهن اسلامی و ایثار در راه آرمان های انقلاب بود. او هرگز نمی توانست دوری از جبهه های نبرد را تحمل کند. در آن هنگام بنا به تقاضای سردار محسن رضائی فرمانده وقت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، مسئولیت آموزش تکاوری را برای نیروهای سپاه را برای یک دوره سه ماهه پذیرفت. آبشناسان در پایان این مأموریت از سرلشکر شهید صیاد شیرازی فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش تقاضای استعفا کرد، تا بتواند پس از خروج از ارتش در کسوت یک بسیجی همواره در جبهه های نبرد حضور داشته باشد. اما به این تقاضا ترتیب اثر داده نشد.
سرانجام شهید حسن آبشناسان در تیرماه سال 1364 به فرماندهی لشکر 23 نیروهای مخصوص تکاور (لشکر نوهد) منصوب شد و توانست در مدت کوتاه فرماندهی، تحولات چشمگیری در این لشکر به وجود آورد. در نهایت روح بزرگ و الهی حسن آبشناسان در عملیات قادر از قفس تن بال گشود و شرف شهادت را بر افتخارات بیشمار خود افزود. چرا که مرگ در بستر شایسته او نبود.

سرلشگر آبشناسان از ولادت تا شهادت

به سفر کربلا می روم

همسر شهید آبشناسان نقل کرده که حسن در دوران دفاع مقدس عاشق شهادت بود. اطمینان داشت که مسافر جاده نور است. یک سال قبل از شهادت در عالم خواب دیده بود، بین زمین و آسمان در حال پرواز است که ناگهان متوجه می شود مانعی در مسیر او قرار دارد. این مانع با زمزمه ذکر «یا علی» از بین رفته و او در پرواز اوج گرفته بود. درست یک سال بعد حسن آسمانی شد. حسن در آخرین مرخصی سه روزه کسالت داشت، اما پس از استراحت کوتاهی خود را برای اعزام آماده کرد. نمی توانستم طاقت بیاورم و با نگرانی پرسیدم: شما تازه آمده اید و کاش بیشتر می ماندید. او با نگاهی لبریز از محبت و مهربانی پاسخ داد: باید بروم و برای سفر کربلا آماده شوم. او برای همیشه رفت.
بعد از شهادت، هم رزمان حسن تعریف می کردند که حاجی آن روزها مثل همیشه نبود. نمازهای او سرشار از عرفان و معنویت شده بود. در آستانه اجرای عملیات قادر به عنوان فرمانده لشکر به همراه چند نفر از پیش مرگان مسلمان کرد عراقی به عملیات شناسایی رفت و تا فاصله چند متری خطوط عراقی ها پیش رفت، و مواضع شان را شناسایی کرد. کاری که با هیچ کدام از قوانین ارتش های جهان سازگاری نداشت. چند روز نگذشته بود که خبر شهادت حسن آبشناسان فرمانده لشکر 23 تکاور با شادی بسیار از رادیو عراق پخش شد.
سرهنگ امیر سنجری یکی از هم رزمان شهید آبشناسان نقل کرده که این فرمانده لشکر در حین عملیات قادر بیخ گوش دشمن، و زیر آتش دشمن سنگر گرفته بود و از نزدیک بر میدان نبرد اشراف داشت. ناگهان دیدم که سرهنگ، دولا دولا خود را وارد دیدگاه کرد. ترسیدم و به او گفتم: جناب سرهنگ شما اینجا چکار می کنید؟ عراقی ها روی وجب به وجب اینجا دید مستقیم دارند. سرهنگ آبشناسان که با دوربین محور را دید می زد لبخندی زد و گفت دو سه روزی که اینجا نبودم عراقی ها حسابی پر رو شده اند. پس از شهادت حسن آبشناسان به دیدار خانواده او رفتم. همسرش چیزی گفت که هر وقت یادم می آید اشکم سرازیر می شود. او گفت: بار آخر که حسن دو سه روزی به خانه آمد، تب شدید داشت. استراحت مختصری کرد و بار و بندیلش را بست و راهی جبهه شد. به او گفتم آخه تازه آمده ای آبشناسان کجا می روی؟ با خونسردی به من گفت: «به سفر کربلا می روم».
شهید حسن آبشناسان از ویژگی های فراوانی برخوردار بود. همین ویژگی های او بود که به شخصیت کم نظیر او برجستگی خاصی بخشیده بود. و سجایای اخلاقی و ابعاد شخصیت آبشناسان، زبان زد اغلب دوستان و همکاران او در قرارگاه حمزه سید الشهدا (ع) شده بود. چرا که او در سخت ترین شرایط کردستان و جبهه های جنوب کشور، انسانی سخت کوش و زحمت کش بود. همیشه از امدادهای الهی کمک می طلبید. حق گو و حق طلب بود. حالت حق جویی در رفتار او برجستگی خاص داشت، و هنگام طراحی عملیات به روشنی بروز می کرد. یکی از خصوصیات برجسته و متعالی آبشناسان مردم داری و عشق به مردم بود. همیشه به فکر مردم محروم کردستان بود. سعی می کرد عملیات ها را طوری تنظیم و برنامه ریزی کند، تا کمترین آسیبی به مردم منطقه وارد نشود.

اخلاق پسندیده

سرلشکر آبشناسان از اخلاق پسندیده برخوردار بود، و با بچه ها در جبهه خودمانی رفتار می کرد. این رفتار باعث شده بود بچه ها هم او را دوست داشته باشند. روزی یکی از افسران آمد و به حسن گفت: ما رفتیم خطوط مقدم و با بلندگو به عراقی ها پیام دادیم.
آبشناسان پرسید خب به عراقی ها چی گفتید؟
افسر مزبور گفت: به عراقی ها گفتیم که دو ساعت فرصت دارید تا تسلیم شوید. اگر نشوید پس چه وقت می خواهید تسلیم شوید؟
حسن خندید و گفت: شماها فقط شوخی کنیدها! سرلشکر سنجری فرمانده وقت قرارگاه حمزه سید الشهدا (ع) و هم رزم شهید حسن آبشناسان در گوشه ای از خاطرات خود هنگام حضور در کردستان چنین اشاره کرده است: «ساعت 30 /23 نیمه شب سرزده جهت شرکت در جلسه ای همراه سرهنگ جوادیان به قرارگاه حمزه رفتیم و در آنجا با شهید آبشناسان رو به رو شدیم. او را با دست و پای شکسته و سر باند پیچی شده یافتیم که نشسته بود و کار انجام می داد. این فداکاری کم نظیر حسن ما را به شگفتی واداشت. این نشان می دهد که او به قدری پرانگیزه و پرانرژی بود که مریض شدن و زخم برداشتن در قاموس تفکرات او مفهوم نداشت. آن قدر عاشق کار و خدمت بود که سر از پا نمی شناخت».
امیر سنجری می افزاید: «شهید حسن آبشناسان شفیته اخلاق و منش شهید محمد بروجردی بود. هر دو نسبت به یکدیگر ارادت خاصی داشتند. این دو شهید از شهدای شاخص دوران دفاع مقدس بودند. شهید آبشناسان ضمن اینکه یک فرمانده بسیار مبتکر و خلاق بود، یک عارف پرهیزکار هم بود. آنچه که از او یاد گرفتیم این بود که فرزند زمان خودمان باشیم. او یک انقلابی واقعی و در زمینه استراتژی، تاکتیک و تکنیک هم استاد نمونه بود. از برجستگان نیروی زمینی بود که بر اساس شرایط زمان، نیاز دوران دفاع مقدس را در دستور کار خود قرار می داد. در عملیات آزادسازی شهرها، مانند عملیات پیرانشهر طراح و مدبر و همیشه در صحنه حضور داشت«.


سرلشگر آبشناسان از ولادت تا شهادت

فرماندهی توانمند بود

سروان محمد باقر سیفی پور یکی از افسران قرارگاه جنگ های نامنظم برون مرزی، شیوه مدیریت رزمی شهید حسن آبشناسان را این گونه شرح داده است: «در سال 1364 در منطقه لولان در داخل خاک عراق از ناحیه چشم مجروح شدم و پس از گذشت 20 روز استراحت مجدداً به منطقه برگشتم و از سوی قرارگاه جنگ های نامنظم آمبولانس تحویل گرفتم. شهید آبشناسان با من برخورد کرد و گفت: چرا شما آمبولانس تحویل گرفته اید؟ به او گفتم که به علت ناراحتی چشم به خط اعزام نشده ام. ولی او از من خواست آمبولانس را تحویل سربازها بدهم و خود را به یگان عملیاتی معرفی کنم، و بنده فوری این دستور را اجرا کردم. منظور بنده این است که شهید آبشناسان چوب را می تراشید و آدم به وجود می آورد. نفرات ورزیده و توانمند را به خط مقدم اعزام می کرد».
سرهنگ مجید صارمی در خاطرات خود نوشته است: «من سالهای طولانی، و از زمانی که حسن آبشناسان فرماندهی جنگ های نامنظم و یگان رنجر مرکز پیاده شیراز را برعهده داشت، افتخار خدمت در محضر او را داشتم. در سال 1364 به من مأموریت داده شد که گردان قدس را تحویل داده و به لشکر 23 نوهد منتقل شوم. بی درنگ به منطقه لولان اعزام شدم و خود را به شهید آبشناسان معرفی کردم. نظر به اینکه از قبل همدیگر را می شناختیم، با من بسیار مؤدبانه و با مهربانی برخورد کرد و با همدیگر عازم گردان 172 شدیم. آبشناسان مرا به جای سروان ابراهیم مدنی که به شدت مجروح شده بود معرفی کرد. ساعتی بعد از مناطق تحت نفوذ گردان بازدید کردیم. نزدیک ظهر از او خواستم که با هم ناهار صرف کنیم. ولی او گفت اول نماز بخوانیم بعد ناهار صرف کنیم. بلافاصله به امامت آبشناسان در جلوی گردان دوم نماز جماعت برپا شد و آن روز نمازی عاشقانه خواندیم. پس از اقامه نماز حسن گفت بهتر است ناهار را در کنار سربازان بخوریم تا آنها روحیه بگیرند، و ما نیز چنین کردیم».
چند شب بعد قرار شد عملیاتی در ارتفاعات سرسول داشته باشیم. من رزمندگان گردان را جمع کرده و در میان صحبت های خود شعری به این مضمون خواندم:

تا خصم فرومایه به خاک وطن ماست *** شمشیر برافروخته هر موی تن ماست
ما را بود از مکتب دین درس شهادت ***پیراهن خونین به تن ما کفن ماست

در آن لحظه گویا شهید آبشناسان پشت سر گردان حضور داشت و به طرف من آمد و ضمن تقدیر از سرودن این بیت شعر از من خواست به محضر او بروم. شبانگاه که خدمت او رسیدم متوجه چشمان اشکبار او شدم. وقتی جلوتر رفتم دریافتم که با خدا راز و نیاز می کند و این گریه به خاطر ارتباط او با خداست. آبشناسان با دیدن من خودش را مرتب کرد و من پس از ادای احترام نظامی آن شعر را تقدیم نمودم. او آن بیت شعر را زیر لب زمزمه کرد و گفت که این شعر را روی کاغذ نوشته و در دفتر کارش آویزان خواهد کرد. سپس از من خواست که آن شعر را در ساعات حمله بسرایم و من هم اطاعت امر کردم. هنگام آغاز حمله همراه آبشناسان برای سرکشی به خط مقدم رفتیم.
برابر قوانین و مقررات نظامی، جایگاه فرمانده لشکر باید چند کیلومتر دورتر از خط مقدم باشد. اما آبشناسان هرگز به این مقررات توجه نمی کردند و همیشه در خط مقدم حضور داشت. و با این شیوه صداقت و رشادت خود را به نمایش می گذاشت. چون یگان ما، یگان خط شکن بود، من به پیروی از شهید آبشناسان و با توجه به درس هایی که از شجاعت و رشادت آن بزرگوار آموخته بودم، پیشاپیش یگان حرکت کردم و خدا را سپاس می گویم که عملیات به خوبی و با پیروزی انجام شد. لقب شهید آبشناسان «شیر صحرا» بود. دوست و دشمن او را با این لقب می شناختند. چند روز بعد در جلوی گروهان سوم از گردان 172 به من اطلاع دادند که حسن به شهادت رسیده است. من با شنیدن خبر شهادت او داغدار شدم.

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

افشین، فرزند شهید آبشناسان در خاطرات خود چنین نقل کرده است: «پدرم یکی از فرماندهان شجاع ارتش در دشت های جنوب و جنگهای نامنظم بود. طوری که برخی از مردم جنوب نقل کرده اند که در نخستین روزهای آغاز جنگ هر وقت آبشناسان در منطقه عملیاتی حضور داشت، عراقی ها متعرض ما نمی شدند. ولی هر وقت ایشان از منطقه خارج می شد، حرکات نیروهای متجاوز عراقی از سر گرفته می شد. به همین دلیل برخی از شیوخ و اهالی منطقه دشت عباس به ایشان لقب «شیر صحرا» داده بودند. و این لقب جاودانه روی ایشان باقیمانده است. برای یک افسر عملیاتی که دوره های ویژه نظامی دیده و بخواهد در خطوط اول تماس حرکت، شناسایی، نظارت کند و دستور دهد و عملیات را از جلو هدایت کند برای آنهایی که نیروهای کلاسیک هستند و جنگ منظم دیده اند، باور کردنی به نظر نمی آمد».
افشین اضافه می کند: «لازم است بگویم که چه قدر روحیه محبت، همدلی و الفت خدایی بین دو شهید آبشناسان و بروجردی وجود داشت. همچنین پدرم علاقه و محبت وافری به خانواده داشت. جالب اینجاست وقتی بعد از شهادت پدر به منطقه اشنویه رفتیم برخی از افراد می گفتند: ما فکر می کردیم که شهید آبشناسان خانواده ندارند که اینگونه در جبهه خدمت می کنند. جمله معروف پدرم که همیشه بر زبان می آورد:

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم ***موجیم که آسودگی ما عدم ماست

همیشگی و جاودانه شده است. پدرم در یکی از عملیات های چریکی در محور دشت عباس همراه تیمی از نیروهای تحت امر خود حدود 40 کیلومتر با موتورسیکلت به عمق محل استقرار نیروهای عراقی پیشروی کرد. او با کمین گذاری در مسیر تردد نیروهای عراقی سه دستگاه خودروی را منهدم کرد و 15 تن از آنان را به اسارت گرفت. شهید در مسیر بازگشت با نقشه راه را کنترل می کرد. وقتی سالم به قرارگاه بازگشت و گزارش کار ارائه داد، فرماندهان شگفت زده شدند. چرا که این کار با هیچ اصول نظامی سازگار نبود. ولی سرهنگ آبشناسان با فکر و ابتکار خود این عملیات را بدون دادن تلفات انجام داده بود.
در قرارگاه یکی از افسران جلو آمد و با حالتی تعجب آمیز پرسید: «جناب سرهنگ من توجیه نمی شوم که از دشمن اسیر و تلفات بگیرید و سالم به موقعیت خود باز گردید؟»
سرهنگ لبخندی زد و گفت: «این روش کار من است، من افسر نیروی مخصوص هستم، انجام عملیات نفوذی و ضربه زدن به دشمن در خاک دشمن با کمترین نفرات و تلفات بخشی از وظایف اصلی من است. من کاری بیش از وظیفه خود انجام نداده ام».
با وجودی که او آدمی آرام و کم حرف و همواره در حال مطالعه و اندیشیدن بود. ولی در عین حال با زیرکی خاصی دشمن را غافلگیر می کرد. از نظر بدنی هم بسیار ورزیده و توانمند بود. چرا که دوره های عالی تکاوری را پیش از انقلاب با موفقیت کامل پشت سر نهاده بود. او از شجاعت و تهور وصف ناپذیری برخوردار بود. هرجا آتش و خطر وجود داشت، بی درنگ خود را به خط اول می رساند. همچنانکه از همه گونه امکانات نظامی و تدارکاتی برخوردار بود. ولی به هیچ وجه زیر بار جنگ کلاسیک نمی رفت.


شهید آبشناسان در واکنش به اعتراض برخی از افسران ارشد که با پیشروی او به عمق مواضع دشمن برای اجرای عملیات متهورانه مخالفت می کردند، گفت: «مگر حضرت ابراهیم (ع) آگاهانه پا در میان آتش نگذاشت؟ مگر من از او بزرگتر و بهترم؟» افسران مزبور به حسن آبشناسان گفته بودند که این کار شما آگاهانه به درون آتش رفتن است. شما فرمانده هستید، اگر کشته یا اسیر شوید به حیثیت ارتش لطمه می خورد. نیازی نیست جان خود را به خطر بیندازید. آبشناسان پس از اینکه فرماندهی یگان ارتش در قرارگاه حمزه سید الشهدا (ع) را برعهده گرفت و با شهید بروجردی آشنا شد، روابط و همکاری صمیمانه بین آن دو شهید برقرار گشت. در عملیات گوناگون اسلحه به دست می گرفت و از ارتفاعات صعب العبور بالا می رفت و بر دشمن آتش می گشود. تلاش شهید بروجردی هم برای ممانعت از حضور مستقیم او در عملیات کارگر نبود. در عملیات پیرانشهر، سردشت یا بانه درست مثل یک نیروی پیاده تک تیرانداز در میدان حاضر می شد و بر عملیات نظارت می کرد.


در جنگ های کلاسیک معمولاً افسران و درجه داران، به خصوص افسران نیروی مخصوص پشت نیروهای پیاده نظام حرکت می کنند. ولی شهید آبشناسان بر لزوم استقرار افسران و درجه داران در خطوط مقدم اصرار می ورزید. چرا که عقیده داشت: «تا زمانی که افسر مسئول شخصاً در میدان نبرد حضور نداشته باشد، چگونه می توان از سرباز انتظار داشت در زیر آتش و گلوله مقاومت کند و خوب بجنگد». بارها دیده شده که شهید آبشناسان مانع حضور نیروهای بسیجی در برخی از عملیات نظامی در کردستان می شد، و می کوشید از نیروهای با تجربه ارتش استفاده کند. وقتی دلیل این مخالفت را از او جویا می شدند، می گفت: «تا زمانی که نیروی ارتشی توان جنگیدن دارد نباید از دماغ نیروی داوطلب قطره ای خون جاری شود. وظیفه ما نظامیان است که در درجه اول وارد عمل شویم. ما پول خون مان را از دولت و مردم می گیریم. لذا اگر به وظیفه مان به نحو مطلوب عمل نکنیم زندگی بر ما حرام است».

سرلشگر آبشناسان از ولادت تا شهادت

عشق آبشناسان به اهل بیت (ع(

از لحظه ای که حسن آبشناسان به فرماندهی لشکر نوهد منصوب شد، افسران ارشد لشکر را احضار کرد و از آنان خواست که همه باید برای جنگ عازم جبهه شوند. او گفت: «این لشکر در دوران جنگ احتیاجی به افسران و فرماندهان قرارگاهی ندارد. جوان های مردم در جبهه تکه تکه می شوند و شما که زبده ترین افسران و کماندوهای ارتش هستید اینجا نشسته اید. یا به خط مقدم می روید، یا برخورد دیگری با شما می کنم». آنگاه چند افسر ارشد را به دلیل مخالفت با این دستور بازداشت کرد. افسران بازداشت شده تا زمان شهادت سرهنگ آبشناسان از خدمت نظام معلق بودند.
هرگز امکان نداشت سرهنگ آبشناسان را در ستاد لشکر پیدا کرد! همیشه در حال شناسایی یا در عملیات چریکی، یا مشغول راز و نیاز در حسینیه پادگان بود. امکان نداشت دعای کمیل شب های جمعه او ترک شود. در هر موقعیتی که بود، شب جمعه که می شد به یکی از بچه ها می گفت فلانی برو یک فانوس پیدا کن تا با خدا راز و نیاز کنیم. سپس زیر درختی یا در گوشه حسینیه می نشست، و در کنار نور فانوس دعای کمیل می خواند. چنانچه از نزدیک او را نگاه می کردید، بی تابی و تراوش اشک های او را به راحتی می دیدید.
نقل کرده اند که روزی صدای دلنشین مداحی و قرائت قرآن یکی از سربازان لشکر، سرهنگ آبشناسان را شیفته کرده بود. از یکی از افسران خواست این سرباز را به سوله فرماندهی احضار کند تا همیشه در اختیار او باشد. از آن پس هر چند وقت از آن سرباز می خواست تا ذکر مصیبت اهل بیت (ع) بخواند. آبشناسان هم در گوشه ای می نشست و دست راستش را مشت می کرد و روی پیشانی اش قرار می داد. هنگام تعزیه خوانی به قدری آه و ناله می کرد، و اشک می ریخت که سر آستین لباس نظامی اش خیس می شد. ارادات خاصی به مقام حضرت علی بن موسی الرضا (ع) داشت. قبل از هر کار مهمی که می خواست انجام دهد، می گفت باید بروم از آقا اجازه بگیرم. اغلب اوقات همراه خانواده به مشهد سفر می کرد. در گوشه ای از حرم امام رضا (ع) می نشست و راز و نیاز می کرد.
وقتی قرارگاه کمیل در اطراف جزیره مجنون تشکیل شد، شهید آبشناسان، شهید صیاد شیرازی، سرتیپ کریم عبادت، سرتیپ افشارزاده و بسیاری از فرماندهان در آن حضور داشتند. آبشناسان در آن مرحله فرماندهی تیم موتور سواران تیزرو را برعهده داشت، و در عملیات شناسایی نیز شرکت می کرد. حسن آبشناسان بدون آنکه ترسی از اسارت یا شهادت داشته باشد، تا نزدیکی محل استقرار نیروهای عراقی پیش می رفت و اطلاعات ارزشمندی از دشمن کسب می کرد. فرماندهان قرارگاه شبی متوجه شدند که شهید آبشناسان در سنگر حضور ندارد، و نگران جان او شدند. سرتیپ عبدالمجید جمشیدی نقل کرده که آهسته از سنگر بیرون رفته و شبحی را از دور دیده و خود را به آن رسانده و متوجه شده که آبشناسان در دل صحرا رو به قبله نشسته و اشک ریزان از خدا طلب شهادت می کند

.


از اسکاتلند تا دشت عباس

شهید حسن آبشناسان در سال 1354 همراه تیم منتخب ایران در مسابقات بین المللی ورزش نظامی تکاوران کوهستان ارتش های منتخب جهان در اسکاتلند شرکت کرد و به مقام اول دست یافت. پس از گذشت مدتی به خاطر رعایت نظم و پاکیزگی از طرف داور مسابقات تقدیرنامه دریافت کرد. ظاهراً آبشناسان هنگام کوهنوردی در مسابقات مزبور آشغال های سر راه خود را از زمین برمی داشت و در آشغال دانی می ریخت. میجر اسکاتلندی که همراه آبشناسان کوهنوردی می کرد به او می گوید شما یک افسر ارشد هستید چرا این کار را می کنید؟ حسن در پاسخ به او می گوید من مرد کوهستان هستم. حیف است این طبیعت زیبا و این محیط زیست آلوده باشد. همچنین بیشتر کلاه سرمه ای های هوابرد و کلاه سبزها دوره تکاوری شان را با حسن آبشناسان که یک چریک ورزیده شده بود، گذرانده بودند.
در نخستین سال های دفاع مقدس، صدام عفلقی اغلب شهرهای کشورمان را موشک باران می کرد. حسن آبشناسان در اعتراض به این اقدامات جنایتکارانه نامه ای به این مضمون برای رئیس وقت رژیم عراق نوشت: «اگر جناب صدام حسین ژنرال است و فنون نظامی را خوب می داند و نظریه پرداز جنگی است، پس به راحتی می تواند در دشت عباس با من و دوستان جنگ آورم ملاقات کند و با هر شیوه ای که می پسندد بجنگد. نه این که با بمب افکن های اهدایی شوروی مناطق مسکونی و بی دفاع را بمباران کند و مردم را به خاک و خون بکشد». بدین ترتیب صدام در جواب نامه حسن آبشناسان، ژنرال قادر عبدالحمید را با گروه ویژه کوماندویی به دشت عباس فرستاد تا به حسن یک جنگ تخصصی را نشان دهد. همانگونه که اشاره شد عبدالحمید در سال 1354 در جریان مسابقات کوهنوردی ارتش های منتخب جهان در اسکاتلند دیده بود. حال حسن در میدان جنگ واقعی دوباره مقابل ژنرال قادر عبدالحمید قرار گرفت و بعد از یک درگیری جوانمردانه او را به اسارت گرفت.
در حقیقت نام سرهنگ آبشناسان که در سال 1354 در مسابقات بین المللی اسکاتلند مقام قهرمانی کسب کرده بود به گوش صدام عفلقی رسید. صدام در جریان جنگ تحمیلی خوب می دانست که شکست آبشناسان به کابوسی وحشتناک شبیه است. به همین دلیل ژنرال قادر عبدالحمید یکی از فرماندهان برجسته ارتش عراق را به دشت عباس فرستاد تا حسن آبشناسان این شیر صحرا را اسیر کند. در همان حال آبشناسان هم اطلاع یافته بود که ژنرال عبدالحمید به سراغ او آمده است. پایگاه محل استقرار عبدالحمید با قرارگاه جنگ های نامنظم نیروهای اسلام حدود 40 کیلومتر فاصله داشت. با این وصف آبشناسان روزی گروهبان بنفشه و سام بیسیم چی یگان و بیوک موتور سوار و چند تن از تکاوران را برداشت و همگی به عمق خاک عراق رفتند تا به ژنرال قادر عبدالحمید و یگان او پاتک بزنند.
اتفاقاً عبدالحمید نیز با یک جیب مخابراتی همراه گروهی به عملیات شناسایی آمده بود که با گروه حسن آبشناسان روبه رو شد. در آن حال دو گروه شاید 200 متر یا کمتر از آن با یکدیگر فاصله نداشتند. صدای شخص عبدالحمید از همان فاصله شنیده می شد. گویا قصد نداشت جلوتر بیاید. با صدای بلند و عربی غلیظ حرف می زد. گروهبان بنفشه تکانی به خود داد و گلوله آر پی جی را آماده شلیک کرد. حسن آبشناسان هم کلاشینکف را از ضامن خارج کرد. ولی جیپ مخابراتی ژنرال عبدالحمید ناگهان به 50 متری تپه ای که سرهنگ آبشناسان پشت آن سنگر گرفته بود نزدیک شد. گروهبان بنفشه با اشاره گروهبان خرمی ایستاد و به سوی جیپ عراقی شلیک کرد. صدای انفجاری مهیب فضا را تکان داد و قارچی بزرگ از دود و آتش به هوا برخاست. راننده جیپ وحشت زده از پشت فرمان پایین پرید. جیپ هم که تو دنده بود همچنان به جلو می آمد. این صحنه فراموش ناشدنی ژنرال قادر عبدالحمید را حیران و سرگردان کرده بود. کاری از دست او ساخته نبود. به سمت تپه ای که آبشناسان در آن سنگر گرفته بود خیره شد و لوله کلاشینکف او را روی شکمش دید. آبشناسان که انگشت سبابه دست راستش روی ماشه کلاش قرار داشت، عبدالحمید را نشانه رفته بود. صدای تیراندازی بیوقفه به گوش می رسید. صدای سام، بنفشه، بی سیم چی و خرمی با کلمات عربی آمیخته شده بود.
با این وصف چشمان ژنرال قادر عبدالحمید، فرستاده صدام از شدت ترس و ناباوری فرو رفته بود. کلتی سمت راست کمرش قرار داشت و یونیفورم اتو کشیده به تن کرده بود. آنگاه دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد. چرا که لوله کلاشینکف آبشناسان او را نشانه گیری کرده بود. عبدالحمید مانند آدم های منگی و خودباخته با زبانی الکن و با لهجه ای غریب تنها این کلمه را به زبان آورد: «آ... آ... آبشناس!»... در حقیقت حسن آبشناسان در دشت عباس چنان درسی به صدام داد که در تاریخ جنگ تحمیلی به یادگار مانده است.
حسن، موتورسیکلت سوارهای حرفه ای را از خیابان های نازی آباد جمع کرد و پس از آموزش های لازم در زمینه جنگ های نامنظم چریکی همه آنها را با عنوان گروه ویژه اسب آهنی به جبهه اعزام کرد. آبشناسان بر این باور بود که در میدان نبرد، اضافه بر توکل بر خدا، یک فرمانده لازم است از دانش، جسارت، لیاقت و ابتکارات برخوردار باشد.
سرتیپ احمد دادبین فرمانده پیشین نیروی زمینی در این باره چنین گفته است: «برای من عجیب بود که ترس در این آدم راهی نداشت. می گفت باید مثل ابراهیم (ع) در آتش رفت. مگر ابراهیم نرفت و خداوند او را سالم نگه داشت؟ به او می گفتم، سرهنگ او ابراهیم بود، ما که ابراهیم نیستیم. اگر بگویم روزی همراه حسن آبشناسان 40 کیلومتر در عمق جبهه عراقی ها پیشروی کردیم باور نمی کنید. مطمئن هستم که باور نمی کنید. خود ما هم باور نمی کردیم. اما سرهنگ بدون توجه به اضطراب ما و موقعیت دشمن تا آن جا جلو رفته بود. با کمین گذاری در محور دشت عباس دو خودروی عراقی را منهدم کردیم و حدود پانزده نفر از آنها را اسیر گرفتیم و بدون دادن حتی یک نفر تلفات به عقب برگشتیم. سرهنگ در طول مسیر با نقشه راه را کنترل می کرد تا گم نشویم».
سرتیپ دادبین می افزاید: «وقتی به قرارگاه برگشتیم و سرهنگ گزارش کارش را ارائه کرد، دهان فرماندهان از تعجب باز مانده بود. این کار با هیچ اصول نظامی سازکار نبود. این عملیات با طرح و فکر سرهنگ آبشناسان به مورد اجرا گذاشته شد. یکی از افسران ارشد جلو آمد و با حالتی ناباورانه که عمق حیرت و بهت او را آشکار می کرد، پرسید: «جناب سرهنگ، من اصلاً متوجه نمی شوم؟ آخر چطور می شود که شما 40 کیلومتر وارد خاک دشمن بشوید، بکشید و بگیرید، بدون حتی یک کشته؟. حسن دستی به محاسن صورتش کشید و لبخندی زد. صدای مردانه و پر هیبت او در گوش مان طنین انداخت: «من یک افسر نیروی مخصوص هستم. انجام عملیات نفوذی و ضربه زدن به دشمن در خاک خودش با حداقل نفرات و تلفات، جزو وظایف من است. من کاری بیشتر از وظیفه خودم انجام نداده ام».
شهید آبشناسان این عارف پاکدل روایتی از امیر المومنین (ع) را به نسل های حاضر و آینده یادآور شد: «در روزی که مرگ برای انسان مقدر می شود، اگر در اعماق دریاها و بالای ابرهای انبوه مقام کند، بالاخره در آن روز از این جهان خواهد رفت. و اگر در صورتی که لحظه ای از عمر باقی مانده باشد، اگر در میان آتش سوزان در افتد یا به کام گرداب های ژرف و عمیق رود، رشته عمرش گسیخته نخواهد شد. بنابراین هرگز از میدان جنگ و جهاد ترس و هراس نداشته باشیم». آبشناسان این روایت را روی کاغذ بزرگ نوشته و بر دیوار اتاق کارش آویخته بود. حسن در مدت حضور در جبهه های جنگ تحمیلی و در کردستان سه بار بر اثر اصابت گلوله و ترکش خمپاره مجروح شد. یکبار از ناحیه پا و دو بار از ناحیه کمر.

سرلشگر آبشناسان از ولادت تا شهادت

آخرین دیدار

خانم گیتی زنده نام همسر شهید آبشناسان آخرین دیدار با همسرش را چنین بازگو کرده است: آخرین بار که حسن به تهران آمد تب داشت. منتظرش نبودیم. زیرا بنا نبود به مرخصی بیاید. همگی رفت بودیم منزل پدرم. روی پله ها ایستاده بودم که دیدم حسن با لباس خاکی ارتشی وارد خانه شد. از فرط خوشحالی پایین پریدم.
پرسیدم: حسن چه طور اومدی؟ با چی اومدی؟
گفت: پریدم پشت وانت و یک راست آمدم خانه. نشسته بود لبه مبل و همه از او سؤال می کردند، و او آرام جواب می داد. پس از گذشت مدتی به اتاق پذیرایی رفت و دراز کشید. بالای سرش نشستم و گفتم حسن موافقید برویم خانه خودمان. سپس از پدرم خواستم ما را به خانه برساند. به او قطره تب بر دادم. تا آن وقت ندیده بودم حسن مریض شود.
پرسیدم چی شده؟ چرا این قدر لاغر شدی؟
گفت: هیچی فقط خوابم کم شده...
خیلی مظلوم شده بود. خوابش که برد من دور اتاق راه می رفتم و برمی گشتم کف پاهایش را که توی پوتین تاول زده بود، می بوسیدم. می گفتم چقدر این پاها خسته است، چه قدر زحمت کشیده این پاها....
صبح فردا از جبهه تماس گرفتند. میز تحریر حسن را کنار تخت خواب گذاشته بودم تا شب ها وقتی به خواب می رفتم می آمد نزدیک خودم می نشست و کتاب می خواند. آن روز صبح پشت همان میز نشسته بود و با تلفن صحبت می کرد. حسن چنان فریاد می کشید که باورم نمی شد. دستور می داد که همه فرماندهان را احضار کنند. به فلانی و فلانی ابلاغ کنید هر چه زودتر برگردند منطقه.
من می رفتم و می آمدم سرش را می بوسیدم و به او می گفتم: حسن تو چه قدر باید ناراحتی بکشی؟
او هم بین فریادهایش برمی گشت و به من نگاه می کرد و لبخند قشنگی می زد. انگار نه انگار که این همه عصبانی و نگران است.
صحبت های تلفنی او که تمام شد گفت: باید برگردم منطقه.. چاره ای نیست.. لباس هایش را تند تند پوشید. عمو و زن عمویم خانه مان بودند. همه دم در ایستاده بودیم. حسن پایش را گذاشته بود روی پله و بند پوتین هایش را یکی یکی می کشید و محکم می بست. زن عمو گفت: حالا کجا می روید حسن آقا؟
حسن با خنده گفت: کربلا.... سوغات چه می خواهید؟
گلابی دستم بود نصف کردم و دست او دادم.
گفتم: حسن بخور!
گفت: دم رفتن گلابی می خواهم چی کار گیتی؟
گفتم: همین حالا بخور.
انگار آن تکه گلابی جانش را نجات می داد...
برای اولین و آخرین بار عمو بزرگ مثل همیشه قرآن را گرفت بالای سرش. از زیر قرآن که رد شد، قرآن را گرفت و باز کرد و خواند و رفت. نمی دانم چه آیه ای بود...
چند روز بعد برادرم زنگ زد و گفت: حسن آقا زخمی شده... دویدم... نفهمیدم چه جوری... فقط می دویدم و آقای ابراهیمی مدیر مدرسه مان دنبالم می آمد. یکی از معلم ها با ماشین خودش را به من رساند. سوار شدم و به خانه که رسیدم اول دخترم افرا را دیدم که در وضعیت بیماری کنار درب خانه نشسته بود. از برادرم پرسیدم کجاست؟ در کدام بیمارستان بستری است؟ تهران یا ارومیه؟
برادرم گفت: هیچ کدام... حسن آقا شهید شده گیتی ... نگاهش کردم و کیفم را دو دستی بالا بردم و کوبیدم توی سرم... زانوهایم ناگهان خم شد و کف اتاق نشستم.
نفهمیدم چه طور خودم را با آن صندل ها از میدان ارک به بهشت زهرا (س) رساندم... چه طور پشت سر حسن می دویدم... جلوی غسال خانه یکدفعه به خودم آمدم... دیگه تمام شد... اگر نبینمش دیدارمان می افتد به روز قیامت... جمعیت را کنار زدم رفتم داخل... سفید مهتابی شده بود... صورتش را با ماشین شماره دو تازه اصلاح کرده بود... چشم هایش باز بود... دست هایش جوری بود که انگار هنوز اسلحه اش را نگه داشته است... تفنگ را به زور از دستش در آورده بودند... اگر سوراخ روی قلبش نمایان نبود می گفتم خوابیده. گیتی نیم ساعت می خوابم بیدارم کن... اما نیم ساعت نمی گذشت... دیر می گذرد... لب هایش کمی باز بود... گوشه لب هایش چین خورده بود... درد داشت ... آنقدر به خطوط صورتش، حالت لب هایش دقت کرده بودم که می فهمیدم چه معنایی دارد... حرف که نمی زد... همیشه دقت می کردم تا از حالت صورتش بفهمم چه می خواهد... غذا خوشمزه است؟ الآن عصبانی شده؟ خسته است؟ اما آن روز فقط درد داشت... تمام که شد برگشتیم خانه... لباس های خون آلود... ملحفه و پنبه ای روی زخم قلب حسن را گذاشته بودند داخل کیسه پلاستیک در گوشه اتاق... روز سوم که خانه خلوت تر شد، رفتم کیسه را آوردم، خون هم اگر بماند بوی مردار می گیرد. با احتیاط گره اش را باز کردم و لباس ها را آوردم بیرون... بوی عطر پیچید توی خانه... بوی عطری که حسن میزد... عطر گل محمدی...

منبع مقاله : ماهنامه فرهنگی تاریخی شاهد یاران، شماره 83

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده