آخرین حرفهای جانباز شیمیایی:
چهارشنبه, ۱۴ شهريور ۱۳۹۷ ساعت ۱۹:۰۹
وقتی با جانباز شهید ابوالفضل فراهانی هم کلام می شدی در نگاه و کلامش پیدا بود که انگار همین الان از میدان‌های نبرد آمده و با گذشته‌ اش هیچ تفاوتی نداشت. بالاخره سیزده شهریور بار سفر بست و دردها و نفس تنگی هایش تمام شد.
نوید شاهد:  او جانباز شیمیایی 70 درصدی بود که دو سال پیش و در اوج بحران جنگ با تروریست ها به صف مدافعان حرم پیوست. در عراق از داعش هم ترکش خورد. اربعین سال 95 در مسیر نجف تا کربلا به زائران حسینی خدمت کرد. در واقعه  آتش‌سوزی ساختمان پلاسکو امداد رسان شد و بر اثر دود ناشی از آتش سوزی مدتها بستری بود. سه بار به کما رفت ....


شهادت شوخی نیست...



زمستان سال گذشته (بهمن 1396) افتخار داشتیم و به دیدارش رفتیم. می دانست از بنیاد شهید و سایت نوید شاهد هستیم. فقط یک چیز خواست: «چند شماره از «مجله شاهد کودک» برای تنها فرزندش «فاطمه»... ماحصل آن دیدار گفتگویی شد و روایتی از دردها، آروزهایش و خاطراتش، بخش اول حرفهایش  را تاکید کرد در حیات و بعد از شهادتش مکتوم بماند و بخش دوم را که مجاب شد منتشر شود. حالا در روزی که پیکر مجروح و خسته اش بر روی دست یاران و همسنگرانش تشییع و در کنار رفقای آسمانی اش آرام گرفت، تقدیم خوانندگان می کنیم.

حاج «ابوالفضل فراهانی  گونه» از چگونگی پیوندش با جبهه و جنگ گفت: متولد 1348 در تهران هستم  وقتی جنگ شروع شد سن کمی داشتم با وجود اینکه بسیار علاقه مند به شرکت در جنگ بودم  اما به دلیل سن کم  قبولم نمی کردند حتی دو یا سه بار برای داوطلب شدن اقدام کردم اما هر بار از پذیرفتنم امتناع کردند هم سنم کم بود و هم از نظر جثه کوچک بودم اما در دوران جنگ به دلیل حضور برادرم و دو تا از داماد هایمان در جبهه اشتیاق رفتنم کم نشد  تا اینکه اواخر سال 1365  حدودا 16 ساله بودم که داوطلب رفتن به جبهه شدم و برای اولین بار در عمیلات کربلای پنج شرکت کردم. به دلیل اینکه خیلی نترس و پر جنب و جوش بودم مرا به گردان تخریب فرستادند .

او درباره  چگونگی مصدومیت و شیمیایی شدنش اینگونه روایت کرد؛ قبل از عملیات والفجر 10 در واحد مهندسی رزمی بودیم برای مقدمات عملیات به حلبچه رفتیم اما در همان موقع رژیم بعث شهر را بمباران شیمیایی کرد و من با وجودی که ماسک داشتم  ولی وقتی مردم بی دفاع را می دیدم که در اثر بمباران شیمیایی آسیب دیده اند وبه کوه ها پناه آورده اند ماسکم را برای کمک به آنها دادم البته آن موقع 17 سالم بود و هنوز از اثرات وحشتناک بمب های شیمیایی اطلاعات زیادی نداشتم حتی به درمانگاه نیز مراجعه نکردم .


شهادت شوخی نیست...

حاج ابوالفضل فراهانی گفت: حدود دو سال بعد از شیمیایی شدن در حلبچه ، سال 69 دچار خونریزی شدیدی شدم وقتی در بیمارستان تحت آزمایشات تخصصی قرار گرفتم دکترها گفتند که در خونت گاز خردل دیده می شود تو شیمیایی شده ای و این در حالی بود که ترکش های بسیاری از زمان جنگ در بدنم وجود دارد که یکی از آنها در نخاعم مانده و هنوز پزشکان قادر به بیرون آوردن آن نیستند . سال 1380 یک سال بستری بودم که حدود سه ماه آن را در کما گذراندم و حتی درست قبل از نوروز حدود 15روز در کما بودم که به خواست خدا توانستم دوباره در کنار خانواده ام باشم .
فراهانی از فعالیت های بعد از بازگشتش از جبهه گفت: بعد از اتمام دفاع مقدس به درسم ادامه دادم کارشناس ارشد مدیریت بحران هستم و در دانشگاه خنثی سازی مین را درس می دهم . سال 74 ازدواج کردم و یک دختر هشت ساله به نام «فاطمه» دارم که دایم می گوید:«بابا می خواهم دکتر بشم تا ترکش هایت را در بیاورم حالت خوب بشه»


به خاطره ای ناب هم اشاره کرد: حدود 10 سال به عنوان راوی اردوی راهیان نور و اردوهای جهادی دانشگاه شهید بهشتی توفیق خدمت داشته ام. روزی در میدان مین مشغول خنثی سازی بودیم که یکی از همرزمانم شهید شد. من داشتم شوخی می کردم . گفت: الان وقت مناسبی برای شوخی نیست. گفتم: اتفاقا الان وقتشه! این رفیقمان که به خواسته قلبیش رسید و بهشت را از آن خودش کرد. این ماهستیم  که باید روحیه مان را حفظ کنیم. در ایام جنگ گاهی بچه ها غذایی را هوس می کردند و می خواستند؛ می رفتم از سنگر عراقی ها بر می داشتم می آمدم و یا باک بنزین ماشین هاشون را خالی می کردم. خلاصه خیلی شلوغ بودم حتی یک باز وقتی برای شناسایی وارد خاک عراق شدیم من در کردستان عراق گم شدم و بعد از چند ماه توانستم برگردم واقعا ترس برایم مفعومی نداشت تنها از خدا می ترسم .

آن عزیز سفر کرده در آخرین کلامش درباره ترویج فرهنگ ایثار و شهادت تاکید کرد: هر وقت که توفیقی حاصل می شود و با رهبر معظم انقلاب دیدار می کنیم ایشان دایما به  ما تاکید می کنند که سعی کنید این فرهنگ ایثار و شهادتی را که در شما نهادینه شده است را در بین جوانان و دانشجویان زنده نگه دارید و همیشه به دانشجوهایم می گویم و تاکید می کنم به سخنان مقام معظم رهبری با دقت و اخلاص گوش کنید.



شهادت شوخی نیست...


او خاطره ای ناب و البته خانوادگی از دیدار  و گفتگو با مقام معظم رهبری را تعریف کرد: یک سال روز جانباز حضرت آقا بدون اینکه ما در جریان باشیم به منزلمان تشریف آوردند  به قدری خودمانی و بی تشریفات آمدند و برای من و همسرم غیر منتظره بود که هر دویمان شوکه شده بودیم و دایما همسرم می گفت من خواب هستم حضرت آقا با خوشرویی فرمودند: «نه عروس ما، شما خواب نیستید بروید یک چای برایم بیاورید» وقتی همسرم از ایشان پرسیدند که چگونه توفیق شهادت به من می رسد؟ ایشان فرمودند: همین قدر که با یک جانباز ازدواج کرده اید اجرتان کمتر از همسرتان نیست. واقعا آن دیداربهترین لحظه زندگیم بود . دایم گریه می کردم به ایشان گفتم: آقا جان ما همیشه خورشید را از پشت شیشه دیده بودیم الان که از نزدیک می بینم برایم قابل باور نیست.


شهادت شوخی نیست...

جان کلام شهید حاج ابوالفضل فراهانی این بود که : «جوانان و مردم  قدر این آزادی را بدانید این جا کشور امیرالمومنین(ع) است وهمه باید گوش به فرمان ولایت فقیه باشند و همچون شمشیر در غلاف تنها به فرمان رهبری عمل کنند. مانند عمار که گوش به فرمان ولی خدا بود برای رهبری عمار باشند. از مسوولین می خواهم که به مردم برسند و و همه قدر این انقلاب و نظام را بدانند تا آن را به صاحب اصلیش برسانند. من از این زخمها و دردهایی که در بدن دارم خسته نشدم و همه این ها را نعمت الهی می دانم شهدا حسرت یک آخ را برایمان گذاشتند، اما خدا این درد را به ما عطا کرد تا همیشه با او باشیم....»

انتهای گزارش/ح

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده