کد خبر: ۴۳۴۸۰۱
تعداد نظرات: 1 نظر
تاریخ انتشار: ۱۴ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۵:۰۵
تیمسار شهید «عباس بابایی» سربازی عاشق، متقی و وفادار بود که پانزدهم مردادماه 1366 به آسمان پر کشید و جاودانه شد.
عباس  بابایی


31 سال از شهادت و عروج یکی از قهرمانان ملی ایران در دوران دفاع مقدس، تیمسار شهید عباس بابایی، معاون عملیات نیروی هوایی، می گذرد. خلبانی که با هوشی سرشار و ذهنی خلاق، چهره آشنای بسیجیان و یار وفادار فرماندهان قرارگاه های عملیاتی بود.

در سالروز شهادت تیمسار عباس بابایی، زندگی ایشان را به روایت نزدیکان و همرزمان شهید در نوید شاهد مرور می کنیم:

برای ساخت حمام روستایی ها گل لگد می کرد

شهید بابایی زمانی که با هواپیما پرواز می کرد، در حین عملیات و آموزش هوایی، از آن بالا روستاهای دورافتاده را در میان شیارها و دره ها شناسایی و موقعیت جغرافیایی این روستاها را ثبت می کرد. آن گاه پس از اتمام ماموریت، وقتی که در پایگاه استقرار می یافت، به مشاین قدیمی که داشت سوار می شدیم و مقداری غذا، آذوقه و وسایل زندگی مانند قند و چایی برای روستایی ها بر می داشتیم و از میان کوه ها و دره ها با چه مشکلاتی رد می شدیم تا برسیم به روستایی که از روی هوا شناسایی کرده بود.

می رفتیم آنجا و مردم روستاها من را با لباس روحانی و شهد را با لباس خلبانی می دیدند. این در صورتی بود که شاید آنها سال به سال با هیچ فرد روحانی و غریبه ای برخورد نمی کردند. خیلی برای روستایی ها جالب بود و شهید بابایی بعد از این که وسایلی را که آورده بودیم به روستایی ها می داد، از آنها می پرسید که چه امکاناتی کم دارند. مثلا روستایی ها می گفتند حمام نداریم و ایشان با پول خودش شروع می کرد برای آن ها حمام می ساخت و من به چشم خودم می دیدم که بابایی برای ساختم حمام با پای خودش گل لگدمال می کرد، حمام را می ساخت و برای برق آن، به علت این که روستا برق نداشت از پول شخصی خود موتور برق سیار می خرید و روشنایی آن ها را تامین می کرد که این پروژه حدود دو ماه طول می کشید. راوی: حجت الاسلام و المسلمین محمدی گلپایگانی، رئیس دفتر مقام معظم رهبری)


سعی می کرد ناشناخته بماند

ظهر یک روز شهید بابایی آمد قرارگاه تا به اتفاق هم برای نماز جماعت به مسجد قرارگاه برویم. ایشان موی سر خود را چون سربازان تراشیده و لباسی خاکی بسیجی پوشیده بود. وقتی وارد مسجد شدیم به ایشان اصرار کردم به صف اول نماز برویم ولی ایشان قبول نکرد و در همان میان ماندیم، چرا که ایشان سعی می کرد ناشناخته بماند.

در نماز حالات خاصی داشت مخصوصا در قنوت. در برگشت از نماز رفتیم برای نهار. اتفاقا نهار آن روز کنسرو بود و سفر ساده ای پهن کرده بودند. ایشان صبر کرد و آخر از همه شروع به غذا خوردن کرد. وی آنچنان رفتار می کرد که کسی پی نمی برد که با فرمانده عملیات نیروی هوایی ارتش، عباس بابایی روبه روست. بیشتر وانمود می کرد که یک بسیجی است. (راوی: سرلشگر رحیم صفوی)


ماجرای گل لگد کردن شهید بابایی/ احساس کردم عباس را از دست دادم

دستگیری نیازمندان

نیروی هوایی که بود، ماهی یک بار به دیدار ما می آمد. وقتی هم که به خانه ما می آمد، مستقیم به زیرزمین می رفت تا ببیند ما چی داریم و چی نداریم. وقتی گونی برنج و یا حلب روغن را می دید، می گفت: «مادر! اینها چیه که اینجا انبار کردید؟! ... خیلی ها نان خالی هم ندارند بخورند، آن وقت شما ...» خلاصه هرچی که بود جمع می کرد و می ریخت توی ماشین و با خودش می برد به نیازمندان می داد.

یادم هست وقتی هفتم عباس رسید، در دلم آشوبی به پا شد. از بعد هفتم، هر روز صبح 100 تومان می دادم و با تاکسی می رفتم مزار شهدا و تا ظهر که پدرش از سر کار بر می گشت، سر مزار می نشستم و با او حرف می زدم. گاهی داد می زدم و گاهی هم جیغ می کشیدم؛ خلاصه اشک و گریه خورد و خوراکم شده بود. (راوی: مادر شهید بابایی)


مغز متفکر نیروی هوایی بود

وقتی عراقی ها حمله می کردند تا کشتی های ما را بزنند، همیشه در صفحه رادار، یک فروند بیشتر دیده نمی شود. علی الخصوص هواپیماهای میراژ از این قابلیت استفاده می کردند. ما طی تجربیات پی بردیم که احتمالا این ها با 2 فروند هواپیما حمله می کنند ولی ما یکی از آنها را در صفحه رادار می بینیم و آنها از نقاط کور رادار استفاده می کنند و این جوری به ما خودی نشان می دادند. شهید بابایی نظریات ما را در مورد حمله میراژها و حقایق مطرح شده گوش می کردند و دلایل ما را می پرسیدند و خوشان به سایت رادار مراجعه می کردند و از نزدیک نیز مسائل را بررسی می کردند.

حضور ایشان در صحنه موجب این شد که با دلایل و فرضیات قبلی دست رادار و حربه ای که عراقی ها داشتند برای ما رو بشود. (راوی: سرتیپ خلبان سیاوش مشیری، همرزم شهید)

ماجرای گل لگد کردن شهید بابایی/ احساس کردم عباس را از دست دادم

هر چهارتای تان را به خدا می سپارم

3 ماه قبل از شهادت عباس بود که یک روز داخل ماشین نشسته بودم و می رفتیم. یک لحظه به من احساس عجیبی دست داد و یک جورهایی از این که در خانواده ما کسی تا به حال شهید نشده است، احساس شرمندگی کردم و بلافاصله این احساس را برای عباس به زبان آوردم و گفتم: «عباس چرا من، مثل سایر خانواده ها در شهادت ها سهیم و شریک نباشم؟» عباس که گوش هایش را تیز کرده بود، گفت: «خب ادامه بده؛ بقیه اش را بگو و این که دیگر چه احساسی داری!» و این در حالی بود که من اصلا متوجه نبودم که چه می گویم.

عباس یک لحظه فرمان را رها کرد و دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و در حالی که می خندید، گفت: «خدای! شکر. سپاسگزارم که چنین حالتی را در قلب همسرم انداختی.» عباس که دعا کرد، قلبم ریخت و پیش خود گفتم: «خدایا! من چی گفتم و چرا این حرف را زدم؟!» اما دیگر کار از کار گذشته بود و یک لحظه احساس کردم عباس را از دست داده ام. عباس هم رو به من کرد و گفت: «خیالم راحت شد. دیگر احساس می کنم که تو مرد شده ای و از این لحظه، فرزندانم را به تو می سپارم و هر چهارتای تا را به خدا!»

(راوی: صدیقه حکمت، همسر شهید)

عباس خود را طعمه قرار می‌داد

خاطرات رشادت‌های شهید عباس بابایی هیچگاه از ذهن و ضمیر یاران او پاک نخواهد شد. هنوز هم ابتکارات او در کلاس‌های مختلف نیروی هوایی تدریس می‌شود.

در یکی از ماموریت‌های جنگی به همراه عباس بر فراز خلیج فارس در حال پرواز بودیم. آن روز قرار بود که کاروان بزرگی از کشتی‌های نفتکش و تجاری را تا آب‌های بین‌المللی اسکورت کنیم. براساس اطلاعات رسیده، دشمن تصمیم داشت تا به کاروان حمله کند. به همین خاطر موقعیت بسیار حساس و خطرناک بود. با طرحی که عباس ارائه کرده بود قرار شد تا 10 فروند شکاری اف 14، دو فروند، دو فروند، پوشش سنگین هوایی منطقه خلیج فارس را تامین کنند تا از این طریق کشتی‌ها از حملات دشمن در امان بمانند. من و عباس کنار هم پرواز می‌کردیم.

از روی صفحه رادار هواپیما دیدم که آن دو جنگنده عراقی دور زدند. عباس هم موضوع را دریافت کرده بود. من و عباس هر دو از کابین یکدیگر را می‌دیدیم. با دست به او اشاره کردم که چه باید کرد؟

عباس به من پیام داد: من به عنوان طعمه جلو می‌روم و هواپیماهای دشمن را به دنبال خودم می‌آورم. سپس با یک حرکت سریع از من دور شد. او با مانورهایی که انجام می‌داد هواپیماهای دشمن را متوجه خود می‌کرد و آنها را به دنبال خود کشاند. روی صفحه رادار دیدم که هواپیمای عباس در تیررس کامل دشمن قرار گرفته است. پس از چند لحظه با چشم هواپیمای دشمن را دیدم. ناگهان عباس مانوری کرد و با یک چرخش بسیار خطرناک، مسیر خود را تغییر داد و ارتفاع را کم کرد. در این لحظه موشک من با هواپیمای دشمن برخورد کرد.

در این لحظه عباس فریاد زد: الله اکبر، الله اکبر

از شنیدن صدای او خوشحال شدم و گفتم: عباس می‌دانی چه کردی؟ عباس گفت: من کاری نکردم خدا کرد. (راوی: سرهنگ خلبان فضل الله جاوید نیا)

ماجرای گل لگد کردن شهید بابایی/ احساس کردم عباس را از دست دادم

دلداده خدمت به خلق بود

آشنایی من با مرحوم شهید عباس بابایی به زمانی بازمی‌گردد که من در پایگاه اصفهان به عنوان مسئول بخش برق مشغول به خدمت بودم. در آن ایام بابایی همواره به دنبال این بود که راهی برای خدمت به مردم بیابد. همیشه در پی سرکشی به روستاهای اطراف بود تا با مشکلات مردم آشنا شود و خدمتی انجام دهد. در یکی از این رفت‌وآمدها، به روستایی رفتیم که هیچگونه امکانات بهداشتی نداشت. بابایی از مردم آن روستا نیازهایشان را پرسید و در فاصله‌ای کم و با هزینه شخصی دست به کار ساختن حمامی برایشان شد. همچنین برق را نیز برایشان فراهم ساخت. (راوی: محمد حسین صادق زاده)

ایشان یکی از نزدیکان شهید بابایی بوده است. وی زمانی که در پایگاه هشتم شکاری اصفهان بود، ابتدا کار فنی داشت و رفته رفته با شهید بابایی انس و الفت بیشتری گرفت تا اینکه مسئولیت دفتر ایشان را در پایگاه برعهده داشت.

تمام وجود خود را وقف جبهه کرد

آشنایی من با شهید بابایی از سال 1360 آغاز شد که معاونت استانداری اصفهان را داشتم و ایشان هم فرمانده اژدر شکاری بود. او روحیه عجیبی داشت و به نظرم تمام مدیران ارشد آن موقع جذب این مرد شده بودند. یکی از زیباترین یادگارهایی که از شهید بابایی دارم و هنوز هم برایم عجیب است، اینکه او تمام وجود خود را وقف جبهه می‌کرد و چقدر راحت، از فضای کعبه و طواف کردن و عرفات و منا و کنار قبر پیغمبر بودن و تمام این زیبایی‌ها گذشت و همه اینها را فدای زیبایی دیگری کرد که برایش اصل بود و دیدیم که خدا هم چه زیبا شهادت را نصیب ایشان کرد. (راوی: حسین رضایی، رئیس پیشین سازمان حج و زیارت درباره شهید بابایی)

ماجرای گل لگد کردن شهید بابایی/ احساس کردم عباس را از دست دادم

خلبان شدن ما از عنایات خدا بود

منش شهید بابایی در هنگام تحصیل در آمریکا، به نحوی بود که سبب شد بسیاری از اساتید وی از نوع برخورد او تعجب کنند. چراکه او در عین جوانی خود را از تمام تعلقات مادی غرب دور نگه داشته بود.

شهید بابایی در سال 1349 برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت. طبق مقررات دانشکده می‌بایست هر دانشجوی تازه وارد به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان آمریکایی هم اتاق می‌شد. در ظاهر هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می‌کردند؛ ولی واقعیت چیز دیگری بود. چون عباس در همان شرایط نه تنها واجبات دینی خود را انجام می‌داد بلکه از بی‌بندوباری موجود در جامعه غرب پرهیز می‌کرد. هم اتاقی او از ویژگی‌ها و روحیات عباس می‌نویسد بابایی فردی منزوی در برخوردها و نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی‌تفاوت است و از نوع رفتارش پیداست که او نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی است و شدیدا به آداب و سنت ایرانی پایبند می‌باشد. همچنین گفته بود که او به گوشه‌ای می‌رود و با خودش حرف می‌زند که منظور او، نماز و دعا خواندن عباس بوده است. گزارش‌های آن آمریکایی بعدها باعث شد تا گواهینامه خلبانی به او اعطا نشود و این درحالی بود که او بهترین نمرات را در رده پروازی به دست آورده بود.

روزی در منزل یکی از دوستان راجع به چگونگی گذراندن خلبانی‌اش از او سوال کردم. او در پاسخ گفت: خلبان شدن ما هم از عنایات خداوند بود. (راوی: سرهنگ ولی الله کلاتی)

ماجرای گل لگد کردن شهید بابایی/ احساس کردم عباس را از دست دادم

می‌پنداشتم دلال ماشین است

مردمداری شهید بابایی یکی از مهمترین مولفه‌های شخصیت آن بزرگوار بود. روحیه بخشایش‌گر او سبب می‌شد همگان به گردش جمع شوند و این عاملی برای نزدیکی وی با دیگران بود.

روزی من و شهید بابایی درباره مسائل روز ازجمله مشکل رفت و آمد و نداشتن ماشین، حرف می‌زدیم. آن روزها برای رفت و آمد به شهر که تا پایگاه فاصله زیادی داشت، باید از اتوبوس‌های شرکت واحد استفاده می‌کردم. تمام دارایی من با داشتن چند سر عائله، 15 هزار تومان بود که این مبلغ برای خرید ماشین پول کمی بود.

روی شهید بابایی به من گفت: اقای قلهکی شنیده‌ام که تصمیم داری ماشین بخری. گفتم: جناب سروان، با این حقوق و داشتن چند سر عائله فکر خریدن ماشین، رویایی بیش نیست. گفت: خدا بزرگ است مشکل حل می‌شود. آنگاه رو به من کرد و گفت: شما ماشینی که می‌پسندید را پیدا کنید بقیه اش با من.

البته من گفته‌های او را در حد یک تعارف می‌پنداشتم و جدی نگرفتم. تا اینکه پس از یک هفته، یک روز بعدازظهر زنگ خانه به صدا درآمد. در را که باز کردم سروان بابایی پشت در بود. گفت: آقای قلهکی بیا ببین این ماشین را می‌پسندی؟

یک دستگاه ماشین 504 بود که خیلی گران بود. هفته بعد او با یک پیکان صفر یکی از دوستانش و با قیمت 42 هزار تومان آمد. به من گفت فکر پولش را نکن. 10 هزار تومان از من گرفت و گفت فردا بیا محضر.

شب در خانه نشسته بودم فکر می‌کردم نکند او دلال ماشین است. درحالی که بقیه پول ماشین را او پرداخت کرده بود. (راوی: ستوان قلهکی)


غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
سعید
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۵:۰۳ - ۱۳۹۷/۰۶/۲۰
0
0
عالیییی به فکر رفتم
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
آخرین اخبار
پربازدید ها