سه‌شنبه, ۲۶ تير ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۴۴
بیست و دوم مهر ماه 1359: طبق معمول بيدرنگ و داوطلبانه آماده پرواز شدم. پرواز ست شد و پس از بريف كوتاهي بلند شديم. هواپيماي شماره یک من بودم و نظري کابین عقب بود....
گزيده اي از يادداشت هاي شهید عباس دوران در آغاز مرحله دفاع مقدس / طبق معمول هميشه من داوطلب مي شدم...

نوید شاهد: عباس دوران در سكوت نيمه هاي شب مي نشست و دفتر يادداشتهاي روزانه اش را ورق مي زد، و خاطراتش را به آن مي افزود، تا با نسلهاي آينده سخن گفته باشد. روز سرنوشت ساز 31 شهريور 1359 را به ياد مي آورد كه دشمن زبون به ايران اسلامي حمله كرد، و متعاقب آن جنگي آغاز شد كه هشت سال ادامه يافت. در آن روزها عباس در حال گذراندن كلاس آموزش هاي سياسي واعتقادي در ستاد نيروي هوايي پايگاه سوم شكاري همدان بود.

يكسال و هفت ماه از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي ايران گذشته بود كه جنگي خانمانسوز از سوي استكبار جهاني بر ملت آزاده ما تحميل شد. جنگي كه هيچ آمادگي قبلي براي رويارويي با آن از قبل تدارك ديده نشده بود. آن روزها به خاطر شرايط خاص پيروزي انقلاب و نابساماني در اوضاع سياسي و نظامي كشور به چشم مي خورد. گروه هاي منافق و عناصر ضد انقلاب داخلي در گوشه و كنار ميهن همواره به آشوب و اغتشاش دست مي زدند، و خواهان انحلال ارتش شده بودند.

دشمن با سوء استفاده از چنين شرايطي در ساعت 13 و 45 دقيقه روز يكشنبه 31 شهريور سال 1359 حمله هاي هوايي و زميني خود را از چند محور به كشورمان آغاز كرد. در نتيجه اين تهاجم گسترده تعدادي از پايگاه هاي هوايي ارتش مورد تجاوز هوايي عراق قرار گرفتند كه خلبانان غيور و جسور ميهن مان در كمتر از دو ساعت به مقابله با آن برخاستند. شهيد عباس دوران در يادداشت هاي به يادماني خود چگونگي عمليات هوايي عقابان تيز پرواز نيروي هوايي را در دفع تجاوز دشمن شرح داده كه با هم مي خوانيم:


یکم مهر ماه 1359 مأموريت گشت و شناسايي

من در كلاس سياسي ايدئولوژي بودم كه در تاريخ 22 / 6/ 1359 به پايگاه يكم شكاري )تهران( مأمور شدم. ظواهر امر نشان مي دهد كه فرماندهان كما پيش از وقوع حمله )عراق( مطلع بودند، اما نم يدانم چرا دو روز قبل از شروع جنگ از درجه آمادگي پايگاه ها كاسته شد. اگر چه خوشبختانه ميزان خسارت بمباران ها و عمليات پروازي دشمن اندك بوده و به سرعت با كمك پرسنل مهندسي ترميم شد. ليكن غير منتظره بودن عمليات، شرايط خاص مملكت و وضعيت به هم ريخته و نابسامان ارتش به ويژه نيروي زميني نگران يهايي در دل مردم و كاركنان پايگاه ها ايجاد كرده است، و من نيز از اين دغدغه و دلشوره بي نصيب نيستم. به هر حال دو شنبه شب سرگرد محمد حاجي )سرگرد خلبان شهید محمد حاجی( تلفني به من اطلاع داد كه صبح زود در اتاق آلرت حضور يابم.

نخستين پرواز جنگي من بنا به دستور به صورت دو فروندي كه شماره دو من «اف 4 دي » بودم. محل مأموريت گشت زني هوايي در منطقه غرب كشور تعيين و ابلاغ گرديد. به علت عدم آمادگي هواپيماي سوخت رسان در آسمان تهران، پس از دو ساعت پرواز و انجام مأموريت در فرودگاه به زمين نشستم. بر اساس شنيده ها جمع زيادي از خلبانان از سراسر پايگاه هاي كشور به چند پايگاه دشمن در خاك عراق حمله كردند، و بچه هاي ما نيز )خلبانان پايگاه يكم شكاري( در دو دسته چهار فروندي در اين مأموريت، پايگاه الشعيبيه عراق را در هم كوبيدند.

بعد از نشستن از پرواز اول، براي پرواز دوم در ليست نوشته شده بودم. يك دسته چهار فروندي «اف 4 اي »، و يك دسته چهار فروندي ديگر صبح زود رفته بودند عراق و پايگاه الشعيبيه را زده بودند. كسي واقعا نمي دانست چه اتفاقي در شرف وقوع است. خبري هم از پايگاه هاي ديگر نبود و همه منتظر اخبار و اطلاعيه ارتش بودند. ساعت پنج بعد از ظهر بلند شديم و در غرب كشور مأموريت گشت زني داشتيم. اوضاع خيلي آشفته بود و ناهماهنگي وجود داشت. در منطقه هوا داشت تاريك مي شد. خلبان شماره دو گفت كه يك هواپيما را در ارتفاع خيلي پست ديده و پس از اطلاع دادن به رادار همدان، آ نها گفتند كه آن را تعقيب و مورد هدف قرار دهيد كه پس از نزديك شدن ديدم كه يك فروند شنوك نيروي هوايي خودمان است. هر آن در منطقه تيراندازي وجود داشت و نيروهاي نظامي دشمن با سرعت 40 كيلومتر در خاك ايران پيشروي مي كردند، ولي كسي نمي دانست و يا اگر مي دانستند به ما نگفتند. به هر حال بعد از پنج ساعت پرواز و چهار نوبت سوخت گيري در مهر آباد نشستم.

دوم مهر ماه 1359 انتقال به پايگاه بوشهر

امروز سرگرد محمد حاجی صبح زود با من تماس گرفت و دستور جديدي را ابلاغ كرد. گفت شما بايد به پایگاه خودتان (ششم شكاري بوشهر) مراجعت كنيد. چون آن پايگاه خلبان کم دارد. من هم در ساعت 11 صبح به اتفاق خلبان علي خواه تهران را ترك و پس از يك ساعت پرواز در پايگاه بوشهر فرود آمديم. پس از فرود در پايگاه بوشهر بلافاصله به من ابلاغ شد که به آلرت بروم، و من هم بدون اطلاع از منطقه بوشهر به آلرت رفتم. حدود یک ماه بود كه از بروبچ هها بي خبر بودم. پس از ديد و بازديد ضمن بحث هايي كه با هم داشتيم گفتم: «امروز روز جنگ است و جز جنگ و پيروزي در آن كه آرزوي اين مردم است، نبايد به چيز ديگري پرداخت و همه حرف و حديث هاي ديگر را بايد كنار گذاشت، و فقط به جنگ فكر كرد، فقط جنگ! .»

ساعت پنج عصر برای پرواز گشت رزمي اوج گرفتم. همان موقع (جزیره) خارک مورد هدف هواپیماهای عراقی قرار گرفته بود و در آتش می سوخت. رادار از جريان بي خبر بوده و وقتي هم كه موضوع بمباران را به رادار اطلاع دادم گفتند تماس می گیريم ولی تا يك ساعت و نيم ديگر پس از آن كه در حال نشستن بوديم، به علت قطع خطوط مخابراتي رادار هنوز نتوانسته بودند با خارک تماس بگیرند.

سوم مهر ماه 1359

1 - مأموريت گشت رزمي

همراه کرم (سرتیپ خلبان شهید محمد رضا کرم) از شب قبل به صورت آماده در آلرت بودیم. صبح زود با بوق اسکرامبل بلند شدم و پس ازیک ساعت گشت زنی در پایگاه نشستیم.

2 - مأموريت گشت رزمي در شمال بصره

در گردان پرواز سردرگمی عجيبي حاكم است. هدف ها بدون محاسبه و مطالعه به صورت مختصات جغرافیایی به خلبانان داده می شود. مأموریتي كه امروز به ما ابلاغ شد، انهدام نيروهاي زرهي و توپخانه دشمن بعثي است كه از مسير شمال بصره وارد خاك كشورمان شده اند. اين در واقع اولين مأموريت جنگي من بود، و با صحب تهايي كه با بچه ها مي كردم معلوم بود ارتفاع بايد خيلي كم و سرعت زياد باشد. لیدر ما سفید موی آذر (سرتیپ خلبان آزاده سفيد موي آذر) با کمک یکان آرا بود و من هواپيماي شماره دو بودم و اقدام (سرتیپ خلبان مسعود اقدام) کمکم بود. من که شماره دو پرواز بودم تا رسيدن به روی هدف فقط به شماره یک نگاه میک‌ردم. یک دقیقه قبل از رسیدن به روی هدف، کابین عقب گفت كه نیروها باید این جا باشند.

پس از این خلبان شماره یک اوج گرفت و روي نيروهاي دشمن شيرجه رفت، و من هم نیروها را دیدم و بمب ها را روی آ نها ریختم. موقع بازگشت در حالي كه خرسند به پايگاه مراجعت مي كرديم، به اشكالاتي كه آقای اقدام میگفت گوش می دادم. بعد از نشستن متوجه شدیم اولین خلبان را از دست داده ایم. خلبان ناصر دژپسند در آن روز در آسمان بصره توسط نيروهاي دشمن مورد هدف قرار گرفت و به شهادت رسید، و به خانه برنگشت. دوستي كه عمري با هم بوديم و چند روز قبل و شايد ساعتي پيش با هم گپ مي زديم و بال در بال يكديگر پرواز م يكرديم. خدايا چه سخت است كه ناگهان خبر شهادتش را مي شنويم.

ششم مهر ماه 1359 مأموريت پشتيباني هوايي

امروز صبح پرواز پشتيباني هوايي از نيروهاي زميني انجام دادیم. من خلبان شماره دو بودم و پیروان کمک بود. شماره یک سرتیپ محمود ضرابی خلبان و عسكری کمک بود. در طول مسیر در ارتفاع بالا پرواز می کردیم. اهواز را در ارتفاع پنج هزار پایی قطع كرده و نیروهای دشمن را کاملا دیدم كه به طرف ما تیراندازی میک‌ردند. البته پنج دقیقه دیرتر روی هدف رسیده بودیم و با یک دسته هواپیماهای «اف 5» خودی روبرو شدیم که البته اتفاقی نیفتاد. نیروهای دشمن در حال کندن سنگر بودند و ما هم نیروی توپخانه و یا زرهی که همراه با فرمانده و تجهیزات باشد نداشتیم. به هر حال راکت ها و فشنگ ها را روی آنها ریخته و خیلی واضح دیدم که یکی از تان کها آتش گرفت. البته موقع زدن راکت در ارتفاع پانصد پایی بودم.

بعد از ظهر صحبت های زیادی درباره نیرو و مهمات شد و گفتند )مسئولان پايگاه( اگر م یشود به ارتفاع بالا بروید و موشک ماوریک بزنید. برای اولین بار از ابتدای جنگ بعنوان لیدر دسته انتخاب شدم. کمکم حسین (سرلشگر شهید حسین خلعتبری) بود. چون من و حسین بهتر موشك می زدیم ما لیدر شده بودیم و گرنه رضا (سرلشكر شهید علی رضا یاسینی) شماره یک می شد. به هر حال خلبان شماره دو رضا بود و رنجبر کمکش. به پرواز در آمدیم. شماره دو از من جدا شد. من یکدسته از نیروهای دشمن را دیدم و به ترتیب چهار موشك زدم و چهار تانک را منهدم کردم. برای اولین بار بود که با اطمینان می شود گفت که چهار تانک و مقداری اسلحه دیگر از روی آسمان تکه تکه شد.

هفتم مهر ماه 1359 مأموريت گشت رزمي

حوالي ساعت دو بعد از ظهر پرواز به سمت غرب اهواز بسيار مشكل مي شود. ديد براي پيدا كردن نيروهاي دشمن به خاطر تابش خورشيد و مه آلودگي هوا به سختي امكان پذير است. در مأموريت امروز در ارتفاع پنج هزار پايي از شمال اهواز وارد منطقه نبرد شديم، و از سمت غرب به شرق به نيروهاي دشمن حمله كرديم. يك تجربه خوب و كاملا موفق بود. از اين پس از ارتفاع بالا رگبار مسلسل را به متجاوزان بعثي شليك مي كنم تا از محل اختفاي شان خارج شوند، و پس از ايجاد وحشت و بي نظمي در صفوف دشمن، بمبها را روي سرشان م يريزم. پرواز با اين روش موقعي كه نيروي خودي قدرت چنداني ندارد و از نيروهاي دشمن اطلاع دقيقي در دست نيست شجاعت م يخواهد. البته با كمي شانس. چون نيروي دشمن زياد و حجم آتش نيز انبوه است.

هشتم مهر ماه 1359

1 حمله با موشك هوا به زمين به پايگاه دريايي ام القصر

مأموريت امروز به درخواست نیروی دریایی براي حمله به پايگاه دريايي ام القصر و انهدام احتمالي تعدادی از ناوچه های عراقی به پايگاه هوايي داده شد. من در این مأموریت خلبان شماره دو دسته بودم. ترکیب خلبانان مثل دو روز گذشته بود. منتها این دفعه یاسینی و رنجبر شماره یک و من و خلعتبری شماره دو بودیم. مأموریت در ارتفاع پست انجام می شد.

در جنوب آبادان به علت وجود دود غلیظ حاصل از سوختن بشکه های نفت، دید بسیار کم بود و به همین خاطر شماره یک چهار مایل زودتر اوج گرفت و شيرجه رفت و در ارتفاع هفت هزار پایی موشکهای خود را رها کرد. ولی به علت فاصله زیاد همه کوتاه خوردند. من بعد از رفتن هواپيماي شماره یک، يك فروند کشتی نفتکش ویک ناوچه اوزا را مورد هدف قرار دادم. در موقع فرار که درست روی ام القصر رسیده بودم یک ناو جنگی دیدم که به وسیله یک موشک ماوریک آن را نیز منهدم کردم. در این پرواز تجربه كسب کردم که در مأموريت هايي كه موشك هوا به زمين همراه داريم، خلبان کابین جلو باید بدون جی پرواز کند. فاصله هرچه کمتر و سرعت هرچه زیادتر باشد موشک بهتر به هدف برخورد می کند.


گزيده اي از يادداشت هاي شهید عباس دوران در آغاز مرحله دفاع مقدس / طبق معمول هميشه من داوطلب مي شدم...
انهدام كشتي صد هزار تني عراق در آبهاي خليج فارس توسط شهيد عباس دوران

2 - مأموریت پشتيباني هوايي از نيروهاي زميني

قرار بود من و خلعتبری هواپيماي شماره یک باشیم، و فعلی زاده و اقدام شماره دو باشند. هدف این مأموریت انهدام نیروهای دشمن در غرب و جنوب غربی اهواز بود. شماره دو به علت اشکال نتوانست پرواز کند و من به طور مستقل مأموريت را انجام دادم. چون تنها بودم و هم این که در مأموریت قبل محل نیروها را دیده بودم با سرعت کم یعنی هزار كيلومتر در ساعت و ارتفاع هزار پا شمال اهواز را قطع و در سمت شرق و جنوب شرقی هویزه با نیروهای دشمن مواجه شدم. نیروی عراقي با شنیدن صدای هواپیما شروع به آتش کرد و نیروهای جلویی با شلیک تيرهاي رسام موقعیت هواپیمام را برای توپ های ضد هوایی بدون رادار مشخص می کردند.

در چنين شرايطي مأموريتم را با موفقيت به انجام رساندم و عمل کردن بمب هایم را بر سر مجموعه نیروی زمینی دشمن دیدم. اما نمي دانم چگونه سالم برگشتم و آسیبی به هواپیمایم نرسید. اسمش را چه بايد گذاشت؟ خدا مي داند! شناس... تقدير... سرنوشت... يا چيز ديگر؟


نهم مهر ماه 1359 حمله با موشك هوا به زمين به العماره

با انسجام نيروهاي سطحي بعد از مدت ها انتظار و آرزو به درگاه خداوند متعال، طرح و برنامه نيروي هوايي نيز انسجام لازم را يافت و شروع به فرستادن فراگ پروازي كردند. مأموريت به دستور ستاد نيرو، انهدام پل هايي در محور العماره دزفول بود. هواپيماي شماره سه به صورت كپ و دسته پروازي موشك ماوريك حمل مي كردند. در منطقه شرق مسجد سليمان از تانكر سوخت رسان بنزين گرفتيم و در ارتفاع پست به طرف هدف رفتيم. قبلا به ما گفته بودند كه در مسير ما مقدار زيادي موشك سام 6 و نيروي زميني دشمن وجود دارد.

به هر حال هيچ خطري دسته پروازي ما را تهديد نكرد. در فاصله ده مايلي شهر العماره هواپيماي شماره سه به ارتفاع 12 هزار پايي رفت و من هم پس از گرفتن ارتفاع 8500 پا دو موشك به طرف يكي از پل ها و يك موشك در پالايشگاه شهر و آخري را در پادگان نيروي زمين انداختم.

خلبان هواپيماي شماره دو (به گفته خودش) بعد از ارتفاع گرفتن به علت نديدن شهر به آن بزرگي!

به طرف ايران بازگشت. به گفته خلبان هواپيماي شماره سه: بعد از رفتن هواپيماهاي يك و دو، او هم به وسيله فشنگ يك رادار را از كار انداخته است. به هر حال با وجود تهديدات زياد مأموريت به استثناي هواپيماي شماره دو به خوبي انجام شد. بعد از قطع مرز موقعي كه مي خواستيم با تانكر تماس بگيريم، ملاحظه شد كه شماره دو زير تانكر است. به گفته خلبان پوشش هوايي بالا سر، در اين پرواز هيچ كدام از پلها به طور كامل منهدم نشد.

دهم مهر ماه 1359 حمله مجدد با موشك هوا به زمين به العماره

به علت منهدم نشدن كامل پل هاي العماره قرار شد مأموريت تمديد شود. بعد از بنزين گيري در ارتفاع پست، در حدود يك هزار تا 1500 پايي به طرف هدف پرواز كرديم. در نقطه «طها» كه دو درياچه نسبتا كوچك است و ديد كم بود، و بعد كه خواستيم براي رها كردن موشكها ارتفاع بگيريم، درون ابر رفتيم و هر سه فروند همديگر را گم كرديم. به علت ديد كم و وجود ابر بالاي 400 پا مأموريت انجام نشد و سالم برگشتيم.


گزيده اي از يادداشت هاي شهید عباس دوران در آغاز مرحله دفاع مقدس / طبق معمول هميشه من داوطلب مي شدم...

پانزدهم مهر ماه 1359

1 مأموريت بمباران جاده العماره

مضمون دستوري كه از ستاد نيروي هوايي دريافت شد، حمايت از نيروهاي سطحي (خودي) و حمله به نيروهاي بعثي و انهدام آن ها با چهار فروند با اختلاف 20 دقيقه در جاده العماره به سوي ايران است. ما دسته پروازي همگي بمب «بي. ال. » حمل مي كرديم. من در دسته اول پرواز مي كردم. عبور از منطقه غرب دزفول خيلي خطرناك است، ولي چه بايد كرد؟ در شرايط كنوني من و اكثر خلبانان به هر منطقه اي پرواز و هر خطري را به جان مي خريديم، تا شايد بتوانيم بخشي از نيروهاي عظيم دشمن را منهدم و به قدرت رزمي متجاوزان آسيب جدي برسانيم. امروز پس از بنزين گيري و مجادله با خلبان هواپيماي تانكر، در نهايت از او خواهش كردم به مسجد سليمان پرواز كند. اگر چه او اصرار داشت كه در بهبهان مستقر شده تا از آنجا به ما سوخت برساند، اما با استدلال من پذيرفت. با ارتفاع پست به سمت هدف پرواز كرديم. از نقطه شروع پرواز به سوي دشمن و آغاز حمله هوايي، تيراندازي از روي تانك هاي عراقي به سوي هواپيماهاي ما، نظرمان را جلب كرد.

دو فروند از دسته پروازي ما در يك لحظه و از دو سو به سمت هدف شيرجه زديم و بمب هاي «بي. ال. » را رها كرديم. براي اولين بار بود كه تركيدن پوسته بمب ها را با چشمهاي خود در آسمان مشاهده مي كردم و اين نشان مي داد كه بم بها به طور كامل عمل كرده و ضريب انهدام هدف خوشبختانه بسيار بالا بوده است. پس از ترك منطقه عمليات با ارتفاع كم و سرعت زياد روي آسمان مسجد سليمان، طبق هماهنگي قبلي از تانكر سوخت گيري كرديم، و پيروزمندانه مأموريت را ادامه داديم. به هنگام فرود متوجه شديم كه به هر دو فروند هواپيما چندين گلوله اصابت كرده است. ما چنان غرق انجام مأموريت بوديم كه متوجه برخورد گلوله ها به بدنه هواپيما نشده بوديم. از اين كه بار ديگر سالم بر زمين نشستيم خدا را شكر مي كنم و از اين بابت خوشحالم.

2 حمله با موشك هوا به زمين به اطراف رودخانه العماره

دستور اين مأموريت از سوي ستاد نيروي هوايي صادر شد، و از تانكر سوخت رسان هم خبري نبود. حمله به نيروي توپخانه دشمن در شرق العماره و مجتمع آن در شمال بستان اولينمأموريت هواپيماي شماره دو با موشك هوا به زمين بود. مسير را به خاطر طولاني بودن آن در ارتفاع 20 هزار پا تا 15 مايلي جنوب مسجد سليمان و از آن جا با سرعت زياد و ارتفاع كم به سوي هدف ادامه داديم و ده مايل قبل از رسيدن به هدف ارتفاع گرفتيم ومن قبل از ارتفاع گرفتن تانك هاي دشمن را ديدم. تعداد آن ها خيلي زياد و به صورت مربع شكل در حال حركت به سمت نيروهاي ما بودند.

پس از رسيدن به ارتفاع ده هزار پا به سمت هدف شليك كردم و اولين تانك را از آسمان شمال بستان پودر كردم. در حال زدن تانك دوم بودم كه شماره دو هم يك تانك را زد. در همين موقع يك ساختمان روي تريلر در عقب نيروها ديدم كه به احتمال زياد پست فرماندهي آنان بود. به طرف هدف مي رفتم كه شماره دو گفت موشك! موقعي كه سرم را به طرف راست گرداندم موشك ازبالاي سرم رفت و سرانجام آن هدف را با موشك منهدم كردم و شماره دو هم پس از انهدام تانك از منطقه خارج شد. من به علت زياد بودن سيگنال موشك، دستگاه جنگ الكترونيك را خاموش كرده بودم ولي دشمن تعداد زيادي موشك بدون قفل كردن به طرف ما پرتاب كرد. به هر حال با حدود هزار پوند بنزين در پايگاه نشستيم.

بیستم مهر 1359 ام القصر

در این پرواز من هواپيماي شماره یک بودم و در کابین عقب رنجبر بود. هواپيماي شماره دو ساجدی و صدیق (سرگرد شهید منصور سالار صدیق در سال 1363 به شهادت رسید). هواپيماي شماره سه (محمود) ضرابی و مرادی بودند. دوست ندارم درباره این پرواز چیزی بنویسم. چون اصلا مأموریتش انجام نشد. هنوز در شوک از دست دادن فرمانده عملیات پایگاه (سرگرد خلبان شهید محمد حاجی) بودیم.

بيست و دوم مهر ماه 1359 مأموريت گشت رزمي بر فراز شمال آبادان

شب قبل گفت و گويي بين افسران رابط نيروي زميني و فرماندهان مسئول عمليات درباره پلي كه روي رودخانه كارون احداث شده بود به عمل آمد و يك فراگ پروازي هم در اين باره دريافت شد. البته اين موضوع منتفي شد.

اين روزها تقريبا همه جا سخن از من است. از جسار تهايم در مأموريت ها و مواجه با خطرات. هرچه هست اين اعتقاد من است. خلبان اگر ترس نداشته باشد و شانس هم كمي با او يار باشد، در نود در صد عمليات حتي اگر هواپيما آسيب هم ديده باشد، مي تواند خود را به نقطه اي امن در خاك خود بكشاند، و امكان ترك هواپيما در چنين شرايطي هم وجود دارد.

ديروز دير وقت كه ياسيني (سرلشكر خلبان شهيد علي رضا ياسيني) از مرخصي برگشته بود، از احتمال سقوط آبادان سخن مي گفت و خيلي نكران بود. براي همين تقاضاي هواپيما كردند و من طبق معمول بيدرنگ و داوطلبانه آماده پرواز شدم. پرواز ست شد و پس از بريف كوتاهي بلند شديم. هواپيماي شماره یک من بودم و نظري کابین عقب بود. شماره دو فرهمند (سرهنگ خلبان فرهمند در سال 1365 به شهادت رسید) بود و کمکش روستا (سرلشكر روستا هشتم آذر سال 59 بر روی فاو هدف موشک میگ 23 قرار گرفت و به شهادت رسید). فرهمند تا آن روز به عنوان کابین عقب پرواز می کرد و پس از درخواست زیاد از طرف خود او و کم داشتن خلبان مجبور شدند این پرواز را ست کنند. هوا کاملا تاریک بود در ارتفاع سیصد پایی پرواز می کردیم در حالی که رادار در حالت جستجوگر بود. بعضی وقت ها هواپیما را روی حالت پس سوز قرار می دادم تا شماره دو من را گم نکند.

شماره دو به من سمت می داد چون دستگاه ناوبري هواپیمایم اشکال فني داشت. پس از قطع جنوب آبادان وارد خاک عراق شدیم و در نقطه ای که باید نود درجه گردش میک‌ردیم و به طرف شمال و هم چنین به طرف تارکت رفتیم. هواپيماي شماره دو به علت کمی تجربه خوب گردش نکرد و من هم به اجبار با گردش 25 درجه گردش کردم که سمت تارکت سی درجه آمد. در جنوب شلمچه و خود شلمچه نیروی دشمن بسیار زیاد بودند و تیراندازی هم بسیار زیاد بود. ما هم براي فرار از دست آ نها مجبور شدیم به این طرف و آن طرف پرواز کنیم. بالاخره بر روی هدف رسیدیم و بمبها را رها کردیم. بعد از رها کردن بمبها روی هدف حجم آتش زيادي از زمین به آسمان بلند شد. گويي همه جا آتش گرفته است. برای اولین بار در پروازهایم کاملا ترسیده بودم. از همه جا آتش بلند می شد. نيروهاي خودي به علت عدم هماهنگي، همزمان با دشمن به سوي هواپيماي ما آتش شليك مي كردند. به اين علت جرأت استفاده از پس سوز را براي افزايش سرعت نداشتم. به قدري گلوله مسلسل به زير بدنه هواپيما اصابت مي كرد كه به صداي رگبار تگرگ بر روي سقف ماشين شباهت داشت، و من هر لحظه منتظر منفجر شدن هواپيما بودم.

بعد كه حدود 50 مایل دور شدن از تارکت مشاهده کردم که شماره دو هنوز از من جدا نشده است. به گفته شماره دو بمبهای هر دو خلبان خوب خورد ولی چون تانکها به خصوص در غرب آبادان کاملا در سنگر بودند مطمئنا اثر چندانی نداشت. در ضمن در شلمچه یک لودر را بوسیله فشنگ منهدم کردم. روي آبادان خلبان كابين عقب فوق العاده عصباني و نگران بود و مدام فرياد مي زد جناب سروان كاري بكنيد! من بعضی وقت ها از روی صندلی بلند می شدم. چون حس میک‌ردم که گلوله مسلسل يا موشك زیرم خورده است. به هر حال با سرعت 400 نات و ارتفاع هفت هزار پا با هر سختي و رنجي بود، منطقه هوايي آبادان را ترك كرديم، بعد از ترک آبادن یک نفس راحت کشیدم اما ناگهان به يادم آمد كه دستگاه ناوبري ندارم و بنزين هم خيلي كم است. چون در آسمان بوشهر تيراندازي خيلي زياد بود، و رادار هم مدام اين موضوع را گوشزد ميكرد، تصميم گرفتم به پايگاه شيراز بروم و در آن جا فرود آيم. اما پس از اعلام وضعيت سفيد با زحمت فراوان خود را به پايگاه بوشهر رساندم و به زمين نشستم و ختم به خير شد.

بیست و سوم مهر 1359

1- مأموريت گشت رزمي و حمله با موشك هوا به زمين به پل متحرك كارون

درباره پل متحرك دشمن روي رودخانه كارون، بعد از صحب تها و مذاكره هاي طولاني به اين باور رسيديم كه متأسفانه وجود پل واقعيت دارد، و نيروهاي عراقي با استفاده از اين پل متحرك از طرف جاده ماهشهر به سوي شمال آبادان در حركتند. براي انهدام پل بلند شديم و با انتخاب مسير مناسب در ده مايلي هدف پاپ آپ (پاپ آپ نوعي عمليات تاكتيكي است كه خلبان هنگام بمباران مواضع دشمن آن را به كار مي برد.

خلبان براي مخفي ماندن از ديد رادار دش من در ارتفاع بسيار پست پرواز مي كند، و در نزديكي هدف اوج مي گيرد و مجددا روي هدف شيرجه مي رود) كرديم. من در اين مأموريت شماره دو بودم. چون تيراندازي عراقي ها از زمين بسيار زياد بود، نتوانستم محل مورد نظر (پل متحرك) را پيدا كنم و فقط شاهد اصابت موشك هواپيماي شماره يك در كنار آن جزيره كوچك بودم. گرچه تعداد زيادي از نيروهاي دشمن مستقر در آن منطقه را با موشك هوا به زمين نابود كردم، اما نه من و نه هواپيماي شماره يك هيچ كدام نتوانستيم پل را منهدم كنيم.

2 - مأموريت گشت رزمي

بعد از نشستن از نوبت پرواز يكم، خلبان هواپيماي شماره يك و كابين عقب او پل را ديده بودند و موقعيت آن را از روي نقشه به من نشان دادند، و من هم دوباره براي زدن پل داوطلب شدم و يك فروندي بلند شديم. مسير رفتن همان بود، ولي اين دفعه از از شمال آبادان به جنوب. ده مايلي قبل از هدف پل پاپ آپ كردم و پل با نيروهاي زيادي در غرب و شرق آن ديده شد. فقط دو عدد موشك هوا به زمين داشتم كه يكي از آن ها را بالاي پل و ديگري هم وسط پل رها شدند. ولي بعد از رفتن موشك ها و اصابت آن ها متوجه شدم كه هيچ كدام از موش كها پل ها را منهدم نكرد.

-3 مأموريت مجدد براي انهدام پل شناور كارون

از مأموريت هاي بالا چون پل منهدم نشده بود، به هيچ عنوان راضي نبودم. به علت اين كه اولا پل خيلي كوچك و باريك بود، و فقط به صورت دو پل شناور براي هر چرخ تانك و از ارتفاع بالا هم به صورت نخ كبريت ديده مي شد، وخلبان كابين عقب هم نمي توانست درست روي هدف قفل كند. سرانجام بعد از درخواست مقامات ما (به اتفاق خلبان رنجبر) هم از خدا خواسته شماره دادند و من بلند شدم. مسير رفتن همان مسير قبلي بود. در يكي از پروازها هنگام عبور از روي هدف دو موشك به طرف پل رها كردم و مطمئن بودم كه پل منهدم شده ولي بعد از دوبار اوج گيري و شيرجه رفتن متوجه شدم كه قسمت شرقي آن كمي آسيب ديده ولي هنوز پابرجاست و از آن جا با موشك به سوي ما آتش مي كنند. در اين پرواز هم دو موشك ديگر درست روي يك نقطه معين وسط پل فاير شد كه مطمئنا منهدم شد. چون بعد از چرخش، كابين عقب با چشم خود ديده بود، ولي زدن آن فايده اي نداشت. چون ما نيرويي نداشتيم كه عراقي هاي شرق كارون را منهدم كند. آ نها مي توانستند شبانه پل ديگري بزند، چون اين پل ها پيش ساخته بودند.

بیست و پنجم مهر ماه 1359 مأموريت گشت رزمي در محور بستان

ساعت 9 صبح تازه از خواب بلند شده بودم و در حال صبحانه خوردن بودم که سروان میر (سرگرد خلبان شهید میر) آمد و یک برگه مأموریت آورد و گفت باید به این مأموریت برویم. عده ای از خلبانان هم بودند که گفتم این جا خطرناک است. به خصوص برای بمب ماوريك. چون باید بالا بیاییم. به خصوص برای میر که تا بحال بمب ماوریک نزده بود. به سرگرد (محمود) ضرابی هم گفتم ولی او گفت که مأموریت باید انجام شود. بعد گفت امروز تانکر هم نداریم ولی می توانید از نوع دیگری بمب ببرید. آ نها مي دانستند نوع ديگر بمب به منظور ارتفاع پايين رفتن است كه به هيچ عنوان (به هدف) نمي رسيم. میر ناراحت شد. چرا كه دلش میخواست اولین پرواز جنگي کابین جلوی خود را با موشك ماوریک شروع کند. از طرف ديگر سرگرد محققي در پرواز گذشته او گفته بود كه (مير) ضعيف است. به هر حال مجبور بوديم مأموریت را انجام بدهیم.

بعد از بريف كامل، مسير رفتن را مانور روي هدف با اين بمب و نيز با توجه به تهديدات موجود در منطقه و قبول سروان مير به طرف هدف بلند شديم. شماره یک من بودم و کابین عقب (شهيد منصور) صدیق و شماره دو هم میر و کمکش رنجبر بود. مسیر را تا نفت شهر با سرعت کم و ارتفاع بیست هزار پا ادامه داديم. قابل توجه است که مأموریت قبلی من تقریبا همین جا بود.

در آن منطقه چند موشک به طرف ما آتش کردند که شانس آوردیم به ما نخورد. بعد از نفت شهر ارتفاع را سريع كم كرديم و در ارتفاع صد پايي و سرعت 500 نات پرواز كرديم. در جنگلی در حدود 10 مایلی هدف پاپ آپ کردیم. میر خلبان هواپيماي شماره دو سمت چپ من بود، و بعد از ارتفاع 9 هزار پا شروع به پا یین آمدن کرد. من با دیدن هدف خیلی خوشحال شدم و به میر گفتم و او هم گفت که هدف را دیده است.

بعد از زدن چهار تانک که همه منفجر شدند از سمت راست برگشتیم و صدا زدم خلبان شماره دو دیگر جلو نرو و آتش زیاد است و نمی خواهد همه موشك هاي ماوریک خود را بزني. ولی کمک خلبان كابين عقب گفت كه بعد از زدن دومين بمب، دو موشك به طرف ما آمد كه يكي از آ نها به شماره دو اصابت كرد. او هواپيماي مير را تا برخورد با زمين نگاه م يكرده و خلبان و كمك او موفق به بيرون پريدن نشده بودند. او در لحظه سانحه چيزي به من نگفت. چون فكر كرده بود كه من ناراحت مي شوم. بعد از زمین خوردن میر به من گفتند که دیروز گفته بودند که او هنوز کم تجربه است. ولی اگر من قبل از پرواز این موضوع را می دانستم نم یگذاشتم او پرواز کند. به هر حال شانس او این طور بود كه او هم آسمانی شود و پرواز ابدی را آغاز کند.

بيست و ششم مهر ماه 1359 مأموريت برون مرزي

امروز ساعت پنج صبح از پرواز برگشتم، و به آلرت رفتم و خوابيدم. ساعت 11 و نيم مرا بيدار كردند و گفتند كه سرهنگ دادپي فرمانده پايگاه شما را احضار كرده است. تلفني با ايشان تماس گرفتم. او گفت: يك ناوچه دشمن وارد منطقه خور موسي شده و دو ناوچه ما را منهدم كرده است. بچه هاي خلبان همه مأموريت هستند و كسي نيست براي پرواز بفرستم. سرهنگ دادپي پس از پايان مكالمه ماشين فرستاد تا مرا به آشيانه ببرد. در آشيانه يك افسر نيروي دريايي و سرگرد كاكاوند و كسان ديگري هم بودند. مختصات موقعيت ناوچه عراقي به من داده و گفتند كه در آن ناحيه ناوچه اي براي مقابله نداريم و هر شناوري كه ديده شد بدانيد از ما نيست و شما آن را بزنيد. اگر احيانا ناوچه خودي در منطقه پيدا شد با چراغ به شما علامت خواهد داد.

پس از برخاستن از باند (همراه خلبان شهيد حسين خلعتبري) و اوج گرفتن، با فركانس 2650 كه به من داده شده بود تماس گرفتم تا اطمينان كامل پيدا كنم. در ده مايلي هدف پاپ آپ كرده و يك ناوچه عراقي را كه درست در مختصات داده شده در حركت بود ديدم. قبل از حمله به ناوچه دو سه بار با مراكز مختلف تماس گرفتم ولي جوابي نشنيدم. در همان موقع ناوچه ديگري را در يك مايلي اسكله البكر مشاهده كردم. تصميم گرفتم قبل از اين كه از منطقه خارج شود آن را منهدم نمايم. لذا با دو موشك به آن حمله كردم و به سوي ناوچه اولي برگشتم و آن را كه به سمت 240 درجه در حركت بود هدف گيري كرده و به قعر دريا فرستادم. در منطقه دريايي شناور ديگري از دشمن وجود نداشت. در بازگشت به هنگام فرود مطلع شدم اصابت موشك ها و انهدام ناوچه ها تأييد شده است.

بيست و هشتم مهر ماه 1359 آبادان

صبح امروز در واقع در استراحت پروازي شب گذشته بودم، و خود را براي پرواز بعد از ظهر آماده مي كردم. بعد از بريف شدن سروان سپيد موي آذر بلند شدم. قرار بود از جنوب آبادان به سه راهي حمله كنيم. قبل از بلند شدن يكي از سيستم هاي الكترونيك از كار افتاد ولي به هر حال بلند شدم. بر فراز (ندر) ديلم خلبان شماره يك گفت كه بمب هاي او آرم نمي شود و به پايگاه بر مي گردد، و من هم تصميم گرفتم مأموريت را انجام دهم.

بعد از ديدن آبادان در سمت چپ، از آبادان (نيروهاي خودي) شروع به تيراندازي كردند و نيروي دشمن هم شروع كرد به تيراندازي با تو پهايي كه روي تانك ها سوار بود. آ نها از نيروي زميني ما هراسي نداشتند. در ضمن مي دانستند كه پشت سر هم از تمامي پايگاه هايشان براي پشتيباني هواپيما مي آيد. از اين رو هميشه منتظر آتش بودند. من معمولا براي اين گونه مأموريت ها اول بمب ها را مي زنم و بعد فشنگها را. چون فشنگ توجه آ نها را جلب مي كند ولي اين مأموريت به خصوص چون قبلا به وسيله نيروي خودي متوجه شده بودند و آتش مي كردند، من هم اول فشنگ ها را زدم.

يكي از توپها (توپهاي ضد هوايي) كه روي سطح زمين كار گذاشته بودند، و به شدت در حال آتش بود، ديدم منهدم شد و به علت اين كه پاور لاين ها بلند بود، قبلا با ارتفاع 350 پايي بودم و بمبها را روي آن ها ريختم و موقع فرار يادم آمد يكي از موتورها كار نمي كند. خلاصه خيلي سادهو بدون گردش منطقه را ترك كردم و با حالت اضطراري در پايگاه نشستم.

بيست و نهم مهر ماه 1359

1 مأموريت انهدام پالايشگاه فاو

قرار بود صبح زود هشت فروند هواپيما پالايشگاه فاو را بمباران كنند. چهار فروند دسته اول دو دقيقه قبل از ما بلند شدند ولي هوا بد بود. معمولا روي دريا صبح هاي زود مد و جزر وجود دارد. خلاصه در 15 مايلي هدف در ارتفاع 100 پا بالاي آب وارد ابر شديم و به دستور ليدر به پايگاه برگشتيم.

2 مأموريت گشت رزمي در غرب دزفول

در همين روز سروان سفيدپي بعد از مرخصي برگشته بود و مي خواست پرواز كند. بعد از بريف كامل متوجه شدم كه او ناراحت است و مي دانستم از اين كه هواپيماي شماره دو دسته من است، مسير را با احتياط و بدون دست زدن به پاور لاين ادامه دادم. هدف نيروي دشمن در محور سليمانيه (خوزستان) بود. بعد از شادگان سفيدپي گفت كه سرعت كم است و سرعت را زياد كرد و رفت و من هم به عنوان شماره دو به دنبال او رفتم و هدف را خيلي خوب زدم. براي اين كه در بم بهاي برگشتي شماره دو نروم، ارتفاع را زياد كردم. شماره دو بعد از زدن هدف كه بخشي از بمب هايش در بيابان خورد، به طرف راست رفت و من هم رفتم از فاصله دور نيروها را چك كنم كه چه طور استتار كرده اند، ناگهان هواپيما تكان شديد خورد و معلوم شد نيروهاي خودي كه كمتر از يك تيپ بودند، خوب آموزش ديده اند. بعد از تماس با شماره دو گفت به علت اين كه بنزين خيلي كم دارد در پايگاه اميديه مي نشيند، و من هم با پنج هزار پوند بنزين رفتم در پايگاه (بوشهر) نشستم. بعد از نشستن معلوم شد كه نيروهاي خودي دماغ هواپيما را هدف قرار داده و خيلي جالب منهدم كرده بودند.

سي ام مهر ماه 1359 مأموريت پشتيباني هوايي از نيروهاي زميني در شلمچه

هدف اين مأموريت آسيب رساني به نيروهاي دشمن در شلمچه بود. بعد از بريف در ارتفاع پست از جنوب آبادان گذشتيم و هواپيماي شماره دو را بريف كرده بودم تا موقعي كه گفتم گردش كن. اول او 90 درجه بگردد و با 45 درجه انحنا و بعد من اين كار را بكنم. او در سمت راست من بود و در خاك دشمن گردش را انجام داد و از سمت شمال به طرف نيروي دشمن حركت كرديم. از ارتفاع 100 پايي به بالا موج رادار جستجوگر دشمن ما را م يگرفت. از اين رو سعي شد زير اين ارتفاع پرواز كنيم. در موقع قطع اروند مقداري فشنگ به يكي از گشتي هاي دشمن فاير شد و بلافاصله بعد از اروند رود نيروهاي دشمن كه احتمالا در حال كندن سنگر يا ساختن جاده بودند، ديده شدند. چون لودر زياد در حال تردد بود همه بمبها روي آن ها ريخته شد. بگفته خلبان كابين عقب شماره دو بمب روي تجمع آ نها خورد و چون آماده شليك موشك بوديم و مي خواستيم در ديد راداري موشك سام دو قرار نگيريم، در ارتفاع بسيار اندك و سرعت زياد پرواز مي كرديم. بعد از شادگان هواپيماي شماره دو اظهار داشت كه 3500 پوند بنزين دارد كه به ارتفاع 28 هزار پايي رفتيم و سالم در پايگاه نشستيم.

سي و يکم تير 1359

1 مأموريت گشت رزمي در جاده ماهشهر آبادان

نیروهای دشمن که از پل گذشته بودند، در جاده ماهشهر پیش روی می ‌کردند. به ما گفتند نیروهای عراقی شش تا دوازده کیلومتری و نیروهای خودی در هجده کیلومتری جاده ماهشهر اهواز مستقر هستند. بلافاصله برای عملیات آماده شدیم.

من خلبان هواپيماي شماره یک بودم و رنجبر کابین عقب. سروان فعلی زاده شماره دو بود و روستا )سرلشكر خلبان شهید کاظم روستا( کابین عقب بود. شماره دو به علت اشکال فني نتوانست از روی باند پرواز کند. مسیر را از ماهشهر به طرف آبادان انتخاب کردم. در سمت چپ جاده در ارتفاع پا یی نتر از دك لهای برق پرواز کردم و بعد از رد کردن نیروهای خودی که خیلی کم بودند، نیروهای دشمن را دیدم و دو گردش کردم. با اولين گردش کیسری بمب های «بي. ال. » و با گردش دوم همه بمب های باقی مانده را بر سرشان فرو ریختم. سپس با عبور از روی نیروهای دشمن همه فشنگ ها را نیز روی سرشان ریختم. بعد از زدن نیروهای دشمن کابین عقب با من گفت و گوی زیادی کرد که این نیروها هشت مایلی آبادن هستند و مسئولان مختصات اشتباهی به ما داده اند و ما نیروهای خودی را زده ایم. اعصابم حسابی خرد شده بود. بعد از شبی سخت وارد آن شلتر کذایی شدم که افسر اطلاعات و عملیات ماهشهر گفت خیلی خوب و درست زده اید وبالاخره کابین عقب هم کوتاه آمد.

-2 حمله مجدد به سه راهی آبادن ماهشهر اهواز

هنوز چای بعد از پرواز را نخورده بودم که يك مأموريت دیگر آمد. کسی نبود و طبق معمول من داوطلب شدم. خلبان هواپيماي شماره یک من بودم و کابین عقب حیدر پور. در هواپيماي شماره دو فعلی زاده بود و کابین عقبش حق پناه )سرگرد خلبان شهید جواد حق پناه چند سال بعد بر فراز آب های نیلگون خلیج فارس هدف قرار گرفت و به همراه پرنده خود به قعر آب فرو رفت. (پس از روشن کردن موتورها و تماس با خلبان شماره دو گفت که دوباره اشکال فني دارد و نمی آید و من بازهم تنها رفتم. می خواستم از جنوب آبادن حمله کنم. دود زیادی منطقه را پوشانده بود. سمت چپ آبادن را گذراندم و آتش نیروهاي دشمن از جاده اهواز آبادان شروع شد. من هم در سه راهی به طرف اهواز گردش کرده و بمب ها و فشنگهای خود را زدم. اولین گردش فرار را به طرف راست کردم و بعد از مستقیم کردن در ساعت ده و سی دقیقه یک هواپیما دیدم. فکر کردم فانتوم است. او من را دیده بود و موقعی که کمی ارتفاع گرفت و خواست به طرف دم هواپيماي من بيايد کاملا دیدم که یک میگ 23 عراقي است.

بلافاصله زدم روی پس سوز و رفتم کف زمین. هواپیما تکان شدیدی خورد. معلوم شد که دشمن هواپیمای من را زده است. بعد از رها کردن با کهای سوخت خارجی، هواپیما به شدت به طرف بال چپ و زمین رفت که با دو دست مستقیم تمام قدرت موتور هواپیما را نگه داشتم.

بعد از دور شدن از منطقه و ارتفاع گرفتن از رادار برای چک کردن زیر هواپیما تقاضای کمک کردم که یک فروند «اف 14» که در منطقه بود به موقعیت من آمد و گفت همه چیز نرمال است.

ولی هنوز احساس مي كردم كه هواپیماي من به بال چپ متمایل بود. با هر زحمتی که بود فرود آمدم. بعد از خاموش کردن موتورها از هواپیما پیاده شدم و ديدم باک چپ روی هواپیما مانده و از وسط نصف شده است. معلوم شد که خلبان میگ دشمن یه کم کوتاه زده و فقط باک چپ و زیر هواپیما آسیب دیده است.

هشتم آذر ماه 1359 مأموريت انهدام كشتي صد هزار تني عراق

نيروي دريايي يك فروند ناوچه به نزديكي )اسكله( البكر برده بود و نيروهاي دشمن مي آمدند كه ناوچه ما را منهدم كنند. در حقيقت اين ناوچه يك دام بود و به وسيله آن هواپيماهاي دشمن به ميدان كشيده مي شدند تا توسط هواپيماهاي اف 14 ما منهدم شوند. )شهيد حسين خلعتبري( كابين عقب من بود و سروان لبيبي به عنوان خلبان هواپيماي پوشش هوايي بالا سر با من آمده بود. در كنار اسكله ناوچه اي وجود نداشت، اما در جنوب آن نفربر بزرگتر از ناوچه را ديدم كه عرشه آن صاف و مسطح بود. به ما گفتند كه اين نفربر صد هزار تني عراق است كه مي تواند 200 نفر را حمل كند. حال اين نفربر آمده بود زخمي هاي جنگ دريايي را جمع كند، يا نيرو در اسلكه پياده كند كه به وسيله سه موشك ما منهدم شد. بعد از منهدم كردن نفربر داشتم م يرفتم روي العميه تا موشك چهارم را بزنم كه سروان لبيبي گفت دو هواپيما بر فراز اسكله هستند، تو فرار كن و من هم دنبال تو مي آيم. به او گفتم با فشنگي كه در اختيار دارم مي جنگم. او گفت نمي خواهد. بعدا او زودتر از من روي )بندر( ديلم رسيده بود. البته عراق يها صبح امروز در همين منطقه يكي از هوايماهاي ما را زده بودند.


گزيده اي از يادداشت هاي شهید عباس دوران در آغاز مرحله دفاع مقدس / طبق معمول هميشه من داوطلب مي شدم...

شهيد عباس دوران در گفت وگو با خبرنگار سيما در مركز شيراز


دوم دي ماه 1359 مأموريت انهدام ناوچه عراق

دوباره افسر نيروي دريايي گفت كه يك هدف در جنوب بندر امام از ديشب وجود دارد و ناوچه ما در روز روشن نمي تواند او را بزند. من بايد بروم با ناوچه خودي تماس بگيرم و هدف را بزنم. البته گفته شده بود كه هدف دارد به سوي جنوب حركت مي كند كه به همين دليل سرگرد كاكاوند به من گفت اگر ضرورت اقتضا كرد مي توانم در آب هاي آزاد هم بروم و ناوچه را پيدا و منهدم كنم. من و سروان اعظمي بلند شديم، طبق معمول ناوچه خودي جواب نداد. بيش از صد دفعه او را صدا كردم. چون در نقطه نشان داده شده هدفي نبود، به طرف جنوب كه سواحل كويت و عربستان سعودي است، با سرعت 400 نات در ارتفاع ده هزار پايي حركت كردم. بعد از مسافت 40 مايلي كه اردشير را رد كرده بودم، و از دور خاك عربستان معلوم بود، چاه هاي بسيار و اسكله وجود داشت كه به كويت تعلق داشت. ناوچه را در نزديكي يكي از اسكله ها ديدم كه با يك موشك كاملا پودر شد. احتمالا يا موشك زياد و يا سوخت زياد در ناوچه وجود داشت كه به پودر شدن آن كمك كرد. بعد از منهدم كردن آن به طرف شمال برگشتيم. نيروي ديگري نبود. بعد از نشستن، نيروي دريايي به علت كار نكردن راديو ناوچه خودي اول معذرت خواست، و بعد تشكر كرد.

شانزدهم دي ماه 1359 شصتمين پرواز 1 مأموريت گشت رزمي در غرب اهواز

ديروز بالاخره بعد از مدت سه ماه نيروي زميني حمله بزرگي كرد. در مدت پنج دقيقه اول عمليات، نيروي هوايي خوب حمله كرد و بعد نيروي زميني وارد عمل ش د. امروز دستور آمد نيروهاي دشمن كه در منطقه اي به شعاع پنج مايل در دو نقطه در غرب و جنوب اهواز تجمع دارند، منهدم شوند. بريف كامل انجام شد و از جنوب اهواز وارد عمل شديم. روي پادگان حميد كه مي خواستم به طرف هدف گردش كنم تيراندازي__ شروع شد و يك گلوله به من خورد.

جلوي ما منطقه اي وجود داشت كه تا به حال، يعني پس از حدود 60 مأموريت چنين منطقه جنگي نديده بودم. همه مناطق غرب اهواز كه دشمن در آن وجود داشت به وسيله تانكها زير آتش بودند. براي اين كه تركش توپها به هواپيماي من برخورد نكند، رفتم ارتفاع 500 پايي كه از آن جا تجمع نيروهاي دشمن را ديدم و بمب هاي خود را كه شش عدد 500 پوندي بودند روي آن ها ريختم. خلبان شماره دو ديده بود كه كاملا به هدف خورده اند.

بعد از ترك منطقه، كابين عقب گفت كه از بال چپ دود مي آيد. چون بنزين كم مي شد و شماره يك هم تير خورده بود، سريع در پايگاه اميديه نشستيم. به هر دو بال گلوله خورده بود و باك چپ پاره شده بود. همچنين نصف دماغ هواپيما از بين رفته بود. هنگام برگشت روي پادگان حميد يك گلوله به هواپيماي شماره يك )ياسيني( اصابت كرد. گلوله از شيشه جلو هواپيما به درون كابين رفت و به انگشت ياسيني برخورد كرد كه دچار خونريزي شده بود. به هر حال اگر به نيروهاي دشمن كمك نرسد و نيروهاي ما خسته نشوند، مي توانند همه آن ها دستگير يا بكشند. ولي به نظر مي رسد ما نيرو كم داريم. چون در روز اول كه حمله كردند گفتند حدود 200 عراقي را اسير كرده و چندين تانك هم به غنيمت گرفته اند. ولي امروز كارايي زيادي نداشتند. به هر حال خدا كمك كند. )در اين عمليات خلبانان شهيد دوران، ياسيني، خلعتبري ومرحوم گودرزي شركت كردند(.

2 مأموريت مجدد در غرب اهواز

نيروي زميني عراق تقاضاي كمك كرده بود و دو لشكر از بصره به حركت درآمده بودند كه شش فروند هواپيما براي زدن آن ها بلند شدند. ولي اين هواپيماها كه نمي توانند دو لشكر را نابود كنند. معلوم بود كه تا عصر نيروي كمكي عراق مي رسد. نيروي زميني ما هم معلوم نبود چي شده؟ خسته اند؟ نيرو كم دارند؟ به هر حال پشت سر هم از همه پايگاه ها هواپيما تقاضا ميكردند. بعد از بلند شدن، مسير طبق ديروز بود. از جنوب اهواز وارد معركه شديم و بعد از خط راه آهن اهواز آبادان نيروي عراقي شروع مي شد. آ نها تا هويزه داشتند به نيروهاي ما فشار مي آوردند و به طرف شمال پيشروي ميكردند. يك تجمع را ديدم كه بمب ها را روي آن ها ريختم و از ارتفاع سه هزار پايي منطقه را بررسي كردم. گويا عراقي ها مثل قارچ از زمين سبز مي شدند. خيلي زياد بودند. ديگر خبري از آتش توپخانه ايران نبود. چهار دسته هواپيماي عراقي نزديك هويزه. دو دسته در شرق هويزه، دو دسته در جنوب غربي اهواز و يك دسته هم در نزديكي كرخه كور در حال پرواز بودند. در همين منطقه يك هواپيماي «اف »4 و يك «اف 5 » را زدند.

3 مأموريت سوم در شمال غربي اهواز

شش فروند هواپيما بمب هاي خود را روي نيروهاي عراقي كه براي كمك مي آمدند ريختند.

صبح طبق برنامه از جنوب اهواز وارد شديم، ولي زودتر به طرف شمال غرب كه نيروها بودند گردش كرديم. من بمب ها را در دو نقطه زدم و سپس كمي در ارتفاع سه هزار پايي پرواز كردم كه خلبان كابين عقب مقداري فيلم از نيروهاي عراقي تهيه كرد. فشنگ هاي خود را در جنوب جاده هويزه زدم و برگشتم. هواپيماي من شديدا به طرف چپ متمايل بود كه بعد از نشستن معلوم شد پوسته باك چپ كاملا رفته و باك از وسط نصف شده است. دو سوراخ به قطر پنج اينچ هم در بال چپ وجود داشت.

نوزدهم دي ماه 1359 مأموريت گشت رزمي در غرب اهواز

امروز روز سختي بود. نيروهاي كمكي عراقي رسيده بودند، و داشتند از كرخه به طرف شمال پيشروي مي كردند. قرار بود ساعت هفت و نيم صبح بمب هاي خود را بزنم. البته )خلبان( محققي در يك دسته ديگر بود و دسته ما از جنوب اهواز وارد معركه شد، و من بم بهاي خود را يكي پس از ديگري در چهار نقطه تا هويزه رها كردم و فشنگ هايم را در جنوب هويزه زدم. در اين منطقه در ارتفاع هزار پايي پرواز مي كردم و هواپيماي شماره دو خيلي پايين تر از من بود. ناگهان يك ميگ 21 را بالاي سر خود ديدم. البته براي درگير شدن مهمات نداشتم. خوشبختانه او هم ما را نديد. محققي از شمال اهواز وارد شده بود و بعد از زدن بمب هايش در دو نقطه، مورد اصابت تير قرار گرفت. ما بعد از نشستن فهميديم كه او در منطقه خودي ايجكت كرده است.

نيروي زميني تقاضاي پروازهاي بيشتر كرده بود. بعد از ظهر كه به دستور فرمانده نيرو چهار فروند فرستادند، عسكري را عراقي ها زدند و هواپيمايش آتش گرفت و در منطقه خودي ايجكت كرد. سرگرد قهستاني كه از پايگاه شاهرخي )شهيد نوژه همدان( پرواز كرده بود، او را زدند كه شهيد شد. يك فروند هواپيماي ديگر را هم در اطراف كرخه كور زدند. نيروي زميني هم نمي توانست از پيشروي آن ها جلوگيري كند. خدا مي داند مقصر كيست؟

بيستم دي ماه مأموريت پشتيباني هوايي از نيروهاي خودي در جاده ماهشهر

در قياس با روزهاي آغازين جنگ وضعيت به مراتب بهتر شده است. نيروهاي سطحي با انسجام كامل به فتوحات بزرگي دست يافته اند. بخشهاي وسيعي از خاك كشورمان از اشغال بعثيان متجاوز خارج شده است.

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 96-97

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار