گفتگو با آزاده اسماعیل یکتایی فرمانده دسته ضربت گردان یا رسول (ص) لشکر قدس گیلان
جمعه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۰۰:۵۸
در لشکر 25 کربلا می گفتند یک نفر لنگرودی در اینجا ذی نفوذ است و در واحد اطلاعات عملیات حضور دارد. آنجا بود که اسم ایشان را برای اولین بار شنیدم. شاید یکی دو بار ایشان را از نزدیک دیده بودم ولی ...

سردار املاکی درشناسایی ها در قلب دشمن بود


آشنایی شما با سردار شهید حسین املاکی از کجا آغاز شد؟
در سال 62 اولین بار، به عنوان بسیجی و در حالی که کمتر از 15 سال سن داشتم به جبهه رفتم و در لشکر 25 کربلا مشغول به فعالیت شدم. در لشکر 25 کربلا می گفتند یک نفر لنگرودی در اینجا ذی نفوذ است و در واحد اطلاعات عملیات حضور دارد. آنجا بود که اسم ایشان را برای اولین بار شنیدم. شاید یکی دو بار ایشان را از نزدیک دیده بودم ولی زیاد توجه ای به این موضوع نداشتم. فقط می دانستم ایشان خیلی ذی نفوذ است و از نیروهای کارآمد لشکر 25 کربلا محسوب می شود و باعث افتخار گیلانی ها و مخصوصاً لنگرودی ها شده است.
از سال 64 که تیپ قدس گیلان به تیپ ویژه قدس تبدیل شد، اسم سردار املاکی را بیشتر می شنیدم. ایشان یکی از ارکان اصلی تشکیل دهنده این تیپ بودند و بیشتر از همه شجاعت و محوریت ایشان در تشکیل واحد عاشورای تیپ ۵۲ و سپس لشکر ۱۶ قدس که در عملیات کربلای 5 در سال 65 تاثیر و نقش بسزایی داشتند. پس از آن در عملیات والفجر 10 که سردار املاکی قائم مقام فرماندهی لشکرقدس گیلان بود و در این عملیات به شهادت رسیدند. بنده هم روی مین رفتم و پایم قطع شد که بعد از 5 روز در 14 فروردین اسیر شدم.
همچنین سرداران شهید محمد اصغری خواه فرمانده گردان کمیل، محمد حبیبی پور و خیل یهای دیگر در این عملیات به شهادت رسیدند.
در آن زمان در گردان حضرت رسول بودم این شهید بزرگوار قائم مقام فرمانده لشکر بود و شب عملیات هم یکی از نیروهای کارآمد لشکر محسوب می شد و مستقیماً در آن عملیات حضور داشتند.

بهترین خاطره ای که از شهید املاکی در ذهن دارید؟
یکی از خاطراتی که به ذهن دارم برمی گردد به قبل از عملیات والفجر 10 در منطقه حلبچه. فکر می کنم 3 یا 4  فروردین بود. آن موقع تازه حلبچه را گرفته بودند و اوضاع غذا و تدارکات ما خوب نبود. سردار املاکی برای رفع این مشکل دستورات لازم را داد و با ارسال چند گوسفند و ذبح آنها تا حدودی مشکل ما حل شد. در شناسایی مناطق تخصص ویژه ای داشت و تا منطقه را کاملاً شناسایی نمی کرد، هیچ وقت وارد عمل نمی شد. بارها گفته می شد کاری که حسین املاکی شناسایی کند هرگز به شکست منتهی نخواهد شد. مگر این که در آن کار شک و شبهه داشته باشد. یعنی خودش بگوید من این کار و یا این عملیات و حرکت را تائید نمی کنم. واقعاً تیزبینی و زیرکی ایشان زبان زد خاص و عام بود. در کربلای 5 شجاعت ایشان و بسیاری از شهدا از جمله شهید خو شسیرت را به چشم خود دیدم. باید باور داشته باشیم این افراد بی علت حسین املاکی و خوش سیرت نشدند.  با یک حرکت کوچک به این افتخارات نرسیدند بلکه زحمت هایی که در طول دفاع مقدس کشیدند و زیرکی و توانمندی بالایی که از خود نشان دادند، سبب شد این شهیدان خاص شوند.

از همراهی با ایشان در شناسایی برایمان بگویید.
یکی از شب ها قبل از عملیات والفجر 10 ، در اطراف ارتفاعات گرده رش به همراه سردار شهید حسین املاکی و شهید جمشید کلانتری برای شناسایی رفته بودیم. چند نفر از ما را برده بودند منطقه را نشان بدهند. من فرمانده دسته ضربت گردان حضرت رسول (ص) بودم. آن شب که حرکت کردیم، فکر می کنم ساعت 2 یا 3 نیم هشب بود. خیلی جلو رفتیم. هر بار جلو می رفتیم، شهید املاکی یک لحظه می ایستاد.
قبل از این که شناسایی برویم، می گفت کجا قرار است برویم. در یکی از شناسایی ها به زیر تپ های رسیدیم که بالای آن دوشکاچی عراقی بود. من اصلا تصور نمی کردم این قدر به عراقی ها نزدیک شده باشیم.
واقعاً ترسیده بودم. وقتی زیر آن تپه بودیم، یادم می آید شهید املاکی روی زمین نوشت: این تپه همان جایی است که قبلاً گفته بودم. بالای آن یک دوشکاچی هست. گفتم: عجب جایی ما را آوردی!  در این فکر بودم که الآن کارمان تمام می شود. در واقع ما از کمین عراقی ها هم رد شده بودیم و حالا در قلب دشمن بودیم. منطقه را برای ما توجیه کرد و سعی کرد با رعایت سکوت با اوضاع و احوال منطقه آشنا بشویم .
یکی از این شب ها یک نفر از بچه هایی که همراه ما بود پایش به سیم تله منور برخورد کرد. وقتی منطقه کاملا روشن شد هر کدام از ما باید به یک طرفی می رفتیم تا از دید دشمن محفوظ بمانیم. عراقی ها آن شب ما را با گلوله خمپاره دنبال می کردند. قصد داشتند ما را زنده یا مجروح بگیرند. دقایقی بعد به سمت کمین خودمان آمدیم و یکدیگر را دیدیم. حسین املاکی تمام قد ایستاده بود و ما را نگاه می کرد.
انگار از یک مجلس یا جلسه ای بیرون آمده باشد. ولی تمام بدن من و همراهانم گل و لای و خاک بود. می خواهم شجاعت و خونسردی شهید املاکی را برسانم. شاید الآن که می شنوید دشمن با گلوله خمپاره ما را تعقیب کرد، برای شما ساده باشد. آدم باید آن لحظه را ببیند و در آن موقعیت قرار گیرد. شاید آن شب تا رسیدن به عقب حدود 20 دقیقه ای طول کشید. در آن 20 دقیقه من آن قدر افتادم و بلند شدم که تمام بدنم کثیف شده بود. همراهان دیگر، هم همین طوری بودند. اما حسین املاکی ذره ای خاک روی لباسش ننشسته بود.
در منطقه باسبا )یکی از مناطق غرب کشور در مریوان( برای شناسایی و توجیه عملیات به جلو رفته بودیم. شاهد بودم سردار املاکی چقدر خوب مناطق را شناسایی کرده است و توضیح می دهد. آن قدر دقیق که انگار در این منطقه بزرگ شده است. قدم به قدم منطقه را می شناخت. حتی می دانست کجا و کدام قسمت ها سیم تله انفجاری قرار دارد یا کدام قسمت ها مین گذاری شده است. این نشان از تبحر خاص این بزرگوار داشت.

به نظر شما چرا لقب قهرمان نصیب سردار املاکی شد؟
نگاهی که رهبر معظم انقلاب به حسین املاکی دارند یک نگاه ویژه است. همه نتوانستند مثل حسین املاکی باشند و ماسک خودشان را بدهند. رهبر معظم انقلاب این نوع فداکاری و ایثار را گفتند ماندگار است. شاید خیلی ها در طول دفاع مقدس حرکت هایی کرده باشند، اما ماندگاری آن ها نتوانست به ماندگاری حسین املاکی برسد. مانند فداکاری حسین فهمیده که ماندنی شد. یک نوع توانمندی در وجود همه انسان ها وجود دارد و در وجودشان ذخیره شده است. اگر بتوانند این توانمندی را از خود نشان دهند، می شوند حسین املاکی.
حسین املاکی کسی بود که خودش را در بحران پیدا کرد و بحران را مدیریت کرد و مدیریتش را در بحران نشان داد. اینکه حضرت زینب )س( برای ما ماندگار شد این بود که در بحران مدیریتش را نشان داد. هم برای برادرش عزاداری کرد، مثل حسین املاکی که برای اصغری خواه گریه کرد و همین که حضرت زینب )س( خطبه بلندی در مجلس یزید خواند و لرزه به تن یزیدیان و شامی ها انداخت. حسین املاکی هم مدیریت در عملیات نمود وخود را فنای در ذات اقدس الهی کرد. به همین دلیل رهبر عزیزمان می گویند قهرمان یعنی این.


سردار املاکی درشناسایی ها در قلب دشمن بود


از اسارت خودتان برایمان بگویید.
چون مجروح شده بودم و روی مین ضد نفر رفته بودم، باعث شد تا پای چپم قطع شود. برخی دوستان دیگرم شهید شده بودند. زمانی که مجروح شدم پشت عراقی ها بودیم. بچه ها در خط بودند و بحبوحه عملیات بود. نمی توانستند خودشان را به ما برسانند و ما را نجات بدهند. درنتیجه خودم به همراه یکی از دوستانم که او هم بعد شهید شد، تصمیم گرفتیم حرکت کنیم. شهید غلامرضا سعیدی، بی سیم چی ام بود. هوا گرم شده بود. لباس بسیجی ای که داشتم از تن درآوردم چون پشت آن نوشته شده بود اسماعیل یکتایی، از گردان یا رسول )ص( لشکر قدس گیلان اعزامی از لنگرود! من آن موقع فرمانده دسته ضربت گردان بودم. ازآنجا نشسته حرکت کردیم و در همین فاصله هم با بی سیم، با فرماندهی گردان و جانشین فرماندهی گردان ارتباط داشتیم. بعد ارتباطمان قطع شد. من پنج روز را نشسته حرکت کردم، در روز دوم به دلیل انفجارهایی که رخ داد، سعیدی به شهادت رسید.
دقیقاً پنج روز تشنگی و عطش بود. این نکته را هم بگویم آن قدر تشنگی زیاد بود که صبح ها با زبانم شبنم روی علف ها را جمع می کردم تا بتوانم رفع عطش کنم. با حرص و ولع با سرنیزه زمین را می کندم و رطوبت زمین را می مکیدم یا شکمم را روی زمینی که علف داشت می مالیدم و علف ها را می جویدم. یادم هست در همان ایامی که از دوستان دورافتاده بودم، روز سوم بود که از دور یک قوطی کمپوت دیدم، نشسته و سین هخیز شاید بیش از هشت ساعت راه را طی کردم تا خودم را به این قوطی کمپوت برسانم. وقتی رسیدم و چنگ انداختم دیدم قوطی خالی است. سرانجام روز پنجم به اسارت درآمدم. پس از تحمل چهار سال اسارت در بند رژيم بعثى در شهريور ماه 69 به ميهن اسلامی بازگشتم.

چه طور شد فکر کردند شما شهید شده اید؟
وقتی به اسارت درآمدم، در کنار جنازه ها لباسی از من جا مانده بود و هم رزمانم آن را دیدند. لبا س هایم طی مراسمی در آن سال ها به همراه تعدادی از شهدای لنگرود تشییع و به خاک سپرده شد و آنجا شد مزارم! سوم و چهلم و سالگردهای متوالی گرفته شد تا این که بیست و دوم شهریور سال 69 وقتی وارد ایران شدم در مزار شهدای لنگرود، خودم زائر مزار خودم شدم و بالای سر قبری رفتم که نوشته بود؛ پاسدار شهید اس الم اسماعیل یکتایی.

مزاری كه برای شما در نظر گرفته بودند هنوز باقی است ؟
آن مزار موجود است و بنياد شهيد آن را به ما داده و برابر قانون چون جانبازان 70 درصد شهید زنده هستند و پس از فوت شهید محسوب می شوند آن مزار به من تعلق گرفته است. البته اطراف آن محل به صورت حرم شهدا ساماندهی شده كه حال و هواى خاصى دارد. وقتى براى اولين بار بر سر مزار خودم حاضر شدم و نگاهم به عکس، گل ها، سنگ قبر و اسم و توضيحات روى آن افتاد احساس كردم من از او جدايم. يعنى او يك نفر ديگر است و من یكى ديگر و انگار دوباره به دنيا آمده ام.

شما دارای آثاری چون کتاب و شعر هستید و ظاهراً در اسارت هم برخی اشعار را سروده اید؟
این شاعری در دوران اسارت کلید خورد. در دوران اسارت شعرها و خاطرات خود را روی  زر ورق سیگار و یا پاکت سیمان و با سُرب می نوشتم. سرب را تیز می کردیم و می نوشتیم، مداد که نداشتیم! در اسارت خیلی چیزها ممنوع بود! باید آدم در آن لحظه ها باشد تا دقیقاً متوجه شود. باید آدم در اسارت باشد، آن وقت است که می داند با سیم خاردار، چگونه سوزن درست می شود! من با این اوضاع و احوال توانستم آنجا شعر بگویم. شعر بی تو چه سخت می گذرد روزگار من/ خود را به من نشان بده آیینه دار من  را در سلول انفرادی سرودم.  
مدتی در انفرادی بودم و زندگی بر من خیلی سخت گذشته بود. به دلیل این که عراقی ها ما را گروه مخالف قلمداد می کردند و می گفتند ما حزب اللهی هستیم. بعد از ارتحال امام )ره( سخت گیری ها بیشتر شده بود و ما را اذیت می کردند. در انفرادی این غزل را سرودم.

چه طور شد که خاطرات دوران اسارت را به صورت کتاب منتشر کردید؟
زمانی که در اسارت شعر می گفتم، آنها را به دوستان دیگری می دادم تا حفظ کنند. در همان جا یک فامیل مشترک با آقای رحیم زریان داشتیم که با ما اسیر بود. اسمش آقای کریم زحمتکش است. همیشه به شوخی به من می گفت شعرهایت را بده آقای زریان برایت درست کند! چون آقای زریان شاعر بود و سابقه شعری طولانی داشت. به خاطر همان من یادم بود که آقای زریان در شعر دستی دارند و بعد از آن که به ایران آمدیم به وعده عمل کردیم و در این عرصه بیشتر حضور پیدا کردم.
در بیمارستان شهید مصطفی خمینی تهران بستری بودم که آقایان سرهنگی و بهبودی آمدند و در یک مرحله هم شهید بزرگوار آوینی با دوستانش از گروه روایت فتح و حوزه هنری آمدند و گفتند من خاطرات دوران اسارتم را بنویسم .
البته در اسارت نکات مهم و خاطرات خودم را به طرز خاصی نوشته و کدگذاری کرده و در عصایم جاسازی کرده بودم. بعد از اسارت نیز حدود سه ماه کار نگارش طول کشید. یعنی در واقع آماده شدن کتابم تا اسفند ماه سال 69 زمان برد.
جالب آن که بیست و دوم شهریور سال هفتاد جشن عروسی ام در لنگرود بود. هم زمان با اولین سالروز آزادی ام که آقایان سرهنگی و بهبودی و برخی دوستان حوزه هنری هم آمدند و در مراسم شرکت کردند. من به اتفاق همسرم سر قبر خودم در مزار شهدا رفته بودیم. اولین کتابم که اسمش بازداشتگاه تکریت 11 بود )یازده شماره اردوگاه ما بود. تکریت هم شهری بود در استان صلاح الدین عراق که اردوگاه ما در آنجا قرار داشت(، همان روز به من هدیه داده شد، بهترین هدیه ای بود که دریافت کرده بودم.

آيا كتاب دیگرى هم تأليف نموده اید؟
در زمينه ادبيات مقاومت از خاطرات خودم کتاب های بازداشتگاه تكريت  ،11 عطر گل محمدى ، تشنه شبنم  و کتاب های ديگرى به نام مثل پرنده ، زندگى ممنوع و مجموعه های پرستوهاى مهاجر ، فرهنگ آزادگان  ، در اسارت یانکی ها  و خنده در اسارت  و در زمینه شعر نیز نسیم شرقی  را به رشته تحرير درآورده ام. البته کار تدوین فرهنگ اعلام شهدای گیلان  را نیز انجام داده ام و مجموعه بلند زندگی و خاطراتم نیز با عنوان رقص روی یک پا  در نمایشگاه بین المللی کتاب امسال وارد بازار کتاب شد و چندی پیش نیز رونمایی شد. این کتاب توسط حوزه هنری به چاپ رسیده است.

منبع: ماهنامه شاهد یاران شماره 149

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار