آخرین اخبار:
کد خبر : ۴۱۸۷۰۶
۱۰:۵۲

۱۳۹۶/۱۰/۱۹
یادمان شهدای عرفه:

شب و روزش را وقف خدمت به مردم کرده بود

شهید مهتدی دردهایش رامطرح نمی‌کرد. معمولاً خانواده‌اش هر وقت او را می‌دیدند با خوشرویی با آن‌ها برخورد می‌کرد. اما افراد خانواده‌اش می‌دانستند که پشت آرامش او دردهای بدنش نهفته است.با هم نگاهی اجمالی می‌افکنیم به زندگی سراسر مجاهدت این شهید گرانقدر:


نوید شاهد: سال 1337 بود که سردار سرتیپ پاسدار شهید سعید مهتدی در شهر مذهبی پیشوای ورامین متولد شد. دوران ابتدایی را در مدرسه شیخ جنید پیشوا سپری کرد. پدرش معاون آن مدرسه بود اما نه تنها سعید از موقعیت پدرش سوء استفاده نکرد و به سهل انگاری در تحصیل نپرداخت، که با تلاش و پشتکار مضاعف، کلاس‌های پنجم و ششم آن دوره را به صورت جهشی پشت سر گذاشت.

دوران دبیرستان را در مدرسه شریعتی (پهلوی سابق) گذراند و وارد مرکز تربیت معلم شد. پس از اخذ فوق دیپلم علوم تجربی از آن مرکز، در مدارس روستاهای ابردژ (قلعه بلند) وارمین، توچال، پاکدشت و طارند پیشوا به تدریس پرداخت. در دوران مبارزات مردم علیه شاه نقش مؤثری داشت و در چاپ و پخش اعلامیه‌های امام(ره) که در روستای قلعه سین ورامین سازماندهی می‌شد فعالیت چشم‌گیری داشت. پس از پیروزی انقلاب دریچه دیگری در زندگی او باز شد. با فرمان امام(ره) وارد جهاد سازندگی شد و در جمع آوری محصولات و کاشت آن‌ها که با سختی زیادی همراه بود، به کشاورزان کمک می‌کرد. او بدون هیچ چشمداشتی به طور شبانه‌روزی، خود را وقف کشاورزان کرده بود.

«او به غیر از معلمی در جهاد سازندگی برای مردم کار می‌کرد، با ماشین تویوتایی که داشت به کشاورزان کمک می‌کرد. در سال 1358 شب‌ها با یک دستگاه کمباین که در اختیار جهاد سازندگی بود، با شهید عطایی می‌رفتند برای درو. روزها هم به کارهای دیگر مشغول بود و در واقع شب و روزش را وقف خدمت به مردم کرده بود.»

شب و روزش را وقف خدمت به مردم کرده بود

پس از این‌که ضد انقلاب تحرکاتی را در کردستان شروع کرد، سعید همراه یکی از دوستانش به سمت کردستان حرکت کرد و در روانسر و منطقه جوانرود مشغول به فعالیت شد و در این مدت مسؤولیت‌های مختلفی بر عهده داشت. فرمانده منطقه تازآباد، مسؤول عملیات سپاه جوانرود و مسؤول عملیات سپاه بوکان به مدت دو سال.

سردار سعید مهتدی پس از مدتی از بوکان به جنوب رفت و در لشکر 27 محمد رسول الله(ص) فعالیت خود را در کنار شهیدان ابراهیم همت، عباس کریمی، رضا دستواره و حاجی پور ادامه داد و مسؤولیت‌های مختلفی را از جمله فرمانده گردان کمیل، فرمانده محور، مسؤول عملیات لشکر، مسؤول اطلاعات لشکر و جانشین لشکر را برعهده داشت و به علت رشادت‌ها و موفقیت‌هایش در عملیات‌های مختلف به کار خود ادامه داد و در پایان به عنوان فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص) منصوب شد.

لازم به ذکر است شهید سعید مهتدی در حین فعالیت‌های جبهه‌ای خود، در دانشگاه تربیت معلم تهران به تحصیل در رشته شیمی پرداخت و مدرک کارشناسی شیمی این دانشگاه را کسب کرد و در ادامه، مدرک فوق لیسانس مدیریت دفاعی را نیز به کارنامه تحصیلی خود اضافه کرد.

او جزء اولین کسانی بود که با شروع جنگ خودش را به جبهه رساند و همه لحظه‌های عمرش را به خدمت برای اسلام، کشور، انقلاب اسلامی و مردم ستمدیده گذراند و از همه مهم‌تر این‌که همه کارهایش را با توجه به خط مستقیم و زلال ولایت فقیه تنظیم کرد.

از سال 1357 وارد راهی شد که در سال 1384 با شهادتش پایان راه دنیا و شروع راه آسمانی آخرت را برایش رقم زد. هر چند به زبان صد ماه جبهه بودن و 65درصد جانبازی و تمام عمر را مراقبت کردن، سخت نباشد اما در عمل همت والا و روحی بزرگ و معنوی را می‌خواهد که در کشاکش دنیا و رنگارنگی آن، انسانی آسمانی باشد و آسمانی پرواز کند.

حاج سعید مشکلات و دردهایش را مطرح نمی‌کرد. معمولاً خانواده هر وقت او را می‌دیدند با خوشرویی و آرامش با آن‌ها برخورد می‌کرد. اما افراد خانواده‌اش می‌دانستند که پشت لبخندها و آرامش او دردهای قسمت‌های مختلف بدنش نهفته است. آن‌ها می‌دانستند که حاج سعید در اکثر عملیات‌ها مجروح شده، می‌دانستند که یک پایش ده سانتی‌متر کوتاه‌تر از پای دیگرش شده و بعد از عمل پنج سانتی‌متر پایش را کشیده‌اند. می‌دانستند یکی از پاهایش را سیزده بار عمل کرده و هنوز بهبود نیافته، اما حاج سعید فقط مهربان بود و می‌خندید. آرام و صبور بود و کوهی از مقاومت و بلندی طبع.

حتی در نوجوانی اگر مشکلی یا بحث کوچکی بین او و کسی به وجود می‌آمد، زود پیش‌قدم می‌شد و دل‌گیری و کدورت را از بین می‌برد.

وقتی در سال 1359 گفتند برای کردستان نیرو نیاز دارند، حاج سعید جزء اولین کسانی بود که اعلام آمادگی کرد. حاج سعید می‌دانست کردستان شرایط بسیار سختی دارد و جنگیدن در آن‌جا یعنی گذشتن از همه چیز، اما بدون هیچ ترس و واهمه‌ای به آن‌جا رفت. همه فکر می‌کردند مدت کوتاهی آن‌جا باشد. اما ماندنش طولانی شد.

شب و روزش را وقف خدمت به مردم کرده بود

حاج سعید وقتی یکی از دوستان یا فامیل را می‌دید، سراغ همه را می‌گرفت و احوال بقیه را جویا می‌شد. تأکید می‌کرد که به فلانی و فلانی سلام برسانید. در مورد پدر و مادرش هم خیلی دقیق و مهربان بود، اما با همة این مهربانی‌ها هرگز از وقت و امکانات بیت المال برای خود صرف نمی‌کرد.

آن وقت که پایش مجروح شده بود، برای راه رفتن عادی هم دچار مشکل می‌شد اما با همة این مشکلات، هر وقت می‌دید کسی از دوستان و آشنایان و یا اقوام آن‌ها مرحوم شده، برای تسلی خاطر بازماندگان می‌رفت، تا در حد خویش تأثیر مثبتی در روحیة آن‌ها گذاشته باشد.

حاج سعید هیچ وقت رفتارش عوض نشد، همیشه متواضع و مردمی بود و برایش فرقی نمی‌کرد که در چه پست و مقامی باشد؛ مهم خدمت بود.

در تشییع جنازه حاج سعید مهتدی، مردم روستاها و محله‌های دور و نزدیک پیشوا انگار یکی از عزیزان‌شان را از دست داده بودند. طوری عزاداری می‌کردند که هر بیننده‌ای متأثر می‌شد. آن پیرزن خمیده، آن پیرمرد غمگین با دست‌های پینه بسته، جوان‌هایی که صداقت حاج سعید را لمس کرده بودند، هم‌رزمانی که مدت‌ها با حاج سعید مشق عشق می‌نوشتند، خلاصه همه و همه، غریب و آشنا در فراق آن پرندة سبکبال که با آخرین پرواز عشق شهید شد می‌گریستند.

***

اطاعت پذیری

مهدی اطاعت پذیری بالایی داشت و عمل کردن به این امر را از نیروهای زیردستش هم می‌خواست. مخصوصاً در مورد تدابیر مقام معظم رهبری به محض این‌که اطلاع می‌یافت فلان فرمان از جمله تدابیر آقاست، لشکر را برای اجرای آن به نحو احسن هدایت می‌نمود و آن را با جدیت اجرا می‌کرد. خستگی برای او معنایی نداشت. ( آقای نصرت الله قریب)

شهید مهتدی و شهیدان همت و کاظمی

حاج سعید مهتدی بعد از جنگ، برای مقابله با تحرکات منافقین و ضد انقلاب به همراه حاج احمد کاظمی به قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) رفت تا گمشدة خود را در آن‌جا بیابد.

سعید مهتدی هم‌نفس همت بود و نگاه به چشمان آرام کاظمی داشت؛ آن‌جا که در بحبوبه رزم و سختی جزیره، همگی محو آرامش مثال زدنی حاج محمد ابراهیم همت بودند. همان‌جا که حاج احمد کاظمی در پاسخ به نگرانی فرماندهان رده بالاتر در هجوم آتش بازی‌های ویران‌گر دشمن در مجنون جنوبی گفت: «وضعیت ما خوب است؛ همین که حاج همت با ماست، دیگر مشکلی نداریم.» سعید مهتدی هم دلش قرص بود که همت با اوست و در روزهای سخت تنهایش نخواهد گذاشت. راستی از هفدهم اسفند سال 1362 که همت آسمانی شد و روزهای بعد از آن، که دستواره پرکشید و حاج عباس کریمی حجله نشین شد، حاج احمد کاظمی، حاج سعید مهتدی و حاج سعید سلیمانی چقدر چشم انتظاری کشیدند تا تنهایی‌شان به سر آمد...؟ (سید حسن شکری)

نماز اول وقت

نسبت به برپا داشتن نماز اول وقت خیلی حساس بود. حتی ماه مبارک رمضان هم قبل از افطار حتماً باید نمازش را می‌خواند.

بعد از عمل، در قسمت ریکاوری زیاد نگهش داشتند. طوری که سرما خورده بود و تب سختی داشت. تا به هوش آمد به من گفت: «تخت من را رو به قبله کن تا نمازم را بخوانم.» (خانم دهقانی همسر شهید)

شهادت

صبح روز نوزدهم دی ماه 1384، روز عرفه بود؛ لشکر آرام آرام در تدارک شور و شوقی بود که زمزمه‌های دعای عرفه حضرت اباعبدالله الحسین(ع) یکبار دیگر ایام خوش جبهه را بر سراپرده خاطره سنگرنشینان دفاع مقدس تجربه می‌کرد.

بسیجی‌ها گرد هم می‌آمدند تا در فضای ایثار و شهادت عرفه بخوانند. بچه‌های لشکر سراسر اشتیاق و تلاش بودند و بیشتر از همه حاج سعید مهتدی نگران بود. برف می‌بارید و آسمان سخت درهم بود. تلفن که زنگ زد صدای رسا و صمیمی حاج سعید را شنیدم. ساعت شش صبح بود. حاج سعید گفت: «سید، بیداری؟» گفتم: «حاجی، کجایی؛ این موقع صبح یاد فقرا کردی...» گفت: داریم می‌رویم ارومیه، إن‌شاءالله عصر برمی‌گردیم.» گفتم: «حاجی توی این برف؟!» خنده‌ای کرد و گفت: «نترس» می‌دانست من از پرواز واهمه دارم.

حدود بیست دقیقه‌ای با هم صحبت کردیم و بیشتر سفارش عرفه را می‌کرد که کارها را پیگیری کنم. به نفس نفس افتاده بود و با عجله گفت: دیگر سوار شده‌ایم... مراقب کارها باش؛ خداحافظ.

ما سرگرم آماده سازی دعای عرفه بودیم در حالی که... «و من ینتظرها» قصد عرفه داشتند؛ آن‌هم از آسمان تهران. عقربه‌های ساعت به ده صبح نزدیک می‌شد. من و گلعلی و چند تا از بچه‌های فرهنگی غرق کار بودیم که تلفن زنگ زد؛ نمی‌دانم بر من چه گذشت اما بعدها اطرافیانم گفتند: «فقط تو را دیدیم با نگاهی بهت زده که رنگ صورتت یک‌باره سفید شد و رمق از نگاه و چهره‌ات رفت و...» لحظاتی بعد، خبر در فضای لشکر پیچید؛ پرواز ارومیه پرواز شهادت شد و یادگاران جبهه و جنگ این بار از این کربلا به معراج رفتند.

خدا این‌گونه خواسته بود که هیچ‌کدام از آن‌ها دیگر شاهد جای خالی همرزمان قدیمی خود نباشند، آخر هر کدام سال‌ها رنج این تنهایی را چشیده بودند و دل‌های مشتاق وصل‌شان طاقت درنگ و ماندن را نداشت. (سیدحسن شکری)

***

وصیت نامه سردار شهید سعید مهتدی

بسم الله الرحمن الرحیم

اشهد أن لااله الاالله و اشهد أن محمد رسول الله(ص) و اشهد أن علی ولی الله

اللهم اجعلنی من جندک فإن جندک هم الغالبون

اللهم اجعلنی من حزبک فإن حربک هم المفلحون

اللهم اجعلنی من اولیائک فإن اولیائک لاخوف علیهم و لا هم یحزنون

به نام خدایی که به ما جان داد تا طاعت او را بجا آوریم ولی معصیت او را نمودیم. خداوندا، گناهکار و وامانده‌ام و تو را به لطف و کرمت قسم ما را ببخش. خداوندا، با آن‌که این جسم، آلوده به گناه است ولی باز امید به تو داریم.

خداوندا، از (موضع) عدالت با ما رفتار مکن. خدایا، وقتی عارف بزرگ در مقابل ذات مقدس تو این چنین مناجات می‌کند: (پس وای بر من گنهکار) خدای من! من آن کسی هستم که تو فرمانش دادی، او از فرمان تو سرپیچی کرد. من آن کسی هستم که تو او را از کاری بازداشتی، او رفت و دست به آن کار زد.

عارف بزرگ: ای وای بر من! اگر زمین از گناه من خبر داشت مرا در خود فرو می‌برد و مرا می‌خورد.

ای وای بر من! اگرکوه‌ها از گناهان من خبر داشتند، بر سر من فرود می‌آمدند.

ای وای بر من! اگر دریاها از گناهان من خبر داشتند مرا در خود غرق می‌کردند و می‌بلعیدند.

ای وای بر من! اگر مجازات من برای آخرتم دخیره شود.

و ای وای و صد وای بر من! اگر روز قیامت دستم در حالی بر من ظاهر شود که به گردنم بسته شده است.

و ای صد وای بر من اگر به نسبت عملم محاسبه، مقایسه، یا مجازات شود، ای وای! من با گناهان بزرگ خود هنگام ملاقات با پروردگارم رسوای رسوایم. اما چه بی‌حیایم.

برادران و خواهران عزیز، امروز نعمت بزرگی از جانب خداوند بزرگ در دست ما به رسم امانت می‌باشد.

که این نعمت بزرگ امام عزیزمان می‌باشد. کفران نعمت نکنیم که مورد غضب ایزد متعال قرار می‌گیریم که در این حالت وای بر ما. در این دنیا جهت به دست آوردن توشه برای آخرت آمده‌ایم ولی چه کنم که به این دنیا آن‌چنان چسبیده‌ام که از آن دنیا دورافتاده و بی‌اطلاعم. چه خوش گفته است آن علامه بزرگوار: برادران من، زندگی دنیا جز بازی و سرگرمی نیست و سرای آخرت است که محل زندگی است و انسان اگر انسان باشد، در پایین‌ترین مرحلة زندگی‌اش جز آمادگی برای زندگی دیگر و طی راه قرب و نزدیکی به خدا وظیفه‌ای ندارد.

برادران، من که نتوانستم به وظایف خود عمل کنم و با کوله باری از گناه به سوی پروردگار می‌روم و تنها دل به شهادت دارم تا شاید خداوند با ریختن خون من گناهانم را ببخشد. و از شما عاجزانه تقاضا دارم که در حق من دعا نموده که خداوند مرگ مرا شهادت در راهش قرار بدهد.

برادران عزیز، من به عنوان یک فرد کوچک از شما تقاضا دارم که همواره و در هر حالت حامی انقلاب اسلامی، حضرت امام و روحانیت در خط او باشید. جبهه‌ها را خالی نگذارید و در همه جا یاور رزمندگان اسلام باشید و اگر شما برادران قدمی در براندازی استکبار جهانی بردارید، خداوند به شما نصرت عنایت می‌فرمایند.

از کلیه افراد خانواده‌ام و دیگر برادران عزیز تقاضا دارم که مرا حلال نمایند و از حضورتان التماس دعا دارم.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار برادر کوچک شما سعید مهتدی

30/6/1363 ساعت 1 بعد از ظهر

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 74


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه