کد خبر: ۴۱۸۶۸۸
تاریخ انتشار: ۱۹ دی ۱۳۹۶ - ۰۹:۵۵
نگاهی به زندگی و تلاش‌های سردار سرتیپ پاسدار شهید سعید سلیمانی معاون عملیات نیروی زمینی سپاه پاسداران
با توجه به جراحت و زخم‌هایی که شهید سلیمانی داشت، نمی‌گذاشت خستگی، او را از کارهایش عقب بگذارد. عاشق خدمت بود و برای رسیدن به اهدافش تلاش می‌کرد. او مزد زحمات چندین ساله‌اش را گرفت.با هم نگاهی اجمالی می‌افکنیم به زندگی سراسر مجاهدت این شهید گرانقدر:

نوید شاهد: شهید سعید سلیمانی در اول فروردین 1338 در خانوادهای متوسط و مذهبی در یکی از محلات جنوب تهران به دنیا آمد. کلاس اول و دوم ابتدایی را در یکی از مدارس نمونه نازی آباد گذراند. از همان ابتدا دارای هوش و حافظه قوی بود، به طوری که کلاس چهارم را «جهشی» خواند و وارد کلاس پنجم شد. سپس دورة متوسطه را در دبیرستانهای ابومسلم و جاویدان در رشته ریاضی به پایان رساند. در سالهای پایانی دوره متوسطه، به فراگیری زبان انگلیسی پرداخت و همزمان موفق به دریافت دیپلم ریاضی و زبان انگلیسی شد. او با هوش سرشار و پشتکاری که داشت؛ تصمیم گرفت با دیپلم طبیعی وارد دانشگاه شود و توانست در کمتر از یک سال با معدل 19 قبول شود. در همان سال (1356) در رشته زمین شناسی وارد دانشگاه تهران شد. ورودش به دانشگاه مصادف با شروع جرقههای انقلاب اسلامی بود و او در تمام تظاهرات مردمی و دانشجویی حضوری مؤثر و دائم داشت و بارها تا مرز شهادت پیش رفت. بعد از پیروزی انقلاب، به دلیل علاقه به رشته کشاورزی، تغییر رشته داد و در دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد. حاج سعید ارتقاء معنویت و باورهای دینی را همراه با افزایش قدرت بدنی و جسمانی لازمه هر انسانی برای مبارزه با ظلم میدانست؛ لذا فراگیری ورزشهای رزمی به صورت حرفهای را بر خود واجب دانست و در دوران دانشجویی ورزش رزمی کونگ فو را دنبال کرد. در سال 1358 با انحرافهای ایجاد شده توسط منافقین و گروهکهای چپ به شدت مبارزه کرد. با اوجگیری اختلافات و درگیریهای سیاسی در دانشگاهها و شروع انقلاب فرهنگی به عضویت سپاه پاسداران کرج در آمد و آموزشهای نظامی را در پادگان امام حسین(ع) فرا گرفت. باورهای دینی همراه با هوش و استعداد بالا و توانایی جسمانی قوی باعث شد دوره تاکتیک و آموزشهای نظامی پادگان امام حسین(ع) را با موفقیت و رتبه بالا پشت سر گذارد تا جائی که پیشنهاد مربیگری در پادگان به او داده شد؛ که او نپذیرفت و به سپاه کرج بازگشت و به عنوان جانشین سردار شهید شرع پسند مشغول به کار شد. با شروع جنگ تحمیلی در مهر 1359 جزء اولین گروههای اعزامی به جبهه آبادان رفت و پس از سه ماه نبرد بیامان در جبهههای آبادان و خرمشهر در اثر اصابت ترکش خمپاره مجروح شد. حاج سعید در اولین مجروحیتش شنوایی کامل گوش راست خود را از دست داد و از گوش سمت چپ او نیز فقط سی درصد شنوایی باقی ماند و این عدم شنوایی تا لحظه شهادت، او را آزار میداد. شکستگی فک و ناشنوایی گوشها باعث شد دکترها او را تا مدتی از رفتن به جبهه برحذر دارند. لیکن او مجدداً در سال 1360 فرماندهی گروهی از نیروهای بسیج و سپاه کرج را به عهده گرفت و به مریوان اعزام و در کنار حاج احمد متوسلیان مشغول به خدمت شد. در یکی از عملیاتهای نفوذی در جاده سیدصادق عراق، برای بار دوم به شدت مجروح شد؛ ولی این بار به تهران نیامد و بعد از مداوای اولیه در جبهه، برای شرکت در عملیات فتح المبین همراه با تیپ محمد رسول الله(ص) و شهید همت و جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان به جبهههای جنوب اعزام شد. پس از عملیات پیروزمند فتح المبین با حضور در عملیات بیت المقدس به هنگام شلیک موشک تاو به سمت تانکهای عراقی برای بار سوم مجروح شد. پس از بهبودی مجدداً به جبهه رفته و در عملیات والفجر1 برای چهارمین بار از ناحیه سر و گردن مجروح شد. او در اکثر عملیاتهای لشکر 27 به عنوان مسؤول طرح و عملیات، حضوری فعال داشت و سپس برای حضور در عملیات خیبر به جبهه جنوب اعزام شد. در منطقه طلائیه بر اثر اصابت تیر برای پنجمین بار زخمی شد. پس از بهبود، در عملیات بدر شرکت کرد؛ پس از آن در عملیات والفجر 8 در جاده ام القصر برای ششمین بار زخمی شد و این بار به دلیل شدت جراحات به تهران اعزام گردید.

عاشق خدمت بود ...

در شهریور سال 1365 حاج سعید در سن بیست و هفت سالگی ازدواج کرد و پس از آن برای شرکت در عملیات کربلای 4 و 5 به جبهه بازگشت. بعد از عملیات کربلای 5 به دستور فرماندهی سپاه، حاج سعید جهت فراگیری آموزش دافوس ارتش به تهران عزیمت کرد. او که از جراحات فراوان، ناتوانی در شنوایی و ترکش در کلیه و از دست دادن نزدیکترین رفقای شهیدش مانند شهید جعفر تهرانی، شهید رمضان، شهید دستواره و شهید همت رنج میبرد، با اراده و ایمان وصف ناپذیرش توانست یکی از بهترین رتبههای آموزشی را کسب نماید و دوره را با نمره عالی به پایان برساند. بعد از آموزش دافوس مجدداً به سوی جبهه شتافت و تا آخرین لحظات جنگ، جبهه را ترک نکرد. پس از پایان جنگ به عنوان فرمانده تیپ یکم لشکر حضرت رسول الله(ص) و قائم مقام آن مشغول به کار شد. او با بیش از 35 درصد جانبازی بعد از جنگ همراه با تمام مسؤولیتهایش پرداختن به ورزش زرمی جودو را آغاز نمود و با پشتکار فوق العاده با کسب کمربند مشکی (دان دو) لیگ جودوی سپاه را بنیادگذاری کرد و در همان سالهای اولیه تشکیل جودو در سپاه، این تیم را به قهرمانی در لیگ کشوری رساند. پس از تشکیل قرارگاه ثارالله(ع) تهران به عنوان مسؤول عملیات این قرارگاه مشغول به خدمت شد. او در بیست و پنج مهر 1383 به سمت معاونت عملیات نیروی زمینی سپاه منصوب، و در نوزده دی ماه 1384 همراه با سردار حاج احمد کاظمی و جمعی از فرماندهان و یادگاران دفاع مقدس به سوی حق تعالی شتافت.

***

ازدواج

آن روز که برای خواستگاری آمد، سال 1365 بود. آن زمان من دانشجوی پرستاری بودم و عاشق جنگ. از محیط بیمارستان و خون و... خیلی بدم میآمد اما جنگ کاری کرده بود که برای رسیدن به آن حاضر بودم از همه چیزم بگذرم. با خودم عهده کرده بودم که با یک جانباز ازدواج کنم؛ با اینکه خانوادهام با این تصمیم مخالف بودند. صحبتهای اولیه انجام شد. سعید از اوضاع و احوال خودش برای من خیلی صحبت کرد، از اینکه او یک زندگی عادی نخواهد داشت و زندگیاش وقف جبهه است. به من گفت: «70درصد شنوایی گوشم را از دست دادهام و در کلیهام ترکش وجود دارد و شش، هفت بار عمل جراحی انجام دادهام.»

شاید خیلی از خانوادهها قبول این شرایط برایشان دشوار بود؛ اما برای من نه. من عاشق جبهه بودم و باید دینم را به امام و انقلاب ادا میکردم. یکی از دلایلی که باعث شد به حاج سعید علاقهمند شوم این بود که در مورد شغل من خیلی روشنفکرانه رفتار میکرد. یعنی سعید بین تمام خواستگارهای من تنها کسی بود که نه تنها مخالفت نکرد بلکه خیلی هم استقبال کرد. (خانم عبادی مقدم، همسر شهید)

صلابت در فرماندهی

در فرماندهیاش با صلابت عمل میکرد و به هیچکس اجازة سوء استفاده نمیداد. اما با وجود این، روح خیلی لطیفی داشت؛ به شهدا خیلی عشق میورزید؛ وقتی که نام شهیدی را میشنید آهی از دل میکشید و همیشه از آنان سخن میگفت. با نیروهای زیردستش خیلی صمیمی بود و بین آنها فرقی نمیگذاشت و وقتی هم که باشگاه میآمد با بیشترشان مبارزه میکرد. (احمد بیگدلی)


عاشق خدمت بود ...

عهدی که بسته بود...

شهید جعفر تهرانی از دوستان صمیمی پدرم بوده و در سال 1365 شهید شده. بابا با ایشان یک عهدی بسته بودند، که البته خود من هم بعد از شهادت پدرم متوجه شدم. مادرم میگفت: «پدرت با شهید تهرانی عهد بسته بودند که هر کدام که شهید شدند، نفر دیگر تا وقتی که زنده هست نمازهای یومیه را به نیت کسی که شهید شده بخواند.» پدرم به عهدی که با آن شهید بزرگوار بسته بودند تا آخرین لحظههای عمرشان پایبند بودند. بارها من به ایشان گفتم: چرا در همه وعدههای نماز، دو سری نماز میخوانید؛ که چیزی نمیگفتند. بعد از شهادتشان مادرم این مطلب را به من گفتند. (حسین سلیمانی، فرزند شهید)

ویژگی بارز

پدرم خیلی مخلص بود و کارهایش را بیریا انجام میداد. یک نمونه را یادم است که توی لشکر به فرماندهان ماشین داده بودند تا در رفت و آمدهایشان راحتتر تردد کنند. پدرم وقتی از محل کار به منزل میآمدند بارها شده بود که جلوی در پادگان، سربازها را سوار میکردند و تا جایی که در طول مسیرشان میسر بود، آنها رو میرساندند. سردار کوثری به ایشان گفته بودند: شما جانشین لشکر 27 محمد رسول الله(ص) هستید و این حرکت شما باعث میشود که روی سربازها به روی شما باز شود. پدرم به ایشان فرموده بود که این درجهها نباید باعث بشود تا ما برای خودمان ابهتی قائل بشویم و خودمان را کسی تلقی کنیم، برای اینکه غرور ما را دربرنگیرد، رساندن چند تا سرباز ایرادی ندارد. تازه این ماشین هم مال بیت المال است، در اختیار من گذاشتهاندش تا آن را در راه امور بیت المال استفاده کنم؛ این کارها هم کمکی است در این جهت. (حسین سلیمانی، فرزند شهید)

عاشق خدمت

حاج سعید کلاً خودش را ساخته بود، هم در ابعاد شخصیتی و هم معنوی. هم در چیزهایی که به خودش مربوط میشد و هم اینکه در برخورد با افراد مواظب بود که به راه خطا نرود. اخلاق خوش او و خندهروییاش باعث شده بود که افراد جذبش شوند. به ورزش اهمیت میداد. اهل کوهنوردی و ورزشهای رزمی بود. با توجه به جراحت و زخمهایی که داشت، نمیگذاشت خستگی، او را از کارهایش عقب بگذارد. عاشق خدمت بود و برای رسیدن به اهدافش تلاش میکرد. در مدتی که با او بودم خیلی از روحیات، اخلاق و رفتارهایش بهره بردم. او مزد زحمات چندین سالهاش را گرفت. حاج سعید باید در زمان جنگ میرفت، زمان رفتنش خیلی دیر شده بود. إن شاءالله که ما را فراموش نکنند و در آن دنیا شفیع ما باشد. (طاهر موذن)

شهادت

روز قبل از شهادتش ما اطلاع نداشتیم که حاج سعید، فردا پرواز دارد، چون آن روز به خاطر خرابی هوا پرواز نکرده بود. آنجا من حاج سعید را دیدم و با او یک صحبت کاری کردم. یادم است که هفتة قبل از آن با حاجی یک قرار گذاشته بودیم و او با اینکه قبلاً قول داده بود آن روز را به منزل برود، به خاطر من و اهمیتی که برای کار قائل بود آنجا نرفت.

سختترین لحظه عمرم وقتی بود که شنیدم سعید شهید شده است. آن روز در یک جلسه بود که تلفن همراهم زنگ زد و وقتی گوشی را برداشتم، صدایی گفت که هواپیمای حاج سعید سقوط کرده است. اتاق دور سرم چرخید. تمام خاطراتی که با او داشتم مثل یک نوار از جلوی چشمم میگذشت. تنها چیزی که تسکینم داد اشک بود و اشک... (احمد بیگدلی)

صبح دوشنبه، پدر، من را به مدرسه رساند و بعد به فرودگاه رفت. مدیر مدرسه مرا از سر کلاس صدا زد و گفت پدرت کجاست؟ من اول خیال کردم مثل همیشه سر کارشان رفتهاند. بعد با کمی تأمل گفتم احتمالاً باید ارومیه باشند. بعد مدیر گفت: اگر بشنوی که برای پدرت حادثهای اتفاق افتاده چه کار میکنی؟ گفتم: «انا لله و انا الیه راجعون.» بعد آمدم منزلمان و دیدم که عمو و مادربزرگم آنجا هستند؛ متوجه شدم که شهادت قسمت پدرم شده و به آرزوی دیرینش رسیده است. (حسین سلیمانی، فرزند شهید)

واقعاً حق سعید شهادت بود

از حرم امام رضا(ع) که آمدیم بیرون، احساس لطیفی داشتم. باد زمستانیای که میآمد، شادی بعد از زیارت را برایم صدچندان میکرد. نگران بچهها بودم. به همین خاطر در همان خیابان با تهران تماس گرفتم. حسین گوشی را برداشت، تعجب کردم، آن موقع روز که حسین نباید خانه باشد. گفتم: «حسین جان، شما مگر کلاس نداری؟» گفت: «نه. امروز کلاس ندارم.» دیگر پیاش را نگرفتم. حال پدرش را هم از حسین پرسیدم و تلفن را قطع کردم. دو، سه قدمی جلوتر نیامده بودیم که موبایل همکارم زنگ خورد. چند کلامی صحبت کرد و گفت: «خانم عبادی، تلفن با شما کار دارد.» من خیلی تعجب کردم، شماره موبایلم را فقط بچهها داشتند که با آنها هم همین الان صحبت کرده بودم. گوشی را گرفتم. خواهر شوهرم بود، به من گفت: «شما سریعاً باید بیایید تهران.» گفتم: «چرا؟ چه شده؟» نتوانست ادامه بدهد، گوشی را داد به آقای صادقی، از رفقای زمان جنگ حاج آقا. اول نشناختمش. بعد از اینکه خود را معرفی کرد، گفت: «ظاهراً هواپیمای حاج سعید دچار سانحه شده، شما هم زودتر باید برگردید تهران.» این را که گفت، تا آخرش را خواندم. گفتم: «حاج آقا شهید شده؟» گفت: «من هیچ چیز نمیدانم، فقط زودتر بیایید تهران.» نفسم انگار داشت بند میآمد و پاهایم توان ایستادن نداشت. گوشه خیابان نشستم. همکارانم نگران و مضطرب شدند. مدام میگفتند: «خانم عبادی، از امام رضا(ع) بخواه، إنشاءالله که چیزی نشده.» به آنها گفتم: «همه چیز تمام شده، فقط خدا به من صبر بدهد.» به گنبد امام رضا(ع) نگاه کردم، این بار، چهارمین باری بود که امسال مشرف میشدم مشهد، اما چرا اینجا؟ چرا باید اینجا به من خبر بدهند؟ من که با حاج سعید خداحافظی درستی هم نکردهام، حتی برای آمدن هم مردد بودم. موقع آمدن هم موبایلش خاموش بود. دیگر توی حال خودم نبودم. باید سریعاً برمیگشتم تهران. هماهنگیها انجام شده بود و برای برگشتنم بلیت هواپیما گرفته بودند. سفر عجیبی بود. تازه امروز صبح رسیده بودیم و من چقدر زود باید برمیگشتم. نفهمیدم راه حرم تا هتل را چگونه آمدم. از آنجا هم رفتم فرودگاه.

...رسیده بودیم تهران، باید برمیگشتم خانه. از این به بعد باید برای بچههایم هم مادر باشم و هم پدر، اما مگر میشود جای سعید را پر کرد؟ مگر میشود نبودش را نادیده گرفت؟ درست است که همیشه خیلی کم در خانه حاضر بود اما بر تمامی مسائل تسلط داشت و در همه چیز مشارکت میکرد.

مگر میشود قبول کنم که تنهایم گذاشته؛ قطعاً این طور نیست. به هر حالتی بود، خودم را رساندم به خانه. فردای آن روز پیکر پاک سعید هم آمد خانه و دیدارها تازه شد. در این یک روز که ندیده بودمش چقدر دلم برایش تنگ شده بود. حال خودم را نمیفهمیدم. فقط میدیدم که دورم شلوغ است و حیاط خانه پر از آدم است، انگار تمام عالم گریه میکردند. دیوارهای خانه، درها و پنجرهها، حتی درخت خرمالوی سعید... . پسرم آمد کنارم به من گفت: «مامان، بابا خیلی زحمت کشیده بود، حقش بود که با شهادت برود. بابا مزدش را گرفت. اینقدر گریه نکن.» حرفهای حسین خیلی آرامم کرد. همین که دیدم آنقدر خوب بابایش را فهمیده و این موضوع را هضم کرده آرام شدم. واقعاً حق سعید شهادت بود. اگر با مرگ عادی میرفت در حقش ظلم شده بود. (خانم عبادی مقدم همسر شهید)

***

وصیت نامه سردار شهید سعید سلیمانی

این نوشتهها را در تاریکی غروب نوشتم و دلیل بدخطی و درهم بودنش نیز همین است، اگر امشب شهید شدم این چند جمله را به عنوان وصیت مینویسم.

امام را تنها نگذارید، ما هم در حال آزمایش شدن هستیم. خدا در قرآن میگوید که فکر نکنید به محض اینکه گفتید ایمان آوردید شما را به بهشت میبرم، نه، باید آزمایش پس دهیم.

دیگر چیزی نمیتوانم بنویسم خدا نگهدارتان باد.

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 74

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها