کد خبر: ۴۱۲۴۵۱
تاریخ انتشار: ۲۹ مهر ۱۳۹۶ - ۱۲:۳۰
مدافعان حرم؛ شهید مصطفی صدرزاده
وقتی به مصطفی فکر می کنم یک جریان خنک، آرام در رگ هایم روان می شود. از وقتی که یادم است، این بچه بمب انرژی و محبت بود. خودش و محمدحسین یک تیم کامل برای شیطنت بودند.
چقدر پدرشهید بودن به شما می آید

شهید مصطفی صدرزاده

ولادت: 19 شهریور 1365

ازدواج: 9 شهریور 1386

شهادت: یکم آبان 1394 (تاسوعای حسینی)

منطقه: حومله حلب

وقتی به مصطفی فکر می کنم یک جریان خنک، آرام در رگ هایم روان می شود. از وقتی که یادم است، این بچه بمب انرژی و محبت بود. خودش و محمدحسین یک تیم کامل برای شیطنت بودند. تمام کودکی بچه ها در نبود من گذشت . برای همین خاطرات دوران کودکیشان برایم محو است. آن روزها بیشتر بارخانه و بچه ها روی دوش همسرم بود. تا وقتی که جنگ بود ما هم خانه نبودیم.

توی واحد پشتیبانی سپاه و جنگ بودم و هر از گاهی کارهای مربوط به جابه جایی مجروحین و شهدا را هم انجام می دادم. از این کار لذت می بردم. یک حس معنوی خوب داشت. وقتی با شهدا سروکار داشتم مدام برایم یادآوری می شد که همه چیز این دنیا درگذر است. اواخر جنگ هم دنبال درس و دانشگاه رفتم تا توانستم به عنوان تکنسین اتاق عمل در بیمارستان شهید بقایی اهواز مشغول شدم. به خاطر شرایط زندگی معمولاً کمتر از دوشیفت کار نمی کردم. همه این ها موجب می شد که از لذت دیدن کودکی بچه ها و بزرگ شدنشان محروم شوم.

تنها چیزی که خوب از به دنیا آمدن مصطفی یادم است؛ تاریخ تولدش است. پنجم ماه محرم به دنیا آمد. پسر سبزه رویی بود. شاید آن روزها برایم خیلی دور از ذهن بود که این بچه پا در راهی می گذارد که فراتر و زیباتر از راه ما در هشت سال جنگ است.

مصطفی هشت ماهه بود که از شوشتر امدیم اهواز. اواخر سال 68 خانه مان را عوض کردیم. آن روزها من در تهران در خوابگاه دانشجویی بودم.

چهارساله بود که برای خرید عید با هم رفتیم بازاری که در خیابان نادری اهواز بود. توی یکی از مغازه ها یک اسباب بازی دید و خوشش آمد. پایش را کرد توی یک کفش که حتما این را می خواهم.

وقتی قرار شد بیایم تهران، خیلی حواسم به شرایط مذهبی و اقتصادیمان توی تهران بود. بعد از پرس و جو دیدم بهترین جا کهنز در شهرک خانواده ه ای خود سپاه است. حالا که خوب فکر می کنم به آن روزها، به این نتیجه می رسم که خدا وقتی می گوید من هدایت گر هستم واقعا همین طور است. خودش این راه را پیش رویمان گذاشت و ما را از اهواز آورد و آورد تا بالاخره به تهران و این منطقه رسیدیم. با همسرم مشورت کردم، برادر خانمم هم اطلاعاتی از این منطقه و خانه هایش در اختیارم گذاشت. بالاخره تصمیم بر این شد که خانه اهواز را بفروشیم و با وام و کمی قرض، در محل جدید صاحب خانه شویم. خدا را شکر بچه ها سن بلوغشان را در این جا گذراندند.

مصطفی جذب بسیج شد و از این جا راهش را پیدا کرد. مصطفی با بسیج می رفت ایست بازرسی و شب ها دیروقت به خانه می آمد. به خاطر این مساله من و مادرش ناراحت بودیم و تلاش می کردیم جلویش را بگیریم تا خدایی نکرده برایش اتفاقی نیافتد.

یک شب کلی منتظرش ماندیم. خیلی دیر برگشت. بهش گفتم «کجا بودی؟» سرش را خاراند، بعد با من و من گفت «چندتا از بچه ها هستن که پدر و مادراشون خیلی به فکرشون نیستن. باهاشون رفتم سینما، بعدا متوجه شدم که با هزینه خودش این ها را برده سینما تا بتواند در دلشان جا باز کند و آن ها را جذب بسیج کند.

بالاخره یک روز آمد پیشم و گفت: «من توی حوزه علمیه به چیزی که می خوام، نمی رسم. باید برم نجف.» ماندم چه بگویم. غصه دار شدم که چرا این بچه یک جا بند نمی شود و مدام از این شاخه به این شاخه می پرد. با هر ضرب و زوری که بود توانست خودش را به عراق برساند. چند بار این کار را انجام داد تا بتواند بلکه آنجا مشرف و مشغول درس بشود؛ اما خدا برایش این طور مقدر نکرده بود.

وقتی می دیدم مدام پی کارهای مسجد، هیئت و بسیج است سعی می کردم به ازدواج راغبش کنم بلکه کمی آرام بگیرد. هر کس را پیشنهاد می دادم رد می کرد. تا این که یک روز که از سرکار امدم خانه دیدم مصطفی هم خانه هست و تسبیح به دست مدام استخاره می گیرد و خوب می آید. گفتم: «باز چی شده که استخاره می گیری؟» کمی به در و دیوار نگاه کرد و بعد هم گفت: «بابا راستش رو بخواید می خوام ازدواج کنم». از حرفش ذوق زده شدم. برای همین گفتم: «این که مشکلی ندارد این همه دختر خوب توی فامیل هست» سری تکان داد و گفت: «کسی که من می خوام از فامیل نیست». ازش پرسیدم «مگه دیده ایش؟» جواب داد: «نه، ولی همسایه است»گفتم: «تو که ندیدیش و باهاش صحبت نکردی، پس چطور انتخابش کردی» از حرف هایش متوجه شدم که اهالی مسجد سمیه خانم را معرفی کردند.

بعد از عروسی توانست در کار برنج با پدرخانمش شریک شود. در تمام کارهای اقتصادی دو نکته را همیشه در ذهن داشت. یکی توسعه کار فرهنگی و دیگری کمک به فقرا. مدتی در هتل المپیک مشغول بودف نزد همکارش زبان انگلیسی می خواند. در عرض کمتر از یک ماه پیشرفت قابل توجهی کرده بود. در عرض کمتر از یک ماه پیشرفت قابل توجهی کرده بود. طوری که همکارش فکر می کرد می خواهد برای ادامه تحصیل برود خارج از ایران.

مصطفی به سوریه رفت و این دوستش هر بار که من را می دید، می پرسید «آقای صدرزاده از پسرتون چه خبر؟» من هم به شوخی می گفتم رفته خارج از کشور. این بنده خدا هم فکر کرده بود برای درس و کار و تفریح رفته. تا این که خبر شهادتش را آوردند و توی هتل همه متوجه شدند پسرم شهید شده است. همکارش آمد پیشم و گفت «مگه نگفتید رفته خارج»؟ به شوخی گفتم خب سوریه هم خارجه دیگه! فقط کار مصطفی اون جا دفاع از حرم حضرت زینب (س) بود.»

هر بار که می رفت یک قسمت از بدنش مجروح می شد و برمی گشت. یک روز در آشپزخانه که نشسته بودیم دستم را بوسید. من هم از فرصت استفاده کردم گفم باباجان درست مونده، الان پدر دو تا بچه هستی؛ به اندازه خودت جنگیدی دیگه بسه. این همه مجروحیت و ترکش توی بدنت هست. بیا برو دنبال جانبازیت. بیا همین جا دوباره کسب و کار راه بنداز.

بالاخره این بچه ها هم به تو نیاز دارند. گفت: باباجان دنبال جانبازی می رم، دنبال درسم می رم اصلا می رم دکتر می شم. وزیر و نماینده مجلس می شم، اصلا رئیس جمهور می شم. بعد گونه اش را چسباند به گونه ام و گفت:«اصلا می رم شهید می شم شمام پدر شهید.» آخر سر هم آمد رو به رویم ایساد و خریدارانه نگاهم کرد و گفت: «راستی چقدر پدر شهید بودن به شما میاد.» اول آبان بود که خبر شهادتش آمد...

منبع: مدافعان حرم/ قراربی قرار شهید مصطفی صدرزاده/ فاطمه سادات افقه /1396

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
آخرین اخبار
پربازدید ها