سردار رضا غزلی:
دوشنبه, ۰۶ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۰۷
«هر جا كه خطري انقلاب را تهديد مي كرد نيروهاي پادگان ولي عصر(عج) با جان و دل مي رفتند و غائله را تمام مي كردند. يك بار ديگر در مقر سپاه كرمانشاه نشسته بوديم كه صداي دو سه انفجار آمد. شهيد بروجردي نيروها را به سه اكيپ تقسيم كرد و براي خبر گرفتن به جاهاي مختلف فرستاد. من و شهيد كاظمي هم سوار اتومبيل شديم و به شهر رفتيم... » با سردار رضا غزلي از همرزمان شهيد و يكي از نيروهاي قديمي گردان يك پادگان ولي عصر(عج) به بررسي ابعاد شخصيتي آن بزرگوار پرداخته ايم.
آزادي كردستان مديون كاظمي هاست...

سردار؛ از كجا و چه زماني با شهيد ناصر كاظمي آشنا شديد؟

با آقا ناصر در پادگان ولي عصر)عج( آشنا شدم و اولين برخورد را آن جا با هم داشتيم. ما در پادگان ولي عصر)عج( آموزش مي ديديم. خوب كه فكر مي كنم از كارهاي آن سال هاي خودمان خنده ام مي گيرد!

در آن جا گاردي هايي كه به انقلاب پيوسته بودند مي خواستند ما را به صبحگاه ببرند و ما هم چون «شيطون» و اهل محله ميدان شوش بوديم هر كاري كردند نرفتيم و گفتيم ما كه نظامي نيستيم كه عقب و جلو و بشين و پاشو انجام بدهيم...

چطور مگر؟!

خب، ما خيلي جوان بوديم و مي گفتيم نير وهاي انقلابيم و البته هنوز نظم ماه ها و سال هاي بعد نيز در كار نبود، در حالي كه همان زمان هم ارتشي ها و گاردي ها منظم بودند و درك اين مسأله كه ما نظم پذير نبوديم براي شان سخت بود.

شما با آقاي ناصر كاظمي هم گرداني بوديد؟

بله، ايشان قدّ رشيد و بلندي داشت و دانشجوي ليسانس تربيت بدني بود و با ما فرق داشت. خوب يادم است مي خواستند ما را به ميدان موانع ببرند و نمي رفتيم. آقا ناصر در اولين برخورد گفت دوستان؛ من يك بازي بلدم كه سرگرمي خوبي است و ما را به زمين صبحگاه پادگان برد. در آن طرفي كه ميدان موانع بود مسابقه گذاشت كه چه كسي زودتر دستش را به يك نقطه معين بزند و برگردد. ايشان با روش خودش شروع به بدنسازي كرد؛ ورزش هاي نرمي كه بدن نيرو ها را براي ورزشِ سنگين تر آماده كند و اين كار را در قالب بازي انجام داد. بعد اً كه با ايشان دوست شديم فهميديم مبارز پيش از انقلاب و دانشجوي تربيت بدني بوده است. ما با هم زندگي مي كرديم و به مأموريت مي رفتيم. مثلا در اولين نماز جمعه تهران كه براي حفاظت رفتيم مجاهدين خلق )منافقين( ما را به داخل راه ندادند و گفتند ما خودمان از پدر طالقاني محفاظت مي كنيم. ما هم بيرون نرفتيم و با شهيد بروجردي تماس گرفتيم كه ايشان گفت شما نبايد بياييد. ما نيز پشت نرده هاي دانشگاه تهران ايستاديم و حلقه دوم حفاظت را براي نماز جمعه ايجاد كرديم.

آن زمان شهيد قرني ترور شده و شهيد مطهري هم به شهادت رسيده بود و به گونه اي بايد هم از بزرگان انقلاب و نظام مراقبت مي كرديد.

بله، اين گونه بود. ما در همه اين مكان ها با آقا ناصر همگروهاني و هم گرداني بوديم. پيش از اينكه كردستان شلوغ شود ضدانقلاب در بلوچستان كمي ناامني ايجاد كرد كه ما براي مأموريت به آن جا رفتيم.

ارتشي ها در آن جا روحيه و انگيزه نداشتند، ژاندارمري پاسگاه ها را تعطيل كرده بود و شهرباني هم كاري در شهر انجام نمي داد. آن موقع مهندس اشجع فرمانده سپاه پاسداران بلوچستان بود. ما تصميم گرفتيم با يك اتوبوس و يك ميني بوس حامل حدوداً شصت نفر به فرماندهي آقاي كاظمي كه مسئول گروهان بود به آن جا برويم. آقاي اشجع گفت اين تعداد را يك جا نمي توانيم به كار بگيريم. نمي شود كه با پنجاه شصت نفر نيرو به يك شهرستان برويد. ما در دو منطقه مشكل داريم كه يكي خاش و ديگري زابل است و هر دو هم سپاه پاسداران ندارد. شما مركز سپاه را در آن جا راه اندازي كنيد. زابل منطقه شيعه نشين و مستضعف و خاش هم منطقه اهل تسنن بود. آقا ناصر و آقاي سيدان مسئول دسته بودند. آن موقع ملاكي براي تعيين مسئول نبود و ما خودمان مسئولمان را با يك صلوات انتخاب مي كرديم.

چگونه؟

مثلاً فردي را كه سربازي رفته و قدش بلندتر بود فرمانده دسته مي گذاشتيم. من با تيم آقاي سيدان رفتم.

ابتدا مي خواستم با آقا ناصر بروم که ايشان گفت شما به آقاي سيدان کمک کنيد، خودم و نير وهاي ديگر هستيم. ما به خاش رفتيم و گروه آقا ناصر زودتر از ما به زابل رفتند که بيش از سه ماه نماندند و سپاه پاسداران آن جا را راه اندازي كردند. آ نها خود زابلي ها را مسلح کردند و آموزش دادند. يکي از نير وهاي اصفهان هم فرمانده شان شد. ما تا شش ماه آن جا بوديم تا اين كه بحث پاوه پيش آمد و به زاهدان رفتيم.


آزادي كردستان مديون كاظمي هاست...
شهید چمران در حال بازدید از پاوه و فعالیت های شهید کاظمی


رابطه شما با شهيد كاظمي چطور ادامه پيدا كرد؟

ما هر گاه در زاهدان جلسه يا برنامه اي بود همديگر را مي ديديم. گروه آ نها سر سه ماه منطقه را ترك كردند و به تهران آمدند، اما ما شش ماه مانديم. از آن جا ما را به پادگان جمشيديه براي آموزش خواهران فرستادند.

شهيد بروجردي، پادگان ولي عصر)عج( را سازماندهي كرد و مدتي هم در انتظامات آن جا ما زيرمجموعه آقا ناصر بوديم. ايشان بسيار سرزنده، پرتحرك، پويا، شاداب، نترس و باصفا بود. ما با هم به ورزش مي رفتيم. ما زياد حرف گاردي ها را نمي خوانديم،

ولي هر چه آقا ناصر مي گفت انجام مي داديم. شهيد بروجردي در ميان نير وها به هر كسي كه توانايي انجام كاري را داشت مسئوليت داد و فرماندهي گردان دو را به آقاي كاظمي سپرد. گردان ها صبح به صبح رژه مي رفتند و ما نظم پيدا كرديم. پس از سازماندهي كه مي خواستند عضوگيري كنند برگه مي نوشتند و شهيد بروجردي فرم پذيرش ما را امضاء كرد. در ابتدا ما تشكيلات نداشتيم و جمعي كار مي كرديم. هر كسي كه از هر جا به مأموريت م يآمد پانزده روز در پادگان امام علي)ع( به او آموزش مي دادند. بنده به مرز بازرگان رفتم و آقا ناصر براي كمك به فرونشاندن غائله به اصطلاح جنبش خلق عرب به مرز خرمشهر رفت. به ما گفتند در مريوان درگيري شده و پاسداران آن جا را به شهادت رسانده اند و عده اي را داوطلبانه به کردستان مي برند. در پادگان زمزمه اي بود که ممكن است شهيد بروجردي فرمانده سپاه پاسداران غرب كشور شود و تعدادي از نير وهاي پادگان ولي عصر)عج( را با خودش ببرد. ايشان حدود چهل پنجاه نفر از نير وها از جمله آقايان ناصر کاظمي، مهدي نمازي و علي اعظم را با خودش به غرب کشور برد.

ما چون با آ نها اخت شده بوديم ديگر نمي توانستيم در پادگان ولي عصر)عج( بمانيم، به همين دليل بنده از پادگان فرار کردم كه نامه اش هم موجود است؛ وضع حال مرا به آقاي قرائي خبر داده بودند که: فلاني از پادگان به مقصد غرب کشور فرار کرده است...

شما نزد آقاي ناصر کاظمي رفتيد؟

بله، من به سپاه پاسداران کرمانشاه رفتم و در دو سه مأموريت همراه آقا ناصر بوديم. يک دفعه كه در پادگان نشسته بوديم خبر دادند يک گروه شيت شوراي ياوري تهيدستان يك مهمانسرا، هتل و دو سه جاي ديگر را گرفته است. آ نها انجمني بودند كه خود را حزب اللهي هاي کرمانشاه معرفي مي كردند و در اصل شهيد بروجردي و نير وهاي انقلاب زياد ديد خوبي نسبت به نيروهاي اين انجمن نداشتند. من، همراه آقا ناصر و آقاي يوسف روشن با يك پيكان رفتيم تا ببينيم چه خبر است. آقاي كاظمي با آ نها صحبت كرد تا نيروهاي پيرو خط امام را دور هم جمع كنند...

بعد چه شد؟

ما در روز سيزده آبان 1358 در تهران با ايشان به نماز جمعه رفتيم و سه شبان هروز لايه حفاظت بيرون، جلوي در و پشت ديوارهاي لانه جاسوسي را بر عهده داشتيم. ما اسلحه هم داشتيم. آن موقع باران مي آمد و ما اوركت همراه نداشتيم. از پادگان ولي عصر)عج( چند اوركت سربازي آوردند كه داخل ميني بوس گذاشتيم. شب هم همان جا مي خوابيديم و پست مي داديم. پس از آن به پادگان آمديم و به کردستان رفتيم. البته يک مأموريت ديگر هم با آقا ناصر، آقاي خاني و شهيد مهدي فتحي به تهران آمديم. همزمان که لانه جاسوسي را تسخير كردند توده اي ها آمدند تا نگاه تلکس هاي خبرگزاري هاي دنيا را از سفارت آمريکا که در واقع لانه جاسوسي بود منحرف کنند و به سمت خودشان بکشند. اعضاي حزب توده ساختمان وزارت کار و دفتر آقاي فروهر را اشغال کردند. دو سه پاسدار که در کميته نگهبان بودند مقاومت کردند كه توده اي ها آن ها را هم زخمي کردند. ما از پادگان ولي عصر)عج( براي بازپسگيري پاسگاه رفتيم که ببينيم اوضاع چگونه است. آقايان كاظمي و خاني قد بلندي داشتند. مضاف بر اينكه آقايان خاني و مهدي فتحي هم هر دو کشتي گير بودند. به آذين و کيانوري هم آن جا يک بلندگوي اکو و دو تا باند گذاشته بودند و صحبت هاي حزب توده را پخش مي كردند.

ما نمي دانستيم وزارت کار )در خيابان آزادي( دو در دارد؛ يکي در خيابان و آن يکي هم پشت وزارتخانه بود. ظهر كه مي خواستند براي شان ناهار ببرند ما اجازه نداديم و گفتيم بايد بيرون بياييد تا مذاكره كنيم.

آقا ناصر و آقاي خاني اسلحه شان را به ما دادند و براي مذاكره داخل رفتند، اما متوجه شدند آ نها به هيچ صراطي مستقيم نيستند. ما با دوستان صحبت و مشورت كرديم كه چه كار مي توانيم بكنيم كه عده اي از دوستان را از دروازه غار آورديم و به آن ها گفتيم با شعار «حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله» به نرده هاي وزارت كار حمله كنند. وقتي حمله كردند گفتيم كنار بروند و ما تيراندازي كرديم. نيرو هاي لباس شخصي زودتر از ميني بوس پياده شدند و دوباره بهنرده هاي ساختمان وزارت كار حمله كردند. من و آقا ناصر جلوي در رفتيم و مقابل آ نها ايستاديم.

به اين ترتيب غائله اي كه قرار بود روي تلكس خبرگزاري هاي دنيا برود با چنين ترفندي از سوي ناصر كاظمي عزيزمان حل شد. اين برنامه همه چيز را تحت الشعاع قرار داد و تلفن ها را قطع كردند.


آزادي كردستان مديون كاظمي هاست...

كار شما بيشتر شامل نمايش اقتدار همراه با ترفند و زيركي بود، در واقع نمي خواستيد حمله كنيد و با آ نها درگير شويد.

احسنت، مي خواستيم غائله را بخوابانيم كه همان جا هم ختم به خير شد. هر جا كه خطري انقلاب را تهديد مي كرد نيرو هاي پادگان ولي عصر)عج( با جان و دل مي رفتند و غائله را تمام مي كردند. يك بار ديگر در مقر سپاه كرمانشاه نشسته بوديم كه صداي دو سه انفجار آمد. شهيد بروجردي خدا رحمتش كند نيروها را به سه اكيپ تقسيم كرد و براي خبر گرفتن به جاهاي مختلف فرستاد. من و آقا ناصر هم سوار اتومبيل شديم و به شهر رفتيم. يك صداي انفجار هم در شهر آمد كه فهميديم به ديوار مسجد جامع شهر كرمانشاه آر.پي.جي 7 زده اند. شهيد بروجردي عادت داشت در اين مواقع دستي به ريشش مي كشيد، قدم مي زد و صلوات مي فرستاد. ايشان گفت اينكه اينها به مسجد تيراندازي كرده اند، يعني با ايدئولوژي ما سر جنگ دارند و ديگر نمي توان آرام نشست. آنها با تيراندازي به پالايشگاه مي خواهند ما را از منابع حياتي مان محروم كنند. بنده آن زمان نمي فهميدم منابع حياتي يعني چه، گفتم ببخشيد برادر بروجردي!

منابع حياتي يعني چه؟ ايشان گفت پالايشگاه و نفت منابع حياتي است و بودجه و امكانات كشور ما به آن وابستگي دارد. تداركات منابع ماست، اما مسجد محل حَرب و عبادت است . مسجد با فكر، ايدئولوژي و مكتب ما سر و كار دارد. شهيد بروجردي واقعاً دُرياب و گوهرشناس بود و يكي از گوهرها هم آقاي ناصر كاظمي بود.

عاقبت آن ماجرا چه شد؟

همان طور كه گفتم شهيد بروجردي راجع به اينكه اين جا نمي توان نشست و آن ها با فكر ما درگير هستند توضيح داد كه مقدمه اي براي آزادسازي كامياران شد.

اين شهيد بزرگوار با استاندار هماهنگ كرد و هر كدام از نيروها را به شهرهايي كه ناامن بود فرستاد؛ آقاي رضا محمدي نيا بخشدار جوانرود و آقاي عليزاده بخشدار روانسر شدند. آقا ناصر فرماندار پاوه شد و من، آقاي مهدي نمازي و آقاي علي اعظم به كرند رفتيم؛ آقاي علي اعظم بخشدار، آقاي مهدي نمازي مسئول جهاد و بنده هم معاون بخشداري و جهادسازندگي شدم. در آن زمان آقاي ناصر كاظمي كاپشن و شلوار لي پوشيد و با ريش پرفسوري به پاوه رفت. ايشان تعريف كرد از كرمانشاه به سمت كامياران، سه راه غازانچي دست ضدانقلاب و دموكرات بود. در كردستان هم هيأت حسن نيت با ضدانقلاب مذاكره داشت. در آن مقطع هنوز سپاه پاسداران كردستان در دست شهيد بروجردي نبود. بعداً آقا ناصر براي ما تعريف كرد من با ميني بوس رفتم و با هماهنگي استانداري يك حكم به عنوان فرماندار پاوه برايم صادر كردند. در همان سه راه در ايست و بازرسي دموكرات ها ميني بوس حامل ما را نگه داشتند. من پايين آمدم و با خونسردي زير لب صلوات مي فرستادم كه خدايا كمك مان كن. به من گفتند شما كي هستيد؟ بنده هم حكمم را از جيب كاپشنم بيرون آوردم، نشان دادم و گفتم فرماندار پاوه هستم. آن فرد كه سواد نداشت برگه را برعكس گرفته بود، نگاهي كرد و گفت كار فرماندار چيست و شما مي خواهيد در پاوه چه كار كنيد؟ آقا ناصر گفت به او گفتم ما قند، روغن و برنج به مردم مي دهيم.

او هم با لهجه گفته بود اگر ما به آن جا آمديم قند و روغن مان يادتان نرود. خلاصه وقتي آقاي كاظمي وارد پاوه شد ديد هنوز هيچ تشكيلاتي در شهر نيست.

آن موقع جاويدالاثر احمد متوسليان مسئول عمليات، شهيد رضا مطلق فرمانده و شهيد همت مسئول روابط عمومي و شهيد حسين خرازي گشت سپاه پاسداران پاوه بودند. هنگامي كه ضدانقلاب پيشروي كرد آقا ناصر مسلط تر شد و حاكميتش را بيشتر كرد. در واقع در اثر اهمالي كه هيأت حسن نيت انجام داد ايشان به پاوه رفت. پس از شهادت آقاي رضا مطلق، شهيد بروجردي با وجود حضور آقايان همت، خرازي و متوسليان، آقاي كاظمي را با حفظ سمت به فرماندهي سپاه پاسداران پاوه منصوب كرد.

ايشان هم زمان دو مسئوليتِ فرمانداري و فرماندهي سپاه پاوه را بر عهده داشت. يك بار شهيد كاظمي در جمع فرمانداران، بخشداران و استانداران كل كشور سخنراني كرد و از تجربه هايش گفت. اين كه اگر وزارت كشور ما درست باشد كشورمان بيمه است. وزارت كشور يكي از وزار تهاي مهم اين كشور است. وزارت خارجه بحث ديپلماسي و وزارت كشور بحث داخلي كشور است كه اگر اين ها را افراد درست در دست بگيرند مي توانند كشور را احياء و از اين رو به آ نرو كنند.

وقتي آقا ناصر صحبت كرد واقع ا به وجد آمدم. من به عنوان معاون بخشدار كرند به آن جا رفته بودم. ما چون با هم رفيق بوديم كنار هم نشستيم و در آن جا ايشان از اوضاع و احوال ما پرسيد. من هم پرسيدم شما چه كار مي كنيد؟ آقا ناصر گفت من مستضعفينپاوه را شناسايي كرده ام و چون در روز فرصت ندارم شبها خواهرم را موقع كمك به مردم با خودم همراه ميبرم تا هيچگونه حرف و سخني پيش نيايد. آن زمان شهيد كاظمي مجرد بود. پس از آن بنده، آقاي مهدي نمازي و دوستان ديگر توصيه آقا ناصر را در «كِرِند» پيش گرفتيم، نزد حاج آخوند روحاني بزرگ كرمانشاه رفتيم و ما هم چنين كاري كرديم. شهيد كاظمي به من توصيه كرد اگر روز كار ميكنيد و وظيفه تان را انجام مي دهيد، شب بايد سراغ محرومين و مستضعفين برويد تا فرداي قيامت وقتي سؤال مي كنند كه چه كار كرديد پاسخي داشته باشيد. ما از سپاه پاسداران كه آذوقه زياد داشت كمك گرفتيم و ميان مستمندان تقسيم كرديم

خاطره اي از شهيد كاظمي به ياد دارم. زماني كه ايشان فرمانده سپاه پاسداران پاوه شد و فرماندار هم بود، آرام و قرار نداشت. ايشان دو معاون در فرمانداري و سپاه پاسداران گذاشته بود و هر دو را هم هدايت مي كرد. نيروهاي آنها دوآب را گرفتند و با پيشروي قله شمشير و نودشه را هم به دست آوردند. ما هم از كرند براي مريوان رفته بوديم و با آقاي متوسليان كار مي كرديم. ماتته و كاوه زهرا را گرفتيم و با نيروهاي پاوه الحاق حاصل كرديم. تپه اي بالاي نودشه در دست ضدانقلاب بود. آن زمان هنوز جنگ شروع نشده بود.

ما به منطقه اورمانات رفتيم و آقا ناصر هم نودشه را گرفت. جاده پاكسازي نشده بود و نيروها با قاطر كار تداركات را انجام مي دادند. ايشان آقاي قاسم پور را فرمانده سپاه پاسداران نودشه گذاشت. يك بار كه ما به نودشه سر زديم ضدانقلاب از ارتفاعي به ما تيراندازي كرد. عراقي ها به آن ها دوشكا داده بودند.

دكتر قاسم پور تعريف كرد يك روز پيرمردي آمد وگفت خانمي در حال وضع حمل است. اگر شما ماما داريد براي كمك به زايمان اين خانم بياوريد. ما گفتيم او را به شهر ببريد. گفتند اگر ما او را ببريم مي گوييد با ضدانقلاب همكاري كرديد و ما نمي خواهيم با آ نها همكاري كنيم؛ شوهر آن خانم مسئول دموكرات هايي بود كه از بالاي يكي از ارتفاعات مشرف به ما تيراندازي كردند. دكتر قاسم پور با آقا ناصر تماس گرفت و گفت كه چنين قضيه اي پيش آمده است. آن موقع كسي نمي دانست كه ايشان دانشجوي پزشكي است. آقاي كاظمي گفت برادر قاسم پور! هر طوري هست اين خانم را تا دوآب بياوريد تا ايشان را با آمبولانس به پاوه بفرستم. آقاي قاسم پور مي دانست اگر او را تكان بدهند احتمال سقط جنين وجود دارد.

ايشان فوراً لنگه دري را شكست، روي قاطر بست و آن خانم را هم به طور ثابت روي آن بستند تا كمتر تكان بخورد. ضدانقلاب جاده ها را مين گذاري كرده و نودشه هنوز پاكسازي نشده بود. در طول مسير از اين طرف و آن طرف تيراندازي شد. آقاي قا سمپور گفت آن خانم را با قاطر به دوآب و از آن جا با آمبولانس به پاوه بردند. فرزند ايشان كه پسر بود با عمل سزارين به دنيا آمد. آن موقع بيمارستان در كنترل نيروهاي سپاهي بود. آن خانم وقتي چشمش را باز كرد و خود را در بيمارستان ديد و اين كه پاسدارها مراقب او هستند، براي همسرش نامه نوشت كه خلقي بودن را از پاسدارها ياد بگيريد؛ آن ها همسر دشمن شان را به بيمارستان بردند. فرزندت به دنيا آمد، من نام او را «روح الله» مي گذارم. من شاهد بودم زماني كهشما پاسدارها و جهادي ها را اسير كرديد با همسر و فرزندان شان چه كار كرديد. حالا شما خلقي هستيد يا اين ها؟! آن نامه كه به دست همسر اين خانم رسيد شروع به گريه كرد. آقاي قاسم پور تعريف كرد ما شاهد جزء به جزء ماجرا بوديم. آن فرد با خواندن نامه به دموكرات ها گفت من مي خواهم تسليم جمهوري اسلامي شوم، هر كسي با من است بيايد. ايشان همراه با بيست و پنج نفر ديگر تسليم جمهوري اسلامي شدند و به سلك بسيجي ها درآمدند . اين يك حركت انساني و مردم ياري از آقاي ناصر كاظمي است. ايشان د لها را به دست آورد. اگر مي بينيد امروز امنيت در كردستان حاكم است و بيش از سي هزار شهيد داده براي اين است كه نيرو هاي سپاه پاسداران كردستان دل ها را تصاحب كردند. ما بايد از اين خاطرات درس بگيريم و اميدواريم درس عبرتي براي آيندگان باشد.


آزادي كردستان مديون كاظمي هاست...
شهید کاظمی در حال سخنرانی در مسجد پاوه

اگر عزيزاني مثل ناصر كاظمي و شهيد بروجردي كارشان را با اين دقت و درستي انجام نداده بودند، خداي ناكرده كردستان مي توانست امروز از كشورمان جدا باشد.

اگر مي بينيد امروز كردستان ما اقليم و مأمن آمريكا نشده است به دليل حركت هايي است كه امثال ناصر كاظمي ها انجام دادند. ده ها نفر مثل شهيد كاوه نيروهاي شهيد ناصر كاظمي بودند. همان طور كه اشاره كردم شهيد بروجردي گوهرشناس بود؛ وقتي لياقت آقا ناصر را ديد ايشان را به فرماندهي سپاه پاسداران كردستان منصوب كرد. شهيد كاظمي هم به نوبه خودش گوهرشناس بود؛ براي شهيد همت كه مسئول روابط عمومي بود حكم فرماندهي سپاه پاوه را صادر كرد و شهيد دكتر قاضي سعيد مسئول بهداري را جانشين گذاشت. شهيد همت اگر شهيد همت مي شود به دليل مدت مديدي است كه با شهيد كاظمي و شهيد بروجردي كار كرده است. اگر مي بينيد امروز در كردستان امنيت داريم به اين دليل است كه آن ها بر دلها حكومت كردند. آنها گفتند مردم ولي نعمت ما هستند و ما نيامده ايم بر اين مردم حكومت كنيم. ما مي خواهيم خدمتگزار مردم باشيم. شهيد بروجردي ميگفت اگر كردستان را رها كنيم «اسرائيل ثاني » مي شود. آنها با دادن خون و بذل جان شان از اسرائيلي شدن كردستان جلوگيري كردند.

منبع: شاهد یاران، شماره 118

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده