اولين نامه شهيد عباس دوران به همسرش كه در مهر ماه سال 1359، يعني در اولين روزهاي حمله تجاوزگرانه عراق به جمهوري اسلامي ايران نوشته است، داراي نكات ارزنده و قابل تامل است.
بازخواني اولین نامه شهید خلبان عباس دوران به همسرش پس از آغاز جنگ


نوید شاهد: اولين نامه شهيد عباس دوران به همسرش كه در مهر ماه سال 1359 ، يعني در اولين روزهاي حمله تجاوزگرانه عراق به جمهوري اسلامي ايران نوشته است، داراي نكات ارزنده و قابل تامل است. اين نكات امروز براي براي مسئولان كشور، كارمندان دولت، دانشجويان و ساير اقشار جامعه ابعاد كاربردي دارد. اگر نياز اصلي انقلاب اسلامي، در آن روزها دفاع نظامي در مقابل دشمن تا دندان مسلح خارجي بود. شايد امروز ابزارهاي دفاعي متفاوت شده باشد. و گرنه دفاع در برابر همه گونه تهديدهاي فزاينده داخلي وخارجي همچنان باقي است. امروز كه ايران اسلامي با سخت ترين تحريم هاي اقتصادي و تهاجم فرهنگي رو به روست، داشتن مردان شريفي چون شهيد عباس دوران يك ضرورت اجتناب ناپذير است. پس بياييد با هم اين نامه را بخوانيم و مردان آسماني را الگو وسرمشق راه خود قرار دهيم:



خاتون من... مهناز خانم گلم سلام... بگو که خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمی گیری... برای من نبودن تو سخت است ولی چه میشه کرد.

جنگ، جنگ است و زن و بچه هم نمی شناسد. نوشته بودی دلت می خواهد برگردی بوشهر. مهناز به جان تو کسی اینجا نیست همه زن وبچه های شان را فرستادند تهران و شیراز و اصفهان. علی هم )سرلشكر خلبان شهید علی رضا یاسینی( امروز و فرداست که پروانه خانم و بچه ها را بیاورد شیراز. دیشب یک سر رفتم آن جا. علی رضا برای مأموریت رفته بود همدان از آن جا تلفن زد آلرت.

من تازه از مأموریت برگشته بودم می خواستم برای خودم چای بریزم که گفتند تلفن. علی گفت مهرزاد مریضه و پروانه دست تنهاست. قول گرفت که سر بزنم گفت: نری خونه مثل نعش بیفتی بعد بگی یادم رفت و از خستگی خوابم رفت.می دانی این زن و شوهر چه لیلی و مجنونی هستند. پروانه طفلک از قبل هم لاغرتر شده و مهرزاد کوچولو هم سرخک گرفته و پشت سرش هم اوریون. پروانه خانم معلوم بود یک دل سیر گریه کرده. به علی زنگ زدم و گفتم علی فکر کنم پروانه خانم مریضی مهرزاد را بهانه کرده و حسابی برات گریه کرده است. علی خندید و گفت: حسود چشم نداری توی این دنیا یکی لیلی من باشه؟

دلم این جا گرفته. عینکم رو زدم و همان طور با لباس پرواز و پوتین هایی که چند روز واکس نخورده نشستم تا آفتاب کم کم طلوع کنه. ياد آن روزی افتادم که آورده بودمت اینجا تو رستوران مثل ریسکس، نمی دونم شاید سالگرد ازدواج یکی از بچه ها بود. اگر پروانه خانم و بچه ها توی این یکی دو روز راهی شیراز شدند برایت پول می فرستم.

*مهناز مواظب خودت باش... این حر فها را نزدم که ناراحت بشی...بالاخره جنگ است و وضعیت مملکت غیر عادی... نمی شود توقع داشت، چون یک سال است ازدواج کردیم و یا چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم، جنگ و مردم و کشور را رها کرد و آمد نشست توی خانه. از جیب این مردم برای درس خواندن امثال من خرج شده است

خیلی فرصت کم می کنم به خونه سر بزنم. علی هم همینطور حتی فرصت دوش گرفتن رو هم ندارم. دوش که پیشکش پوتین هایم را هم دو سه روز یکبار هم وقت نمی کنم از پایم خارج کنم. علی که اون همه خوش تیپ بود رفته موهایش رو از ته تراشیده.

من هم شده ام شبیه آن درویشی که هر وقت می رفتیم چهار راه زند آنجا نشسته بود. بچه های گردان یک شب وقتی من و علی داشت کم کم خوابمون مي برد دست و پایمان را گرفتند وانداختند توی حمام و آب را هم رو یمان بازکردند. اولش کلی بد و بی راه حواله شان کردیم. اما بعد فکر کردیم خدا پدر و مادرشان را بیامورزد. چون پوتین ها یمان را که در آوردیم دیدیم لای انگشت هایمان کپک زده است.

مهناز مواظب خودت باش... این حر فها را نزدم که ناراحت بشی... بالاخره جنگ است و وضعیت مملکت غیر عادی... نمی شود توقع داشت، چون یک سال است ازدواج کردیم و یا چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم، جنگ و مردم و کشور را رها کرد و آمد نشست توی خانه. از جیب این مردم برای درس خواندن امثال من خرج شده استپیش از جنگ زندگی راحتی داشتیم و به قدري خودمان خوشی کردیم و خوش بخت بودیم. به قول بعضی از بچه های گردان خوب خوردیم و خوابیدیم الآن زمان جبران است. اگر ما جلوی این پست فطر ت ها نایستیم چه بر سر زن و بچه و خاکمان می آید...؟

بگذریم. از بابت شیراز خیالت راحت آنجا امن است. کو ههای بلند اطرافش را احاطه کرده و اجازه نمی دهد هواپیماهای دشمن خدای ناکرده آنجا را بزنند. درباره خودم هم شاید باورت نشه، اما تا به حال هر مأموریتی انجام دادم سر زن و بچه های مردم بمب نریختم. اگر کسی را هم دیدم دوری زدم تا وقتی آدمی نبوده ادامه دادم. لابد خیلی تعجب کردی که توی همین مدت کوتاه چه طور شوهر ساکت و کم حرفت به یک آدم پر حرف تبدیل شده خودم هم نمی دانم. به همه سلام برسان به خانه ما زیاد سر بزن. مادرم تو را که می بیند انگار من را دیده. سعی می کنم بیایم تو را هم ببینم. همه چیز زود درست می شود. دوستت دارم خیلی زیاد.

مواظب خودت باش.

همسرت عباس مهر ماه 1359

شاهد یاران شمراه 96 -97

انتهای پیام/ز

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده