سه‌شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۱۸
معلم شهید سید عبدالحسین عمرانی با شهادتش درس ایثار و شهادت را به شاگردانش داد. به مناسبت سی و یکمین سالگرد شهادتش خاطراتی از زبان همرزمان و خانواده این بزرگوار را می خوانیم.
 
افکار مارکسیستی
برادرم  مصمم بودند بیشتر مطالبی که علیه دین به نگارش در می آید را مطالعه کند. وقت زیادی را صرف می کرد تا میزان زاویه ای را که هر مطلبی با حقیقت اسلام دارد روشن نماید. و از این رهگذر با ظرافت های خاص دین هم آشنا گردد. من سال اول دبیرستان بودم و بنا به دلایلی مدت چند ماهی را در منزل برادرم زندگی نمودم.
یک بار متوجه شدم که ایشان شب نخوابیده! به او گفتم چرا دیشب نخوابیده ای؟ کتابی را نیز در دست داشت (نام کتاب دقیقا به خاطرم نیست) اما تنها می دانم که در مورد افکار  مارکسیستی بود. گفت که باید این کتاب را می خواندم؛ اما روزها فرصتی برایم نمی ماند ناچار شدم تا صبح بیدار بمانم و بخوانم...
مهدیه السادات عمرانی- خواهر شهید


خاطرات شهید سید عبدالحسین عمرانی  - افکار مارکسیسی

میوه های بهشتی
زنگ تفریح را زده بودند و همکاران یکی یکی به دفتر می آمدند. وقتی همه روی صندلی هایشان نشستند به گوشه دیگر دفتر رفتم و کیسه نایلونی میوه ها را برداشته و خواستم به حیاط بروم و بشویم. آقا سید از جایش بلند شد و با همان چهره آرام و لبخند همیشگی گفت: شما زحمت آوردنش را کشیدید من می روم میوه ها را می شویم. هر چه اصرار داشتم بی فایده بود و ایشان خودش شخصا میوه ها را شست و به دفتر آورد. در حالیکه آنها را روی میز می گذاشت به شوخی گفتند : میوه هایی بهشتی آوردید... انار و سیب. و قبل از اینکه خودش به خوردن مبادرت ورزد به یکی یکی همکاران تعارف نموده و در آخر خودشان مشغول خوردن شدند.
همکار شهید


نماز شب
شب نوزدهم یا بیست و یکم ماه رمضان بود و من هنوزم نمی دانستم که آقای عمرانی اهل نماز شب است. آن شب بچه ها در سنگر احیا گرفتند و دعای ابو حمزه ثمالی می خواندند که در آن مراسم شهید محمدی، شهید عیسی کریمی، شهید عیسی بهرامی و تعدادی از رزمندگان عزیز حضور داشتند. شهید عمرانی چنان زیبا می خواند که همگی به عالم دیگری رفتند.
اذان صبح بود. چند بار ایشان را صدا زدم؛ با همان لهجه ی شیرین محلی گفت: چن کاکا؟ گفتم : کاکا اذان صبح ایگو، بریم نماز بخونیم.
دو دستش را محکم به هم کوبید و با ناراحتی گفت: آه امشب هم از دست رفت. حرف آخرش برایم معمایی شده بود. جریان را به یکی از دوستانم اعلام داشتم. گفت معلوم است تو هنوز سید را نشناخته ای! سید نمازهای شبش را مانند نمازهای یومیه واجب میداند. آن شب هم سید تا صبح مشغول عبادت بودند.
یوسف خرمی - همسنگر شهید


زمزمه العفو
در یکی از شب ها از خواب بیدار شدم و برای تجدید وضو به بیرون رفتم. صدای زمزمه ای  به گوش می رسید.  گوشم را روی زمین گذاشتم و مسیر را پیگیری نمودم. رفتم و رفتم تا به صدا رسیدم. چراغی را روشن نمودم و دیدم که شهید سید عمرانی می باشد.
سجده بر خاک کرده و در عالمی دیگر الهی العفو می گفت! آنقدر اشک از دیدگانش جاری شده بود که خاک زیر سرش گل شده بود. دستی بر شانه اش گذاشتم ولی گویی در عالم دیگر سیر داشت و هیچ وقت متوجه حضور من نشد.
یکی از همرزمان ایشان میگفت :
زمانی که سید شهید شد رو کرد به طرف کربلا  و گفت : السلام و علیک یا بن رسول الله سپس این آیه را خواند: ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون. و افتاد در آغوشم انگار که به خواب رفته باشد.
یوسف خرمی - همسنگر شهید


مراسم صبحگاه
در سال 56 که اوج مبارزات در شهرستانهای تبریز و مشهد بود با شهید عمرانی در دبستان منصف دهوسطی آن زمان و مدرسه شهید فیاض بخش فعلی مشغول به خدمت بودیم. در وهله اول این را خدمت شما عرض کنم که بنده با توجه به اینکه علاقه به ورزش داشتم و در دوران تحصیلم ورزشکار بودم دوست داشتم با بچه ها ورزش صبحگاهی کار کنم. البته جزء وظیفه مدیر و معاون مدرسه بود ولی از آنجایی که دانش آموزان علاقه مند به مسئله ورزش بودند، بنده این کار را انجام می دادم و دانش آموزان نیز علاقه عجیبی داشتند و از این طریق به بنده نزدیک شده بودند.
ضمنا ساعتهای تفریح با شهید صحبتهایی داشتیم و روزی در گوشه حیاط مدرسه میگفتند : «میخواهم با شما مشورتی داشته باشم» گفتم بفرمایید. گفت : اگر خدا بخواهد ما مبارزه علیه شاه و حکومت را از مدرسه خودمان آغاز نماییم؛ که بنده عرض داشتم سید میخواهی سرمان را به باد دهی!؟ آخه از مدرسه ابتدایی کاری ساخته نیست؛ بیرون از اینجا بهتر می شود کار را به انجام رساند! گفت : حالا من به شما می گویم و بین خودمان تقسیم کار میکنیم. (من و شما و خانم توران ارجمند)
ایشان گفتند: بچه ها علاقه خوبی از طریق ورزش به شما دارند؛ صبح پس از تمرینات ورزش و نرمش، قرآن را که میخوانند، سرود شاهنشاهی را از برنامه صبحگاه حذف کن! و به بچه های کلاس پنجم که ارشد مدرسه هستند نزدیکتر شو و اجازه بده که آنها نیز با شما احساس راحتی کنند.
من هم کلاس قرآن (فوق برنامه) برای پسران تشکیل می دهم و با خانم ارجمند هم صحبت میکنم که کلاس قرآن دختران را برگزار نماید. و از این طریق کم کم کار خودمان را انجام می دهیم. بعد از مدتی به اداره گزارش دادند...(چونکه مدرسه بخاطر حضور شهید عمرانی همواره تحت نظارت بود)
یک روز صبح معلم راهنمای وقت با ناراحتی به مدرسه آمد. پس از اینکه به همراه مدیر  صبحگاه را اجرا نمودند و دانش آموزان و معلمان سر کلاسهایشان رفتند؛ جلو مرا گرفت و مانع حضورم در کلاس شد. بعد با عصبانیت گفتند خوب گوشهایت را باز کن! آنجاییکه میگویند یا کیک یا زولیبی( که منظورش زولبیا بود) اینجا نیست! و کاری نکن که بیچاره شوی.
من گفتم متوجه حرفهایتان نمیشوم! مدرسه مدیر دارد معاون دارد من کاره ای نیستم! از آنجایی که معلم ورزش هستم و برای اینکه مدیر و معاون راحت به کارهایشان برسند من صبح گاه را اجرا میکنم. در اینجا بود که معلم راهنما گفتند شما دیگر حق برگزاری صبحگاه را ندارید. اما اصل قضیه برای اداره روشن بود که همه ی این برنامه ها از جانب شهید عمرانی می باشد.
محمد رئیسی - همکار شهید



دقت نظر
در شهر میناب مغازه ای وجود داشت که کارش فروش مشروب و ... بود. شهید عمرانی پیشنهاد دادند برای زهر چشم گرفتن هم که شده برویم و اطراف مغازه را آتش بزنیم. بنده به همراه شهید کریمی حضور داشتیم. وقتی رسیدیم سید عبدالحسین عمرانی متوجه شد نگهبان در اتاقی خوابیده است. رو  به ما کرد و گفتند ممکن است نگهبان صدمه ببیند! بدین ترتیب از آتش زدن مغازه منصرف شدیم.
موسی ذاکری - دوست و همرزم شهید



خاطرات شهید سید عبدالحسین عمرانی  - افکار مارکسیسی

آخرین دیدار
شهید عمرانی چون مدام در جبهه بودند، ما کمتر ایشان را می دیدیم. روزی به ایشان گفتم چرا همیشه شما باید در جنگ باشید. دیگران پس چی؟ شهید عمرانی با روی باز و متانت و صبر همیشگی اش گفت : اگر من بخواهم در خانه بنشینم و کنار شما باشم جنگ تمام می شود! من می مانم و آن دنیا. جواب خداوند را چه بدهم؟ اگر دیگران نمی روند به خودشان مربوط است. سپس لباسهایش را برداشت و آماده رفتن به عملیات والفجر 8 شدند. این آخرین دیدار ما بود.
همسر شهید
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده