پیش شماره دوم شاهد بانوان
چهارشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۱۴
بعضی افراد اگرچه در زمین وزمانی که ما هستیم، هستند اما گویی ساحت زندگی شان مبرا از روزمرگی هایی است که ما به این معنا که راه رسیدن به خدا را در میان انبوه مسیرهای انحرافی دنیا، گم نکرده و «تمام وسع و قدرت خویش را، در دفع دشمنان راه حق » به کار گرفته اند و در مقابل پروردگار روسفیدند. کسانی مثل خانم مرضیه دباغ که بی شک مجاهدی فی سبیل الله است.
مرضیه حدیدچی(دباغ)؛ از جمله زنان مسلمان و پیشرو در مبارزه است که آگاهانه و معتقدانه پا به میدان مبارزه گذاشت و متحمل شکنجه های سخت و کشنده ساواک و زندانهای مکرر و دوری از همسر و فرزندان شد و در این راه زینب گونه صبر و مقاومت کرد.

مادرم برای انقلاب مادر بود

وقتی وارد فعالیت های انقلابی شد، مفتخر به مقام مادری برای 8 کودک بود؛ راضیه، رضوانه، ریحانه،فاطمه، حکیمه، آمنه، انسیه و محمد! اما همچون بسیاری از شیرزنان مسلمان و انقلابی، بچه هایش بهانه ای برای فرار از جهاد نبودند. دخترش رضوانه به نقل از مادرش می گوید: «وظیفه یک مادر و یک زن، فقط این نیست که فرزندانی بزاید و بزرگ کند و تحویل جامعه بدهد... به نظر من انسان موظف به مقابله با جور و ستم و ادای تکلیف است، وگرنه به دنیا آوردن فرزند و بزرگ کردن آنها جزئی از نقش یک مادر است».

رضوانه میرزا دباغ از مادرش، روحیاتش و خلق و خویش می گوید که چرا «خواهر طاهره» نه تنها زینب گونه در میدان مبارزه نقش آفرین بوده است که در خانه با الگو برداری از حضرت زهرا(س) رفتار می کرده است به لطف خدا در خانواده ای مذهبی تربیت شده و رشد یافته ام؛ بنابراین بنا به تفکر خانواده و هدایت آنها، من هم زمانی که دانش آموز کلاس نهم بودم، به فرمایشات حضرت امام(ره) از رادیو عراق گوش می دادم، آنها را یادداشت و صبح روز بعد در مدرسه پخش می کردم. مادرم که آن زمان شاگرد آیت الله سعیدی بود، کلا سهایی در خانه برگزار می کرد و به کارهای فرهنگی ما جهت می داد. بر همین اساس، ظلم و ستم شاهنشاهی را در قالب تئاتر اجرا می کردیم. درست است که پدر هم همواره همراه ما بودند اما سکاندار و خط دهنده اصلی خانواده ما مادر بود.

مادرم معتقد است: اسلام وظیفه دفاع را برعهده زن هم گذاشته و مراجع عظام هم بر این نکته تاکید دارند، لذا زمانی که مادر در عراق، خدمت حضرت امام می رسند و می پرسند حال که نمی توانم به ایران برگردم، آیا اجازه می دهید بروم و در کنار خواهران و برادران فلسطینی با اسرائیل دست و پنجه نرم کنم؟ ایشان فرمودند اینکه تکلیف است. تکلیف در اینجا یعنی چیزی که سؤال ندارد وانسان موظف به انجام آن است در نتیجه مادرم تکلیف مادری را به جای خود می دانستند که هر مادری باید آن را انجام بدهد، از سوی دیگر وظیفه یک مادر این نیست که تکان نخورد و به مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه خود اعتنا نداشته باشد و وارد عرصه نشود، آن هم به این دلیل که ممکن است او را دستگیر و شکنجه کنند و آن وقت معلوم نیست تکلیفش در مقابل فرزندانش چه خواهد شد. کما اینکه برای پدر هم همین طور است. فرقی ندارد آنها وقتی دستشان برسد، هم پدر را شکنجه می کنند، هم مادر را. رضوانه دباغ که خود زمانی را در زندان تحت سخت ترین شکنجه ها قرار داشته در ادامه در حالی صدایش از بغض لرزان است، می گوید: در مجموع حدود پنج ماه در زندان بودم که سرانجام به علت آسیب های وارد شده مرا به بیمارستان شهربانی بردند و آنجا دست هایم را به تخت بستند. اگرمساله مبارزه جزو اعتقادات راسخ ما باشد، این خاطرات به هیچ وجه از ما جدا نخواهد شد.

من فکر می کنم در آن زمان که زندگی هر خانم مسلمان باید عملا نشات گرفته از الگوی خاص خودیعنی خانم فاطمه زهرا (س) می بود، مادرم زندگی را همین گونه شروع کردند مادرم به تبعیت از استاد گرامی خود شهید آیت الله سعیدی و یکی دیگر از اساتید روحانی خود شهید آیت الله صالحی که نزد این عزیزان بزرگوار تلمذ می کردند، همچنین دوشادوش پدرم که اعلامیه های را تکثیر و توزیع می کردند، بسیارآگاهانه قدم در راه مبارزه گذاشتند و الحمدالله از لحاظ مبارزه علیه طاغوت پدر و مادر دو فکر همخوان در کنار هم بودند و با یکدیگر وحدت داشتند و خودشان نیز احساس می کردند تکلیفی به غیر از این کار ندارند. یعنی تربیت فرزندان به موقع و دقیق صورت می گرفت و نقش تربیتی که ایجاد می کردند الگویی بود که در عمل به ما نشان می دادند.

با اینکه تعداد فرزندان در خانواده زیاد بود اما مدیریت جامع مادر که هم تحصیل می کردند وهمزمان جلساتی را اداره می کردند، به موقع و درست انجام می شد این جلسات که برای خود ما هم امتیاز محسوب می شد تا در کلاس درس و بحث مادر شرکت کنیم، جلساتی بود که همگان شرکت می کردند و افراد حاضر جزو خانواده های بودند که دوست داشتند فرزندانشان شاگرد خانم دباغ باشند.

به یاد می آورم خیلی کوچک بودم که مترجم کتاب تفسیر المیزان یعنی آقای محمد موسوی همدانی که برادر رضایی پدر من بودند به منزل ما می آمدند و کلاس توحید و خداشناسی را به ما درس می دادند. کلاس های درس در زمانه ای در خانه ما برقرار می شد که کسی زیاد اهل درس و مدرسه نبود در آن زمان خیلی مهم بود که برای نوجوان و جوان برنامه ریزی کنی و این مساله عنایت خاص خداوند به مادرم بود . مادرم برای انقلاب مادر بود

به هر حال هرچقدر برای جوان برنامه ریزی و هزینه کنی بازدهی و ثمره آن دیده می شود و ما در خانواده ای تربیت شده ایم که تمام این مسائل برایشان مهم بوده است. این افراد برای اینکه انسانیتشان کامل باشد ابتدا خودشان را تربیت کرده اند و سپس به تربیت نسلی دیگر پرداخته اند که این مسائل بسیار مهم است من نمی خوام جایگاه خاصی برای مادرم قرار بدهم اما برای شناخت شان ایشان باید ببینید سکاندار انقلاب حضرت امام (ره) مادرم را کجاها گزینش کرده اند به طوریکه خانم دباغ را مادر انقلاب نامیده اند نقش مادر گونه وی در خانواده و نقش خاص اش در انقلاب، به مادرم جایگاه ویژه ای داده است. شما ببینید حضرت امام کجا مادرم را صدا زدند؟ مادرم از طرف امام(ره) از فرماندهان سپاه شدند. همرزم و همراه شهید چمران بودند، در بیت امام امین و محرم بودند و در رساندن پیام انقلاب به گورباچف آخرین رئیس اتحاد جماهیر شوروری یکی از سه نماینده همراه بودند این ها همه به خاطر ویژگی های مادر بود که حضرت امام بر آن ها اشراف داشتند.

رضوانه محصل مدرسه رفاه بود و به همراه سایر دانش آموزان مدرسه به کارهای هنری و جمعی می پرداخت او سرودها و اشعاری را که از رادیوی عراق پخش می شد با دوستانش جمع آوری کرده و در دفترچه اش نوشته بود. این دفترچه پس از دستگیری خانم دباغ و هنگام تفتیش و بازرسی خانه، به دست مأموران افتاده بود. وی در بیان خاطرات روزهای دهشتناک شکنجه گاه های ساواک می گوید در تمام سختی های بی رحمانه ساواک، تنها وجود پرمهر و در عین حال مسلط و قدرتمند مادرم بود که مرا دلگرم و امیدوار می کرد رضوانه می گوید: از خباثت و کارهاي کثيفي که بازجويان انجام مي دادند، نمي توانم حرفي بزنم، چون شرم دارم، آن همه زشتي و پلشتي را مي ديدم، اما کاري از دستم بر نمي آمد، با هر شکنجه اي دچار ضعف و بي حالي مي شدم، اما روح بلند مادرم و ديدن وضعيت ايشان برايم تسيکن بود، خانمي را کنار ما آورده بودند که هيچ کدام از انگشتانش ناخن نداشت و با تيمم نماز مي خواند، من وقتي بلند مرتبگي مادرم را مي ديدم، صبر مي کردم، من مدام صداي آه و ناله افراد مختلف را که زير شکنجه بودند، مي شنيدم و زجر مي کشیدم، در شرايطي آن همه شکنجه شده بودم که از نظر قانوني بايد پرونده ام در دادگاه اطفال بررسي مي شد، اما ساواک قوانين و اختيارات خود را داشت بيشتر زندگي من پس از آزادي از زندان به بيماري گذشته است و نتوانسته ام آن طور که شايسته بندگي خداست، شاکر خدا باشم و او را عبادت کنم، قطعاً اين مشيت الهي بوده که من در کنار چهره هاي پرزرق و برق آن روزگار، الگويي مانند مادرم داشته باشم اکنون افسوس مي خورم که چرا حالا آن حالات را ندارم، من چهارده ساله بودم که دستگير شدم، از خدا مي خواهم همه جوانان و نوجوانان ما بدانند که انقلاب چگونه به دست آمد، چون فقط در آن صورت است که با علم به همه آنچه گذشته، مي توانيم

در حفظ و نگهداري انقلاب کوشا باشيم، انشاء الله درس عبرتي براي همگان باشد.

منبع:شاهد بانوان پیش شماره 2 آذر 1395

انتهای پیام/ز

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده