دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۵۹
روز ششمي بود که اسماعيل مجددا و براي چندمين بار به جبهه رفته بود. و قرار گذاشته بود که اين بار با لشکر تسويه حساب کند و ظرف يک هفته به خانه بازگردد.

روز ششمي بود که اسماعيل مجددا و براي چندمين بار به جبهه رفته بود. و قرار گذاشته بود که اين بار با لشکر تسويه حساب کند و ظرف يک هفته به خانه بازگردد. حمله ي رزمندگان چند روزي بود که در قالب حملات کربلا شروع شده بود. ساعت 9 صبح نامه رسان در محوطه ي اداره سراغ مرا از همکارم مي گرفت. پس از ديدن من نامه را به دستم داد. با عجله روي پاکت را خواندم ، نويسنده نامه اسماعيل بود. نامه را چهار روز پيش نوشته بود و خبر سلامتي خود را داده بود و گفته بود که از پدر بخاطر بد قوليم پوزش بخواه و بگو سعي دارم به عهدم وفا کنم ولي مسائلي در پيش است که امکان دارد آمدنم را چند روزي به تاخير بياندازند. و سپس از حال و هواي جبهه و شور و هيجان رزمندگان نوشته بود. با خواندن نامه اندکي قلبم آرام گرفت. سرم را روي ميز گذاشتم و به فکر فرو رفتم. هنوز چند دقيقه نگذشته بود که پدرم سراسيمه وارد دفتر کارم شد و در حاليکه چشمانش از گريه سرخ شده بود سعي داشت ظاهر خود را طبيعي نشان دهد. متوجه حالت غير عادي اش شدم بعد از اندکي تامل گفت وقت داري به اتفاق جايي برويم؟ بي درنگ از جا برخاستم و با او همراه شدم. داخل ماشين از او سئوال کردم جريان چيست؟ اگر نگران اسماعيل هستي او حالش خوب است و نامه اش هم همين الان به دستم رسيده و بعد هم نامه را از جيبم در آورده و به او نشان دادم. با ديدن نامه ، پدرم تاب و توانش را از دست داد و با صداي بلند شروع به گريه کرد و گفت اسماعيل رفت. من که مات و مبهوت شده بودم در عجب از وفاي به عهد اسماعيل بودم. او با شهادتش به قولش عمل کرد. اولا اينکه براي هميشه با جبهه خداحافظي کرد و دوم اين که درست راس روز ششم يعني يک روز به اتمام مهلت و قول داده شده به پدرم، جنازه اش در سردخانه ي بيمارستان به پدرم تحويل داده شد.

راوي: مصطفي فرخي نژاد برادر شهيد اسماعيل فرخي نژاد
 


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده