يکشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۵۵
شهيد اسماعيل فرخي نژاد که بيش از هشت بار مجروحيت در زمان جنگ را به جان خريده بود، سرانجام در تاريخ روز بيستم دي ماه سال يکهزار و سيصد و شصت و پنج و در همين عمليات کربلاي 5 در منطقه شلمچه با اصابت ترکشي به ناحيه سر به درجه ي رفيع و مقدس شهادت نائل مي شوند.
زندگي نامه ي سردار شهيد اسماعيل فرخي نژاد

از تولد تا پيش از اعزام به جبهه :

شهيد اسماعيل فرخي نژاد در تاريخ 25/11/1341 در استان خوزستان ، در شهر آبادان و در خانواده اي مومن و مذهبي ديده به جهان گشود. شهيد همه ي دوران کودکي و نوجواني اش را نيز در همين شهر گذراند. پدرش نقاش ساختمان بود و مادرش نيز به کار خانه داري مشغول بود. اسماعيل اولين فرزند خانواده ي محرم فرخي نژاد به حساب مي آمد. از همان ابتداي کودکي علاقه ي خاصش را به قرآن و امام حسين (ع) و اهل بيت معصومين نشان مي داد. در هر کلاس قرآني که بر پا مي شد شرکت مي کرد و هميشه از قاريان نمونه ي دوران خود بود که حتي در اين زمينه به موفقيت هايي نيز رسيد و جوايزي هم کسب کردند. به گواه همه ي افراد خانه، او فردي بسيار آرام و متين و گوشه گير بود که حتي با دوستان خود نيز به آرامش برخورد مي کرد. دوران تحصيلي در مقطع ابتدايي را در مدرسه ي انوشيروان آبادان گذراند. مدرسه ابتدايي انوشيروان نيز بعدها به مدرسه راهنمايي تبديل شد و شهيد اسماعيل فرخي نژاد دوران راهنمايي خود را نيز در همين مدرسه به پايان رساند. با ورود به دوران راهنمايي با فردي به نام مرتضي يار احمدي که از قاريان شايسته و خوب قرآن بودند، آشنا مي شود. اين آشنايي زمينه اي شد براي آشنايي بيشتر اسماعيل با قرائت قرآن مجيد که سبب رشد او را در اين مورد هم فراهم ساخت..... ((سده)) نام محله اي در آبادان بود که پدر به تازه گي خانه اي را در آن خريداري کرده بود. پس از گذشت چندين سال آنها دوباره مکان خود را تغيير داده و اين بار به محله ي ذوالفقاري آبادان نقل مکان کردند. اسماعيل در اين دوره در دبيرستان اميرکبير آبادان مشغول به تحصيل بود که با شروع جنگ تحميلي مجبور به ترک محل تحصيل و خانه ي خود شدند. بندرعباس مقصد بعدي اسماعيل و خانواده بود. شهيد فرخي نژاد مابقي دوران دبيرستان خويش را در دبيرستان ابن سينا بندرعباس مشغول به تحصيل شد که در همين جا نيز موفق به اخذ ديپلم گشتند. همچنين شهيد فرخي در طول جنگ نيز به ادامه ي تحصيلات (در رشته ي تجربي) پرداخت...

فعاليت هاي پيش از انقلاب :
شهيد اسماعيل فرخي نژاد در دوران پيش از انقلاب و گاها به دور از چشم خانواده در فعاليت ها و تظاهرات مردمي شرکت مي کردند(که البته بعد از اطلاع پدر از اين جريان، او توانست آزادانه به فعاليتش ادامه بدهد) با اين همه اما عمده فعاليت اين شهيد بزرگ وار به دوران انقلاب يعني در سالهاي 1357، 1358 ؛ و پس از آن در طول دوران جنگ تحميلي مربوط مي شود.

اعزام به جبهه :

شهيد اسماعيل فرخي نژاد در سن هجده سالگي براي اولين مرتبه و به عنوان امدادگر و از طريق جمعيت هلال احمر استان هرمزگان، راهي جبهه هاي حق عليه باطل شدند که مدت سه ماه اين حضور به طول انجاميد. پس از اين مدت و در برگشت، به عنوان عضوي از جهاد سازندگي استان هرمزگان مجددا به جبهه ها اعزام شدند و پس از مدتي و در برگشت دوباره، اين بار تحت عنوان رزمنده (و به طور مرتب و مداوم) در جنگ و جبهه حضور يافتند که اين حضور تا زمان شهادت ايشان (يعني در سال 1365) به طول انجاميد. به دليل هوش بالا و همچنين صداقت بسياري که در وجودش بود کم کم توانست پله هاي ترقي را يکي پس از ديگري طي نمايد. به طوري که پس از مدتي ، به عنوان فرمانده ي گروهان و چندي بعد به عنوان فرمانده ي گردان421 لشکر 41 ثارالله کرمان نائل آمد و توانست خود را به عنوان يکي از فرماندهان تاثير گذار و به نام لشکر 41 ثارالله مطرح بکند. شهيد فرخي نژاد مدت کوتاهي هم، به عنوان فرمانده ي تيپ مشغول به فعاليت در جبهه ها بودند. با اين همه اما اسماعيل همچنان همان فرد آرام و گوشه گير دوران کودکي و نوجواني خود بود. رسيدن به اين مقام و درجه هم نتوانست او را دچار غرور کاذب نمايد و او با متانت و غربت هر چه تمام تر در لشکر 41 ثارالله کرمان به عنوان نمونه اي از يک فرمانده ي شجاع و دلاور و البته سر به زير و با اخلاق حسيني(ع)، خود را مطرح ساخت. همانگونه که اشاره شد شهيد فرخي نژاد در سن 18 سالگي (يعني از سال 1361 ) وارد ميدان جنگ شد و تا زمان شهادت آن را ترک نگفت. در طي اين دوران در عمليات هاي مختلفي حضور پيدا کرد و در اکثر آن ها هم سربلند و پيروز از ميدان خارج شدند. از جمله عمليات هايي که ايشان در آن شرکت داشتند عمليات والفجر4 و 8 بود که نقش انکارناپذيري را در اين عمليات ها بر عهده داشتند. (عمليات هاي بيت المقدس، طريق القدس،کربلاي 4، خيبر و بدر، از ديگر اين عمليات ها بودند) شايد اغراق نباشد اگر بگوييم شهيد اسماعيل فرخي نژاد همه ي عمر مفيد خود را در جبهه ها طي کردند. به طوري که حتي اگر گاهي هم به مرخصي مي آمد، زودتر از پايان زمان مرخصي و به اشتياق جبهه، عازم جنگ مي شدند. حتي همين روزهايي را هم که بايد در اختيار خانواده خود باشند را در کنار دوستان رزمنده اش که براي بهره جويي از دانش نظامي و انديشه ي اسلامي و ديني به سراغش مي آمدند، مي گذراند.

شهيد اسماعيل فرخي نژاد و دفاع مقدس :
شهيد فرخي نژاد عليرغم روحيه مهربان و لطيفي که داشت اما در ميدان نبرد، و براي حفاظت از ناموس وطن رشادت هايي که زبانزد همه بود، از خود نشان دادند. به گواه همه ي افرادي که با او در جبهه و در ميدان جنگ بوده اند، او از ممتاز ترين فرماندهاني بود که کارهايش را به بهترين شکل ممکن به انجام مي رساند. شهيد فرخي نژاد در جلسات توجيهي نقشه، و نيز طراحي حملات، نظرهاي مهمي ارائه مي کردند که گاها مورد تشويق حاج قاسم سليماني(فرمانده لشکر 41 ثارالله کرمان) قرار مي گرفت. سردار سليماني در يکي از جلسات توجيه نقشه در لشکر 41 ثارالله به صراحت عنوان مي کند که اگر هر وظيفه اي را بر عهده ي گردان اسماعيل فرخي نژاد گذارده شود، به نحو احسن به انجام خواهد رساند. همين جمله خود بسي بسيار نشان مي دهد که شهيد فرخي تا چه حد نقش مهمي را در پيروزي هاي لشکر 41 ثارالله و طبيعتا در جنگ ميان ايران و عراق بر عهده داشته.

عبدالحسين رحيمي يکي از فرماندهان لشکر 41 ثارالله کرمان در خصوص رشادت هاي شهيد اسماعيل فرخي نژاد، اين چنين لب به سخن مي گشايد : ((به عنوان فرمانده در عمليات هاي مختلفي شرکت داشتند که بارزترين آن ها در عمليات والفجر 8 بود که در آنجا نقش داشت. از ابتدا تا انتها و مرحله ي اوليه که لشکر ثارالله براي عبور از اروند گردان هايي را طراحي کردند ايشان از گردان هايي بودند که از اروند عبور کردند و در تصرف اهداف اوليه که همان هدف نهايي لشکر ثارالله بود و ختم مي شد به هدف نهايي قرارگاه، يعني تصرف اروند قشقي ، اسکله ي قشقي و خود شهر قشقي، حرکت به سمت خور عبدالله، تصرف پايگاه موشکي و در نهايت رسيدن به کارخانه ي نمک و البهار. دوستاني که در اين مرحله با ايشان بودند نقل مي کنند تو بحث تصرف جاده ي البهار با شهيد تاجيک نقش بسيار به سزايي داشت در محاصره ي دشمن و قطع راه ارتباطي آنها با جاده ي استراتژيکي که به سمت بصره مي رفت. اين نقطه را محاصره مي کنند و اسراي زيادي از دشمن با هماهنگي شهيد تاجيک و ديگر گردانها محاصره مي شوند و نهايتا تسليم مي شوند.

خصوصيات بارز شهيد :
به جهت اخلاقي، شهيد اسماعيل فرخي نژاد را مي توان يک انسان نمونه دانست. با همه مدارا مي کرد و صميميت زيادي با همه داشت. احترام به پدر و مادر و بزرگترهاي فاميل از ويژگي هاي منحصر فرد اين شهيد بزرگ اسلام بود. او چه در دوران کودکي و نوجواني و چه در زماني که به عنوان فرمانده ي گروهان و بعدها نيز به عنوان فرمانده ي گردان در لشکر 41 ثارالله نائل آمد، فردي بود بسيار آرام و سر به زير که بي هيچ گونه ادعايي با دوستان و خانواده برخورد مي کرد. با اين همه اما به همان نسبت در مسائل بيت المال و جهاد در راه خدا، فرد بسيار سخت گير و حساسي بود. يکي از بارزترين جنبه هاي شخصيتي ايشان عشق و علاقه اي بود که به حضرت امام حسين(ع) داشتند. اسماعيل چنان شيفته ي امام حسين(ع) بودند که براي رسيدن و ديدار با اين امام (والبته ديدن روي نوراني امام غايب حضرت مهدي (عج) ) راهي جز شهادت خويش نمي دانست. همچنين مي توان به دوستي او به امام راحل، امام خميني (ره) اشاره اي داشت. در همه حال امام را دعا مي کرد و حتي از دوستان و خانواده اش مي خواست تا امام خميني(ره) را دعا بکنند. شهيد به دليل داشتن صوت زيبا و همچنين صحيح خواندن قرآن، هميشه در جلساتي که در جبهه ها برگزار مي کردند، ايشان قاري بودند. به گونه اي که هر گاه پاي صحبت همرزمانش بنشينيم، جداي از شهامت و فرماندهي اش در طول جنگ و جبهه، همگي از صوت و صداي زيباي ايشان ياد مي کنند. به همين جهت در مواقعي که عمليات نبود، اقدام به برگزاري کلاس قرآن و همچنين کلاس هاي ديني و مذهبي مي کردند. يکي ديگر از موارد شخصيتي شهيد فرخي اين بود که آدمي بسيار افتاده بود. هيچگاه از مسئوليتهاي محوله شانه خالي نکرده و هميشه در صحنه ها حاضر بودند. آدمي بسيار سختگير و کوشا بودند.

و داستاني از عشق شهيد فرخي به امام حسين (ع) در نامه اي به پدر :
شايد بهترين جمله در جهت شناخت شهيد فرخي نژاد اين باشد که بگوييم وجودش سراسر از امام حسين(ع) پر شده بود و به راستي همچون امام خويش، فردي آزاده و دلاور بود. شهيد در نامه اي که براي پدر نوشته بود، چنين از روياهايش و رسيدن به امامش (که حقيقتا، او هم اسماعيل را به خويش مي خواند) مي نويسد : ((پدر جان من آن موقع که به مرخصي آمدم اين زمينه را داشتم که با شما صحبت کنم اما يکسري مسائلي که برايم پيش آمد آنموقع را صلاح نديدم و ا زآن روز تا به امروز 25/11/63 که الان 22 سال من تمام مي شود و پا به 23 سالگي مي گذرام صبر کردم و موضوع را بررسي و حلاجي کردم. و قضيه از اين قرار است، پدر جان يادت مي آيد که به هنگام عمليات خيبر زماني که علي رضا گرداني را تحويل گرفته بود و مي بايست به جبهه مي آمد که حتي به من مراجعه کرد که بروم، چندان موافق نبودم بخاطر مسئله ي زخم پايم که تازه بخيه آن را کشيده بودم؛ که به هر حال من چندان توافقي نداشتم و عليرضا به شما مراجعه کرد و با شما مسئله را در ميان گذاشت و شما هم گفتيد که به هر حال اشکالي ندارد و همراهش برويد و بالاخره من با ايشان همراه شدم، پدر جان در آن گردان روزها گذشت و به هر حال رزمندگان در آن گردان آماده ي عمليات شدند و گرداني شد که همه ي مسئولين روي آن حساب مي کردند. در آن گردان هم اکثر نيروهايش کساني بودند که در عملياتهاي مختلف به همراه من بودند و يکي از آنها يکي از همکاران من در جهاد سازندگي بندرعباس است بنام برادر رهبري که در کميته ي شوراهاي روستايي جهاد سازندگي بندرعباس کار مي کند. يک روز اين برادر رهبري آمد و گفت برادر فرخي ديشب خواب ديده ام و خوابش را برايم تعريف کرد. پدر جان خواهش مي کنم راجع به اين خواب با کسي صحبت نکنيد. و بدين قرار بود : ايشان گفتند که خواب ديدم که شما فرمانده ي گردان هستيد و به گردان شما و ما ماموريت داده شد و آن هم ماموريت فتح کربلاي امام حسين(ع)؛ گفتند : گردان شما وارد عمل شد و شما نيز گردان را به لطف و اراده و مدد الهي فرماندهي مي کرديد و گردان بدون آنکه شهيدي بدهد به پيش رفت تا رسيد به خود کربلا و کربلا را محاصره و بالاخره فتح کرد و گفتند زماني که به دري که در خيابان (از حرم آقا) باز مي شود رسيديم. گفت برادر فرخي شما آن در را باز کرديد و رزمندگان اسلام با تکبير وصلوات به داخل حرم آقا امام حسين(ع) وارد شدند و نيز همينطور رزمندگان اسلام به پيش مي رفتند تا اينکه شما رسيديد(من اسماعيل) به در صحن مطهر امام حسين(ع). بعد گفتند که در صحن را هم باز کرديد و رزمندگان اسلام با تکبير و صلواتهاي بلند صحن شش گوشه ي آقا امام حسين را در بغل گرفتند و باز اضافه کرد که دوباره در خود ضريح را باز کرديد و رفتيم داخل خود ضريح و عينا خود قبر آقا را در بغل گرفتيم و زيارت مي کرديم( پدر جان به اين اميد هميشگي اميدوارم که اين راز به کسي نگويي) که ناگاه يکدفعه من داد زدم (يعني همان برادر رهبري داد زده است) که برادر فرخي بيا اينجا نگاه کن ببين اين بي انصافها چه کرده اند با قبر آقامون حسين، و گفت شما (من اسماعيل) آمديد و ديديد که گوشه اي از قبر خراب است (آقاي رهبري گفت) شما آن قسمت را خاکهايش را کنار زديد تا اينکه دست چپ آقا امام حسين(ع) همراه با شمشير خون آلودش نمايان شد و پس از آن برادر رهبري گفت شما (يعني من اسماعيل) خاک ها را بيشتر کنار زديد تا اينکه چهره ي نوراني و خون آلود آقا امام حسين(ع) مشخص شد. ... وقتي که چهره ي نوراني و خون آلود آقامون حسين(ع) مشخص شد آنگاه شما (من اسماعيل) دستتان را زير کمر آقا برديد و آقا را بلند کرديد و در اين هنگام بود که زمين و آسمان شروع کرد به لرزيدن و تکبير و صلوات و حسين حسين، حسين رزمندگان بلند شد و خودش در پايان تعريفش گفت خوشا بحالت که چنين سعادتي را در آينده پيدا خواهي کرد و خودش هم بسيار گريه کرد. آنروز گذشت تا دوباره روز بعدش هم آمد و گفت که ديشب هم خواب ديدم و برادر فرخي يقين دارم که موفق خواهي شد. البته خودتان پدر جان بهتر مي دانيد که انسان هر حرفي و هر چيزي را نمي تواند به سرعت قبول بکند ولي به مرور زمان که گذشت کم کم من علامت هايي را مشاهده کردم که حکايت از همان خواب مي کرد البته ناگفته نماند که برادر رهبري فردي است خيلي زحمتکش و فعال و خيلي مومن و مخلص و نيز برادرشان هم در عمليات والفجر 4 شهيد شدند و من نيز خدمت ايشان ارادت خاصي دارم و اگر فرصت کرديد برويد جهاد قسمت شوراي هماهنگي روستايي و ايشان را ببينيد و راجع به اين موضوع از ايشان سئوال کنيد و نيز سلام ما را به ايشان برسانيد. و به هر حال يکي از علامتهايي را که مشاهده کردم اين بود که يک روز در لشکر موقع نماز جماعت ظهر و عصر بود. يکي از برادران اسيري که به تازگي از عراق آزاد شده بود آمد و تعريف مي کرد و مي گفت آهاي شيعه ها قبر آقامون خاليه، آهاي شيعه ها آقامون غريبه، آهاي شيعه ها آقامون تنهاست لبيک بگوييد به حسين(ع) و بعد گفت که ما و عده اي ديگر از برادران اسير را بردند براي زيارت قبر آقامون حسين. گفت (نشانه اينجاست) وقتي که از دور آمديم به قبر و ضريح آقا نگاه مي کرديم ديديم که قبر آقا خراب شده، قبر آقا خاک گرفته طلاها و نقره هاش را کنده اند و برده اند. گفت تا اين منظره را ديديم اشک از چشمانمان جاري شد و اضافه کرد تا آمديم که برويم و زيارت کنيم يک دفعه اين مزدوران پست فطرت آنقدر سوزن و تيغ و خار ريختند توي حرم آقا و گفتند اگر عاشق حسين هستيد حالا برويد و بعد اضافه کرد که بچه ها فقط منتظر بودند که بگذارند بروند آنگاه که اين جمله را شنيدند که اگر عاشق حسين(ع) هستيد حالا برويد، گفت بچه ها حسين حسين مي کردند و مي زدند توي سر خودشان و ضريح آقا را در بغل گرفتند. بعد که عراقيها اين صحنه را ديدند، افتادند به جان بچه ها و بچه ها را مي زدند. و خلاصه به زور، بچه ها و تمامي زوار را از صحن مبارک اباعبدالله بيرون کردند. و نشانه هاي ديگري را که پدر جان حتي وقتي که با بچه ها با هم بوديم من مي ديدم ولي وقتي که از کنار دستم از دوستان و برادران سئوال مي کردم شما هم ديديد مي گفتند که ما چيزي را نديديم و کم کم يکسري مسئوليتها و کارها و آموزشهايي را به عهده ام گذاشتند که بعضي هايشان را خود مسئولين مي دانستند که در تخصص من نيست ولي به من واگذار مي کردند و وقتي که من اعتراض مي کردم، نشانه هاي ديگري ظاهر مي شد و مسئولين هم مي گفتند که خودمان هم در اين مطلب مانده ايم که چرا اين کارها را به تو واگذار کرده ايم ولي با کمال تعجب در پايان کار هم مشاهده مي شد که آن کاري را که در سطح و تخصص من نبوده به لطف و عنايت خداوند و ياري امام زمان به نحو خيلي خوبي انجام شده و نشانه هاي ديگري که الان در اين وقت کم و در اين صفحه کوچک نمي گنجد.... ))

آرزوي شهادت :
اسماعيل هميشه بي تاب شهادت بود. رفتن ياران وفادارش را ديگر تحمل نداشت. مي خواست هر چه زودتر به نزد آنها برود و همچنين به وصال ((دوست)) دست بيابد. شهيد در يکي از آخرين نوشته هايش (به خانواده اش) اين چنين بي تابي اش را نشان مي دهد : ((گاهي قبل از عمليات، احساس مي کنم دوستان شهيدم صدايم مي کنند. دلم با شور و حال خاصي مي لرزد. مي گويم شايد وقتش شده که خدا به من هم نظر کند. شايد وقتش شده که اين حاجتمند هميشگي درگاهش را به سعادت برساند. اما بعد که مي بينم يارانم رفته اند و من مانده ام ، دلم مي گيرد که چرا اين بار هم قسمت نبوده و لايق نبودم که من هم راهي شوم. اما به خود مي گويم حتما هنوز هم کارهايي مانده است که من وظيفه دارم انجام بدهم..... من هميشه قبل از هر عمليات، وضو مي گيرم و دعا مي کنم خداوند آن قدر به من لياقت بدهد که دشمنان سرزمينم و ناموسم را نابود بکنم. برايم دعا بکنيد که خدا مرا عاقبت به خير کند و اگر او صلاح مي داند و مرا لايق مي داند در همين ميدان نبرد با ظالمان خونم بر زمين بريزد و به ديدار آقا و سرورم ، آقا ابا عبدالله بروم و شما هم ناراحت نباشيد. اگر گريه کرديد گريه هايتان براي آقايم حسين (ع) باشد..... و من چه قدر خون به دلم مي شود که ياران رفته اند و من مانده ام. از کدام يک از دوستان شهيدم نام ببرم که شهادتشان داغ هجران آنها و ماندن خودم را برايم تازه نکند؟ ))

شهادت :

پيش از شروع عمليات کربلاي 5 ، شهيد فرخي نزاد در کانون گرم خانواده حضور داشت. پدر اصرار مي ورزد که اسماعيل در جنگ شرکت نکند؛ اما او براي آخرين حضورش در جنگ و عمليات، به دنبال رضايت پدر بود و نمي خواست با ناراحتي خانه را ترک گويد! در همين اوضاع و احوال بود که يک ماشين لندکروزر با محموله اي شامل هدايايي از مردم بندر لنگه و امام جمعه ي اين شهر به درب خانه مي آيد و گفته مي شود که اين هدايا را فقط اسماعيل فرخي نژاد بايد به جبهه ببرند! شهيد فرخي نژاد پس از اخذ رضايت از پدر و قولي مبني بر اينکه يک هفته ديگر به خانه و نزد پدر بازگردد، راهي جبهه مي شود و صبح همان روز به سوي جبهه حرکت مي کند. زماني که به جبهه مي رسد آغاز عمليات کربلاي 5 بوده و چند روزي از آن سپري شده بود...... به دليل حساس بودن و وضعيت نه چندان مناسب آن روزهاي عمليات(و نبودن فرماندهان براي امضاء جهت تسويه حساب اسماعيل) ، شهيد فرخي نژاد چند روزي را در جبهه مي ماند تا اينکه به دليل نياز لشکر، خود نيز وارد اين عمليات مي شود که.... به هر حال شهيد اسماعيل فرخي نژاد که بيش از هشت بار مجروحيت در زمان جنگ را به جان خريده بود، سرانجام در تاريخ روز بيستم دي ماه سال يکهزار و سيصد و شصت و پنج و در همين عمليات کربلاي 5 در منطقه شلمچه با اصابت ترکشي به ناحيه سر به درجه ي رفيع و مقدس شهادت نائل مي شوند. با اين حال او به قولي که به پدرش داده بود عمل کرده و درست در روز هفتم جسم بي جان خود را تقديم پدرش مي کند و روحش را به آسمان ها مي سپارد. در حال حاضر دو سنگ قبر مربوط به شهيد اسماعل فرخي نژاد- يکي در استان خوزستان و در شهرآبادان و يکي هم در استان هرمزگان (شهر بندرعباس) - موجود مي باشد! البته آرامگاه واقعي ايشان در همان شهر آبادان مي باشد اما اينکه چرا ايشان صاحب دو سنگ قبر مي باشد بدين شرح است : پس از اينکه شهيد اسماعيل فرخي نژاد را بنا به توصيه و وصيت خودش، در شهر آبادان دفن کردند، نامه اي به دست خانه رسيد که در آن نامه، شهيد فرخي نژاد تمام اختيارات را به پدر و مادر خود سپرده بود و عنوان داشته بود که پس از شهادت، هر جا که پدر و مادرش صلاح دانستند او را در همانجا به خاک بسپارند. به همين دليل و به علت حضور خانواده و دوستان فراوان در استان هرمزگان، مزاري را به صورت نمادين در گلزار شهداي بندرعباس به نام شهيد اسماعيل فرخي نژاد طراحي کردند تا تسلي خاطر همگان شود.  

منبع: نشر الکترونیکی شاهد ، ویژه سردار شهید اسماعیل فرخی نژاد
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده