شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵ ساعت ۱۳:۴۱
گردان 410 در سد دز تمرین می کرد. با وجود آن که روحانی گردان بودم ، ولی برای این که در حال و هوای کار و فعالیت بچه ها قرار بگیرم ، با آن ها وارد آب می شدم . موقعی که شناکنان برای تمرین می رفتیم ، اگر سؤالی می کردم ، بچه ها پاسخ می دادند ؛ ولی هنگام برگشتن کسی جوابم را نمی داد و نمی دانستم چرا...

سر عاریه ای

قبل از عملیات کربلای 4 ، عده ای از فرماندهان گردان برای شناسایی خط دشمن با یک دستگاه خودرو به طرف خط می رفتند که خودرو واژگون شد .
علی عابدینی ، فرمانده ی گردان 410 ، بیشتر از همه صدمه دید .وی را به بیمارستان حضرت فاطمه الزهرا (س) بردند .
وقتی رسیدم ، روی تخت نشسته بود و دکتر سرش را بخیه می زد .
ناگهان دست دکتر را گرفت و گفت :
« آقای دکتر نمی خواهد زیاد زحمت بکشی . طوری بخیه بزن که ده ، دوازده روز کار کند . »
دکتر با تعجب گفت :
« یعنی چه ؟! مگر این موتور است که ده روز کار کند ؟ منظورت چیست ؟ »
عابدینی گفت : « این سر چند روز بیشتر در بدن من نیست . برای همین نمی خواهد وقت خودت را بگیری و زیاد روی آن کار کنی . »
وقتی با دکتر دست داد و خداحافظی کرد . دکتر گفت :
« این دیگر چه آدمی بود ؟ من تا به حال نظیر او را ندیده بودم . »

راوی: محمد کاظمی

خط شکن واقعی
بعد از عملیات پیروز والفجر 8 ، برای فیلم برداری و مصاحبه با رزمندگان ، همراه گروه فیلم برداری عازم فاو شدم . بعد از گفت و گو با مسئولین لشکر 41 ثارالله ، قرار شد با فرمانده ی گردان خط شکن مصاحبه کنم .
علی عابدینی را که برای استراحت به سنگر قرارگاه آمده بود ، نشانم دادند . به سویش رفتم و گفتم :
« برادر عابدینی ، می خواهم در مورد چگونگی شکستن خط با شما مصاحبه کنم . »
گفت : « خط را من نشکستم . بروید با آن هایی که خط شکن واقعی هستند ، مصاحبه کنید . »
گفتم : « ولی شما فرمانده گردان هستید . »
اشک به چشم هایش آمد و گفت :
« فرمانده گردان حاج احمد بود . »
می دانستم حاج احمد امینی ، فرمانده ی گردان 410 در ساعات اولیه ی عملیات شهید شده است ، برای همین گفتم :
« حالا که حاج احمد شهید شده ، شما فرمانده گردان هستید . مردم باید شما را ببینند و ... »
اجازه نداد جمله ام را تمام کنم ، گفت :
« همین قدر که خدا می بیند ، کافی است . این جا نیامده ایم که مردم ما را ببینند . »
و حاضر به مصاحبه نشد .
راوی: رضا ثابتی

سر عاریه ای تا نماز آخر شهید علی عابدینی فرمانده گردان 410 غواص

اسلحه کار نمی کند
روز اول عملیات والفجر 8 از خستگی کنار خاکریزی دراز کشیدیم . چهار نفر بودیم . علی عابدینی از راه رسید و پرسید :
« چکار می کنید ؟ »
گفتم : « هیچ چی ... بیکار هستیم . »
گفت : « برویم دنبال عراقی ها . به طرف پادگان قشله . »
گفتم : « ما اسلحه نداریم . »
گفت : « اسلحه نمی خواهد ، بلند شوید . »
حرکت کردیم . وارد پادگان شدیم . عراقی ها فرار کرده بودند . تعدادی اسلحه پیدا کردیم . از علی پرسیدم :
« اسلحه ها را برداریم ؟ »
پاسخ داد : « فعلاً به کار نمی آید ، ولی اگر می خواهید بردارید . »
بعد گفت : « این اسلحه نیست که کار می کند . اگر ایمان داشته باشیم و به طرف دشمن برویم ، اسلحه را از دشمن می گیریم . »
راوی: محمد کاظمی

دنبال شهادت باشید
بعد از شهادت فرمانده ی گردان 410 ، کنار پیکرش نشسته بودیم و گریه می کردیم . علی عابدینی از راه رسید . همین که آن وضع را دید ، گفت :
« ما آمده ایم که شهید بشویم ، شما گریه می کنید که چرا حاج احمد شهید شد . »
همه را حرکت داد . همان طور که جلو می رفتیم ، صدایش را می شنیدیم که می گفت :
« این سعادتی است که نصیب همه ی ما نمی شود . شما باید دنبال شهید شدن باشید . »
راوی: محمد کاظمی

فرمانده ی اصلی
وارد گردان 410 که می شدی ، نمی فهمیدی چه کسی فرمانده است . به قدری همه با هم صمیمی و دوست بودند که فرمانده و غیر فرمانده معلوم نمی شد . فرماندهان گردان مثل بقیه و میان آن ها بـودنـد . بـا بـچـه هـا می نشستند با بچه ها غذا می خوردند و با بچه ها می خوابیدند.
هر وقت لازم بود که به خط شویم ، حاج احمد یا علی عابدینی از یکی از بچه ها خواهش می کرد که از جلو بدهد .
بارها شنیدم که حاج احمد می گفت :
« فرمانده ی اصلی گردان علی عابدینی است . »
همین جمله را بارها از علی عابدینی شنیده بودم که :
« فرمانده ی اصلی گردان حاج احمد است . »
راوی: محمد کاظمی

سر عاریه ای تا نماز آخر شهید علی عابدینی فرمانده گردان 410 غواص

فقط خدا می داند
هیچ وقت حاج احمد امینی و علی عابدینی را در حال شستن لباس ندیده بودم . همیشه این سؤال برایم مطرح بود که لباس های این دو نفر را چه کسی می شوید ؟
یک شب کنار سد دز متوجه شدم شخصی در تاریکی لباس می شوید . آهسته به طرفش رفتم . ابتدا چشمم به انبوهی از لباس های بچه های گردان افتاد ؛ تعداد زیادی شلوار ، زیرپوش و ... علی عابدینی آن طرف تر مشغول شستن لباس ها بود .
بعداً حاج احمد امینی را هم در حال شستن لباس های بچه های گردان غافل گیر کردم .
من که فکر می کردم ، لباس های این دو نفر را دیگران می شویند ، بعد از دیدن آن صحنه حالی پیدا کرده بودم که فقط خدا می داند .
راوی: محمد کاظمی

خداحافظی آخر
بعد از عملیات کربلای 4 خیلی نگران بود . سه روز مرخصی گرفت . پرسیدم :
« این سه روز چه می خواهی بکنی ؟ »
گفت : « خداحافظی . »
تعجب کردم . پرسیدم : « یعنی چه ؟ »
گفت : « می خواهم برای آخرین بار از همه خداحافظی کنم . »
با ناراحتی گفتم : « هنوز می خواهیم از وجود تو استفاده کنیم . »
چشم هایش را به افق دوخت و پس از چند لحظه گفت :
« احساس می کنم جنگ به روزهای پایانی رسیده و من هنوز مزدم را نگرفته ام . »
اشک به چشم هایش آمد و ادامه داد : « دعا کنید خداحافظی آخرم باشد . »
در آن سه روز از اهواز به رفسنجان رفت و برگشت . همان طور که می خواست خداحافظی آخرش را انجام داد .
راوی: سردار محمود امینی

دیدار به قیامت
ساعت دوازده شب از اهواز تلفن کرد و پرسید:
«قصد آمدن به جبهه را نداری؟»
گفتم: «چرا قصد دارم. خطبه‌های نماز جمعه را که خواندم حرکت می‌کنم.»
گفت: «اگر جمعه حرکت کنی، دیگر همدیگر را نمی‌بینیم، اگر می‌خواهی دیدارمان به قیامت نیفتد ساعت شش پنج‌شنبه شب خودت را به قرارگاه اهواز برسان.»
گفتم: «در حال حاضر امکان ندارد نمی‌توانم حرکت کنم.»
گفت: «در هر صورت اگر در این ساعت همدیگر را ندیدیم من شهید می‌شوم و دیدار به قیامت موکول می‌شود.»
بعد از شنیدن این جمله، با وجود اینکه کارهای ضروری و ناتمام روی دستم بود آماده حرکت شدم. با عجله راه افتادم. در طول مسیر غیر از وقت اقامه نماز اصلاً توقف نکردم با همه تلاشی که شد متاسفانه ساعت شش و سی دقیقه به قرارگاه رسیدم. گردان عازم خط شده بود. عملیات کربلای پنج همان شب شروع شد. فردای صبح خبر شهادت علی عابدینی را آوردند.
راوی: حجت‌الاسلام حاج شیخ محمد هاشمیان

سر عاریه ای تا نماز آخر شهید علی عابدینی فرمانده گردان 410 غواص

نماز شب در آب
گردان 410 در سد دز تمرین می کرد . هوا و آب سرد بود . با وجود آن که روحانی گردان بودم ، ولی برای این که در حال و هوای کار و فعالیت بچه ها قرار بگیرم ، با آن ها وارد آب می شدم .
موقعی که شناکنان برای تمرین می رفتیم ، اگر سؤالی می کردم ، بچه ها پاسخ می دادند ؛ ولی هنگام برگشتن کسی جوابم را نمی داد و نمی دانستم چرا ؟
بعداً فهمیدم بچه ها هنگام بازگشت جهت را به گونه ای انتخاب می کنند که رو به قبله باشند و همان طور که برمی گردند نماز شب می خوانند .
راوی: شیخ محمدحسین جلالی

جنگ با خلوص نیت
برادرم شهید شده بود . نفرت عجیبی از عراقی ها پیدا کرده بودم . اگر فرصتی به دست می آمد ، تعداد زیادی از آن ها را با چنگ و دندان تکه تکه می کردم .
قبل از آغاز عملیات ، فکرم مشغول انتقام شده بود . به یکی از بچه ها گفتم :
« هر عراقی ای را که اسیر کردی ، در اختیار من بگذار . امشب باید تقاص خون برادرم را بگیرم . »
به سوی نقطه ی انتظار حرکت کردیم . در تاریکی شب ، علی عابدینی خودش را به من رساند . از صف جدایم کرد و گفت :
« برگرد . امشب باید به بچه های تدارکات کمک کنی . »
با تعجب گفتم : « من تیربارچی هستم ، چه طور به تدارکات بروم ؟! »
آرام گفت : « صلاح نمی دانم در عملیات حضور داشته باشی . »
با ناراحتی فریاد زدم : « چرا صلاح نمی دانی ؟! »
همان طور آرام گفت : « ما برای خدا می جنگیم . مسائل شخصی در این جنگ راه ندارد ، تا وقتی نیت خودت را خالص نکرده ای ، صلاح نمی دانم در عملیات شرکت کنی . »
دوباره فریاد زدم : « نیت من خالص است . بر نمی گردم . »
دستم را گرفت و بدون توجه به فریاد هایی که سرش کشیده بودم ، با مهربانی گفت :
« اگر همین الان با گلوله ی خمپاره ی دشمن کشته شوی ، جایی میان شهدا نداری ؛ چون برای انتقام خون برادرت در عملیات شرکت کرده ای . برگرد و خودت را خالص وخدایی کن . »
اجازه نداد در عملیات شرکت کنم . ناچار برگشتم .
راوی: سعید ملایی

رهبر ما خمینی است
تعدادی اسیر گرفته بودیم . اسرا را عقب می بردیم که علی سوار بر موتور از راه رسید . لب هایش از تشنگی به هم چسبیده بود ، به طوری که نمی توانست حرف بزند .
قمقمه آب را به دستش دادم . آن را به دهان نزدیک کرد . قبل از آن که بنوشد ، پرسید :
« به اسرا آب داده اید ؟ »
گفتم : « آب نداریم . وقتی به قرارگاه رسیدیم ، به همه آب می دهیم . »
آب نخورد . به سوی صف اسرا رفت . قمقمه را به دست اولین اسیر داد ، برگشت و گفت :
« تا وقتی من فرمانده گردان شما هستم دلم می خواهد اسرا را بر خودتان مقدم بدارید . »
با ناراحتی گفتم :
« می دانی اگر ما اسیر آن ها بودیم ، چه رفتاری با ما می کردند ؟! »
همان طور که به سوی موتورسیکلت می رفت ، گفت :
« باید بین ما و آن ها فرق باشد . رهبر آن ها صدام است و رهبر ما امام خمینی (ره) است . »
راوی: احمد نهویی

نماز آخر
گردان های غواص آماده ی ورود به آب بودند ، تا لحظاتی دیگر عملیات کربلای 5 شروع می شد ، اما از فرمانده ی گردان 410 خبری نبود .
حاج قاسم پرسید :
« عابدینی کجاست ؟ »
به چهره های مصمم پرسنل گردان نگاه کردم ، عابدینی در میان آن ها نبود . به طرف سنگر دویدم .
صدای ناله ی ضعیفی از سنگری به گوشم خورد . چادر مقابل در سنگر را کنار زدم ، علی عابدینی را دیدم ، نماز می خواند ، دست ها را در حال قنوت رو به آسمان گرفته بود . اشک مجالش نمی داد . حال خوشی داشت .
دلم نمی آمد آن حال را از او بگیرم ، ولی چاره ای نداشتم ، گردان ها آماده ی حرکت بودند ، صدا زدم :
« زود تمامش کن ، همه منتظر هستند . »
به طرف دژ برگشتم ، کمی انتظار کشیدم و چون خبری نشد ، دوباره سراسیمه به سوی سنگر دویدم . هنوز به همان حال اشک می ریخت . نهایتاً وقتی کنار آب آمد ، چشم هایش قرمز بود . تردید نداشتم که آن نماز ، نماز آخرش بود .
راوی: سردار حاج مرتضی حاج باقری

منبع: کتاب بهشت دور نیست

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده