شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۰۶
قبل از عملیات کربلای 4 ، در رودخانه ی بهمن شیر تمرین می کردیم . بعد از ظهر از آب خارج شدیم . لبـاس های غواصی را بیرون آوردیم و به طرف ساختمان ها دویدیم .
نوید شاهد: قبل از عملیات کربلای 4 ، در رودخانه ی بهمن شیر تمرین می کردیم . بعد از ظهر از آب خارج شدیم . لبـاس های غواصی را بیرون آوردیم و به طرف ساختمان ها دویدیم .
هوا خیلی سرد بود . با کلاه و اورکت زیر پتو رفتیم . نیمه شب پیک فرمانده گردان رسید و گفت :
« برادر عابدینی می گوید بچه ها را بیدار کنید تا وارد آب شوند . »
تعجب کردم . در آن هوای سرد چرا باید وارد آب می شدیم ؟!
از اتاق بیرون آمدم . باد سردی به صورتم خورد . به طرف اتاق فرمانده گردان رفتم . حـاج آقـا سلیمـانـی را آن جا دیدم . بعد از سلام و احوال پرسی گفتم :
« هوا سرد است . من با اورکت خوابیده بودم ، دلم نیامد در این هوا بچه ها را بیدار کنم . »
عابدینی گفت : « دستوری را که پیک گردان آورده اجرا کنید . »
تابع سلسله مراتب بودم ، بنابراین بچه ها را بیدار کردم . کسی اعتراض نکرد . به طرف آب رفتیم . لباس ها را بیرون آوردیم . لباس های خیس غواصی در آن هوا حسابی سرد و خنک شده بود ، با وجود این آن ها را پوشیدیم . قبل از ورود به آب پرسیدم :
« چقدر در آب بمانیم ؟ »
عابدینی گفت : « تا وقتی که خسته بشوید . »
وارد آب شدیم . اطاعت پذیری بچه های گردان 410 به قدری بود که در آن نیمه شب سرد حتی یک نفر هم اعتراض نکرد . بچه ها تا جایی که توان داشتند ، در آب کار کردند و حاج قاسم سلیمانی آمادگی آن ها را کنترل کرد .
از آب که بیرون آمدم ، قاسم میرحسینی کنار آب ایستاده بود ، دستش را به طرفم دراز کرد و گفت :
« دستم را بگیر و فشار بده ،ببینم اگر شب عملیات با سرباز عراقی رو به رو شدی،توان خفه کردنش را داری . »
دستم را به طرفش بردم . انگشتانم از سرما باز و بسته نمی شد .

راوی: محمد کاظمی
منبع: کتاب بهشت دور نیست

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده