کد خبر: ۳۹۵۰۱۵
تاریخ انتشار: ۰۱ دی ۱۳۹۵ - ۱۴:۲۷
پاسداشت شهدای مدافع حرم (9)
سردار شهید حاج عبدالله اسکندری هر چند رزمنده ای نام آور در جنگ تحمیلی بود، اما نام او وقتی سرزبان ها افتاد که به جمع مدافعان حرم پیوست و پیکر مطهرش پس از شهادت به دست گروه تروریستی «اجناد الشام» افتاد!

سردار شهید حاج عبدالله اسکندری هر چند رزمنده ای نام آور در جنگ تحمیلی بود، اما نام او وقتی سرزبان ها افتاد که به جمع مدافعان حرم پیوست و پیکر مطهرش پس از شهادت به دست گروه تروریستی «اجناد الشام» افتاد!

ابوجعفر نامی که از فرماندهان این گروه تروریستی بود سر از تن بی جان سردار جدا کرد و تصاویر آن را در فضای مجازی منتشر ساخت.

البته طولی نکشید که وعده ی خدا محقق شد و با کشته شدن ابوجعفر به دست ارتش سوریه، این بار تصویر لاشه ی او بود که در معرض دید جهانیان قرار گرفت و دل همه ی دوستداران شهید را شاد کرد.

اما سردار اسکندری از مدافعان حرم زینب علیه السلام رئیس سابق بنیاد شهید استان فارس بود که در نهایت پس از سال ها مبارزه و مجاهدت به آرزوی قلبی اش رسید و در دفاع از حرم حضرت زینب کبری علیه السلام به شهادت رسید.

همسر شهید در بیان خاطراتی از این سردار شهید می گوید: من و عبدالله با هم پسرخاله و دخترخاله بودیم. برای همین شناخت کافی داشتیم. من آن زمان نهایت اول خرداد سال 1360 با هم ازدواج کردیم. شهید اسکندری یک سال قبل از ازدواج با من، یعنی در سال 1359 در جبهه ها حضور پیدا کرده بودند.

ایشان در تمام هشت سال دفاع مقدس در جبهه حضور داشت. یکی از شرایط ازدواجشان با من نیز حضور مستمرشان در ک ارزار نبرد بود. من هم پذیرفتم. یک سالی نامزد بودیم. مراسم ازدواجمان هم خیلی ساده برگزار شد و خدا هم به من توفیق داد تا همراهی اش کردم. ما چهار سال از دوران جنگ تحمیلی را در اهواز بودیم. در تمام دوران ماموریت ایشان و جابه جایی هایی که به شهرهای مختلف داشتند من هم در کنارشان بودم و خدا را شاکرم که سهمی در مجاهدت های ایشان داشته ام. ایشان شخص خیلی وارسته ای بودند. من بعد از ازدواج، ایشان را بهتر شناختم و به این نتیجه رسیدم که همسرم فردی وارسته و خدایی است و با بقیه فرق دارد. از همان زمان تصمیم گرفتم هر طوری که ایشان می خواهند باشم. نمی دانم تا چه حد موفق بودم. خداوند هم یاری کرد که در این مسیر با ایشان همراه باشم. از لحاظ عشق، اخلاق، ایمان و دینداری زندگی ما در میان آشنایان و بستگان سرآمد بود. این را هم بگویم که شهید اسکندری تنها یک هفته بعد از ازدواج راهی مناطق عملیاتی شدند.

در مدت حضور ایشان در جنگ، من و مادر شهید در ستاد پشتیبانی جنگ فعالیت داشتیم. مادر ایشان خیلی فعال بودند، از پختن نان بگیرید تا بافتن لباس برای رزمندگان اسلام، هر آنچه در توان داشتیم انجام می دادیم.

سردار مدت 84 ماه در جنگ و جبهه حضور داشتند. در این مدت نه بار مجروح شدند.

ایشان در عملیات خیبر فرمانده سپاه لار بودند. در عملیات بدر جانشین فرمانده گردان، در والفجر 8 و بعد از آن جانشین رئیس ستاد بودند. در عملیات بیت المقدس 4 فرماندهی تیپ مهندسی را برعهده داشتند. بعد فرماندهی مهندسی رزمی قرارگاه مدینه منوره و ...

همسرم در عرصه های سازندگی هم فعالیت داشتند. در احداث سد کرخه، احداث جاده ی نیریز در استان فارس، طرح توسعه نیشکر، اجرای طرح های سد و بسیاری دیگر از فعالیت های جهادی سهیم بودند. طی سال های جنگ نیز کمتر فرصت می کرد به ما سر بزند و مرتب در مناطق عملیاتی بودند.

جنگ که تمام شد نگرانی ایشان، جاماندن از قافله های شهدا بود. همیشه یک دلواپسی داشتند که از دوستان شهیدشان جا مانده اند.

پایان جنگ و هم زمان با قبول قطعنامه من و دو دخترم در اهواز زندگی می کردیم. پیش تر هم که اهواز در محاصره بود، در آنجا بودیم و تا آنجا که می توانستیم در ستاد پشتیبانی جنگ همسران و فرزندان ایران اسلامی را یاری می کردیم. بعد از پایان جنگ، سردار دو سالی در منطقه فعالیت داشتند اما بعد به شیراز آمدیم. مسئولیت های زیادی به ایشان واگذار شد. در پنج سال اخیر ایشان مدیریت بنیاد شهید و امور ایثارگران شیراز را بر عهده داشتند. شهید خیلی با خانواده ی شهدا و جانبازان مانوس شده بودند تا آنجا که می توانستند در رفع مشکلات و مسائل آنها کوشش می کردند. صبر، خوش رویی و متانت ایشان زبانزد بود خیلی تحمل داشتند. ابتدا هم این مسئولیت را نمی پذیرفتند و نگران بودند نکند نتوانند حق مسئولیت را ادا کنند.

وقتی این پست به ایشان پیشنهاد شد، خیلی طول کشید تا همسرم این مسئولیت را بپذیرد، اما وقتی که قبول کرد، خیلی تلاش کرد تا خدای ناکرده در این مسئولیت کوتاهی نداشته باشد. خوب به خاطر دارم، برخی شبها تا ساعت دوازده شب سر کار بودند. یک بار به ایشان گفتم آقا اگر شما یک مقدار از کارتان کم کنید و استراحت کنید، بهتر است. روح سالم و جسم سالم خیلی بهتر کار می کند. اما ایشان با همان مهربانی و لبخند همیشگی شان گفتند: این مسئولیت زمان محدودی به من واگذار شده است، فرصت من برای استراحت خیلی کم است. نمی خواهم شرمنده ی شهداباشم. می خواهم در روز حساب و کتاب جوابگوی کسی نباشم. شاید در طول یکی دو ساعت اگر خداوند یاری کند، بتوانم گره از کار کسی باز کنم.

هر پنج شنبه زمان دیدار با خانواده ی شهدا بود. من هم در این دیدارها شرکت می کردم. ایشان من را همسر شهید معرفی می کردند و وقتی از ایشان می پرسیدم که چرا؟ در پاسخ من می گفتند: شما همسر شهید آینده هستید!

در یک مصاحبه ی تلویزیونی ازسردار اسکندری دغدغه ی او را پرسیدند. ایشان هم در پاسخ گفتند: سخت ترین و تلخ ترین دغدغه و نگرانی من زمانی است که یک ایثارگر یا یک فرزند شهید یا پدر و مادر شهید به بنیاد مراجعه کنند و خواسته ای داشته باشند که من به عنوان مسئول نتوانم آن خواسته را برآورده کنم.

خلاصه روزها گذشت تا روز دوازدهم ماه رجب سال 1393 راهی اعتکاف شدند. بعد هم گفتند که می خواهند سفری به سوریه داشته باشند.

من هیچ حرفی به نشانه ی اعتراض نزدم؛ چون اصولاً هرگز روی حرف ها و تصمیمات ایشان حرفی نمی زدم. من همسرم را کامل قبول داشتم و هر تصمیمی که در طول 33 سال زندگی گرفته بودند من هم همراهی شان می کردم.

سه روز بعد از اعتکاف به خانه آمدند ساکشان را برداشتند من هم همراهشان تا فرودگاه رفتم. بچه ها همه همراه ما بودند. در مسیر تا فرودگاه دائم ذکر می گفتند و من می خواستم حرف بزنم اما ایشان در حال ذکر بودند نگاهشان می کردم و دیدم در حال و هوای خودشان هستند. برای همین حرفی نزدم.

می دانستم این رفتن با همه رفتن های این چند ساله تفاوت دارد. دل من هم با او رفت. خاطرات زمان جنگ یادم می آمد و ... اما خودم را دلداری می دادم که اتفاقی نمی افتد.

طبق وعده یک روز در میان با من تماس داشتند. درست شب قبل شهادت زنگ زدند و با تک تک بچه ها صحبت کردند. فردای آن روز که با من صحبت کردند گفتند من سوریه هستم. آخرین جمله ایشان را به خاطر دارم، در همان تماس آخر به من گفت: تصدقت شوم برایم دعا کن، اتفاقاً هم رزمانش هم خندیدند. من با خنده گفتم: دوستانت می خندند! گفت: اشکال ندارد بگذار بخندند. تا اینکه روز بعد با پسرم تماس گرفتند و خبر شهادت را دادند.

سه روز بعد، از صحت خبر شهادت همسرم مطمئن شدم، همان لحظه من دعا کردم که خدایا یک صبر زینبی به من عطا کن. خدا می داند از آن لحظه به بعد خدا به من آرامشی داد تا بچه ها را آرام کنم.

مردم و فامیل و دوستان نگران بودند و ناراحت اما وقتی آرامش من را می دیدند، آرام می شدند و من این را از برکت وجود خانم زینب علیه السلام می دانم. عکس های شهادت همسرم را هم با بچه ها همان شب نگاه کردم. ان لحظه فرموده ی خانم حضرت زینب علیه السلام در ذهنم تداعی شد که: ما رایت الا جمیلا. خدا را شاهد می گیرم مصداق جمله ی ایشان در وجود من متبلور شد. من غیر زیبایی چیزی ندیدم. بچه ها خوشحال اند که پدر به آرزویش رسید.

امروز که مدت ها از شهادت همسرم می گذرد تنها فراق از ایشان است که کمی من را آزار می دهد و دلتنگ می شوم. اما همین که فکر می کنم، ایشان به آرزویش رسیده آرام می شوم. این جمله همیشه ذکر زبانشان بود که از خداوند بخواهم که سرنوشت من را به بهترین نحو رقم بزند. بارها این جمله را گفتند و خداوند هم دعایشان را مستجاب کرد.

تنها پسر شهید نیز از ماجراهای بعد از شهادت پدر این گونه می گوید:

قبل از شنیدن خبر شهادت، یکی از دوستان با من تماس گرفت که من شنیده ام پدرتان به شهادت رسیده از ما خواستند تا خواهر و مادرم به اینترنت دسترسی نداشته باشند تا تصاویر شهید را نبینند. همان شب عکسی در سایتها منتشر شدکه پیکر ایشان با لباس رزمشان بود و سر، از بدن جدا شده بود که خاکی و زخمی و خونی بود. من پدر را شناختم. ما این گونه از شهادت پدر مطلع شدیم.

بعد از شهادت پدر، پیکر ایشان به ما بازگردانده نشد. اما صحبت هایی بود که با مبادله ی اسیر، یا پرداخت هزینه ای بتوانیم پیکر پدر را باز پس بگیریم. ما به مادرمان گفتیم که مادر جان به کسانی که می خواهند پیکر پدر را بازگردانند، بگویید ما راضی نیستیم که یک ریال از پول بیت المال صرف این گروه خبیث شود.

حتی یک اسیر هم نباید آزاد شود. پدر رفته بود تا آنها را به درک واصل کند. ما برای آنچه در راه خدا داده ایم، توقعی نداریم و حاضر نیستیم که به ازای پیکر پدرمان ریالی از بیت المال هزینه شود، زیرا هر اقدامی کمک به آها محسوب می شود.

مدتی بعد از شهادت، زیارت نایب امام زمان (عج) روزی خانواده مان شد. در این دیدار مادر، این روایت را برای آقا بازگو کردند. آقا بسیار خوشحال شدند و فرمودند: آفرین به این روحیه بچه ها، آفرین به این استقامت. خیلی ما را مورد تشویق قرار دادند.

بعد هم آقا از وضعیت تحصیلی و کاری ما پرسیدند. بعد هم رهبر از حماسه آفرینی مدافعان جرم و دفاع از حرم شریف حضرت زینب علیه السلام برایمان صحبت کردند. بیانات رهبر، آرامش خاص به ما داد.

انتهای گزارش/ ح

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید