کد خبر: ۳۹۳۴۹۶
تاریخ انتشار: ۲۵ آبان ۱۳۹۵ - ۱۵:۱۸
با قدم های بی تاب رفت جلو اتاق نگهبانی. بی آن که سرک بکشد، جاسم را دید. داشت بازی می کرد. جاسم بری به ورق ها زد. برگشت سیگارش را بردارد که چشمش به فرج افتاد. نگذاشت خط خوشحالی به صورتش برسد. پنهانش کرد. ورق ها را به پشت، روی میز گذاشت؛ منظم، مثل بادبزن. بلند شد آمد بیرون.
با قدم های بی تاب رفت جلو اتاق نگهبانی. بی آن که سرک بکشد، جاسم را دید. داشت بازی می کرد. جاسم بری به ورق ها زد. برگشت سیگارش را بردارد که چشمش به فرج افتاد. نگذاشت خط خوشحالی به صورتش برسد. پنهانش کرد. ورق ها را به پشت، روی میز گذاشت؛ منظم، مثل بادبزن. بلند شد آمد بیرون.

- پیدا کردی؟

- بله آقا. آسایشگاه سه. توی کیسه انفرادی سعید. همان قد بلنده. شایدم لای پیراهنش قایم کرده باشد!

- آفرین! خبر خوبی بود.

- شما هم قول خوبی داده بودید آقا.

جاسم برگشت به اتاق نگهبانی. پنج نخ سیگار را از قوطی سومر طلایی بیرون کشید و دراز کرد طرف فرج. فرج سیگارها را گرفت و بی آن که متوجه نگاه عباس در آن طرف حیاط باشد، از اتاق نگهبانی دور شد.

جاسم نگاهی به ساعتش انداخت. چهل دقیقه به آمار ظهر مانده بود. تابی رقص گونه به بدنش داد، بشکنی زد و ورق ها برداشت.

سوت آمار ظهر کشیده شد. اسیرها با عجله خود را به حیاط رساندند. در ستون های پنج نفره و نشسته به صف شدند. سرها را پایین انداختند. آمارگیری شروع شد.

جاسم که همه حواسش را فدای رسیدن به این فرصت کرده بود، بی آن که به دینارهای از کف داده در قمار فکر کند، خودش را به آسایشگاه سه رساند، واردشد. فرج که منتظرش بود، با انگشت جای خواب سعید را نشان داد و بی درنگ به طرف صف آمار دوید. جاسم انگار که گمشده اش را پیدا کرده باشد، خود را به کیسه انفرادی سعید که مثل بقیه از دیوار آویزان بود رساند. دمپایی، هسته های خرما، خمیردندان، قوطی خالی شیرخشک، یک لنگه جوراب و ... یک دفترچه کوچک. دفترچه را بیرون کشید. لحظه ای در میان دستانش نگاه کرد. بوسید و داخل جیبش گذاشت.

- فردا صبح می گذارمش روی میز فرمانده و بعدش پنج روز مرخصی.

از دل جاسم گذشت و با ذوق از آسایشگاه بیرون آمد.

مثل هر غروب، عباس رفت کنار پنجره تا رفت و آمد نگهبان ها را زیر چشم بگیرد. با تکان دست او امام جماعت که در میان صف اول جا گرفته بود تکبیر گفت. سه رکعت نماز مغرب، بی هشدار، تمام شد. منتظر بودند صدای دعا بلند شود. اما سعید ساکت بود. وقتی چند نگاه به سوی او چرخید، با دلهره ای که همه چهره اش را گرفته بود، گفت:

- دفترچه دعا نیست، یکی برداشته.

عباس، انگار که معمایی را حل کرده باشد، گفت:

وقت آمار ظهر، جاسم آمد این جا. پیش از آن هم با برادر جاسوسمان جلو اتاق نگهبانی پچ پچ می کرد.

- روزگارمان را سیاه می کنند.

- سیاه تر.

- ای کاش لای پیراهنت قایم می کردی!

- اگر اسم سعید لو بره، این بار سر و کارش با بغداده.

- با توم کشی فردا چی؟

عباس از کنار پنجره دور شد:

- می شود کاری کرد. به امتحانش می ارزد. اگر بتوانیم ...

هر چه کاغذ پنهان شده بود، رو کردند. از کنار روزنامه ها و صفحه های سفید اول و آخر کتاب ها بریده و کنار گذاشته بودند. سعید شروع کرد به صحافی یک دفترچه کوچک. درست شبیه همان دفترچه دعا. کارش که تمام شد،از توی یقه پیراهنش یک ته مداد سه سانتی بیرون کشید و شروع کرد به نوشتن. تا جایی که ذهن اسیرها یاری می کرد، نوشت. عباس هم صفحه های اول و آخرش را نقاشی کرد.

پیش از خواب، چهاررکعت نماز عشا هم بی هشدار خوانده شد.

بعد آمار و خوردن آب عدسی، بیرون باش دادند. اسیرها پا کشیدند به حیاط اردوگاه. عباس که دفترچه را توی جیبش گذاشته بود. با چهار اسیر دیگر شروع کرد قدم زدن به انتهای حیاط، طرف اتاق نگهبانی. وقتی رسیدند جاسم داشت شکمش را از روی زیر پیراهنی می خاراند. با پشم های پف کرده و خواب آلود. در برگشت دوم در حال پوشیدن لباس فرم بود و دهانی که پر بود و می جنبید.

بار سوم، اتاق نگهبانی خالی بود. عباس سرک کشید. حیاط را با چشم دور زد و یک آن پرید تو. زیر بالش، زیر پتو، توی کمد... گشت و گشت. کشوی میز را بیرون کشید. کنار ورق ها و قوطی سیگار سومر طلایی، پیداش کرد. دفترچه را برداشت. دیگری را از جیب درآورد و جای آن گذاشت. با احتیاط بیرون جست.

- درست شد!

امتداد قدم ها کشیده شد به آن طرف حیاط.

- قربان! بعد از مدت ها تجسس، موفق شدم آن دفترچه معروف را پیدا کنم. می دانستم که این پنج روز مرخصی استحقاق من است. بفرمایید!

دفتره را روی میز چوبی فرمانده گذاشت. فرمانده آن را برداشت و شروع کرد به ورق زدن.

نقش قلبی که تیری به آن خورده و چند قطره خون از آن می چکد... از صفحه اول رد شد و بعد به سختی، کلمه به کلمه شروع به خواندن کرد:

- شب بود، بیابان بود، زمستان بود، بوران و سرمای فراوان بود...

ورق زد:

- دوستت دارم، می دونی ک اینکار دله، گناه من نیست تقصیر دله، عشق تو...

ورق زد:

- سلطان قلبم تو هستی، تو هستی، تو هستی...

رد شد و به آخرین صفحه که رسید، نقاشی مشتی را دید که انگشت شصت آن مثل فنر از جا در رفته. جاسم لبخند ملایمی روی لب داشت و با رضایت گاهی روی پنجه پا بلند می شد و به جای خود برمی گشت.

- بی سواد احمق!

جاسم جا خورد. گره دستانش از پشت کمر وا شد. صدای فرمانده بالا رفت:

- این نوشته ها شبیه همان ترانه هایی است که هر روز از بلند گو پخش می شود! گم شو بیرون!

جاسم با دستی لرزان احترام گذاشت و فوری از اتاق فرمانده خارج شد. وارفته، با چانه ای آویزان، پا به حیاط گذاشت. چشمش به دنبال فرج بود.

منبع: فصلنامه فرهنگ پایداری، سال دوم، شماره 7، تابستان 85

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید