مجموعه خاطرات شهید محمد جعفر نصر اصفهانی
چهارشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۰۰
در سال 1357 و در ماه­های اوج انقلاب، جعفر در اصفهان به دبیرستان می­رفت. ضمناً به کار عکاسی هم آشنایی داشت. وی حمام منزل را به شکل تاریک خانه درآورده بود و عکس امام را در آنجا چاپ و تکثیر می­کرد. شب­ها این عکس­ها و اعلامیه­ های حضرت امام را با دوستانش در محله­های اصفهان پخش و یا به در و دیوار نصب می­کردند.

افتادن از درخت گیلاس

«عمه شهید»

آن موقع جعفر نزدیک به دوازده سال داشت. روزی در کار کشاورزی به ما کمک می­کرد که با دو تن از هم­سالانش به بالای درخت گیلاس رفت تا در چیدن گیلاس­ها به ما کمک کند. من نیز در زیر درخت کار می­کردم. همان طور که آن­ها در حال چیدن میوه بودند ناگهان درخت شکست و هر سه بر زمین افتادند. من از این بابت خیلی نگران شدم؛ در آن زمان جعفر تنها پسر خانوادة برادرم بود. خیلی سریع به طرفش دویدم و او را از روی زمین بلند کردم و حالش را پرسیدم. او که نگرانی را از چشمهایم می­خواند، برای اینکه من بیشتر ناراحت نشوم و منتی هم بر من نگذاشته باشد، با روحیه عالی جواب داد: «من حالم خوب است.»

بعد از آن واقعه من هر روز به او سر می­زدم و احوالش را می­پرسیدم، ولی او به کلی درد خود را پنهان می­کرد. تا اینکه پس از چند روز متوجه شدم که دور از چشم مادر و پدرش به دکتر مراجعه کرده و خودش را مداوا می­کند. در آن موقع بود که فداکاری و فروتنی جعفر آقا بیش از پیش برایم آشکار شد.

جعفر آقا اهل کار و فعالیت بود و در مهربانی و ادب نیز زبانزد همه بود. ایشان توجه زیادی به امر «صله رحم» داشت. هر وقت که به مرخصی می­آمد، حتی در مرخصی­های کوتاه مدت هم سعی می­کرد به همه اقوام سر بزند و با یک احوالپرسی مختصر این عمل نیکو را انجام می­داد.

همیشه در سلام کردن بر دیگران پیشی می­گرفت. در روزهای آخر عمر پر برکتش که در بیمارستان بستری بود، وقتی ما به عیادتش می­رفتیم در عین حالی که خیلی درد می­کشید خود را سر حال نشان می­داد، مبادا که ما ناراحت شویم.

پخش اعلامیه و چاپ عکس امام

«حاج تقی نصر اصفهانی- پدر شهید»

در سال 1357 و در ماه­های اوج انقلاب، جعفر در اصفهان به دبیرستان می­رفت. ضمناً به کار عکاسی هم آشنایی داشت. وی حمام منزل را به شکل «تاریک خانه» درآورده بود و عکس امام (ره) را در آنجا چاپ و تکثیر می­کرد. شب­ها این عکس­ها و اعلامیه­های حضرت امام را با دوستانش در محله­های اصفهان پخش و یا به در و دیوار نصب می­کردند.

آرزوي شهادت

تازه ازدواج كرده بوديم، براي اولين بار جعفر مرا به كنار مزار شهدا برد، حاجي با بغضي تلخ به قبور شهيدان مي‌نگريست، در عمق چشمانش اشك حلقه زده بود. نسبت به آنها محبت خاصي داشت. در نگاه او چيزي موج مي‌زد، كه نامش را فقط مي‌توان عشق ناميد. برق نگاهش دلم را لرزاند با مهرباني گفت: «من از خدا آرزوي شهادت مي‌كنم».

با ناراحتي نگاهم را برگرداندم. محمدجعفر خنديد و گفت: «چه سعادتي بالاتر از شهيد شدن در راه خداست». من براي تو هم آرزوي شهادت دارم. من راه خود را انتخاب كرده‌ام و ممكن است، در اين راه شهيد شوم.

هر لحظه بايد براي اين موضوع آماده باشي.
بالاخره او پيروز شد، بار سنگين امانت را به تنهايي بر دوش گرفت. براي نصر دنيا چون قفسي تنگ و تاريك بود كه با شهادت از آن رهايي يافت.

منبع:کتاب جانم فداي اسلام، ص 80

راوي:همسر شهيد

بال‌هاي دل

نزديك غروب به دنبال جعفر رفتم،‌ تا با يكديگر به هيئت فاطميون برويم، در ميان راه وضعيت جسمي نصراصفهاني تغيير يافت. رنگ چهره‌اش زرد شد، سريع او را به بيمارستان رساندم. به دستور پزشك؛ معده او را مورد عمل جراحي قرار دادند. دو غده در معده محمد‌جعفر بود. به نظر پزشك معالجش عمل رضايت‌بخش بود. اما خيلي زود اين درد كهنه سرباز كرد، اين‌بار دكتر اعلام كرد:«راه معده بسته شده؟ ديگر چاره‌اي نداريم» ناگهان دنيا در مقابل چشمانم تار شد، بالاخره جراحات شيميايي نصر را از پا انداخت. چند ماه بعد پيكر خسته محمدجعفر به روي شانه‌هاي امت مسلمان تشييع شد. خاصيت عشق اين است، كه تو را فولاد آبديده روزگار مي‌كند، از هيچ ‌چيز حتي مرگ نمي‌هراسي؛ دلت اين جا نيست، اگرباران سنگ از آسمان ببارد، تو بال دلت را مي‌گشائي و در آسمان رحمت خداوند پرواز مي‌كني.

منبع:کتاب مرد ره ، مرکز اسناد انقلاب اسلامی

راوي:تیمسار حسام هاشمي


خاطرات روزهای سربازی شهید نصر

«سرتیپ عطاءالله صالحی»

اوائل انقلاب، در گروه 44 توپخانه خدمت می­کردم. شهید نصر هم آنجا سرباز بود. در مرکز توپخانه به سرپرستی برادر عزیزم تیمسار صیاد شیرازی- که آن وقت­ها سرگرد بود- انجمن اسلامی را تشکیل دادیم و شهید نصر هم از همان ابتدا به همکاری با ما پرداخت.

از همان دیدارهای نخست، به استعداد، ذوق و روحیه لطیف او پی بردم و برخوردهای برادرانه و صادقانه­اش با دیگران، مرا شیفته کرد.

بعد هم فهمیدم که در هنر عکاس بیار با ذوق است. هم اکنون نیز عکس­هایی که از ما گرفته است خاطره انگیزترین عکس­های ماست. عکس­هایی هم که از تیمسار صیاد شیرازی گرفت در کتاب فروشی­ها و نماز جمعه­ها به فروش رسید.

سال 60، تیمسار صیاد شیرازی به عنوان فرمانده نیروی زمینی منصوب شد و همکاران، به همراه ایشان به تهران عزیمت کردند.

شهید نصر، خدمتش تمام شده بود؛ اما همواره در سپاه و بسیج همکاری فعال بود و در دفتر فرماندهی نیروی زمینی، فعالیت داشت.

او در واقع رابط بین نیروی زمینی ارتش و سپاه بود که در آن زمان، خیلی نزدیک به هم عمل نمی­کردند. هم زمان وظیفه پیک فرماندهی نزاجا را نیز با موتور خویش انجام می­داد و در چند مأموریت من نیز به همراه ایشان، بر ترک موتور نشستم.

داوطلب شهادت

«سرتیپ دوم عباس علی منصوری»

همه در اتاق طرح عملیات سرگرم طراحی عملیات بیت المقدس پنج بودیم. موفقیت عملیات بسته به این بود که ارتفاع «گری کوپله» و ارتفاعات مجاور آن را که در منطقه عمومی مریوان- پنجوین بود به تصرف خود درآوریم تا تأمین ارتفاع «کله قندی» کاملاً برقرار گردد. اما تصرف «گری کوپله» کار ساده­ای نبود زیرا آن منطقه درست در پشت خط مقدم نیروهای بعثی قرار داشت و تنها با ایثار و شهادت تعدادی از عزیزان رزمنده این کار میسر می­شد.

مثل همیشه نظریه­ها در مورد انجام این طرح متعدد شد. بعضی­ها موافق بودند و بعضی­ها هم مخالف. من هم با سمت مسئوول حفاظت منطقه اطلاعات جزو کسانی بودم که با انجام این طرح موافق بودند و به نتیجه آن امیدوار. ولی چه کسی حاضر بود که مرگ را با آغوش باز بپذیرد و به استقبال آن برود. باید کسی پیدا می­شد که با آگاهی کامل از خطرات این عملیات، داوطلبانه مسئولیت آن را بر عهده می­گرفت. اولین کسی که در این امر خطیر پیش قدم شد و شهید نصر اصفهانی بود. او را از زمان تحصیل در دانشکده افسری می­شناختم. آن زمان من به عنوان دانشجوی سال سوم، فرمانده دانشجویی او بودم و به دلیل دوستی و علاقه قبلی که با او داشتم دلم می­خواست از تصمیمش منصرف شود. اما ظاهراً هنوز او را خوب نشناخته بودم؛ زیرا او از آنهایی نبود که به سادگی شانه از زیر بار مسئولیت خالی کند. لذا با تمام توان بر تصمیمش اصرار ورزید و خللی در اراده او وارد نشد. شب عملیات فرا رسیده بود. با خود گفتم: «شاید اصرار زیاد من برای منصرف کردن او باعث تضعیف روحیه­اش شده باشد.» لذا خودم را در خط مقدم جبهه به او رساندم تا به او روحیه­ای بدهم و تشویقش کنم. به محض ورود به خط و دیدن او، احساس کردم نمی­توانم صحبت کنم و قدرت تکلم از من گرفته شده. او مثـل همیشه با روحیـه­ای شاد و چهره­ای گشاده و خندان به طرفم آمد و بدین وسیله سعی کرد به من اطمینان دهد که این طرح را با موفقیت به اتمام خواهد رساند و از این آزمایش سربلند بیرون خواهد آمد. در آن لحظه احساس کردم همه چیز برعکس شده. زمانی بود که من در دانشکده فرمانده او بودم ولی حالا مطمئن بودم که او فرمانده من است که با روحیه فوق العاده­اش به من نیز روحیه می­دهد. او توانست آن عملیات حماسی را با موفقیت چشم گیری به پایان برساند و برگ افتخار دیگری بر کتاب سراسر افتخار زندگیش بیفزاید. توصیف جزئیات آن عملیات نیز شرح جداگانه­ای را می­طلبد.

غسل شهادت

«سرهنگ مهندس مصطفی قاسمی وقار»

من و شهید نصر از همان ابتدای خدمت، مدتی را در لشگر 28، با هم بودیم. او در یگان پیاده بود و من نیز در یگان مهندسی انجام وظیفه می­کردم.

یک روز برای دیدن او به سنگرش رفتم. در سنگر نشسته بودیم که یکی از فرماندهان دسته به آنجا آمد و از وجود سربازی در دسته­اش که گویا چند دسته را گشته بود و به آن دسته اختصاص یافته بود، ابراز نارضایتی می­کرد و می­گفت: «این سرباز را نمی­خواهم» سروان نصر پرسید: «چرا این سرباز را نمی­خواهی؟» فرمانده دسته پاسخ داد: «چون بسیار سرباز کثیفی است. او نه به پاکیزگی و نظافت اهمیت می­دهد و نه به نماز و عبادت. به خاطر همین هیچ کس حاضر نیست با او همسنگر شود.» جناب سروان نصر بعد از کمی فکر کردن، گفت: «زنگ بزنید، بیاید اینجا.» بعد از مدتی سرباز آمد. وقتی او را دیدم، مثل این بود که دو ماه است آب به سر و صورتش نزده است. سروان نصر از سرباز دعوت کرد و او را نزدیک خود نشاند. از سرباز امر بر خود خواست که برایش چایی بیاورد. بعد از پایان صحبت­ها بالاخره قرار بر این شد، که همان سرباز به عنوان امر بر شهید انجام وظیفه نماید.

مدتی از این ماجرا گذشت. حرف­های سروان نصر بر روی سرباز، تأثیر قابل ملاحظه­ای گذاشته بود. سربـازی که از آب هراس داشت و در زنـدگی، به قول خـودش، تعداد حمـام­هایی که رفتـه بود می­توانست بشمارد، که البته سه مرتبه آن اجباری در ارتش بود، در مدت کوتاهی آن چنان تغییری از نظر فکری کرد که روزها در خط مقدم جبهه در رودخانه، غسل شهادت می­کرد و اوقات فراغتش را به خواندن قرآن، نماز و دعای توسل می­گذراند. بالاخره طوری رفتار و گفتارش و حتی چهرة ظاهریش تغییر کرده بود که اگر سربازان هم دسته­ای خودش او را می­دیدند، نمی­شناختند.

بعد از به پایان رسیدن «عملیات بیت المقدس پنج»، به گردان آن­ها، مأموریتی در کوخلان واگذار گردید. قبل از انجام مأموریت من به همراه فرمانده لشگر- تیمسار دادبین- به گردان مذکور رفتیم. مأموریت، بسیار حساس بود. حدود 600 متر آن طرف­تر از محل استقرار گردان، تپه­ای قرار داشت. نیروهای ما باید برای اجرای صحیح و موفقیت آمیز عملیات از بود یا نبود دشمن در پشت تپه آگاه می­شدند. با روشن شدن این قضیه، تدبیر عملیات در آن نقطه تغییر می­کرد. به خاطر همین فرمانده لشگر، بچه­ها را جمع کرد و گفت: «ما باید از وجود دشمن در پشت تپه اطلاع حاصل کنیم. برای اطمینان از این مسأله باید یک نفر به آنجا برود و اطلاعات کافی برای ما بیاورد. در ضمن باید یادآور شوم که این مأموریت بسیار خطرناک است و احتمال شهادت، اسارت و یا مجروحیت آن نفر زیاد است.» هنوز حرف­های او تمام نشده بود که همان سرباز که به عنوان امر بر سروان نصر انجام وظیفه می­کـرد، بلند شد و داوطـلب این کار شد. وقتی که می­رفت تا جایی که چشم می­دید، او را دنبال می­کردم. با خود می­اندیشیدم که از آن روزی که سروان نصر با او صحبت کرده چطور شوق و اشتیاق شهادت در او بیشتر شده است.

همه چشم به راهش بودیم، مدت زمان زیادی از رفتنش گذشته بود. نگرانش شدم. نگاهم را تا دورترها فرستادم. ناگهان سیاهی از دور به چشمم خورد. خدا، خدا می­کردم خودش باشد. سیاهی هر لحظه نزدیک­تر می­شد. جلوتر آمد آری خودش بود. او را محکم در آغوش کشیدم. بعد از کمی استراحت، تمامی اطلاعات آن منطقه را در اختیار ما گذاشت. وقتی بچه­ها از او پرسیدند چرا داوطلب انجام این کار شدی، گفت: «جناب سروان نصر من را عاشق شهادت کرده است. اما گویی به خاطر اشتباهاتی که در قبل داشتم این افتخار نصیبم نمی­شود.»

نامه ­ های جبهه

«خواهر زاده شهید نصر»

وقتی که شهید نصر در جبهه­ های جنگ بود، به ما می ­گفت: «هر اتفاقی که در خانه می­ افتد به وسیله نامه به من خبر دهید.» ما هم همیشه برای دایی نامه می­ نوشتیـم و او را از احوال همه اقـوام در اصفـهان با خبر می­کردیم. دایی می­گفت: «هر وقت نامه شما به دستم رسید بسیار خوشحال می­شوم و نامه­هایتان را برای دوستانم می­خوانم.»

ایشان نامه­های ما را تا این اواخر برای یادگاری نگه داشته بود و حدوداً شش ماه قبل از شهادتش، وقتی که به اصفهان آمده بود، نامه­ها را به من داد و گفت: «اگر می­توانی این نامه­ها را به عنوان امانت و یادگاری از طرف من نگه داری، به تو بدهم و گرنه پیش خودم بگذارم.» من نیز با شوق تمام پذیرفتم.

دایی وقتی که به مرخصی، می­آمد، حتی اگر برای یک روز هم بود، سعی می­کرد به همه فامیل سر بزند، می­گفت: «صله رحم سنت پیغمبر است.»

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده