سه‌شنبه, ۰۶ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۵۰
نوید شاهد: در انتظار روزي بود که شربت گواراي شهادت را بنوشد. آري همه چيز گويا و شاهد بود. چهر‌ة سرخش نيز گواه بود و سرخي پيراهن را نويد مي‌داد، تا در مسير کاروان شهدا، لقب سرخ جامگان انقلاب اسلامي را بدست آورد.

اين پيروزي در آستانة برگزاري سومين انتخابات رياست جمهوري (10مهرماه) به يقين حضور گستردة مردم در پاي صندوق رأي را بدنبال داشت. که شکستي بزرگ براي سردمداران توطئه‌ها آمريکا بود.

تضعيف روحية مردم، جهت کاهش حضور مردم در انتخابات در برنامة آنها بود. منافقين سياه‌دل با سابقه‌اي تاريک، مأموريت محوله را قبول کردند. آنها در مأموريت ترور، بر روي شخصيتي ارزنده در استان خراسان انگشت گذاشته بودند. چهره‌اي که مرگش ضربه‌اي جبران‌ناپذير بود و به زعم آنان سيستم اجرايي کشور فلج مي‌شد، و مردم سرخورده و مأيوس مي‌شدند.

سرماي زمستاني در پيش بود، ياران نفاق در خانة تيمي که تاريکي شرارت بر آن سايه افکنده بود، ترور خورشيد را طراحي مي‌کردند.

جلال و شهاب دو تن از اعضاي سازمان منافقين از طراحان اصلي بودند. قصد انفجار در محل کلاس درس استاد را داشتند که عدم موفقيت به موقع طرح، اجراي آن را به شکلي ديگر به تأخير انداخت.

با اين تصور که با سفر حجه‌الاسلام و المسلمين عباس واعظ طبسي به حج، ترور جوانمرد فاضل بعنوان فرد اول مشهد، نظام اسلامي را در مشهد مختل خواهد کرد، دست به کار شدند.


در پنجم مهرماه 1360 زنگ تلفن به صدا درآمد و او را از مرگي سرخ ترساندند. اما سيد آن را پيغام شهادت تلقي کرد. زندگي مردي که با عقيده و جهاد آميخته بود، محصولي جز شهادت نخواهد داشت.

سيد شهادت را اتصال به ابديت مي‌دانست. شهادت آرماني بود که عمري آن را آرزو مي‌کرد و يادش به او آرامش مي‌داد. چون سرورش امام حسين عليه‌الاسلام، مرگ را جز سعادت و سکوت را جز ذلت نمي‌دانست با اين زنگ تلفن به ياد رؤياي چند روز پيش خود افتاد.

با نزديک شدن شعله‌هاي آتش به امام خميني، تلاش سيد براي خاموشي آتش فايده نبخشيد. تمام لباسهاي امام سوخت. اما جان امام سالم ماند.

او با تعبير عاشقانه گفت: همة ياران امام که چون لباس محافظ اويند شهيد خواهند شد. که با خواست خدا، من هم از شهدا خواهم بود. اما خورشيد وجود امام عزيز همچنان مي‌تابد.


پنجاه و نه سال از زندگي پربرکت و پرفراز و نشيب سيدعبدالکريم در اين دنياي خاکي گذشته بود، اما با آن سرسازش نداشت. او با قلبي سرشار از اخلاص و ايمان گمشده‌اش را در وصال يار جستجو مي‌کرد. و عرشيان خوش پرواز، در آسمان سرخ شهادت در انتظارش لحظه‌شماري مي‌کردند. گفتار و اعمال سيد با رنگ الهي، بر عروج و شهادتش شاهد بود. سيد با اين وعدة امام خميني که خطاب به او فرمود: من با اجل طبيعي از اين دنيا مي‌روم تو به فکر خودت باش.

در انتظار روزي بود که شربت گواراي شهادت را بنوشد. آري همه چيز گويا و شاهد بود. چهر‌ة سرخش نيز گواه بود و سرخي پيراهن را نويد مي‌داد، تا در مسير کاروان شهدا، لقب سرخ جامگان انقلاب اسلامي را بدست آورد.


بزرگ تاجراني که سر سودا با خدا دارند، در تجارتي زيبا، خدا خريدار جان آنهاست و با برخورداري از الطاف خصوصي حضرت حق به مهماني خدا مي‌روند و بر سفرة انبيا و صالحان و شهيدان مي‌نشينند. شهيد بهشتي در رؤيايي صادق هقب ديدار حجه‌الاسلام و المسلمين واعظ طبسي آمد و هاشمي نژاد را به ملاقات خصوصي دعوت کرد.

واعظ طبسي در عالم خواب مي‌بيند:

شهيد مظلوم بهشتي وارد مشهد شد. و در صحن امام نشست و با آقاي هاشمي‌نژاد خيلي گرم و خصوصي مشغول صحبت گرديد. وقتي آقاي طبسي وارد شد تا با اين دو به عنوان مهمان صحبت کند، ناگاه شهيد مظلوم بهشتي با همان حالت تواضع و فروتني و چهرة بشاش جلو آمد و گفت: شما فعلاً تشريف داشته باشيد. با شما فعلاً کاري نداريم. بلکه با آقاي هاشمي‌نژاد کمي کار خصوصي داريم.

سيد هاشمي‌نژاد که در شهر و روستا، مسجد و تکيه، دلها را آباد مي‌کرد، اينک گوش جانش جز آواي عشق نمي شنيد، و مشام روحش جز بوي وصل نمي‌بوييد و دل خويش را جز با شستشو در زمزم شهيدان مصفا نمي‌ديد.

او با رسيدگي به وضع زندگي خصوصي، خود را آماده کرده، هر روز در انتظار شهادت بود. او در آخرين لحظات مي‌گفت: ما رفتني هستيم. دوست دارم لحظه مرگ گرفتاري شخصي نداشته باشم.

در هفتم مهرماه، همزمان با شهادت امام جواد (ع) علاقمندان حضرت در حرم حضرت امام هشتم (ع) گرد آمده، در غم مظلوميت امام نهم سوگواري مي‌کردند.

هاشمي‌نژاد شيداي جواد‌الائمه (ع) بود و به آن حضرت چون ديگر امامان عشق مي‌ورزيد.

انتخاب نام جواد براي اولين فرزندش، نشانة عشق خاصي بود که به آن حضرت داشت، زيارتش را فراموش نمي‌کرد. امام جواد (ع) در سن 9 سالگي، زماني که پدرش امام رضا(ع) در حال احتضار بود، بر بالين پدر در مشهد حاضر شد. پس از غسل و کفن، بر بدن پاک پدر نماز گزارد. او در همان سن وارث امامت شد. در سن بيست و پنج سالگي بدست خليفة وقت مظلومانه به شهادت رسيد. مظلوميتي که هاشمي‌نژاد را در غم اندوه امام (ع) سياه‌پوش کرده بود.

يکي از بستگان بسيار نزديک هاشمي‌نژاد پس از شهادت او در عالم خواب، خود را بالاي قبر شهيد در حرم رساند. اما با قبر خالي شهيد مواجه گرديد. با جستجوي فروان او را ، داخل ضريح امام رضا (ع) ديد که نشسته است. خطاب به شهيد گفت: شما که در دنيا با همة لياقتها، پست ‌هاي پيشنهاد شده از سوي امام خميني را قبول نکرديد، حالا در ضريح به چه کاري اشتغال داريد؟ شهيد سرش را بالا آورد و گفت:داخل قبر جايم خيلي تنگ بود. اينجا آمده‌ام و مسئوليت تنظيم ملاقاتهاي امام جواد(ع) را قبول کرده‌ام.

آري مؤمنان گمنام، در دنياي ديگر از مقربان و نزديکان امام پاک و عزيز درگاه خدايند. سيد عبدالکريم در روز شهادت امام جواد، رأس ساعت 7 صبح به مکان حزب جمهوري اسلامي آمد. دانش‌پژوهان که از قبل منتظر استاد بودند، با ذکر صلوات، به احترام استاد برخاستند. هادي علويان از اعضاي منافقين به بهانة خريد کتاب و پوستر با مخفي کردن نارنجک، به سالن حزب جمهوري اسلامي رفت و ضامن نارنجک را در دستشويي باز کرد تا هنگام خروج فرزانه خراسان از کلاس درس آن مشعل فروزان را خاموش کند. اما از فرياد مظلوميت خون شهيد غافل بود که يادش شب‌چراغ محفلها خواهد شد.

لحظاتي از شروع کلاس گذشت، منافق روسياه با کشيدن ضامن نارنجک، خود را براي رسيدن به سيد آماده کرد. رأس ساعت 8 صبح سيد در حال خروج بود. منافق نيز به سرعت خود را به او نزديک ميکرد. او با سرعت مي‌رفت تا چون نمروديان آتش ديگري بيفروزد و در شعلة برافروخته‌اي ابراهيم را بسوزاند. او با شتاب مي‌رفت، تا گلوي تشنة آن مرد خدا را، با شراب شهادت سيراب سازد. او عجولانه مي‌رفت، تا کبوتر پلند پرواز را به سوي جاودانگي پرواز دهد. او با بيرحمي مي‌رفت، تا فرياد فضيلت را خاموش کند.

او مي رفت، تا فرزنداني را از پدر محروم کند.


منافق سيه‌روز به جوانمرد فاضل رسيد. او را در بغل گرفت و نارنجک را در جلوي شکم سيد منفجر کرد.

انفجاري که روح بلندش را از قفس تن پرواز کرد. انفجاري که فرياد رسوايي شب پرستان و طلوع خورشيدي دوباره را در آسمان شهر نويد داد. فرياد رستگاري از مأذنة شهادت برخاست و هاشمي‌نژاد را به مهماني فاطمه (س) برد و با اتصال به اقيانوس جاويد و بيکران، روحش را به دست امام علي (ع) از کوثر کمال سيراب ساخت.

او پرواز را آغاز کرد و با عروج به آسمان رفيع کمال نظاره‌گر فرشيابي بود که هنوز در گسترة خاک، چون خفتگاني هميشگي هواي وصل يار نداشتند. او نظاره‌گر مردان و زناني بود که در رؤياي خوش دنيا، با زندگي پست خو گرفته بودند.

او نظاره‌گر نامرداني بود که نگهبان شب تاريک در پهناي هستي بودند. او نظاره‌گر مردماني بود که در برابر پتک ظالمانة جباران، شانه خم کرده بودند.

او به خدا پيوسته و بر سفرة انعام خاص پروردگار شهيدان نشسته بودند.

  ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياءٌ عند ربهم يرزقون کساني را که در راه خدا کشته مي‌شوند مرده مپنداريد، بلکه آنها زنده و نزد پروردگارشان روزي داده مي‌شوند.

او لباس گرانمايه و زيباي شهادت را که با ايمان و عمل صالح از سالها پيش براي خويش بافته بود، به تن کرد و به مهماني معبود رفت
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده