دوشنبه, ۰۵ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۴۹
بنده با شهيد مبشر در 1350 و در حوزه علميه آشنا شدم. ايشان انساني خوش بيان ؛خوش خلق ؛در عين حال با وقار بودند. من خاطرات زيادي از ايشان دارم چه قبل و چه بعد از انقلاب .

علي محبوبي ( از مبارزين وزندانيان سياسي رژيم طاغوت )

خاطره اول

بنده با شهيد مبشر در 1350 و در حوزه علميه آشنا شدم. ايشان انساني خوش بيان ؛خوش خلق ؛در عين حال با وقار بودند. من خاطرات زيادي از ايشان دارم چه قبل و چه بعد از انقلاب .

قبل از پيروزي انقلاب ما كه روحاني نبوديم اما عشق به روحانيت باعث آن گرديد كه در خدمت چند تن از روحانيون بخصوص شهيد سيد فخرالدين رحيمي باشیم؛ يك روز ايشان بنده را فراخواند و فرمود فردا نزديك ظهر بيا كه كار مهمي با شما دارم. برحسب وظيفه روز بعد سر قرار حاضرشديم. شهيد رحيمي يك كارتن بسته بندي شده به من دادند و گفتند كه اين بسته را ببر و بده تحويل حاج آقامبشر. مدارس در حال تعطيل شدن بود و خيابان ها مملو از دانش آموز. من به حاج آقا رحيمي گفتم نمي شود فردا اين بسته را ببرم كه حاج آقا اصرار داشتند و گفتند نه، همين حالا ببر ؛ كنجكاو شدم و علت را پرسيدم آقاي رحيمي گفتند اكنون كه خيابانها شلوغ است مامورين ساواك و شهرباني شك نمي كنند.

منزل شهيد مبشر در قاضي آباد بود. بسته را گرفتم و خودم را به آنجا رساندم. پس از چند بار در زدن حاج آقا خودشان در را باز نمودند و به محض ديدن من با زبان محلي گفتند آقاي محبوبي چه شده سري به ما زدي. بسته را كه در دستم ديدند لبخندي زده و مرا به داخل منزل بردند. بسته را كه باز نمودند چند كتاب حكومت اسلامي از امام خميني بود. البته چند جلد كتاب ديگر و چند كاست نوار نيز درون بسته بود. حاج آقا نگاهي دوباره به من انداختند و گفتند راستي ميداني اگر با اين بسته تو را مي گرفتند كمتر از پنج سال حبس نداشتي. البته خدا با ماست. هر چه اصرار كردم كه برگردم ايشان گفتند نهار نخورده نميتواني بروي. يادش بخير ايشان داخل حياطشان يك باغچه كوچك بود كه درون آن سبزيجات و تربچه كاشته بودند. كمي از آنها را چيده همراه با نهار كه آبگوشت دست پخت خودشان بود ميل نموديم. پس از صرف نهار و كمي استراحت ايشان گفتند اكنون ميتواني برويد ضمنا سلام مرا به حاج آقا رحيمي برسانيد.

خاطره دوم

خاطره ديگري كه دارم و هرگز از يادم نمي رود اين است كه چند باري كه دستگير مي شدم و پس از آزاد شدن ايشان به ما سر مي زد و به منزلمان مي آمد و مي گفت بنده را ببخشيد كه نمي توانم در زندان به ملاقاتتان بيايم زيرا با اين لباس طلبگي تقريبا ناممكن است. ايشان چند باري كه به ما سر زدند مبلغ صد تومان هديه مي دادند كه عمل ايشان مشكلات ما را حل مي نمود. ايشان نه تنها به من لطف داشتند بلكه به تمام زندانيهاي سياسي قبل از انقلاب سر كشي مي كردند وروحيه اي مضاعف به همگان می دادند.

خاطره سوم

به درستي يادم نيست يا در ابتداي تاسيس كميته امداد بود يا ابتداي مسئوليت ايشان در بنياد شهيد. رفته بودم به ايشان سر بزنم داخل حياطي كه محل كار ايشان بود مقداري پول داخل گوني هاي بسته بندي شده بود. اين پولها هم از تهران و هم از خرم آباد دريافت مي شد و بين خانواده هاي محروم و مستضعفين كه توانايي پرداخت هزينه هايي از قبيل اجاره منزل و غيره را نداشتند به صورت بلا عوض تقسيم مي شد. وقتي كه من رسيدم آنجا حاج آقا آنجا نبودند. پس از مدتي ايشان آمدند افرادي كه پول ها را تحويل گرفته بودند با ديدن حاج آقا به سمت ايشان رفتند كه پولها را تحويل دهند اما حاج آقا فرمود اين پولها را نزديك من نياوريد، ببريد در آن اتاق بگذاريد. هر كس آمد به مقدار نياز تحويلش دهيد و رسيد بگيريد. اين خاطراتي بود كه از آن شهيد گرانقدر در ذهن بنده به جاي مانده است.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده