یادمان شهید حجت الاسلام عبدالحسین مبشر
دوشنبه, ۰۵ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۵۳
نوید شاهد: يك شب كه از مسافرت بازگشته بودند به خانه مان آمدند و يك جفت كفش به پدرم دادند. فرداي آن شب پدرم با همان كفش ها به محل كارش كه آن زمان در بسيج بود مي رود و ظهر وقتي كه به خانه بازمي گردد به جاي كفش ها يك جفت دمپايي پوشيده بود. مادرم كه دمپايي ها را مي بيند با تعجب از پدرم مي پرسد كه چه شده است. شما صبح با كفش به اداره تشريف برديد حالا با دمپايي برگشته ايد.

عاطفه مبشر ( فرزند شهيد عبدالحسين مبشر )


خاطره اول

خانواده اي در همسايگي ما بودند كه با ايشان رفت و آمد صميمانه اي داشتيم. اين خانواده اهل تبريز بودند. هر از چند گاهي كه جهت سركشي به زادگاهشان مي رفتند، پدر خانواده كه خيلي با پدرم صميمي بود چيزي به عنوان سوغات برايش مي آورد. مثلا عبا ، قبا، سجاده و يا چيزي كه در شأن پدرم بود. يك شب كه از مسافرت بازگشته بودند به خانه مان آمدند و يك جفت كفش به پدرم دادند. فرداي آن شب پدرم با همان كفش ها به محل كارش كه آن زمان در بسيج بود مي رود و ظهر وقتي كه به خانه بازمي گردد به جاي كفش ها يك جفت دمپايي پوشيده بود. مادرم كه دمپايي ها را مي بيند با تعجب از پدرم مي پرسد كه چه شده است. شما صبح با كفش به اداره تشريف برديد حالا با دمپايي برگشته ايد. خوب به ياد دارم پدرم از جواب دادن طفره مي رفت. راستش را بخواهيد آن زمان نمي توانستم اين موضوع را درك كنم كه چرا پدرم يك مسئله به اين سادگي را نمي تواند جواب بدهد. شايد من فكر مي كردم كه مثلا كفش هاي پدرم را دزديده اند يا آنها را گم كرده است. به هرحال با سماجت هاي مادر ، پدرم لب به سخن گشود و اينگونه تعريف كرد كه امروز وقتي كه در محل كار نشسته بوديم و مشغول رسيدگي به امورات ، جواني خوش قد و قامت و رعنا و در عين حال محجوب و سر به زير به آنجا آمده بود. به طور ناگهاني نگاهم به كفش هايش افتاد و بلافاصله دريافتم كه اين كفش ها هيچ سنخيتي با شأن اين جوان ندارند. با كلي كلنجار رفتن با خودم كه چگونه كفش هايم را به اين جوان هديه بدهم كه خداي ناكرده به او برنخورد و سر خورده نشود او را به گوشه اي كشاندم و گفتم دوست داري كفش هايمان را با هم عوض كنيم. جوان نگاهي به من كرد و لبخندي زد و قبل از آنكه چيزي بگويد گفتم كه تو نيز روزي جبران خواهي كرد. كفش ها را دادم و دمپايي هايش را گرفتم و پوشيدم و اكنون احساس سبكي و آرامش دارم. بعدها از مادرم و دوستان و اقوام شنيدم كه پدرم چندين بار ديگر اين عمل را انجام داده است.

خاطره دوم

خاطره ديگري كه دارم اين است كه يكي از هم محلي هاي ما البته چند كوچه پايين تر دو تا دختر داشت و در خانه اي كوچك و محقر زندگي مي كردند و از لحاظ مادي در مضيقه بودند. پدرم گهگاهي به اين خانواده سركشي مي كرد و يك بار يك تخته فرش به آنها هديه مي دهد. يكي از آن دخترها بعدها يعني سالها پس از شهادت پدرم برايم تعريف مي كرد آن شب كه پدرت فرش را برايمان آورد من و خواهرم تا دمدماي صبح روي فرش غلت مي خورديم و با گلهايش بازي مي كرديم زيرا برايمان خيلي تازگي داشت.


خاطره سوم

يادم هست اولين ماه مبارك رمضان كه من به سن تكليف رسيده بودم به همراه خواهر كوچكترم روزه گرفته بوديم. تابستان خيلي گرمي بود و همين گرما روزه گرفتن را براي ما خيلي دشوار كرده بود زيرا اولين تجربه مان بود. پدرم ما را خيلي تشويق مي كرد و در كنار اين تشويق ها سعي ميكرد شرايط را طوري مهيا كند كه به ما سخت نگذرد و تقريبا هر چيزي كه مي خواستيم تهيه مي نمود. شايد ما روزي چندين بار و مكررا به ايشان در محل كار زنگ مي زديم و به ايشان مي گفتيم كه پدر براي افطار فلان چيز را بياور براي سحر فلان ميوه را بخر و ايشان بدون آنكه ناراحت شود مي گفت چشم دختران عزيزم و اين با وجودي بود كه ايشان غير از ماه مبارك رمضان بر اين نكته تاكيد داشتند كه با محل كارشان زياد تماس نگيرند چون اتلاف وقت مي شود. آري پدرم در مورد روزه گرفتن و انجام فرايض ديني خيلي مصمم و جدي با ما برخورد مي كردند اما با مهرباني و رأفت. به عنوان مثال طوري برنامه ريزي مي كردند كه ما خودمان از ايشان درخواست كنيم كه براي سحري خوردن و خواندن نماز صبح ما را از خواب بيدار كند.



خاطره چهارم

ما يك ماشين پيكان داشتيم ، پيكان صورتي رنگ. پدرم صبح ها با همين ماشين به سر كار مي رفت و ظهر هم به خانه باز مي گشت. نكته اي كه برايم جالب بود اين بود كه معمولا پدرم ما را سوار ماشينش نمي كرد تا به مدرسه ببرد و يا اينكه مثل بعضي از پدرها به درب مدرسه مان بيايد و ما را به خانه يا تفريح ببرد. يك روز كه كمي هم از اين كار پدرم بغض كرده و ناراحت بودم از ايشان پرسيدم پدر جان تو چرا ما را با ماشين به مدرسه نميبري؟ آخر باباي فلان دوستم و فلان دوستم هميشه با ماشين پدرشان به مدرسه مي آيند، تازه يكي از همكلاسي هايمان هم با ماشين اداره اي كه پدرش رئيس آن اداره است به مدرسه مي آيد. تو چرا ما را سوار ماشينت نميكني و به مدرسه نميبري؟ پدرم نگاهي به من كرد، لبخندي زد و سرم را بوسيد و گفت دختر عزيزم! آخر ميداني اگر من شما را سوار ماشينم كنم و به مدرسه ببرم چند دختر خانم گل و گلاب مثل تو و خواهرت هستند كه آنها پدرهايشان ماشين ندارند و رئيس اداره نيستند و بايد هميشه مسير خانه تا مدرسه و مدرسه تا خانه را پياده بيايند و پياده بروند. حالا ميداني كه چرا من اين كار را انجام نمي دهم، چون ممكن است آنها حسرت بخورند و عقده اي در درون و دل آنها به وجود بيايد كه نه مرا نه خداي مرا خوشايند نباشد. با شنيدن حرف هاي پدرم تصميم گرفتم ديگر چنين تقاضايي از ايشان نداشته باشم زيرا كه حق با ايشان بود.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده