ویژه نامه سردار جانباز شهید حاج داوود کریمی
شنبه, ۰۳ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۰۲
حاج داود در كارگاه خود چهار كارگر داشت و يك پادو. پسرك كم سن و سال‌ترينشان بود كه تازه به جمع كارگرها پيوسته بود. روزي كه به در مغازه حاج داود آمد، اميد نداشت كه استخدامش كند. چون هر جايي كه رفته بود، گفته بودند، به كارگر ساده نياز نداريم. اما حاجي قبولش كرد، چون او هم مثل كارگرهاي ديگر اين مغازه پدر نداشت و به عنوان بزرگ‌ترين فرزند پسر، سرپرست يك خانواده بود.
نوید شاهد: حاج داود در كارگاه خود چهار كارگر داشت و يك پادو. پسرك كم سن و سالترينشان بود كه تازه به جمع كارگرها پيوسته بود. روزي كه به در مغازه حاج داود آمد، اميد نداشت كه استخدامش كند. چون هر جايي كه رفته بود، گفته بودند، به كارگر ساده نياز نداريم. اما حاجي قبولش كرد، چون او هم مثل كارگرهاي ديگر اين مغازه پدر نداشت و به عنوان بزرگترين فرزند پسر، سرپرست يك خانواده بود.

به حساب پسرك، يكي دو روز ديگر بايد كارگاه بسته ميشد؛ چرا كه تعطيلات عيد بود و چند روزي همه به مرخصي ميرفتند. كارگران ديگر به او گفته بودند كه محال است به تو عيدي بدهد؛ چون تو فقط چند ماه است به كارگاه آمدهاي.

حاج داود از بانك برميگردد و با پاكتي پر از پول به دفتر كارگاه ميرود. 160 هزار تومان است. پولها را به دقت ميشمارد و برانداز ميكند. به حساب حاجي اگر به هر نفر سي هزار تومان عيدي ميداد، ده هزار تومان به عنوان عيدي به پسرك ميرسيد. اما هر چه فكر كرد، دلش راضي نشد. او هم نوجواني بود با صدها آرزو كه ميخواست سال نو را با لباس تازه و كفش و كلاه نو شروع كند. با آنكه پسرك تازه كار بود،اما حاجي نميتوانست چشم را به روي خواستهها و نيازهايش ببندد. كمي اسكناسها را اين طرف و آن طرف كرد و بالاخره تصميمش را گرفت. به هر يك از بچهها از جمله پسرك سي هزار تومان عيدي داد و تنها ده هزار تومان از پولها باقي ماند. همان مقدار پول را داخل جيبش گذاشت و بعد از خداحافظي و تبريك سال نو از كارگاه خارج شد. دوچرخهاش را برداشت و راه افتاد. هنوز سرماي زمستان نشكسته بود. درختها شكوفه زده بودند، اما از آسمان همراه قطرات باران برف هم ميآمد. بادي سرد بر صورت حاج داود ميخورد و مجبورش ميكرد تا كلاهش را بيشتر پايين بكشد. نميدانست با آن ده هزار تومان چه كند و براي كدام يك از بچهها رخت و لباس بخرد. ولي از اينكه دل پسرك شاد كرده بود لبخند بر لب داشت.

از راه هميشگي به خانه نرفت. راهش را دور كرده بود تا راجع به شب عيد بيشتر فكر کند.

با آن ده هزار تومان چندان كاري نميتوانست انجام دهد. به خانه رسيد. وقتي در را باز كرد و سلام داد، همسرش با خوشحالي به استقبال آمد. حاج داود ده هزار تومان را از جيبش درآورد و به همسرش داد و گفت: «بيشتر از اين جور نشد. خودت ميداني و اين ده هزار تومان.»

پول را كه داد، وارد اتاق شد و در را بست. دلش مانند آسمان آن روز گرفته بود. نه به خاطر اينكه فقيرانه سر ميكرد. بلكه به اين خاطر كه بيشتر از آن نتوانسته بود به پسرك كه زندگياش شبيه زندگي او بود كمك كند. ميدانست كه در اين شهر و ديار آدمهايي هستند كه همان ده هزار تومان را هم ندارند.

جانمازش را پهن كرد و به نماز ايستاد. اما هنوز به سجده نرفته بود كه گريه امانش را بريد. به سجده افتاد و مثل آسمان آن روز گريه كرد.

قصه فرماندهان 20(یک روز، یک مرد-براساس زندگی سردار شهید حاج داود کریمی)، حسن مطلق،انتشارات سوره مهر،1387

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده