ویژه نامه سردار جانباز شهید حاج داوود کریمی
شنبه, ۰۳ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۵۰
باورش سخت است؛ اما فرماندهي كه خواب راحت را از دشمن گرفته بود، حالا به عنوان يك رزمنده ساده، انتظار عمليات را ميكشيد.
نوید شاهد: دكتر، دكتر هميشگي است. همان كه حاج داود را بهتر از هر كس ديگر ميشناسد. از اتاق بيرون ميآيد و ميثم را صدا ميكند.
ـ پسر حاج داود شما هستي؟
ميثم با نگراني جواب ميدهد: «بله!»
ـ بايد اين داروها را براي پدرت بگيري!
و مشغول نوشتن نسخه ميشود. نام داروها براي ميثم آشناست. دكتر نسخه را مقابلش ميگيرد و ميگويد: «اينها را بايد از داروخانه بيمارستان بگيري. هماهنگ شده. فقط همين جا اين داروهاي مخصوص را دارند.»
ـ پولش زياد ميشود.
ـ نه، اينجا همه چيز براي جانبازان رايگان است.
ـ اما حاج داود...
ميثم هنوز حرفش را تمام نكرده كه دكتر روي شانهاش ميزند و ميگويد: «همه چيز را ميدانم. من حاج داود را خيلي وقت است كه ميشناسم. و شايد از تو بهتر»
ـ اما او با كسي شوخي ندارد. از دست من ناراحت ميشود.
ـ باشد اگر فهميد كه برايش دارو گرفتهايم، خودم با او صحبت ميكنم. ميدانم بايد با او از چه دري وارد شد. بعد آهي ميكشد و در ادامه ميگويد: «مثل حاج داود كم داريم. زمين به افتخار اين آدمهاست كه دور خود ميچرخد.»
ـ شما حاجي را از زمان جنگ ميشناسيد؟
ـ هم جنگ، هم انقلاب.
مرور خاطرات مربوط به حاج داود هميشه براي دكتر شيرين است.
ـ يك بار از قرارگاه مأمور شده بوديم به يك تيپ بي نام و نشان؛ يك تيپ سپاه كه مربوط به شهرستان خرم آباد ميشد. قرار بود، چند منطقه را براي عمليات به فرمانده تيپ پيشنهاد كنيم. براي همين با خودمان نقشه و دستورالعمل هاي مربوط به مناطق را هم آورده بوديم. وقتي به مقر تيپ رسيديم، اذان ظهر را گفته بودند. بهتر ديديم، به حسينيه برويم و اول نمازمان را بخوانيم. اتفاقاً چه نماز جماعت باشكوهي بود. وقتي نيروهاي بسيجي فهميدند كه ما از قرارگاه آمدهايم و بوي عمليات به مشامشان خورد، خيلي ما را تحويل گرفتند.
ـ شما آن موقع هم پزشك بوديدي؟
ـ نه، آن روزها من دانشجو بودم، هنوز خيلي مانده بود تا دكترا بگيرم. به خاطر جنگ همه چيز را رها كرده بودم و به جبهه رفته بودم. خلاصه بين نماز ظهر و عصر بود كه پيشنماز تصميم به صحبت گرفت. رو به جمعيت ايستاد و سخنرانياش را آغاز كرد. نگاهي به ساعتم انداختم. وقت كم بود. بايد زودتر جلسه مان را با فرمانده تيپ آغاز ميكرديم؛ اما سخنراين تازه صحبتش گُل انداخته بود. كلافه و سردرگم به هر طرف نگاه ميكردم. براي پايان صحبتهاي پيشنماز ثانيهشماري ميكردم. حواسم تنها به ساعت بود و بس. چهره رزمندهها را از نظر ميگذراندم و سَرم را به اين طرف و آن طرف ميگرداندم. نميدانم چه حسي به من ميگفت يك جا در ميان جمعيت آشنايي وجود دارد. همان طور كه چشم ميگرداندم و رزمندههاي بسيجي را نگاه ميكردم. در صف نماز جماعت چشمم به حاج داود افتاد. اول فكركردم كه اشتباه ميبينم. شايد او كسي شبيه به حاج داود باشد؟ آخر چند هفته پيش او را با لباس سپاه در قرارگاه ديده بوديم؛ اما حالا لباس خاكي بسيجي بر تن داشت و خيلي ساده در ميان جمعيت نشسته بود. از رفتار اطرافيان معلوم بود كسي او را نميشناسد. براي ديگران او هم يك بسيجي بود، مثل بقيه. همان طور كه به صحبتهاي روحاني تيپ گوش ميداد، تسبيح ميانداخت و ذكر ميگفت. درست مثل سالهاي پيش از انقلاب كه در محله جلسه قرآن و هيئت راه ميانداخت. يادم هست چقدر با جوانترها سر و كله ميزد و به آنها قرآن و نهجالبلاغه ياد ميداد. در جنوب تهران چند هيئت ديگر هم به راه انداخته بود. همه آنه هيئت ها پاتوقي بود براي مبارزه با رژيم شاه.
حاج داود از همان روزها استاد ما بود و حالا در يك تيپ دور افتاده كه فرسنگها با قرارگاه فاصله داشت او را در لباس يك نيروي عادي ميديدم. مانند كسي كه تازه به سربازي آمده باشد. يادم هست كه سرش را از ته تراشيده بود تا كمتر كسي بشناسدش. اما مگر ميشود شاگرد استادش را فراموش كند.
نماز جماعت كه تمام شد، تعقيبش كرديم. به چادر يكي از گروهانهاي تيپ رفت. يك بسيجي كم سن و سال را به كناري كشيديم و ازش پرسيديم: «حاج داود را ميشناسي؟!» و از دور حاجي را با دست نشانش داديم. گفت: «بله برادر كريمي در دسته ما تيربارچي است.» مات و مبهوت به يكديگر نگاه كرديم. بغض بر گلويمان چنگ انداخته بود. اما جواب آن عظمت تنها سكوت بود.
باورش سخت است؛ اما فرماندهي كه خواب راحت را از دشمن گرفته بود، حالا به عنوان يك رزمنده ساده، انتظار عمليات را ميكشيد.
جلو رفتيم و سلام كرديم. حاج داود انگشتش را جلوي دهانش گرفت. ما فهميديم كه بايد سكوت كنيم. با لبخند به ما خوش آمد گفت و به آرامي قصهاش را تعريف كرد.
ـ نبايد جلوي بچه ها آشنايي بدهيد. من اين بار به عنوان يك بسيجي ساده آمدهآم به جايي كه كسي مرا نشناسد.
گفتيم: «اما حاجي قرارگاه را تو بايد بگرداني!»
گفت: «جنگ فرماندهانش را پيدا ميكند. شما را به خدا بي سر و صدا از اينجا برويد.»

قصه فرماندهان 20(یک روز، یک مرد-براساس زندگی سردار شهید حاج داود کریمی)، حسن مطلق،انتشارات سوره مهر،1387

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده