ویژه نامه سردار جانباز شهید حاج داوود کریمی
شنبه, ۰۳ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۱۰
بعضي‌ها از اينكه او سنگر فرماندهي را با سنگر تداركات اشتباه گرفته بود زدند زير خنده؛ اما حاج داود از جا بلند شد و به دنبال بسيجي از سنگر بيرون رفت.

نوید شاهد: بسيجي خسته و خاكآلود، چشم انداخت داخل سنگر و يك يك همه را از نظر گذراند. چند روزي مي شد كه غذاي درست و حسابي نخورده بود و حالا كه به عقب آمده، دوست داشت همه چيز برايش مُهيا باشد. داخل سنگر حاج داود و عدهاي از فرماندهان دور نقشهاي نشسته و گرم صحبت بودند. در آن ميان چهره مهربان و صورت خندان حاج داود برايش آشنا بود. در آن سنگر حاجي از همه مُسنتر مينمود.

بسيجي كه گرسنه بود فكر كرد نقشه، سفره است و فرماندهان دور آن مشغول خوردن.

ـ خوب، توي سنگرهاي محكم عقب نشستهايد و براي خودتان جشن گرفتهايد. اي كاش سري هم به خط ميزديد و ميديديد بچهها از گرسنگی نان خشك ميخورند.

حرفهاي بسيجي از كنار در سنگر، همه را متوجه او كرد.

بعضيها از اينكه او سنگر فرماندهي را با سنگر تداركات اشتباه گرفته بود زدند زير خنده؛ اما حاج داود از جا بلند شد و به دنبال بسيجي از سنگر بيرون رفت.

وقتي دستانش را بر شانه بسيجي گذاشت و حالش را پرسيد، احساس كرد حاج داود را قبلاً به همين حالت در جايي ديده است. بعد به ياد آورد كه اين دستها و اين لحن و صدا متعلق به همان مرد غريبهاي است كه شبها در خط مقدم ميآيد و به نگهبانان سر ميزند. اما در تاريكي هيچ وقت چهره او را درست و حسابي نديده بود.

حاج داود با همان لحن هميشگي پرسيد: «خيلي گرسنه هستي؟!» و بعد او را تا سنگر تداركات همراهي كرد. در آنجا پيرمردي بود كه همه او را مشدي صدا ميزدند.

ـ مشدي، اين برادر از خط مقدم آمده. چند روز هست كه چيزي نخورده. اگر غذاي خوب داري، مهمان نوازي كن كه خدا به پايت بنويسد.

پيرمرد به نشانه احترام دست بر سينه گذاشت و به حاج داود گفت: «به چشم!»

حاجي كه خيالش از بابت مهمان راحت شد. خداحافظي كرد و راه سنگر فرماندهي را در پيش گرفت.

بسيجي لقمهاي را كه مشدي برايشان گرفته بود به دهان برد و همان طور كه به دور شدن حاج داود نگاه ميكرد گفت: «اين آقا خيلي آشنا بود.» مشدي با خنده گفت: «او حاج داود است. مگر نميشناسي؟!»

ـ نه، حاج داود كيه؟ چه كاره است؟

ـ به قول خودش يك بنده خداست؛ اما همه او را ميشناسند. قبلاً كه فرمانده سپاه تهران بوده، حالا هم فرمانده سپاه غرب است. لقمه در گلوي بسيجي ماند و با تعجب از مشدي پرسيد: «او حاج داود كريمي است؟»

ـ بله؟

و بي آنكه كلمهاي بگويد به سوي حاجي دويد تا به خاطر حرفها و فكرهايش از او حلاليت بطلبد.

قصه فرماندهان 20(یک روز، یک مرد-براساس زندگی سردار شهید حاج داود کریمی)، حسن مطلق،انتشارات سوره مهر،1387

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده