فاتحان فخر تاريخ : به مناسبت فرارسيدن هفته دفاع مقدس
چهارشنبه, ۲۴ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۲۹
حتماً كار سختي بود بلند كردن ستوني به ارتفاع بيست‌متر و پهناي يك بغل پر، اما هر جوري بود كشيده بودنش بالا،‌ كنار پايه‌اش ـ يعني همان جايي كه قبلاً علامت سفيد زده و بعد كنده بودند تا لوله‌هايي پهن‌تر از ستون‌ها را درش چال كنند

نوید شاهد: حتماً كار سختي بود بلند كردن ستوني به ارتفاع بيست‌متر و پهناي يك بغل پر، اما هر جوري بود كشيده بودنش بالا،‌ كنار پايه‌اش ـ يعني همان جايي كه قبلاً علامت سفيد زده و بعد كنده بودند تا لوله‌هايي پهن‌تر از ستون‌ها را درش چال كنند و دورش را سيمان بگيرند ـ اما نمي‌دانستند جا بيندازندش، ‌و سرپرست پير حتماً مي‌ترسيد از سيمهاي مهار کاري ساخته نباشد و ستون از دست كارگرها رها شود و بغلتد و بيفتد تو رودخانه، و آن همه زحمت برود به باد. و براي همين بود كه گفته‌بود، همان‌جا ولش كنند و برگردند و بروند سراغ قطاري كه يك واگن بيش‌تر نداشت و از صبح زود، ‌ساعتي يكي دوبار عقب عقب مي‌آمد و بار سنگ مي‌آورد؟
و حالا يكي ديگر رسيده‌بود و واگن را برگردانده بودند و تخته سنگ‌ها با صداي گوش پركن مي‌غلتيدند و پرتاب مي‌شدند و كوهي از آب به هوا مي‌رفت و آن قدر اوج مي‌گرفت كه بازگشتش بيش‌تر از فرو رفتن و غلتيدن و غرق شدن سنگ‌ها طول مي‌كشيد و سرپرست پير براي بار چندم با نااميدي داد مي‌زد كه فايده‌اي ندارد، كه بي‌خود دارند وقت تلف مي‌كنند، كه آب مثل اژدهاست و همه چيز را مي‌بلعد و كاري نتوانسته‌اند بكنند ـ‌تا حالاـ‌ جز كم كردن سرعتش در اطراف ستون‌ها، كه اگر اين جوري پيش برود شايد فقط همين يك كار بيش از چند روز طول بكشد. و در همان حال جاهايي را كه مي‌شد ديلم انداخت، نشان مي‌داد تا كارگرها بتوانند سنگ‌ها يا تخته سنگ‌هاي نغلتيده و برجاي مانده را هم به رودخانه بريزند. فكر كرد: چه حوصله‌اي دارند اين‌ها! براي چه اين‌طور شبانه‌روزي جان مي‌كنند؟‌ چيزي كه از بين رفت، ديگه رفته. هيچ كاريش نمي‌شود كرد. اين ستون ها اگر ستون بودند،‌حتماً پل را نگه مي داشتند و يله اش نمي دادند تو آب كه ببردش و حالا نياز باشد به اين همه كار و اين همه زحمت يا مشقت يا سرعت يا دقت يا جديت يا چيزهايي ديگر. چه فايده اي دارد كم كردن فشار آب يا تقويت ستون ها يي كه هر چند سالم به نظر مي آيند،‌اما بعيد نيست كه از پايه ترك خورده و سست شده باشند؟‌چرا قبول نمي كنند كه نتيجه ي ماه ها و شايد سال ها تلاش و كار،‌با شليك راكت هايي از هواپيمايي‌ـ كه پشت به آفتاب شيرجه زده و آمده پايين ـ از بين رفته؟‌چرا دست از سر بقاياي پل بر نمي دارند و تو چرا دست از سر خود بر نمي داري؟‌ آيا مجبور بودي كه باز خودت را گير بيندازي تا دوباره. گرهبان نزديك ظهر برگشته بود. كلافه و بداخم. گفته بود جمع بشوند جلو سنگرش تا بعد از مدتي ـ‌ شايد بعد از اين كه سيگارش را كشيد ـ‌ بيايد بيرون و بگويد كه قرار شده يك قبضه موشك سهند تحويل بگيرند و دو نفر بايد بروند براي ديدن دوره. دو نفري كه بايد مدت زيادي از خدمت شان باقي مانده باشد تا لابد،‌ـ براي روزهاي مبادا ـ بيش تر در اختيار گروه پدافند باشند. رحمان گفت: پس با اين حساب بايد امير و احد بروند. 
و او هنوز احد را نديده بود و شنيده بود كه در مرخصي است، و گروهبان گفت كه نمي توانند معطل كنند و همين فردا بايد نفرات را بفرستند،‌و بهتر است هر چه زودتر اسم نفر دوم مشخص شود‌ (و اين كاري بود كه خودش بايد مي كرد). بعد ـ‌ و حالا ديگر برگشته بودند به سنگر خودشان ـ‌ امير گفت: مارو باش كه خيال مي كردين داريم قديمي مي شيم! دوباره بايد جزوه دست بگيريم و فرمول حفظ كنيم. 
گفت: زود راه مي افتي. دنگ و فنگ چنداني نداره. نه بازو بسته كردن مي خواد نه روغن كاري و اين جور چيزها! 
ديد كه رحمان با تعجب نگاهش مي كند.
ـ تو از كجا مي دوني؟
ـ من دوره شو ديدم.
آمد جلو و طلب كارانه نگاهش كرد.
ـ پس چرا چيزي نگفتي؟
ـ برا چي بايد مي گفتم؟
ـ‌ برا چي؟ نديدي كه مي خواد دو نفر بفرسته برا دوره؟ اگه واقعاً آموزش ديدي، خب مي گفتي بهش. به هر حال من بهش مي گم كه تو دوره ديدي،‌شايد از خر شيطان بياد پايين.
هيچ فكر نمي كرد كه كار داده باشد دست خودش، اما ساعتي بعد وقتي گروهبان خواستش،‌فهميد كه موضوع جدي است.
ـ راسته كه تو دوره ي موشك ديده اي؟‌
ـ‌ بله سر گروهبان!
ـ‌ كي دوره ديدي؟
ـ‌ بعد آموزشي!
ـ‌شليكم كردي؟
ـ‌ نه خير! با سيمي لاتور دوره ديدم.
ـ حالا كه اين طوره،‌فردا مي رم موشكو مي آرم و تحويلت مي دم. اميرو هم مي فرستيم دوكوهه تا بعد ببينيم چي مي شه.
ـ هر جور كه صلاح بدونين!
با وجود موشك، اگه حمله اي بشه هيچ كس ازمون قبول نمي كنه كه نتونيم مقابله كنيم. اينو از همين الان بايد تو گوش هاتون فرو كنين.
ـ‌ چشم سرگروهبان!
فكر كرد حالا اگر هواپيما بيايد، لابد همه انتظار دارند كه او بزندش. چرا نتوانسته بود جلوي زبانش را بگيرد؟‌ بار قبلي آيا كم بود كه باز خودش را به درد سر جديدي انداخته بود؟
باز هم صداي موتور حفاري شنيده مي شد. كجا را مي كندند؟ كارگرها دور تخته سنگ پهني كه درست در يك متري رودخانه جا خوش كرده بود،‌جمع شده بودند. ديلم ها را فرو كرده بودند زير تخته سنگ و زور كه مي خواستند بزنند، هم صدا باهم داد مي زدند: يا علي! اما تخته سنگ انگار خيال تكان خوردن نداشت.
تكيه داد به ديواره سنگر و فكر كرد آن ها فقط دارند رفع تكليف مي كنند و ويراني به وجود آمده،‌نمي تواند جايي از فكرشان را اشغال كرده باشد،شايد همه چيز را كنترات كرده بودند و براي همين هم اين طور خودشان را به آب و آتش زده و شبانه روزي كار مي كردند.
سرانجام تخته سنگ از جاش تكان خورد. كناره هاي رود را خراب كرد و به همراه خاك آن،‌سقوط كرد. حفره اي ايجاد شد و تخته سنگ را بلعيد.ديگر چيزي از آن ديده نمي شد. با خود گفت: يعني اين همه گود است؟ و تعجب كرد، از آن بالا كه نگاه مي كرد، حتي در آن ساعاتي كه سعي مي كرد خودش را پرت كند پايين ـ‌ و نمي توانست ـ‌ باز تصور نمي كرد با عمقي چنا روبه رو بشود. فكر مي كرد اين رودي است سيمره نام كه مي تئاند در جايي به كرخه كور و از آن جا به اروند كبير وصل بشود و آن قدر آب دارد كه بتواند جسدي را تا بدان جا ببرد.
كارگرها تا جايي كه مي شد،‌آمده بودند جلو و زير نور پرژكتوري كه كج كرده بودند طرف رودخانه، آب را نگاه مي كردند.
چيزي در آسمان تركيد و نورش لحظه اي سر كوه را روشن كرد. صاعقه بود و وقتي چند بار ديگر تكرار شد،‌باران درشتي شروع كرد به باريدن و مجبورش كرد بچپد پشت موضع توپ. و چيزي نگذشته بود كه آب ها از هر طرف راه افتاد. جويبارهاي باريك، خاك زمين را ميشستند و مي بردند طرف رودخانه. فكر كرد،شايد الان در تهران هم باران مي بارد و شايد مهران هم هنوز بيدار باشد و زل زده باشد به همين شب و همين باران،‌و كسي را سرزنش كند كه مي توانسته و لازم هم بوده كه چيزي را به او بگويد و نگفته تا يك راست هلش بدهد به دل حادثه تا او نيز به نوبه يا سهم خود از پا درآيد. شايد بهتر بود مهران را نگه دارد پيش خودش و كم كم همه چيز را برايش توضيح بدهد و با او از پدافندي حرف بزند كه درست در وقت لازم در جاي لازم نبوده و باعث شده . شايد حالا آن شهر،‌آن شهري كه درش به دنيا آمده و بزرگ شده بودند، براي او همان قدر دل آزار و غيرقابل تحمل بود كه براي خودش. شايد...
باران تند تر شده بود و لابد به زودي سطح آب رودخانه مي آمد بالا، و عجيب بود كه كارگرها هنوز هم اين ور و آن ور مي رفتند و كارشان را تعطيل نكرده بودند. سرپرست پير با بسته هاي باراني به تك تك شان سر مي زد و گاهي دستي مي كوبيد به پشت يكي شان.
دوباره درزين آمده بود و كانتينري با خودش آورده بود. كارگرها مته و ويبراتور به دست از روي پل مي گذشتند تا اين سوي رودخانه را هم سوراخ كنند. باران شلاقي مي باريد و از لبه ي كلاه كاسكت هاي زردشان شره مي كرد. يكي داشت لوله ي دراز دستگاه حفاري را از رو پل مي گذراند تا شايد مته يا ويبراتور جديدي به آن وصل كنند. كارگرهاي مته به دست از صخره اي بالا مي رفتند و چيزي نمي گذشت كه اين سوي كوه هم غرق در صدا و بازتاب آن بشود. اما مته چند دقيقه اي بيش تر كار نكرد و كارگرهايي كه صخره اي را سوراخ مي كردند،آن را كنار گذاشتند و خم شدند رو زمين. حتماً اشكالي پيش آمده بود. داشتند با چيزي ور مي رفتند و سايه هاشان پشت سرشان كشيده شده بود. بعد بلند شدند و همگي رفتند يا در واقع در رفتند پشت صخره اي و ديگر نمي شد هيكل هاي باراني پوششان را در نيم سايه ي نورافكن هايي كه اطراف را روشن مي كردند، ديد. اما چيزي نگذشته بود كه صداي انفجاري بلند شد و سربازي كه تكيه داده بود به ديواره ي سنگر و با اين حال پشتش به كلي خيس شده بود،ديد كه چه طور صخره تكه تكه شد وسنگ ها با سرو صدا شروع كردند به غلتيدن و كارگرها دويدند طرف محل انفجار و گروهبان و بچه هاي سنگر استراحت از تاريكي پاگذاشتند به حلقه ي نور. گروهبان عقب تر از همه بود و به سرعت مي دويد و در همان حال دكمه هاي پيراهنش را مي بست. شايد فكر كرده بود باز پل را يعني باقي مانده ي آن را ـ كه چيزي نبود جز ستوني در وسط آب‌ ـ زده اند. و از دست هاش كه هي آن ها را رو به هوا بلند مي كرد و از اشاره هاش به كوه، معلوم بود كه سرگرم مشاجره ي سختي با سرپرست كارگرهاست. شايد اعتراض مي كرد كه چرا او را غافلگير كرده و از پيش در جريان نگذاشته اند. حتماً نمي دانست كه گاهي درجريان بودن هم نمي تواند جلو غافلگير شدن را بگيرد.
باران همين طور مي باريد و مشاجره ي گروهبان نمي توانست زياد ادامه پيدا كند. مجبور بود دنبال سايه اش ـ‌ كه گويي تا بي نهايت كشيده شده بود‌ ـ‌ راه بيفتد و برود طرف سنگرش و صحنه را بگذارد در اختيار كارگرها و سرپرستي كه گويي خواب نداشت و مي توانست هميشه و همه جا حاضر باشد. باران همين طور مي باريد و پاس بخشي در كار نبود و رحمان لابد چون خوابش نبرده بود ـ‌ يا چون از خواب پريده بود ـ ،يادش آمده بود كه مي تواند برزنتي بياورد تا بكشند رو توپ.
ـ بعد تو نگهبان كيه؟
ـ نمي دونم. شايد حميد، اگه كه جاشو با كسي عوض نكرده باشه.
بي آن كه چيز ديگري بپرسد، برگشت و رفت. دوباره تنهايي بود و سايه هاي كشداري كه گاهي اين ور و آن ور ديده مي شدند، و صداي ماشين حفاري، و صداي ويبراتورها كه داشتند بقاياي پل را خراب مي كردند و مي ريختند تو آب. بعد براي بار سوم صداي نزديك شدن چيزي را شنيد و هر چه دقت كرد، نفهميد كه صدا از شمال مي آيد يا از جنوب و فكر كرد براي يك بار هم كه شده، بد نيست تلفن قورباغه اي را امتحان كند و اهرم برق آن را فشارد داد.
ـ بله!
ـ خسته نباشي دريس. صداي قطارو مي شنوي؟
ـ آره!
ـ از كدوم ور مي آد؟
ـ از طرف ما انگار!
ـ‌ مطمئني؟
ـ راستش نه چندان! صدا كمي مي پيچه. درست نمي شه جهتشو فهميد.
پس او هم شك داشت؟ تلفن را گذاشت رو جعبه و منتظر شد. آيا قرار بود قطار تهران زودتر برسد؟ انتظارش به درازا نكشيد. اين بار هردو قطار باهم رسيده بودند و البته هيچ كدام مسافري نبودند. بلكه جرثقيل هايي بودند غول آسا با واگن هاي بي سقف باربري در پشت سر هر كدام، كه تنها بخشي از آن ها ـ همان قدر كه زير نور قرار گرفته بود‌ ـ ديده مي شد. از همان هايي بودند كه تو فيلم هاي مستند نشان مي دهند كه چه طور ريل هاي سي چهل متري را ـ با تراورس هاي پيچ شده به آن ها ـ‌ به راحتي بلند كرده و مسافتي طولاني را در عرض چند ساعت ريل گذاري مي كنند در حالي كه بر همان ريل پيش مي آيند. اما اين ها بارشان ريل نبود. سازه هاي فلزي پهن و بسيار عظيمي را با خودشان آورده بودند. و لابد نيامده بودند كه فقط آن ها را بياورند يا ستون هاي دوطرف رود را بلند كرده و جا بيندازند رو پايه ها؛ كاري كه به سرعت از پسش برآمدند و شايد از خود كارگرها هم ساخته بود. پس براي چه آمده بودند؟ اين قطعات فلزي و بزرگ كه در پايين باريك و در بالا پهن بود، كجا قرار بود مستقر بشود؟ سر در نمي آورد و اهميتي نداشت برايش. تنها چيزي كه هنوز هم كمي مي توانست توجه را جلب كند، قطار مسافربري بود كه هنوز نيامده بود.
ساعتش را نگاه كرد. نگهباني اش در حال تمام شدن بود. با اين وضع به نظر نمي رسيد كه قطار بيايد.
وقتي به طرف سنگر استراحت مي رفت با خود گفت: آيا واقعاً راه بسته شده و تا جرثقيل ها نروند، باز نمي شود؟
پتوي جلوي سنگر را زد كنار و تعجب كرد. همه بيدار بودند و نشسته بودند دور مقواي دوز و چشم دوخته بودند به پوكه هاي كلاش و نقطه هاي تلاقي.
ـ نخوابيدين هنوز؟!
ـ با اين همه سروصدا مگه مي شه خوابيد؟ ديناميتو كه منفجر كردن دل همه مون ريخت.
پوتين هايش را درآورد و نشست. قاسم گفت: جرثقيل ها رو ديدي؟ 
ـ آره!
ـ سرگروهبان مي گفت،مي خوان پل روكار بگذارن.
ـ يعني اون چيزهايي كه آوردن قطعات پله؟
ـ آره مثل اين كه.
ـ چه قدر زود! هنوز جاش را روبه راه نكردن.
ـ سرپرست شون همين جورش هم داره خودشو جر مي ده. مي گفت از زمان تعيين شده عقب هستن. يه پل اين جوري رو نمي توان به حال خودش رها كرد اون هم در چنين منطقه اي. نمي تونن زياد معطل كنن. فكرشو بكن. تمام جبهه هاي جنوب از همين راه تدارك مي شه. رفت وآمد رزمنده ها فقط بخش كوچكي از كاره. اين همه مهمات و توپ و تانك كه عازم جنوب مي شه،‌فكر مي كني از كجا بايد بگذره؟ از جاده هاي پيچ در پيچ و با تريلي هاي فس فسو؟ تازه مگه چه قد تريلي هست يا مي شه از اين ور و اون ور گير آورد؟ حالا گيريم كه بشه همه چيزو با اون حمل كرد. گاهي لازم مي شه برا حمله يا دفع اون، در طول يه شب يعني با سرعت تمام، صدها تانك و توپ دوربرد و غيره از جبهه هاي ديگه به اين جا منتقل بشه. مگه مي شه اين كارها رو با تريلي انجام داد؟
امير گفت: خود من يه بار پشت يه قطار هفده تا توپ صدوسي و يه ميلي متري شمردم. هفده تا! بي خود نيست كه سرگروهبان رو كشيدن زيراخيه.به روي خودش نمي آره ولي مطمئنم كه توبيخ كتبي شده. شايدم درجه شو انداخته باشن عقب. 
رحمان گفت: اين حرف ها را ولش كن. بذار به بازي مون برسيم. جنگ همينه ديگه. قرار نيست كه حلوا خيرات كنن يا دست بكشن رو سرت و بگن نازي نازي. 
دريس گفت: اگه مي خواستن پل رو مثل اولش كنن، ماه ها طول مي كشيد. كار خوبي كردن كه پل آماده آوردن. ولي چه طوري سوارش كنن؟ مگه نمي گفتن مي خوان ستون وسط رود رو تقويت كنن؟ 
ـ انگار نتوونستن. گويا مي خوان فقط يه فشار شكن جلوش درست كنن، هر چند كه من فكر نمي كنم ستون اصلاً صدمه اي ديده باشه.
رحمان گفت: تويي!بازي نمي كني برو كنار! 
امير مهره اش را جابه جا كرد. قاسم داز كشيد.
ـ چرا هيشكي نمي گيره بخوابه؟
امير گفت: فكر مي كني به زحمتش بيارزه؟چه قدر مونده به صبحگاه؟ 
رحمان ساعتش را نگاه كرد.
همه سختي ها يه طرف، اين صبحگاه يه طرف!
دريس گفت: تا چند روز ديگه خسته مي شه و دست از سرمان برمي داره. 
اميرگفت: مگه چي كار مي كنه كه خسته بشه؟ از وقتي پل رو زدن تمام شبو مثل جغد مي شينه و زل به تاريكي. 
قاسم گفت: قبلاً روزگار خوشي داشتيم. حيف كه قدرشو ندونستيم. 
رحمان داد زد: جنگ همينه ديگه. زد و خورد! چرا ناله مي كني؟ 
قاسم گفت: و تو چرا داد مي زني؟ مگه كسي چيزي به تو گفت؟ منظورم اين بود كه از وقت مان بهتر مي تونستيم استفاده كنيم. رو يه توپ نگهباني مي داديم. چند ساعت بيش تر نمي شد. راستي استراحت فردا كيه؟ 
رحمان گفت: منظورت امروزه؟ 
قاسم گفت: آره! 
ـ خيالت راحت باشه.تو نيستي.
ـ پس لابد خودتي!
ـ نه بابا! من اگه شانس داشتم كه مأمور به پايي مي شدم و به نوايي مي رسيدم. بازي مي كني آقاي نادر صديف؟
به خود آمد. رحمان نگاهش مي كرد و در ته چشم هاش بدخواهي بي سابقه اي خوانده مي شد.
ـ نه!
ـ‌ نه؟ چرا؟ رودربايستي نكني ها.
ـ من اين جور بازي ها را بلد نيستم.
ـ چه جورشو بلدي بگو تا همونو بازي كنيم؛ دزد و پليس؟ شاه و وزير؟ نان كباب؟ همه چي جز بپايي!
اين بار نيشش را هم كمي باز كرده بود و نمي شد بي جواب گذاشتش. پس چاره اي نبود جز اين كه از جاش بلند شود و با حركتي ناگهاني، سرنيزه ي آويخته به ديوار را از غلافش بكشد بيرون، طوري كه همه جا بخورند و لبخند يا نيشخند رو صورت او خشك بشود.
ـ من فقط يه جور بازي بلدم. آنم همينه كه الان نشونت مي دم.
امير با نگراني نيم خيز شد.
ـ چي كار مي خواي بكني؟
و قاسم سرش را از رو زمين بلند كرد.
ـ چته نادر؟ بچه نشو!
و رحمان با پشت دست كوبيد زير پوكه ها و همه شان را پخش كرد. چيزي تو نگاهش شكل مي گرفت كه نمي شد گفت برق است يا خشم.
ـ كاريش نداشته باشين!
و او تيزي نوك سرنيزه را با دل انگشت امتحان كرد و آمد طرف آن يكي. و حالا قاسم از جاش پا شده بود و كمي هول به نظر مي رسيد و انگار لازم بود كه سريع مداخله كند تا مثلاً جلوي فاجعه اي را بگيرد.
ـ نادر! آقا نادر! بده من آن سرنيزه رو.
مجبور شد دست قاسم را بزند كنار.
ـ چه خبرتونه؟ طوري نشده كه. مگه آقا رحمان نگفت كه اهل همه جور بازي ست؟
مي خوايم بازي كنيم. چيزيه كه تو پادگان ما رواج داشت.
هنوز هم گويا كسي متوجه ي منظورش نشده بود.
سرنيزه ي كلاش را به صورت عمودي تو هوا نگه داشت.
ـ اصلش اينه كه با سرنيزه ي ژـ 3 بازي بشه. خوش دست تره، ولي اينم بد نيست.
دست چپش را گذاشت رو زمين و انگشت ها را از هم باز كرد و با سرنيزه شروع كرد به ضربه زدن در فواصل انگشت ها. بعد كم كم سرعت ضربه ها را زياد كرد به همان شكلي كه در ذهنش جا افتاده و باقي مانده بود، يعني سعي در سپردن دست و انگشت به ضربه ها از سر عادت و نه عقل يا حساب گري يا بدتر از همه مهارت كه هيچ فايده اي نداشت و فقط آدم را وسوسه مي كرد و مي انداخت به اشتباه و باعث مي شد ترتيب ضربه ها به هم بخورد آن قدر كه در همان دوره اي اول سرنيزه بر يكي از انگشت ها بنشيند يا حركت از ريتم بيفتد و بازي شروع نشده،بچرخد.
ـ بازي اي كه من بلدم، اين جوريه. اهلش هستي؟
زل زد به صورت رحمان تا ببيند چه طور دست دست مي كند و آخرش راهي براي فرار پيدا مي كند يا نه.
ـ باشه. قبول!
ـ اول تو مي زني يا من؟
ـ تو شروع كن!
پس دستتو بذار رو زمين. هر كدومشو كه دوست داري، هر چند كه از من بپرسي مي گم دست چپو چرا كه اون يكي لازمت مي شه.
رحمان دست چپش را گذاشت رو پتو و انگشت هاش را از هم باز كرد.
ـ قانونش چيه؟
ـ هيچي! صبر وتحمل! هر ترسي كه باعث بشه انگشت هارو تكون بدي، دوررو تكرار مي كنه. زننده مكثم نبايد بكنه. بايد فكر كني داري با كف دست توپي رو مرتب به زمين مي كوبي.
ـ اين ديگه چه جور بازي ايه؟
ـ بازي مقاومت و اعصاب!بچه ها اين طور مي گفتن. شروع كنم؟
ـ شروع كن!
تيغه ي سرنيزه را با انگشت ها پوشاند و به همان شكل چند بار فاصله ي خالي لاي انگشت ها را طي كرد تا قلق گيري كرده باشد و عادت كند. بعد تيغه را آزاد كرد و انگشت ها را آورد نزديك دسته و سعي كرد ديگر نه به فاصله ها فكر كند نه به اين كه ضربه كجا مي خورد و كجا نمي خورد. چيزي نبايد ريتم را بهم مي زد. رفت و برگشت، رفت وبرگشت، و همه ي ضربه ها با شدت يكسان، جز اولي و آخري كه دور برگردان بودند و نياز به شتاب بيش تري داشتند.
رحمان دستش را تكان نمي داد، اما از منقبض شدن عضلات ساعد و بازوهاش و از حالت صورتش، معلوم بود كه به سختي مي تواند خودش را در مقابل فشار روحي ضربات رگباري كه هر دم سرعت و شدت شان بيش تر مي شد، مهار كند. گاهي پهناي بغل تيغه به يكي از انگشتانش ساييده مي شد تا صورتش درهم برود، طوري كه انگار مي خواست پيشاپيش در مقابل درد مقاومت كرده باشد. و حالا سه نفر ديگر دورشان را گرفته بودند و بي آن كه چيزي بگويند زل زده بودند به سرنيزه. و آن يكي هي تندتر و تندتر مي زد و ديگر نه انگشت ها را مي ديد و نه هيچ چيز ديگر را و فكر مي كرد اين رولت من در آوردي كه يادش نمي آمد كار كدام سرباز بي كاري بود، تا كجا مي تواند ادامه پيدا كند؟ و مگر نه اين كه به هر حال يكي از ضرب ها مي بايست به يكي از انگشت بنشيند و اين ترس يا كشيدگي اعصاب يا انتظار ـ يا هر چيز ديگري كه بشود اسمش را گذاشت ـ تمام بشود؟
ـ آخ!
نوك سرنيزه پوست انگشت اشاره ي رحمان را خراشيده بود اما دور نمي توانست عوض بشود.
ـ نشد. نبايد دستتو مي كشيدي عقب.
ـ يعني چه؟!
ـ اولش كه گفتم.
با بي ميلي دوباره انگشت ها را پهن كرد رو زمين و اين بار شانش ياري اش كرد و چيزي نگذشته بود كه نوك سرنيزه بند دوم همان انگشت را بريد و او توانست لحظه اي گوشت سفيد مايل به صورتي زير پوست را ببيند و بعد پوشيده شدنش را با خون و بعد اين را كه چه طور انگشت‌ ـ بعد از مكثي ـ بالا آورده شد. و فشرده مي شود به لب ها.
ـ خلاص! اين شد يه چيزي.
سرنيزه را گذاشت رو پتو و صبر كرد تا رحمان انگشت زخمي اش را ـ انگار كه سوخته بود ـ جلو دهانش بگيرد و فوت كند. زخم سطحي بود و جز همان قطره اي كه بيرون آمده بود، به نظر نمي رسيد خون بيش تري در بيايد. قاسم گفت: ولش كنين!اينم شد بازي؟ 
اما آن يكي باز به ياد لبخند يا پوزخندش افتاده بود.
ـ مگه مي شه؟ اتفاقاً كم كم داره خوشم مي آد ازش.
ـ خوبه. پس ياد گرفتي؟
ـ چه جورم!
سرنيزه را برداشت و در حال رد كردنش، او هم به نوبه ي خود لبخند زد. رحمان گفت: من البته كمي به تمرين نياز دارم. حتماً دوست نداري كه اول كاري بزنم ناكارت كنم. 
گفت: هر چه قدر مي خواي تمرين كن! 
و او شروع كرد و با همان ناشي گري اي كه در ابتدا براي ديگران هم پيش مي آيد و حالتي به آن ها مي دهد كه انگار در حال نوك زدن يا دانه برچيدن يا شمردن انگشت ها هستند و نه سرنيزه زدن.
ـ انگار كارم تعريفي نداره. ولي خب، ياد مي گيرم. استعدادم بد نيست.
ـ آماده اي؟
ـ آماده ام.
شروع كرد به زدن. اولش آرام آرام و بعد تند و تندتر. كاري كه يكي دو دورش بيش تر طول نكشيد و با دريده شدن بغل انگشت شصت آن ديگري به پايان رسيد؛ همان دستي بود كه موقع پرت شدن از رو توپ، با آن به گو ني هاي شن خورده يا كوبيده شده بود و هنوز هم گاهي تير مي كشيد تا يادآور آن ترديدي باشد كه سربازي را تا بدين جا كشانده بود و با اين حال رهاش نمي كرد. كم پيش مي آمد كسي بتواند هواپيمايي را بزند ولي اگر سرباز به موفع رو توپ بود، شايد مي توانست دست كم مسيري را كه در يكي از شب هاي جمعه ـ كه از قضا او به جاي در خانه و كنار خانواده بودن، نزديك توپ بود‌ ـ به خياباني پردرخت و به كوچه اي از آن خيابان ختم مي شد، عوض كند. يا شايد هم اصلاً مي توانست هواپيما را بزند. و مگر نه اين كه آن هم به هر حال اتفاقي است افتادني و مگر رحمان نبود كه مي گفت ـ و لابد از دهان گروهبان گرفته بود ـ كه جنگ همين است: زدن و زده شدن. چرا نبايد يك باز زدن مي بود؟ و آيا تأثيري داشت و مي توانست چيزي را عوض كند اگر كه زده بود؟ خاله زيور مي گفت، زندگي همه را خوار مي كند اما به نوبت. شايد حالا هم نوبت در انتظار نوبتي رسيده بود، هر چند كمي زود يعني كمي پيش يا بيش از قدرت پذيرش يا تحمل او ـ كه شايد بعدها بيش تر مي شد ـ اما در هر صورت همين بود و حتماً راه گريزي نمي توانست وجود داشته باشد.
ـ چي كار كردي رحمان؟ مگه مي خواستي انگشت شو قطع كني؟
امير بود كه مي گفت و تكه اي از ملافه را آورده بود جلو.
ـ بذار ببنددش! اين خونش همين جوري بند بيا نيست.
ـ نمي خواد زحمت بكشي. ادامه مي دي رحمان؟
رحمان چيزي نگفت. قاسم داد زد: تورو خدا بس كنين اين ديوونه بازي رو. 
و او بيرون آمد در حالي كه نخست شصتش را به بغل انگشت اشاره اش مي فشرد و با تمام زوري كه داشت، دستش را مشت كرده بود تا جلوي خون ريزي رابگيرد، اما بعد دستش را شل كرد تا گرمي خوني را كه از سر انگشتانش به زمين مي چكيد، احساس كند. چه سوزشي!يك زخم ناچيز و اين همه درد؟ مادر چطور توانسته بود سه روز تحمل كند و حتي يك آخ نگويد؟ خوش به حال پدر و نيلوفر كه راحت راحت شده بودند. سقف يكسره و درسته آمده بود روسرشان، اما پناه جويي مادر كار دستش داده بود تا در آن فضاي تنگ زير پله ها ـ كه لابد ديگر از همه طرف بسته شده بوده ـ ساعت ها به انتظاري كشنده بنشيند تا شايد نيروهاي امداد يا آتش نشاني يا مردمي كه هجوم آورده بودند، لابه لاي سنگ و خاك و آجر و آهن، بي آن كه احتمال بدهند كه كسي زنده مانده باشد يعني بي هيچ عجله اي، كاري را آغاز كنند كه فقط دم صبح مي توانست به نتيجه ـ اگر كه مي شد اسمش را اين گذاشت ـ برسد.
دوباره خود را كنار رودخانه مي يافت؛ تنهاي تنها و روبه پلي ويران. چرا نمي توانست گريه كند تا شايد كمي آرام بگيرد؟ چرا خدا حتي اين نعمت را هم از او . ديد ديگر طاقتش را ندارد. ديد دارد از پا در مي آيد. نشست رو زمين. گفت: خدايا نه من مسيحم نه اين جا جلجتا! به عظمتت يا جانم را بگير يا راهي به كارم بگشا!
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده