در کلام یاران(6)؛ گفتگو با نرگس رنجبری خواهر شهید
سه‌شنبه, ۲۳ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۰۳
شب در خانه بودیم که ماشین نظامی از طرف بیجار آمد و به ما گفت که لطیف مجروح شده است و در تهران است. همه خانواده به تهران رفتیم و در بیمارستان بود که متوجه شدیم لطیف شهید شده است.
نوید شاهد: نرگس رنجبری خواهر شهید



اخلاق برادر 

لطیف بسیار مهربان و دلسوز بود و ما را به نماز و قرآن خواندن توصیه می کرد. مردمدار و خوش صحبت بود که هر وقت به مرخصی می آمد از جبهه  و خاطراتش برایمان تعریف می کرد.

برادرم علاقه ای خاص به امام حسین(ع) داشت و همیشه در مراسم عزاداری سيد و سالار شهيدان شرکت می کرد. همین علاقه باعث شد تا او راه امام حسین (ع) را الگوی خود قرار دهد  و در راه دین و اسلام جان خود را فدا کند.

زمانی که او در جبهه بود ما در روستا ساکن بودیم. برای آخرین بار با لباس نظامی ارتش آمده بود. بدون اینکه به ما خبر بدهد غافلگیر شدیم. آن روز همه خانواده را دور هم جمع کرد و تا نیمه شب برایمان از جبهه، رزمنده ها و حماسه هایی که شهدا می آفریدند صحبت کرد. می گفت: اگر من هم رفتم و روزی شهید شدم نارحت نشوید، چرا که اگر لازم شد برای حفظ این مملکت و نظام مقدس باید جان خود را هم فدا نمايم .

آن زمان من سیزده سال بیشتر نداشتم ولی از نوع نگاه هایش می فهمیدم که منظورش از این حرفها چیست.  زمانی که داشت خداحافظی می کرد چند بار از در بیرون رفت و دوباره برگشت و صورت تک تک ما را بوسید. از کارهایش سر در نمی آوردیم. انگار خودش می دانست که دیگر برنمی گردد.

 

روزی که شهید شد

شب در خانه بودیم که ماشین نظامی از طرف بیجار آمد و به ما گفت که لطیف مجروح شده است و در تهران است. همه خانواده به تهران رفتیم و در بیمارستان بود که متوجه شدیم لطیف شهید شده است.

با اینکه کم سن و سال بودم ولی با شنیدن این خبر بسیار ناراحت شدم.  شب را دربیمارستان ماندیم و صبح مراسم وداع و خاکسپاری انجام شد.  برای مادرم خیلی سخت گذشت چون فرزند پسر بزرگش بود و او را خیلی دوست داشت.

شهادت  برادر بسیار سخت است چون من آن زمان سن کمي داشتم اجازه نداند پيكر مطهر برادرم را براي آخرين بار  ببینم.  هر وقت اسم لطیف را به زبان می آورم و یاد آن دوران می افتم اشک در چشمانم حلقه می زند.

بنده در زمان شهادت ايشان حدود سیزده سال داشتم. با اینکه سالها از آن دوران می گذرد ولی  هنوز جای خالی او را احساس می کنم و فکر می کنم هنوز در جبهه است و قرار است یک روز برگردد.  با این حال که می دانم او دیگر در کنار ما نیست ولی خوشحالم که برادرم جان خود را تقديم  راه دین اسلام  و وطن نموده است و جایگاه خوبی در پیشگاه خداوند  دارد.

افتخار می کنم که خواهر شهید و امیر از جان گذشته و رشیدی همچون لطیف هستم.  هر زمان که دلتنگ برادرم می شوم به سر مزار او می روم و با او درد دل و تجديد پيمان می نمايم.

امیدوارم شهیدان را به فراموشی نسپاریم و رهرو واقعی آنان باشیم، چون خشنودی آنان در محافظت از میراث تمام نشدنی آنان، شجره طیبه انقلاب و نهضت بزرگ حسینی (ع) است.

 

پایان

 

 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده