در کلام یاران(5)؛ گفتگو با حاج مختار رنجبری برادر شهید
سه‌شنبه, ۲۳ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۱۴:۵۰
وقتی لطیف شهید شد. همسرش باردار بود وعباس پسر کوچکش 5 ماه بعد از شهادت پدر به دنیا آمد.

نوید شاهد: حاج مختار رنجبری  برادر شهید
 

حاج مختار رنجبری، متولد 1336 در روستای آله کبود از توابع بیجار واقع دراستان کردستان؛ برادر کوچکتر شهید لطیف رنجبری است. وی دوران کودکی و نوجوانی را در روستای آله کبود گذرانده است و سپس به عنوان کارمند بانک رفاه تهران مشغول به کار شد. با برادر شهید به گفتگو پرداخته ایم تا از دیدگاه وی با شهید لطیف رنجبری بیشتر آشنا شویم.

 

از خصوصیات اخلاقی برادرتان شهید لطیف رنجبری صحبت کنید؟

وی رکن اصلی خانواده بود. در واقع حق برادر بزرگتر و پدری به گردن همه ما داشت.  درحالی که پدرمان در قید حیات بود اما  به دلیل مسئولیت پذیری بالای لطیف برای همه ما جایگاه پدری نیز داشت. وی فردی بسیار مومن و معتقد و دارای قوای بدنی بالایی بود. در عین حال بسیار به دیگران و افراد ضعیف تر از خود کمک می کرد. همیشه نمازش را اول وقت می خواند. همه ما را به رعایت اصول دینی تشویق می کرد. از خصوصیات اخلاقی اش بود که هرکجا صحبت از دفاع از مظلوم می شد پیش قدم شود.

 

از دوران کودکی و نوجوانی این شهید بزرگوار بگوید؟

آن موقع در روستا آله کبود تنها دوره ابتدایی وجود داشت و همه ما تا کلاس ششم  ابتدایی درس می خواندیم و بعد به خانواده کمک می کردیم. لطیف هم بعد از گذراندن دوره ابتدایی به کار کشاورزی مشغول شد. یک زمین کوچک داشتیم که جوابگوی کار برای همه ما نبود و لطیف به صورت روز مزد در مزارع کشاورزی روستا کار می کرد. این تا زمانی که او به سربازی رفت ادامه داشت. من به همراه برادرم محمد به دلیلی کمبود زمین  به پدرم که به کار حلبی سازی مشغول بود کمک می کردیم تا در امرار معاش خانواده سهمی داشته باشیم.

 

چه سالی ایشان به سربازی رفتند و چه اتفاقاتی افتاد؟

سال 1344 بود که برای خدمت سربازی به تهران اعزام شدند و در آنجا به دلیل اینکه دارای ظاهر و بدنی مناسب بود وی را برای پادگان سلطنت آباد، قسمت گارد شاهنشاهی انتخاب کردند.  وقتی سربازی لطیف تمام شد او به روستا  برگشت وبه کار کشاورزی مشغول شد. حدود یک سالی در روستا ماند و این بار به دعوت برادرم محمد به تهران رفت و در امتحان ورودی ارتش شرکت کرد و قبول شد. او با درجه گروهبانی استخدام شد و حدود سه سالی به عنوان فرمانده حفاظت مجلس شورای ملی خدمت می کرد و در این دوران به صورت شبانه درس می خواند و دیپلم گرفت و در مقطع افسری مشغول به تحصیل شد. سپس در ژاندارمری استخدام شد.

 

از فعالیتهای برادر شهیدتان در دوران انقلاب بگویید؟

لطیف انسان متعهد و مومنی بود زمانی که دوره افسری را می گذراند مصادف بود با 21 بهمن ماه سال 1357. در آن دوران حکومت شاه به وی دستور داده شده بود که در تیر اندازی و برخوردهای خیابانی با مردم شرکت کند. شب قبل از رفتنش من به همراه محمد به دیدنش رفتیم. به ما گفت مطمئن باشید که من به روی مردم تیر اندازی نمی کنم وقتی فردا خواستند ما را منتقل کنند من خودم را از ماشین به بیرون می اندازم تا دستم بشکند و این گونه از تیراندازی به روی مردم خودداری می کنم که وقتی فردا دوباره به مقر دانشکده افسری مراجعه کردیم متوجه شدیم او به همراه دیگر اعضای دانشکده به نیروهای مردمی پیوسته  است.

 

بعد از پیروزی انقلاب به چه فعالیتی مشغول شد؟

وی جزو اولین گروهی بودند که در در سال 1357 در دوران جمهوری اسلامی درجه افسری گرفت و بعد از آن به عنوان فرمانده پادگان آموزشی دوآب (شهید شفیعی کنونی) انتخاب شدند که به همراه همسر و فرزندانش به آنجا رفت و حدود دو سال خدمت کرد. ولی به علت علاقه ای که به حضور در جبهه داشت تقاضای اعزام به مناطق جنگی غرب را کرد که مورد قبول واقع نشد. اما به عنوان فرمانده گروهان 3 گردان رزمی 707 حضرت ابوالفضل(ع) ارتش  به منطقه اروند کنار منتقل شد. حدود 5  ماه در آنجا خدمت کرد و از جنوب به جبهه غرب یعنی منطقه مرزی بانه کردستان منتقل شد.

 

نحوه شهادت برادرتان چگونه بود؟

وقتی به پایگاه ولی آباد بانه منتقل شد؛ آن زمان جاده های این روستا بسیار نا امن بود و نه تنها نیروهای عراقی که نیروهای کوموله و دمکرات نیز منطقه را ناامن می کردند. لطیف برای این که امنیت را در منطقه برقرار کند، از روستاییان خواست هر روز از روستا تا پایگاه با تراکتور بیایند و 60 لیتر بنزین دریافت کنند و با این  تدبیر در منطقه امنیت ایجاد شد و از مین گذاری و بمب گذاری خبری نبود. چون مردم روستا غیر نظامی بودند و بعضا خود ازاقوام این افراد ضد انقلاب بودند و این عمل لطیف باعث شد که کومله ها و دمکرات ها از وی کینه  به دل بگیرند.

از طرفی برادرم حاج آقا حاتمی آن زمان حاکم شرع کردستان بود و این افراد ضد انقلاب ومتخاصم از وی نیز ناراحت بودند و این دو مسئله به آتش کینه آنها دامن زد بعد از 4 ماه از خدمت لطیف در ولی آباد می گذشت ماموریت او تمام شد. فرمانده جدیدی برای پایگاه منصوب شد. لطیف باید مدتی را می ماند تا فرمانده جدید با منطقه و کار آشنا شود.

برادرم حتی بیشتر از زمان تعیین شده در ولی آباد ماند تا فرمانده جدیدی را با موقعیت منطقه آشنا کند. روزی که لطیف به همراه فرمانده جدید برای شناسایی منطقه رفته بود نیروهای دمکرات با آنها درگیر می شوند و برادرم را از پشت با قناسه  به شهادت می رسانند. آنها می خواستند پیکر شهید لطیف را بدزدند که موفق به این امر نمی شوند لاکن تمام وسایل و محتویات جیب هایش را دزدیده و با رسیدن نیروهای کمکی عوامل ضد انقلاب فرار می کنند.

 

خبر شهادتشان چگونه به شما رسید و برخورد خانواده با این خبر چگونه بود؟

آن موقع من به همراه برادرم محمد و لطیف در یک خانه در تهران زندگی می کردیم. محمد برادرم به ما گفت آماده شوید می رویم آله کبود پدرمان حالش خوب نیست و حتی به ما گفت: لباس مشکی بردارید. با مینی بوس رفتیم وقتی به خانه رسیدیم همه اهل روستا و آشنایانمان در خانه با لباس سیاه نشسته بودند و عزاداری می کردند. وقتی پدرم را بین جمعیت دیدم مبهوت میان جمعیت  پرسیدم: چه اتفاقی افتاده است؟ که فرمودند: لطیف شهید شده است و این اتفاق ضربه سختی برای همه خانواده ما بود.

شهید رنجبری وضعیت مرخصی ها و دیدار با خانواده شان چگونه بود؟

وقتی ماموریت بود کم به خانه می آمد هر دوماه 4 یا 5 روزی به خانواده سر می زد. ولی حتما بعد از دیدن همسر و فرزندانش به پدر و مادرم در روستا نیز سر می زد و آنچه برای همه ما جالب بود؛ لطیف در مرخصی آخری که آمد به نوعی همه دوستان وآشنایان را ملاقات کرد. حال و احوالش با همیشه خیلی فرق داشت. چهره اش نورانی شده بود همه ما متوجه احوال خاصش شده بودیم.

 

از خانواده شهید بگویید؟

وقتی لطیف شهید شد. همسرش باردار بود وعباس پسر کوچکش 5 ماه بعد از شهادت پدر به دنیا آمد. همسر برادرم خانم سیمین زر سبحانی 4 سال پیش به علت عارضه سرطان فوت کرد و از این شهید چهار فرزند به نامهای مصطفی، زهرا ، اعظم و عباس به یادگار مانده اند که همه بچه های تحصیلکرده و خوبی هستند و مصطفی با دخترم ازدواج کرده و یک دختر به نام ریحانه دارند.

 

رابطه برادرها با لطیف چگونه بود؟

بسیار عالی برای همه ما حکم پدری داشت. حتی فوت پدرم به اندازه شهادت لطیف بر روی ما تاثیر نگذاشت. او تبحر خاصی در شاد کردن دیگران داشت و انسانی بود که همیشه همه مسائل را قابل حل می دانست و حتی وقتی ما در کاری می ماندیم و قادر به حل آن نبودیم لطیف با یک جمله مسائل را حل می کرد.

یادم هست وقتی در ارتش به او در شهرک دولت آباد یک منزل سازمانی دادند با وجودی که این خانه کوچک بود وقتی دید یکی از دوستانش که تازه استخدام ارتش شده و ازدواج کرده و جایی برای زندگی ندارد. یک اتاق منزلش را به او داد و خود به همراه سه بچه در یک اتاق زندگی می کرد و این در حالی بود که همه ما هم به منزلش می رفتیم. از سویی او با برادرم حاج آقا حاتمی روابط بسیار نزدیکی داشت و دائما به قم می رفت و از او کتابهای دکتر شریعتی را می گرفت و می خواند.

 

آرامگاه برادرتان در کجا واقع شده است؟

 در بهشت زهرا (س) - قطعه 28

 

چگونه ایشان را در تهران به خاک سپردید؟

بالاخره همه ما تهران بودیم و با جلب رضایت پدر و مادرم لطیف را در بهشت زهرا(س)  به خاک سپردیم.

 

مراسم ایشان چگونه برگزار شد؟

بسیار پرشکوه؛ بسیاری از مقامات بلند مرتبه ارتش و ژاندارمری در مراسم او در بیجار و هم در تهران حضور داشتند.

 

 خاطره خاصی از برادر شهیدتان دارید تعریف کنید؟

یک بار از لطیف سیلی نابی خوردم.

چرا؟

سال 1354 بود و من از روستا آله کبود به تهران نزد برادرم آمده بودم آن موقع حدودا 17 سالی داشتم  یک روز یک نامه برای برادرم آمد. من هم بدون اجازه او نامه را باز کردم و برای همه خواندم. وقتی لطیف به خانه آمد به شدت عصبانی و ناراحت شد و یک سیلی به گوشم زد. سپس گفت: نوشته بود "این نامه به دست لطیف رنجبری برسد" مگر شما لطیف رنجبری هستید. گفتم نه. گفت: این دفعه آخرت باشد که به امانت دست می زنی بعد رفت توی اتقاق و بعد از نماز عصر برگشت و من را بغل کرد و گفت من نمی خواهم دست روی کسی بلند کنم ولی همیشه به مسائل دیگران دخالت نکن و من فکر می کنم بزرگترین پاداشی که خداوند به او داد شهادت بود.

 

پایان

 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده