سه‌شنبه, ۱۶ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۵۹
نوید شاهد: همين طور خمپاره بود كه مى آمد. حسين عين خيالش نبود. همين طور آرام، يكى يكى دست مى كشيد روى سر و صورتشان. خاكها را پاك مى كرد، حال و احوال مى كرد، مى رفت سنگر بعد; آنها حرص مى خوردند حسين اين قدر آرام بين سنگرها راه مى رود.

حاج حسين شما جلو بايستيد

گفت «امشب من اين جا بخوابم؟»

گفتم «بخواب. ولى پتو نداريم.»

يك برزنت گوشه ى سنگر بود. گفت «اون مال كيه؟»

گفتم «مال هيشكى. برادر بخواب.»

همان را برداشت كشيد رويش. دم در خوابيد.

صبح فردا، سر نماز، بچه ها بهش مى گفتند «حاج حسين شما جلو بايستيد.»

**************

حاج حسن گفت «تو اينو نمى شناسى؟»

نگاهش مى كردم. يك تركه دستش بود، روى خاك، نقشه منطقه را توجيه مى كرد. بهم بر خورده بود. فرمانده گردان نشسته، يكى ديگر دارد توجيه مى كند.

فكر مى كردم فرمانده گروهان است يا دسته. نديده بودمش تا آن موقع. بلند شديم. ميخواست برود، دستش را گرفتم. گفتم «شما فرمانده گروهانى؟»

خنديد. گفت«نه. يه كم بالاتر» دستم را فشار داد و رفت.

حاج حسن گفت «تو اينو نمى شناسى؟»

گفتم «نه. كيه؟»

گفت «يه ساله جبهه اى، هنوز فرمانده تيپت رو نمىشناسى؟»

**************

حاج آقا. بدوين

بچه هاى لشكر خودش هم نبودندها. داد مىزدند «حاج آقا. بدوين.»

همين طور خمپاره بود كه مى آمد. حسين عين خيالش نبود. همين طور آرام، يكى يكى دست مى كشيد روى سر و صورتشان. خاكها را پاك مى كرد، حال و احوال مى كرد، مى رفت سنگر بعد; آنها حرص مى خوردند حسين اين قدر آرام بين سنگرها راه مى رود.

**************

چه قدر مظلوم شده اى حاجى

نشسته بود، زانوهايش را گرفته بود توى بغلش.

هيچ وقت اين طورى نديده بودمش; ساكت شده بود. ناراحت بودم. دلم

مى خواست مثل هميشه باشد; وقتى مىديديمش غصه هامان از يادمان مى رفت.

گفتم «چه قدر مظلوم شده اى حاجى.»

سرش را برگرداند، فقط لبخند زد.

**************

چه خوب! دست من يه تركش بزرگ خورده، قطع شده

گفتند حسين خرازى را آورده اند بيمارستان. رفتم عيادت.

از تخت آمد پائين، بغلم كرد. گفت «دستت چى شده؟»

دستم شكسته بود. گچ گرفته بودمش.

گفتم «هيچى حاج آقا! يه تركش كوچيك خورده، شكسته.»

خنديد. گفت «چه خوب! دست من يه تركش بزرگ خورده، قطع شده.»

**************

چرا كلاه سرتون نيس؟

با بچه ها سنگر درست مى كرديم. فايده نداشت ولى درست مى كرديم.

آتشِ بالاى سرمان خيلى بيشتر از آتشِ روبه رو بود.

اول صداى موتورش آمد، بعد صداى خودش، داد مى زد «چرا كلاه سرتون نيس؟»

همين طور نگاهش مى كردم. فكر كردم «اين حاجيه داد مىزنه؟»

دوباره داد زد «اهه. وايستاده منو نيگا مىكنه. مىگم اين بچه ها چرا كلاه ندارن؟»

ترس برم داشته بود. با دست اشاره كردم كلاههايشان را بگذارند سرشان.

**************

جنگ تموم بشه. زيارت هم مى ريم

بَعدِ خواندنِ عقد، امام يك پول مختصرى بهشان داد، بروند مشهد، ماه عسل.

پول را داده بود به احمد آقا. گفته بود «جنگ تموم بشه. زيارت هم مى ريم.»

با خانمش دو تايى رفتند اهواز.

**************

جنازه نداشت

رفت يكى يكى روى جنازه ها را زد كنار. پيدايش نكرد. حالا جنازه اش را از من مى خواست.

گفت «بايد برى بياريش عقب.»

نمى توانستم بگويم جنازه ندارد. گفتم «اون جا رو عراقى ها آب انداخته ن. نمىشه بريم بياريمش.»

**************

تو هم با خانومش صحبت كن

من را كشيد يك گوشه، گفت «مادر! من باهاش صحبت كرده م. اين جور كه فهميدم چيز مهمى هم نبوده. سر يه چيز كوچيك بحثشون شده. دلش مىخواد برگردن سر خونه زندگيشون. تو هم با خانومش صحبت كن.»

ساكش را برداشت، در را باز كرد كه برود. گفت «مادر! ببينم چى كار مى كنى ها.»

**************

تو كسى نيستی كه خلق منو تنگ كنى

گفته بود «تا حالا بودهم، از اين به بعد ديگه نيستم. بگين يكى ديگه رو بذاره فرمانده گردان. چرا من؟ يه گردان بردارم ببرم جايى كه نمىشناسم، گردانم نصف شه، بعد هم چشمم تو چشم دوستاشون باشه، تو چشم برادراشون، مادراشون؟ من نيستم.»

به ستون توى كانال حركت مىكرديم. يكى توى گوشم گفت «حاجى دنبالت مىگرده. خيلى هم عصبانيه.»

تو دلم گفتم «چَكه رو خوردهيم.»

گفت «كجا بودى تا حالا؟»

گفتم «به گوش بودم.»

گفت «چرا نيومدى؟»

گفتم «دوست نداشتم. گفتم بيام خُلقت تنگ مىشه.»

داد زد «تو كسى نيستی كه خلق منو تنگ كنى. گردان رو ببر عقب تا بيام حسابتو برسم.»

گفتم «اين دفعه ديگه مىزنه.»

بى سيم زد كه «گردان رو بردار بيار. بايد برى عمليات.»

گفت «بايد بريد جلو;با تانك و نفربر. برو بچه هاتو سوار كن.»

مىخواستم بيايم دستم را گرفت. گفت «اون حرفا چى بود زدى؟» ساكت بودم. دستم را گرفت كشيد توى بغلش. سرم را گذاشت روى شانه اش.

**************

تا صبح نخوابيديم

نصف شب بود كه زنگ زدند، خبر حاجى را دادند. تا صبح نخوابيديم; من و خانمم و بچه هايم. نشستيم، گريه كرديم.

**************

پس كى نماز مى خوانى؟

با قايق گشت مى زديم. چند روزى بود عراقى ها راه به راه كمين مى زدند بهمون.

سر يك آب راه، قايق حسين پيچيد روبرويمان. ايستاديم و حال و احوال. پرسيد «چه خبر؟»

- آره حسين آقا. چند روز بود قايق خراب شده بود. خيلى وضعيت ناجورى بود. حالا كه درست شده، مجبوريم صبح تا عصر گشت بزنيم، مراقب بچه ها باشيم. عصر كه مىشه، مى پريم پايين، صبحونه و ناهار و شام رو يك جا مىخوريم.»

پرسيد «پس كى نماز مىخوانى؟»

گفتم «همون عصرى.»

گفت «بى خود.» بعد هم وادارمان كرد پياده شويم. همان جا لب آب ايستاديم، نماز خوانديم.

**************

پس اين بسيجىها چى كار مى كنن؟

گفت «اتوبوس خوبه. با اتوبوس مىريم.» مىخواستيم برويم مرخصى، اصفهان.

گفتم «با اتوبوس؟ تو اين گرما؟»

گفت «گرما؟ پس اين بسيجىها چى كار مىكنن؟ من يه دفعه باهاشون از فاو اومدم شهرك، هلاك شدم. اينا چى بگن؟ با همون اتوبوس مىبرمت كه حالت جا بياد. بچههاى لشكر هم مىبينندمون، كارى داشتند مىگن.»

**************

پايم را بوسيد. گفت « به خدا سپردمتون.«

نصفه شب، چشم چشم را نمى ديد; سوار تانك، وسط دشت.

كنار برجك نشسته بودم. ديدم يكى پياده مىآيد. به تانكها نزديك مىشد، دور مى شد. سمت ما هم آمد. دستش را دورِ پايم حلقه كرد.

پايم را بوسيد. گفت «به خدا سپردمتون.»

گفتم «حاج حسين؟»

گفت «هيس! اسم نيار.»

رفت طرف تانك بعدى.

**************

بيا تو هم سربازيتو برو...

دانشگاه شيراز قبول شده بود. همان موقع دو تا پسرهايم توى اصفهان و تهران درس مىخواندند حقوقم ديگر كفاف نمىداد.

گفتم «حسين بابا! اون دو تا سربازى شونو رفتن. بيا تو هم سربازيتو برو. بعد بيا دوباره امتحان بده شايد اصفهان قبول شدى. اين طورى خرجمون هم كمتر ميشه.»

**************

به فرمانده لشكر بگيم خطرناكه، نرو بيرون؟

بى سيم چيم گفت «حاج حسين بود. گفت فعلاً تو سنگرها باشيد، آتششون يه كم بخوابه. بعد مىريد جلو.»

گفتم «چشم.» بچههاى گردان را فرستادم توى سنگرهاشان.

نمىشد براى وضو رفت بيرون، تيمم مىكرديم.

زير چشمى نگاهش مىكردم. بلند شد رفت بيرون. برگشتم بقيه را نگاه كردم. گفتم «هيچى بهشن نمىگين؟»

يكى گفت «چى بگيم؟ به فرمانده لشكر بگيم خطرناكه، نرو بيرون؟»

رفتم جلو در. داشت جانمازش را پهن مىكرد. پردهى سنگرها يكى يكى كنار مىرفت. بچه ها سرك مىكشيدند، اين طرف را نگاه مىكردند.

جمع شده بودند جلوى در سنگر. مىگفتند «راه نمى افتيم؟ هوا روشن شد كه.» هنوز مى كوبيدند.

**************

بگيد بياد ببينمش دلم تنگ شده

تو جبهه خيلى همديگر را مى ديديم. وقتى برمىگشتيم شهر، كمتر. همان جا هم دو سه روز يك بار را بايد مىرفتم مىديدمش. نمىديدمش روزم شب نمىشد.

مجروح شده بود. نگرانش بودم. هم نگران هم دلتنگ.

نرفتم تا خودش پيغام داد «بگيد بياد ببينمش دلم تنگ شده.»

خودم هم مجروح بودم. با عصا رفتم بيمارستان.

روى تخت دراز كشيده بود. آستين خاليش رو نگاه مىكردم. او حرف ميزد، من توى اين فكر بودم «فرمانده لشكر؟ بى دست؟»

يك نگاه مىكرد به من، يه نگاه به دستش، مىخنديد.

**************

بغلم كرد و گذاشت حسابى گريه كنم

توى خانهشان يك وجب جا بود فقط. اين قدر كه خودشان تويش بنشينند. نمىدانم اين همه آدم چه طور مىرفتند تو و مىآمدند بيرون. پدرش ايستاده بود دم در. دست انداختم گردنش. ساكت بود. بغلم كرد و گذاشت حسابى گريه كنم. همان جا دم در ازمان پذيرايى كردند.

**************

بغضش تركيد. سرش را گذاشت روى زانوهاش

آخرين بار تو مدينه همه ديگر را ديديم. رفته بوديم بقيع. نشسته بود تكيه داده بود به ديوار.

گفتم «چى شده حاجى؟ گرفتهاى؟»

گفت «دلم مونده پيش بچهها.»

گفتم «بچههاى لشكر؟»

نشنيد. گفت «ببين! خدا كُنه ديگه برنگردم. زندگى خيلى برام سخت شده. خيلى از بچههايى كه من فرمان دهشون بودم رفته ن; على قوچانى، رضا حبيب اللهى، مصطفى. يادته؟ ديگه طاقت ندارم ببينم بچهها شهيد مىشن، من مىمونم.» بغضش تركيد. سرش را گذاشت روى زانوهاش.

هيچ وقت اين طورى حرف نمىزد.

**************

برو! اين وقت شب؟ بدون محافظ؟

پست نگهبانى ما شب بود. كنار اروند قدم مىزديم.

يكى رد مىشد، گفت «چه طورين بچهها؟ خسته نباشيد.» دست تكان داد، رفت.

پرسيدم «كى بود اين؟»

گفت «فرمانده لشكر.»

گفتم «برو! اين وقت شب؟ بدون محافظ؟»

...................................................

برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | فاطمه غفاری
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده