سه‌شنبه, ۱۶ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۳۷
نوید شاهد: دور تا دور نشسته بوديم. نقشه آن وسط پهن بود. حسين گفت «تا يادم نرفته اينو بگم، اون جا كه رفته بوديم براى مانور; يه تيكه زمين بود. گندم كاشته بودن. يه مقدار از گندم ها از بين رفته. بگيد بچّه ها ببينن چقدر از بين رفته، پولشو به صاحبش بدين».

زير باران خيس مى شد و مى آمد

در را باز كرد آمد پايين. حالا هر دو تايمان زير باران خيس مى شديم.

حرف هم مىزديم.

در ماشين را باز كرد. گفت «بفرما بالا.»

ازبيمارستان برگشته بودم. با آن وضعم فقط جاى يك نفر توى ماشين بود. من يا حاجى.

فكر كردم «حالا يه جورى تا اردوگاه تحمل مىكنيم ديگه.»

سوار شدم. در را بست. به راننده گفت «ايشون رو ببر برسون.»

راننده فقط گفت «چشم.» راه افتاديم.

برگشتم نگاه كردم. دور مىشديم ازش. زير باران خيش مىشد و مىآمد.

**************

ديدين قسمت من نبود؟

«حاجى خير ببينى. بيا پايين تا كار دست خودت و ما ندادهاى.

بچه هاى اطلاعات هستن. هر چى بشه، بهت مىگيم به خدا.»

رفته بود بالاى دپو، خطّ عراقى ها را نگاه مى كرد; با يك طرف دوربين.

آن طرفش رو به بالا بود. گفت «هر موقع خدا بخواد، درست مىشه. هنوز قسمتمون نيس...»

يك دفعه از پشت افتاد زمين. دوربين هم افتاد جلوى پاى ما. تير خورده بود به چشمى بالاى دوربين.

خنديد. گفت «ديدين قسمت من نبود؟»

**************

دور تا دور نشسته بوديم. نقشه آن وسط پهن بود

دور تا دور نشسته بوديم. نقشه آن وسط پهن بود. حسين گفت «تا يادم نرفته اينو بگم، اون جا كه رفته بوديم براى مانور; يه تيكه زمين بود. گندم كاشته بودن. يه مقدار از گندمها از بين رفته. بگيد بچّهها ببينن چقدر از بين رفته، پولشو به صاحبش بدين».

**************

دعا كن برم ديگه. بسه هر چى مونده ام

گفت «بشين بريم يه دور بزنيم.»

رفتيم.

-من كارامو كردهم. ديگه كارى توى اين دنيا ندارم. دعا كن برم ديگه. بسه هر چى موندهام.

يك ريز مى گفت. پرديم وسط حرفش. گفتم «ما رو آوردهاى اين حرفا رو بزنى؟ كى بود مىگفت هواى خودتونو داشته باشين؟ مراقب باشيد الكى از دست نريد؟ مگه جنگ تموم شده كه مىگى كار ديگه اى ندارم؟ ما همه مون بهت احتياج داريم...»

من حرف مى زدم، او گريه مىكرد.

**************

داد زد «حسين؟ حسين خرازى؟»

 رو به خط كردند. از اول صف يكى يكى اسم و مشخصات مىپرسيدند، مىآمدند جلو.

نوبت من شد. اسمم را گفتم. مترجم پرسيد «مال كدوم لشكرى؟»

گفتم «لشكر امام حسين».

افسر عراقى يك دفعه پريد. موهايم را گرفت به طرف خودش كشيد.

داد زد «حسين؟ حسين خرازى؟»

چشم هاش انگار دو تا گلوله ى آتش; سرم را انداختم پايين، گفتم «نه.»

**************

خنديد و گفت «دستم قطع شده، سرم كه قطع نشده.

داييش تلفن كرد گفت «حسين تيكه پاره رو تخت بيمارستان افتاده، شما همينطور نشستين»؟

گفتم «نه. خودش تلفن كرد. گفت دستش يه خراش كوچك برداشته، پانسمان ميكنه، مى آد. گفت شما نمى خواد بياين. خيلى هم سرحال بود.»

گفت «چى رو پانسمان مىكنه؟ دستش قطع شده.»

همان شب رفتيم يزد. بيمارستان.

به دستش نگاه كردم. گفتم «خراش كوچيك!»

خنديد و گفت «دستم قطع شده، سرم كه قطع نشده.»

رفتيم بيمارستان، دو روز پيشش مانديم. ديديم محسن رضايى آمد و فرمانده هاى ارتش و سپاه آمدند و كى و كى. امام جمعه اصفهان هم هر چند روز يكبار سر مى زد بهش. بعد هم با هليكوپتر از يزد آوردندش اصفهان.

هر كس مى فهميد من پدرش هستم، دست مى انداخت گردنم، ماچ و بوسه و التماس دعا.

من هم مىگفتم «چه مىدونم والاّ! تا دو سال پيش كه بسيجى بود. انگار حالاها فرمانده لشكر شده.»

**************

خنديد گفت «نه! كى گفته؟ شما همين كه اينجايين از سرمون هم زياده

بيست سى نفر راننده بوديم. همين طور مى چرخيديم براى خودمان. مانده بود هنوز تا عمليات بشود; همه بىكار، ما از همه بى كارتر.

- آخه حسين آقا! ما اومديم اينجا چكار؟ اگر به درد نمىخوريم بگيد بريم پى كارمون.

دورش جمع شده بوديم. يك دستش دور گردن يكى بود. آن يكى تو دست من. خنديد گفت «نه! كى گفته؟ شما همين كه اينجايين از سرمون هم زياده. اين جا، دور از زن و بچّه تون، هر نفسى كه مىكشيد واستون ثواب مينويسن. همچى بى كار بى كار هم نيستين».

افتاده بوديم اين طرف و آن طرف; سنگر جارو مىكرديم، پوتين واكس ميزديم، تانك مىشستيم.

**************

خرازى! پاشو برو ببين چى شد اين بچّه؟ زنده است؟ مرده است؟

ده ماه بود ازش خبرى نداشتيم. مادرش مىگفت «خرازى! پاشو برو ببين چى شد اين بچّه؟ زنده است؟ مرده است؟»

مىگفتم «كجا برم دنبالش آخه؟ كار و زندگى دارم خانوم. جبهه كه يه وجب دو وجب نيست. از كجا پيداش كنم؟»

رفته بوديم نماز جمعه. حاجآقا آخر خطبهها گفت حسين خرازى را دعا كنيد.

آمدم خانه. به مادرش گفتم. گفت «حسين ما رو مىگفت؟»

گفتم «چى شده كه امام جمعه هم مىشناسدش؟»

نمى دانستيم فرمانده لشكر اصفهان است.

**************

خب، مىگفتى. چى كار كنيم بهتره؟

فكرش را بكن. دور تا دور، همه فرمانده لشكر، نشستهاند. من فقط فرمانده گردان بودم آن وسط. همه حرفشان را زدند. مأموريت من را هم گفتند. حاج حسين رو كرد به من. گفت «خب تو چى مىگى؟»

گفتم «چه عرض كنم؟»

گفت «يعنى چى چه عرض كنم؟ مىگم نظرت چيه، چه طور مىخواى عمل كنى؟»

گفتم «حاجى! من مى گم اين يگان كنار ما يا زودتر، يا هم زمان با گردان ما عمل كنه بهتره.»

ديگران گفته بودند من با فاصله، زودتر بزنم به خط. يكى گفت «تو چى كار دارى به اين حرفا. تو كارى رو كه بهت مىگيم بكن.»

ساكت شدم، سرم را انداختم پايين. حاجى دست گذاشت روى شانهام گفت «نه! چرا؟ اتفاقاً نظرش خيلى هم درسته. اين مىخواد بره اون جا عمليات كنه، نه ما.»

رو كرد به من. گفت «خب، مىگفتى. چى كار كنيم بهتره؟»

**************

خانوماشون مى گن به به

گفتم «بيا ببين چه طور شده؟»

يك قاشق خورد. گفت «اين چيه ديگه؟»

گفتم «دم پختك، مثلاً.»

پريد تو سنگر، گفت «بدبخت شديم رفت! مهمون اومده برامون.»

گفتم «خوب بياد. كى هست حالا؟»

گفت «حاج احمد واعظى و يكى ديگه.» بعد از ريخت و هيكلش گفت و از دستى كه ندارد.

حاج حسين خرازى بود; فرمان ده لشكر امام حسين.

زير چشمى نگاهشان مى كردم. كاظمى قاشق دوم را خورده نخورده گفت «مىگن

جبهه دانشگاهه، يعنى همين. از وقتشون بهترين استفاده رو مىكنن; آشپزى ياد مىگيرن.»

حاج حسين گفت «چه عيبى داره؟ اين جا ناشىگرى هاشونو مىكنن. در عوض مىرن خونه، غذا مىپزن، خانوماشون مىگن به به.»

**************

خاك! حاج حسين بود كه

مرحله اوّل عمليات كه تمام مىشود، آزاد باش مىدهند و يك جعبه كمپوت گيلاس; خنك، عينهو يك تكه يخ. انگار گنج پيدا كرده باشيم توى اين گرما.

از راه نرسيده، مىگويد «نمى خواين از مهمونتون پذيرايى كنين؟»

مىگويم «چشمت به اين كمپوتا افتاده؟ اينا صاحب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلديم چى كارشون كنيم.»

چند دقيقه مى نشيند. تحويلش نمى گيريم، مى رود.

على كه مىآيد تو، عرق از سر و رويش مىبارد. يك كمپوت مى دهم دستش. مىگويم «يه نفر اومده بود، لاغر مردنى. كمپوت مىخواست بهش نداديم. خيلى پررو بود.»

مىگويد «همين كه الآن از انجا رفت بيرون؟ يه دست هم نداشت؟»

مىگويم «آره. همين.»

مىگويد «خاك! حاج حسين بود كه.»

**************

حق با تو بوده. من معذرت مى خوام ازت

حق با من بود. هر وقت فكرش را مىكردم مىديدم حق با من بوده. ولى چيزى نگفتم. بالأخره فرمان ده بود. يكى دو ماه هم بزرگتر بود. فكر كردم «بذار از عمليات برگرديم، با دليل ثابت مىكنم براش.»

از عمليات برگشتيم. حسش نبود. فكر كردم «ولش كن. مهم نيست. بى خيال.»

پشت بى سيم صدايش مىلرزيد. مكث كرد. گفتم «بگو حاجى. چى مىخواستى بگى؟»

گفت «فلانى! دو سال پيش يادته؟ توى بدر؟ حق با تو بود. حالا كه فكر مى كنم، مى بينم حق با تو بوده. من معذرت مىخوام ازت.»

**************

حسين مى خواى شهيد شى يا نه؟

آتش عراقى ها سبكتر شده بود. نشست توى يك سنگر، تكيه داد. من هم نشستم كنارش.

گفت «توى عمليات خيبر، دستم كه قطع شده بود، يكى گفت حسين مىخواى شهيد شى يا نه. حس مىكردم هر جوابى بدم همون مىشه. ياد بچه ها افتادم، ياد عمليات. فكر كردم وقتش نيست حالا، گفتم نه. چشم باز كردم ديدم يكى داره زخممو مى بنده.»

اشكهايش جارى شد. بلند شد رفت لبِ آب. گفت «چند نفر رو بردار، برو كمك بچه هاى امدادگر.»

**************

حسين خرازى؟ فرمانده لشكر؟

رفتم بيرون، برگشتم. هنوز حرف مىزدند.

پيرمرد مىگفت «جوون! دستت چى شده؟ تو جبهه اين طورى شدى يا مادرزاديه؟»

حاج حسين خنديد. آن يكى دستش را آورد بالا. گفت «اين جاى اون يكى رو هم پر مىكنه. يه بار تو اصفهان با همين يه دست ده دوازده كيلو ميوه خرديم براى مادرم.»

پيرمرد ساكت بود. حوصلهام سر رفت. پرسيدم «پدر جان! تازه اومدهاى لشكر؟»

حواسش نبود. گفت «اين، چه جوون بىتكبرى بود. ازش خوشم اومد. ديدى چه طور حرفو عوض كرد؟ اسمش چيه اين؟»

گفتم «حاج حسين خرازى.»

راست نشست. گفت «حسين خرازى؟ فرمانده لشكر؟»

**************

حسين آقا به خدا به همه گيلاس داديم

بيمارستان شلوغ شلوغ بود. عمليات نبود، گرماى هوا همه را از پا انداخته بود.

دكتر سرم وصل كرده بود بهش. از اتاق مىرفت بيرون، گفت «بهش برسيد. خيلى ضعيف شده.»

گفت «نمى خورم.»

گفتم «چرا آخه؟»

- اينا رو براى چى آوردهن اين جا؟ مريضها را نشان مىداد.

- گرما زده شده خب.

- منو براى چى آورده ن؟

- پس مى بينى كه فرقى نداريم.

گفت «نمى خورم.»

«حسين آقا به خدا به همه گيلاس داديم. اين چند تا دونه مونده فقط.» گفت «هر وقت همه بچه هاى لشكر گيلاس داشتند بخورند، من هم مى خورم.»

**************

حسين آقا. شما زحمت نكشيد

منطقه كوهستانى بود. با صخره هاى بلند و تيز و نفسگير.

ديدهبانهاى عراقى از آن بالا گراى ما را مىگرفتند، مىدادند به توپخانه شان. تمام تشكيلات گردان را ريخته بودند به هم.

داد زد «بريد بكشيدشون پايين لامصبها رو»

چند نفر را فرستاده بودم. خبرى نبود ازشان.

بىسيم زدم، پرسيدم «چه خبر؟»

با كد و رمز گفتند كه كارشان را ساختهاند، حالا خودشان از نفس افتادهاند و الآن است كه از تشنگى بميرند.

يك ظرف بيست ليترى آب را برداشت، گذاشت روى شانه اش. راه افتاد سمت كوه. دويديم طرفش «حسين آقا. شما زحمت نكشيد. خودمون مىبريم.»

ظرفهاى آب را نشان داد:

- هركى مخواد، برداره بياره.

**************

»حسين آقا! اون بالا چى كار ميكنى شما؟«

شنيده ايم حسين از بيمارستان مرخص شده. برگشته.

از سنگر فرماندهى سراغش را مىگيريم. مى گويند «رفته سنگر ديده بانى.»

- اومده طرف ما؟

توى سنگر ديدهبانى هم نيست.

چشمم مى افتد به دكل ديدهبانى. رفته آن بالا; روى نردبان دكل.

«حسين آقا! اون بالا چىكار ميكنى شما؟»

مى گويد «كريم! ببين. با يه دست تونستم چهار متر بيام بالا. دو روزه دارم تمرين

ميكنم. خوبه. نه؟»

مى گويم «چى بگم والاّ؟»

**************

حالا اگه مى تونى برو!

فرمانده ها شلوغ مى كردند، سر به سرش مىگذاشتند. باز ساكت بود. كاظمى گفت «حاجى! حالا همين جا صبحونه مونو مى خوريم، يه ساعتى مىخوابيم، بعد هم هر كسى كار خودش.»

گفت «من بايد برم خط. با بچه هاى مهندسى قرار گذاشته ام.»

زاهدى بلند شد رفت بيرون. سوار ماشين حاج حسين شد. برد فرو كردش تو گِل. چهار چرخ ماشين تو گِل بود.

گفت «حالا اگه مىت ونى برو!»

لب خندش از روى صورتش پاك شد. بى حرف، رفت سوار شد، دنده عقب گرفت. ماشين از توى گل درآمد. رفت.

**************

حاجى جون بخواد. نوشابه چيه؟

گفت «فلانى! نوشابه ها رو كه بردى، به حاج حسين دو تا نوشابه مى دى. يادت نره ها.»

گفتم «دوتا؟ حاجى جون بخواد. نوشابه چيه؟»

گفت «نه. الآن اومده بود پيش من. پول يكيش رو داد.»

گفتم «تو هم گرفتى؟»

گفت «هه. فكر كرده اى! مى ذاره نگيرم؟ تازه اولش هم قسم خورده م كه به همه مى رسه.»

**************

حاجى بلدوزرها رو آورديم. امر ديگه اى؟

گفت «حاجى بلدوزرها رو آورديم. امر ديگهاى؟»

سر تا پايش خاكى بود. از زير خاك ها موهاى مشكيش، بور مىزد.

چفيه ى دور گردنش خونى بود. نگاه حاجى مانده بود رو چفيه، ساكت بود.

گفت «حاجى شما كارت نباشه به اين. طورى نيست. شما امرتونو بگين.»

سرش پايين بود. گفت «مىخوام بلدوزرها را ببرى سمت سه راهى. بايد خاكريز بزنيم برا بچهها.»

سه راهى را مى كوبيدند.

تا از سه راهى برگردند، ده بار سراغشان را گرفت.

...................................................

برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | فاطمه غفاری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده