سه‌شنبه, ۱۶ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۳۳
از اصفهان يك ماشين آورده بوديم براى كارهاى مهندسى. صداى واحدهاى ديگر در آمده بود. حاج حسين هم گفت «يا همه ى واحدها بايد يك ماشين داشته باشند يا هيچ كدام.»
خاطراتی از شهید حسین خرازی(3)

گفتم الآن از لشكر بيرونم مىكند

از اصفهان يك ماشين آورده بوديم براى كارهاى مهندسى. صداى واحدهاى ديگر در آمده بود. حاج حسين هم گفت «يا همهى واحدها بايد يك ماشين داشته باشند يا هيچ كدام.»

مىگفتم «حسين جان! مىخوايم اين ماشينو. لازمش داريم.» گوش نمىداد اصلاً.

اوقاتم تلخ شد. گفتم «بيا آقا! اينم سوييچ.» سوييچ را دادم و آمدم.

صدا كرد «محسن! حاج محسن!»

برگشتم. نگاهش نمىكردم. گفتم الآن از لشكر بيرونم مىكند.

آمد جلو، دستم را گرفت. گفت «قهر مى كنى؟ اين همه مدت تو جبهه زحمت كشيده اى مىخواى همه رو به باد بدى؟ به خاطر يه ماشين؟» به مسئول تداركات گفت «سوييچ رو بده بهش.»

**************

گفتم «چه خبره اينجا؟»

از كنار آشپزخانه رد مىشدم. ديدم همه اين طرف و آن طرف مىدوند. ظرفها را مى شوند. گونى هاى برنج را بالا و پائين مىكنند.

گفتم «چه خبره اينجا؟»

يكى كف آشپزخانه را مىشست. گفت «برو. الان وقتش نيست».

گفتم «وقت چى نيست؟»

توى دژبانى، همه چيز برق مىزد. از در و ديوار تا پوتين ها و لباسها. شلوارها گتر كرده، لباس ها تميز، مرتب.

از صبح راه افتاده بود براى بازديد واحدها، همه اين طرف و آن طرف مى دويدند.

**************

گفت:« كارى ندارى با ما؟ »

زد روى شانهام. گفت «چه طورى پهلوون؟ شنيده م چاق شده اى، قبراق شده اى.»

گفتم «پس چى حاجى؟ ببين.»

آستينم را زدم بالا. دستم را مشت كردم آوردم تا روى شانهام. گفت «حالا بازوتو به رخ من مىكشى؟»

خم شد. بند پوتين هايش راباز كرد. گفت «ببينم دستاى كى بهتر كار مىكنه؟ بايد با يه دست بند پوتينت رو ببندى. هر تو تاشو.»

گفتم «اين كه چيزى نيس.» بند پوتين هايم را باز كردم.

گفت «يك، دو، سه... حالا.»

تند تند بند پوتينم را مى بستم. آن يكى را م ىخواستم ببندم كه گفت «كارى ندارى با ما؟»

سرم را بالا آوردم. نگاهش كردم. خنديد. گفت «يا على!» رفت.

**************

گفت : « هر چى شما بگين».

گفت «بگو نمى آد.» قطع كرد.

گوشى را گذاشتم. گفتم «مىگه نمىآم.»

گفتند «بى خود. يعنى چه نمى آم؟ دور بزن ببينم.»

از دو طرف گرفته بودندش، همين طور آوردند توى ماشين.

گفتم «خدا خيرتون بوده. مگه اين كه حرف شما رو گوش كنه.»

تو جلسه، همه حرف زدند، نظر دادند، بحث كردند. حاج حسين ساكت نشسته بود. گوش مىكرد فقط. يكى گفت «حاجى نظر شما چيه؟» گفت «هر چى شما بگين.»

**************

گفت : «حاج حسين شهيد شده»

جاى كابلها روى پشتم مىسوخت. داشتم فكر مىكردم «عيب نداره بالأخره بر مىگردى. مىرى اصفهان. مىرى حاج حسين رو مىبينى. سرت رو مىگيره لاى دستش، توى چشمهات نگاه مىكنه مىخنده، همه اين غصهها يادت مىره...»

در را باز كردند، هلش دادند تو. خورد زمين; زود بلند شد. حتى برنگشت عراقىها را نگاه كند. صاف آمد پيش من نشست. زانوهايش را گرفت تو بغلش. زد زير گريه.

گفتم «مگه دفعه اولته كه كتك مىخورى؟» نگاهم كرد. گفت «بزن و بكوبشونو كه ديدى.»

گفتم «خب؟»

گفت «حاج حسين شهيد شده».

**************

گفت : « من با ايشونم »

برمى گشتيم.

دژبان، دم در شهرك، باهاش حال و احوال كرد. يك نگاه به من كرد، پرسيد «ايشون با شمان؟»

گفت « من با ايشونم.»

**************

گفت : آخه نداره. مى گى چى كار كنم؟ وقت نيس. برو ديگه

وضعيت سختى بود. بيشترِ فرمانده هاى گردان و گروهان شهيد شده بودند.

گفت «فرمانده گردان خودمم. برو هر كى مونده جمع كن.»

گفتم «آخه حسين آقا...»

گفت «آخه نداره. مى گى چى كار كنم؟ وقت نيس. برو ديگه.»

**************

گفت «منو ببر سپاه، بچّه ها رو ببينم»

دكتر چهل و پنج روز بهش استراحت داده بود. آورديمش خانه.

عصر نشده، گفت «بابا! من حوصله ام سر رفته.»

گفتم «چى كار كنم بابا؟»

گفت «منو ببر سپاه، بچّه ها رو ببينم.»

بردمش.

تا ده شب خبرى نشد ازش. ساعت ده تلفن كرد، گفت «من اهوازم، بىزحمت داروهام رو بديد يكى برام بياره.»

**************

گفت « آزادت مى كنم برى »

همينطور حسين را نگاه مىكرد. معلوم بود باورش نشده حسين فرمانده تيپ است. من هم اوّل كه آمده بودم، باورم نشده بود.

حسين آمد، نشست روبرويش. گفت «آزادت مىكنم برى»

به من گفت «بهش بگو»

گفتم «چى رو بگم؟ همينطورى ولش ميكنيد بره؟»

آرام نگاهم مىكرد. دوباره گفت «بگو بهش».

ترجمه كردم. باز هم معلوم بود باورش نشده.

حسين گفت «بگو بره خرمشهر، به دوستاش بگه راه فرارى نيست، تسليم شن. بگه

كارى باهاشون نداريم. اذيتشون نمىكنيم.» خودش بلند شد دستهاى او را باز كرد.

افسر عراقى مى آمد; پشت سرش هزار هزار عراقى با زيرپيراهن هاى سفيد كه بالاى سرشان تكان مىدادند.

**************

گاز مى داد سنگر عراقى ها را زير و رو مى كرد

سن و سالى نداشت. خيلى، شانزده يا هفده، حاج حسين دست گذاشت روى شانه اش. گفت «مى تونى؟ خيلى خطرناكه ها.»

گفت «واسه ى همين كارا اومده يم حاج آقا!»

سوار شد. پشت فرمان بلدوزر گم مىشد. بيل بلدوزر را تا جلوى صورتش آورد بالا. حاج حسين داد زد «گاز بده برو جلو. هر وقت گفتم بيل رو بيار پايين سنگرشونو زير و رو كن. بايد خيلى تند برى.»

يك دفعه ديديم بلدوزر ايستاد. حاج حسين از روى خاكريز پريد آن طرف. داد زد «بچه ها بدوين.»

دويديم دنبالش، بدون اسلحه.

خودش نشسته بود پشت فرمان، با همان يك دست. گاز مى داد سنگر عراقى ها را زير و رو مىكرد.

**************

كى گفته حاج حسين رو بيارى اين جا؟

هر كار كرد نتوانست سوار موتورش شود. موتور روشن مىشد، ولى راه كه مىافتاد، تعادلش به هم مىخورد. دور زدم رفتم طرفش. پريد ترك موتور، راه افتاديم. شهرك -محل استقرار لشكر- را بمباران كرده بودند.

همه جا به هم ريخته بود. همه اين طرف و آن طرف مىدويدند. يك جا بدجورى مىسوخت. گفت «برو اون جا.»

آن جا انبار مهمات بود. نمىخواستم بروم. داشتم دور مىزدم. داد زد «نگهدار ببينم.»

پريد پايين. گفت «تو اگه مىترسى، نيا.»

دويد سمت آتش.

فشنگ ها مى تركيدند، از كنار گوشش رد مى شدند. انگار نه انگار. تخته ها را با همان يك دست گرفته بود، مى كشيد.

گفتم «وايستا خودم مى آم.»

گفت «بيا ببين زير اينا كسى نيست؟ فكر كنم يه صدايى شنيدم.»

مجروحها را يكى يكى تكيه مى دادم به ديوار. چپ چپ نگاه مى كردند. يكيشان گفت «كى گفته حاج حسين رو بيارى اين جا؟»

گفتم «حالا بيا و درستش كن.»

**************

قول داديم بلند نشويم

فرماندههاى گردان گوش تا گوش نشسته بودند. آمد تو، همهمان بلند شديم. سرخ شد، گفت «بلند نشيد جلوى پاى من.»

گفتيم «حاجى!خواهش مىكنيم. اختيار داريد. بفرماييد بالا.»

باز جلسه بود. ايستاده بود بيرون سنگر، مىگفت «نمىآم. شماها بلند مىشيد.»

قول داديم بلند نشويم.

**************

قبلاً حرف گوش مى كردى

قبل از عمليات قرآن كه مى خوانديم، حاجى گريه مى كرد. دوست داشت.

بعد از كربلاى چهار هم قرآن خوانديم و حاجى گريه كرد; بيشتر از دفعه هاى قبل. خيلى بيشتر.

اين آخرها زياد بحث مىكردم باهاش. قبلاً نه. گفته بود گردان را براى عمليات حاضر كن، خودت برگرد عقب. گردان را آماده كردم. خودم نرفتم. بهش گفته بودند.

گفتند حاجى كارت دارد.تا من را ديد، گفت «تو چه ت شده؟ قبلاً حرف گوش مى كردى.»

ته دلم خالى شد.

گفتم «حاجى!»

گفت «جانم!»

گفت « از من راضى هستى؟ته دلت ها؟»

گفت « اين چه حرفيه؟ نباشم؟» رويش را برگردانده بود.

برگشتم اصفهان. ديگر نديدمش، هيچ وقت.

**************

فكر مى كنم خواب ديده ام حاجى شهيد شده

قرار بود خط را به بچه هاى لشكر هفده تحويل بدهيم، بكشيم عقب.

گفت «برو فرمانده هاى گردان رو توجيه كن، چه طور جابجا بشن.»

رفت توى سنگر.

نيم ساعت خوابيدم. فقط نيم ساعت. بيدار كه شدم هر كس يك طرف نشسته بود، گريه مى كرد. هنوز هم فكر مى كنم خواب ديده ام حاجى شهيد شده.

**************

فكر كرده اى فقط خودت ديده بانى بلدى؟

گيرش مى اندازم، مى گويم «حاجى پس كى عمليات مى كنيد؟ عراقى ها دارن منطقه رو آب مى اندازن ها.»

مىگويد «اون جايى كه ما مى خوايم رد شيم، ارتفاعش بيشتره، آب نمىگيره.»

باز هم با دوربين منطقه را نگاه مىكنم. دشت مثل كف دست صاف است. مىگويم «گمون نكنم اين عمليات به جايى برسه.»

روز عمليات همان طور مىشود كه گفته بود.

آخه از كجا فهميدين؟ از رو اين نقشهها؟ اينا رو كه من هم ديدهم.

مى خندد. مى زند روى شانه ام. مىگويد «فكر كردهاى فقط خودت ديده بانى بلدى؟»

**************

فردا خودت رو معرفى كن ستاد

رفته بودم قوچان بهش سر بزنم. گفتم يك وقت پولى چيزى لازم داشته باشد دم در پاداگان يك سرباز بهم گفت «حسين توى مسجده رفتم مسجد ديدم سربازها را دور خودش جمع كرده، قرآن مىخوانند.

نشستم تا تمام شود. يك سرهنگى آمد تو، داد و فرياد كه «اين چه وضعشه؟ جلسه راه انداختين؟»

حسين بلد شد، قرص و محكم. گفت «نه آقا! جلسه نيست. داريم قرآن ميخونيم».

حظ كردم.

سرهنگ يك سيلى محكم گذاشت توى گوشش. گفت فردا خودت رو معرفى كن ستاد.»

همان شد. فرستادندش ظفار، عمان. تا شش ماه ازش خبر نداشتيم بعداً فهميديم.

**************

اصلاً به نظرم نمى آمد فرمانده لشكر باشد

گفتم «چه خبر از خط. اوضاع خوبه؟»

يك مدت مىديدم مىآيد و مىرود. بچهها خيلى تحويلش مىگرفتند. نمىدانم چرا نپرسيدم اين كى هست اصلاً. همين طورى خوشم آمده بود ازش. گفتم برويم يك گپى بزنيم.

با هم رفتيم توى سنگر فرماندهى. رفت چاى آورد، چهار زانو نشست كنار من. دستم را گرفت توى دستش، از اصفهان و خانهشان و چايىهاى مادرش حرف زد.

اصلاً به نظرم نمىآمد فرمانده لشكر باشد.

**************

صدامو مى شنوى؟ منم. حسين خرازى

هواپيما كه رفت، چند نفر بى هوش ماندند و من كه تركش توى پايم خورده بود و حاج حسين، تنها.

رفته بود يك تويوتا پيدا كرده بود. آورده بود. مىخواست ما را ببرد تويش. هى دست مى انداخت زير بدن بچه ها. سنگين بودند. مى افتادند. دستشان را مى گرفت مى كشيد، باز هم نمى شد.

خسته شد. رها كرد رفت روى زمين نشست. زل زد به ما كه زخمى افتاده بوديم روى زمين، زير آفتاب داغ.

دو نفر موتور سوار رد مىشدند. دويد طرفشان. گفت «بابا! من يه دست بيشتر ندارم. نمى توانم اينا رو جا به جا كنم. الآن مى ميرن اينا. شما رو به خدا بياين.»

پشت تويوتا، يكى يكى سرهامان را بلند مى كرد، دست مى كشيد روى سرمان.

نيگا كن. صدامو مى شنوى؟ منم. حسين خرازى.

گريه مى كرد.

**************

شماها بريد به فكر خودتون باشين

هلى كوپترهاى عراق مى آيند، آتش مى ريزند، مى روند.

حاجى دارد با دوربين آن طرف خاكريز را نگاه مى كند، يك راكت مى خورد يك متريش. بچه ها مى ريزند رويش، همه با هم قل مى خورند مى آيند پايين خاك ريز.

-اين چه كاريه؟ چرا همچين مى كنيد؟ شماها بريد به فكر خودتون باشين.

سرهامان را پايين انداخته ايم. نمى دانيم از چه، اما خجالت مى كشيم.

چند تا خمپاره به رديف منفجر مى شوند. آخرى نزديك ما است. بچه ها نمى خوابند روى زمين; حاجى را هل مى دهند، مى خوابند رويش.

**************

شما كى شيرينى تولد بچه تون رو مى آريد؟

يكى از بچه ها شيرينى تولد بچه اش را آورده بود. تعارف كرديم حاجى يكى برداشت.

گفتم «خب حاجى. شما كى شيرينى تولد بچه تون رو مىآريد؟»

گفت «من نمىبينمش كه شيرينى هم بيارم.»

...................................................

{برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | فاطمه غفاری}

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده