سه‌شنبه, ۱۶ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۰۳
نوید شاهد: از همان اوّل عادتمان نداد كه نامه بنويسد يا تلفن كند يا چه. مى گفت «از من نخواهيد. اگه سالم باشم مى آم سر ميزنم. اگر نه، بدونين سرم شلوغه نمى تونم بيام.»
آقا جون! اين رئيس ستاد كجاست؟

از صبح آفتاب خورده بود توى سرم; گيج بودم. سرم درد مى كرد. با بدخلقى گفتم «آقا جون! اين رئيس ستاد كجاست؟»

حواسش نبود. برگشت. گفت «جانم؟ چى مى گى؟»

گفتم «رئيس ستاد»

گفت «رئيس ستاد رو ميخواهى چه كنى؟»

گفتم «آقاجون! ما از صبح تا حالا علاف يه متر سيم كابل شده ايم. ميخواهيم برق بكشيم پاسگاه. يه سرى دستگاه داريم اون جا. يه متر سيم كابل پيدا نميشه.»

گفت «آهان! برا جاسوسى ميخواهى».

گفتم «جاسوسى كدومه برادر؟ حالت خوشه ها. براى شنود ميخواهيم».

رفتيم تو. ديدم رئيس ستاد جلوى پاش بلند شد.

**************

آقا جون! وسط روز كه نمى شه خاك ريز زد

خوابيده بود. بحث مى كرديم. اين قدر داد و فرياد كرديم كه از خواب پريد.

«چيه؟ چى شده؟»

گفتم «اين مى گه واسه چى خاك ريز نزدى برامون.»

گفت «خُب چرا نزدى؟»

گفتم «آقا جون! وسط روز كه نمى شه خاك ريز زد.»

بلند شد، نشست. «روز و شب نداره. پاشو بريم، ببينم مى شده خاك ريز بزنى و نزده اى؟.»

**************


از پشت خاك ريز پيدايش شد.

گوشى را گرفتم.

«حسين آقا! رو جاده ايم; جاده ى بصره. كنار دست من تيرهاى چراغ برقه. خاطرتون جمع.»

گفت «دارم مى بينم. دستت درد نكنه.»

از پشت خاك ريز پيدايش شد.

**************

از سرشب شوخيش گرفته بود

گفتم «يادتون نره ها! من رو نديده ين، نمى دونين كجام.»

رفتم توى كيسه خواب; سر و ته.

از سرشب شوخيش گرفته بود. بى سيم مى زد، از خواب بيدارم مى كرد; از خوابِ بعدِ چند شب بيدارى. مى پرسيد «خُب! حالت خوب هست؟» بعد مى گفت «برو بگير بخواب» حالا هم كه پيك فرستاده بود.

**************

از من نخواهيد

از همان اوّل عادتمان نداد كه نامه بنويسد يا تلفن كند يا چه. مى گفت «از من نخواهيد. اگه سالم باشم مى آم سر ميزنم. اگر نه، بدونين سرم شلوغه نمى تونم بيام.»

**************

اسم حاج حسين شش سال كُدِ فرماندهى لشكر بود

بى سيم صدا مى كند:

- محمد،محمد، حسين... محمد، محمد، حسين.

اسم حاج حسين شش سال كُدِ فرماندهى لشكر بود. حالا هم كه حاجى شهيد شده، كد را عوض نكرده اند. ولى صدا ديگر صداى حاج حسين نيست. مى زنم زير گريه. حسن آقايى مى گويد «چرا گريه مى كنى؟ گوشى رو بردار.»

**************

اگه شهيد شده بگو

گفت «بيا اول بريم يكى از دوستان حسين رو ببينيم. بعد مى ريم بيمارستان.»

دستم را گرفته بود، ول نمى كرد. نگاهش كردم، از نگاهم فرار مى كرد.

گفتم «راستشو بگو. تو چهت شده؟ خبريه؟ حسين ما طوريش شده؟» حرفى نزد. ديگ دستم را رها كرده بود. گفتم «حسين، از اول جنگ ديگه مال ما نيست. مال جنگه، مال شماها. ما هر روز منتظريم خبر شو به مون بدن. اگه شهيد شده بگو كه من يه طورى به خانمش بگم.» زد زير گريه.

**************

اون جا با قناصه مى زنندتون

يك جا زمين سياه شده بود. بس كه خمپاره خورده بود. نمى گذاشتند حسين برود

آن جا. مى گفتند «نمى شه. اون جا بارون خمپاره مى آد. خمپاره شصت.»

مى گفت «طورى نيس. مى رم يه نگاه به اون ور مى كنم، زود بر مى گردم.» نمى گذاشتند. مى گفتند «اون جا با قناصه مى زنندتون.»

**************

اون زن و بچه داره. امانته دست من

تركش توپ خورده به گلوشان; خودش و راننده اش. خون ريزيش شديد شده، نمى گذارد زخمش را ببندم. مى گويد «اول اون!» راننده اش را مى گويد. با خودش حرف مى زند «اون زن و بچه داره. امانته دست من...» بى هوش مى شود.

**************

اى بد جنس حسود. بالأخره كار خودتو كردى

هر جا حسين مى رفت، من را هم مى برد. مشاور توپ خانه اش بودم.

بى سيم چى گوشى بى سيم را گرفت طرفم، گفت «حاج آقا مظاهرى. كار فورى دارن باهاتون.»

مظاهرى فرمانده توپ خانه ى لشكر بود. گوشى را گرفتم. گفت «زودِ زود بيا عقب كارِت دارم. اومدى ها.»

نشسته بود كنار سنگر، پوتين هايش را مى بست. گفتم «فرمايش؟» سوار موتور شد. گفت «مى گم زياد پيش حاج حسين مونده اى. بسّته. ديگه نوبت ماست.»

گاز داد و رفت. داد زدم «اى بد جنس حسود. بالأخره كار خودتو كردى.»

**************

اين دفعه تا منو ديد فرار كرد

تعريف مى كرد و مى خنديد «يه نفر داشت تو خيابون شهرك سيگار مى كشيد، اون جا سيگار كشيدن ممنوعه. نگه داشتم بهش گفتم يه دقيقه بيا اين جا. گفت به تو چه. مى خوام بكشم. تو كه كوچيكى، خود خرازى رو هم بيارى باز مى كشم. گفتم مى كشى؟ گفت آره. هيچ كارى هم نمى تونى بكنى.»

مى گفت «دلم نيومد بگم من خرازى ام. رفتم يه دور زدم برگشتم. نمى دونم چه طور شد. اين دفعه تا منو ديد فرار كرد. حتا كفش هاش از پاش دراومد، برنگشت برشون داره.»

**************

اين طورى مى جنگند

فاصله ى خاكريز ما و عراقى ها خيلى كم است; فقط چند متر. دراز كشيده ايم پشت خاك ريز.هوا ابرى است و گرم. نفسم بند آمده.

صداى موتور حاجى مى آيد.

بچه ها را كنار مى زند و مى آيد سمت من. مى پرسد «اين جا چه خبره؟ منتظر چى هستين؟»

مى گويم «گير كرده يم حاجى. لامصب دوشكاش يه لحظه خاموش نمى شه كه. نيگا كنيد اون جا رو.»

جنازه چند تا از بچه ها افتاده لب خاكريز. مى گويم «مى خواستن خاموشش كنن.» نگاهم مى كند.

مى رود طرف خاك ريز. يك نارنجك بر مى دارد، ضامن نارنجك را مى گذارد روى فانسقه اش، صاف مى كند. با دندانش ضامن را مى كشد، مى دود لب خاك ريز. اول صداى انفجار مى آيد بعد صداى حاج حسين. داد مى زند «بچه ها بياين.»

جان مى گيريم انگار. مى دويم لب خاك ريز دوشكاچى عراقى فرار مى كند. حاج حسين آن پايين ايستاده. مى خندد.

اين طورى مى جنگند.

**************

اينا رو مثل اون يكى ها سرخ كن

آمده بود آشپزخانه لشكر سر بزند.

داشتم تند تند بادمجان سرخ مى كردم. ايستاده بود كنارم، نگاه مى كرد. بادمجان ها را نشان داد، گفت «اين طرفش خوب سرخ نشده. ببين. اينا رو مثل اون يكى ها سرخ كن.»

گفتم «چشم.»

**************

بابا! بده من لباساتو مى شورم

گفتم پدرشم، با من اين حرف ها را ندارد. گفتم «حسين، بابا! بده من لباساتو مى شورم.»

يك دستش قطع بود.

گفت «نه. چرا شما؟ خودم يه دست دارم با دو تا پا. نيگا كن.»

نگاه مى كردم. پاچه ى شلوارش را تا زد بالا، رفت توى تشت. لباس هايش را پامال مى كرد. يك سر لباس هايش را مى گذاشت زير پايش، با دستش مى چلاند.

**************

باز اسم پسرت رو شنيدى بغض كردى؟

- محسن، محسن، حسين.

گوشى را برمى داشتم «جانم حاجى! بفرما.»

وقتى بچه ام به دنيا آمد، منطقه بودم; عمليات. اسمش را مسلم گذاشتم.

- مسلم، مسلم، حسين.

ته دلم يك جورى مى شد. گوشى را برمى داشتم

«جانم حاجى!... بفرما.»

مى خنديد، «چيه؟ باز اسم پسرت رو شنيدى بغض كردى؟»

**************

بايد بدونم بچه هاى مردم رو كجا مى آرم

بايد اول خودش خط را مى ديد. مى گفت «بايد بدونم بچه هاى مردم رو كجا مى آرم.»

گفت «حالا شما بريد. من اينجا نشستهم. هواتونو دارم. بدوين ها.»

پريديم بيرون. دويديم سمت خط. جاى پايمان را مى كوبيدند.

برمى گشتيم. يكى افتاده بود روى زمين. برش گرداند، صورتش را بوسيد. گفت «بچه تهرونه ها. اومده بوده شناسايى.»

دست اندخت زيرش، كولش كند. نمى توانست، به ماه نمى گفت.

**************

ببين. قبلاً كمپوت بوده

جاده مى رسيد به خط بچه هاى لشكر بيست و پنج.

فكر مى كردم «اينا چى جورى از اين جاده ى درب و داغون مى رن و مى آن؟»

دو طرف جاده پر بود از تويوتاهاى تو گِل مانده يا خمپاره خورده.

حسين رفت طرف يكيشان. يك چيزى از روى زمين برداشت، نشانمان داد «ببين. قبلاً كمپوت بوده.»

پرت كرد آن طرف. گفت «همين امشب دستگاه مى آرى، اين جاده رو صاف مى كنى، درستش مى كنى.»

باز گفت «نگى جاده ى لشكر ما نيست يا اونا خودشون مهندسى دارن ها. درستش كن; انگار جاده ى لشكر خودمون باشه.»

**************

آره حسين آقا. مطمئن

توى عمليات فاو يكى از بچه هاى غواص زخمى شده بود.

مدام تماس مى گرفت «شفيعى حالش خوبه؟»

گفتيم «آره حسين آقا. مطمئن.»

گفت «بايد هم خوب باشه. حالا حالاها كارش داريم. اصلاً گوشى رو بده به خودش.»

به بچه هاى امداد بى سيم مى زد بروند بياورندش عقب. مى گفت «حتماًها!»

يكى از پيغام هاش را نشنيدم. از بى سيم چيش پرسيدم «چى مى گفت؟»

گفت «بابا! حسين آقا هم ما رو كشت با اين غواصاش.»

**************

آب رو بخوريم يا براى وضو نگه داريم؟

حاج حسين از خط تماس گرفته بود، از من مى پرسيد «حاج آقا! ما اين جا كم بود آب داريم. تكليفمون چيه؟ آب رو بخوريم يا براى وضو نگه داريم؟»

...................................................
برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | فاطمه غفاری
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده