یادمان شهید محمد صنیع خانی/
دوشنبه, ۱۵ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۱۷
وقتي سيد محمد از انگلستان به تهران برگشت،به عيادتش رفتم. رو به من كرد و گفت: «شنيده ام مراسم ازدواج فرزندت نزديك است.اگر من شهيد شدم اين مراسم را به تاخير نينداز.» وقتي اين حرفش را شنيدم،بي اختياز بغض كردم.او هميشه از خود گذشته و مردمي بود.
نوید شاهد: علي اصغر بابايي،همرزم شهيد صنيع خاني

 
اين همرزم شهيد مي گويد:«وقتي سيد محمد از انگلستان به تهران برگشت،به عيادتش رفتم. رو به من كرد و گفت: «شنيده ام مراسم ازدواج فرزندت نزديك است.اگر من شهيد شدم اين مراسم را به تاخير نينداز.» وقتي اين حرفش را شنيدم،بي اختياز بغض كردم.او هميشه از خود گذشته و مردمي بود.»

«علي اصغر بابايي» سال 62 راننده اتوبوس پادگان ثامن الائمه (ع) بود؛ تا اينكه از او خواستند مسئوليت انبار ترابري سپاه را به عهده بگيرد. وي ابتدا قبول نمي كرد تا اينكه سيد محمد صنيع خاني،فرمانده ترابري سپاه، از او خواست به دفترش برود.

خودش ماجرا را  اين گونه شرح مي دهد:
«وقتي به دفتر فرماندهي رفتم،سيد محمد از من خواست تا مسئوليت اداره انبار ترابري را به عهده بگيرم.ابتدا قبول نكردم و گفتم: توانايي اين كار را ندارم. شهيد صنيع خاني با عطوفت خاصي به من گفت: « براي چه به سپاه آمده اي؟»
گفتم:« تا به فرمان امام خميني (ره) عمل كنم.» گفت:«در حال حاضر سپاه نياز دارد كه تو در بخش اداره انبار فعاليت كني.
من در مورد شما تحقيق كردم و شما صلاحيت اين كار را داريد.»  وقتي حرف هاي سيد محمد را شنيدم،قبول كردم كه اين كار را بپذيرم.از همان جا بود كه آشنايي ما با هم شروع شد.»

وي ادامه مي دهد:
« سيد محمد مردي پركار و زحمتكش بود. شب و روز تلاش مي كرد تا در جبهه ها كمبودي نباشد.يكي از دشوار ترين و حساس ترين كارهايي كه ترابري سنگين در طول دفاع مقدس توانست انجام بدهد.اعزام رزمندگان اسلام به ميدان جنگ بود. طبق فرمان امام خميني (ره)نيروهاي بسيجي داوطلب از استان هاي كشور به تهران آمدند و طي مراسمي در ورزشگاه آزادي،رهسپار جبهه مي شدند. تعداد آنها بيش از 100هزار نفر بود كه وظيفه حمل و نقل آنها به عهده ترابري سپاه بود.فرماندهي سيد محمد براي تحقق  اين كار بزرگ موضوع ستودني بود.»

بابايي در مورد خصوصيات اخلاقي شهيد صنيع خاني مي گويد:

« سيد محمد صادق بود.من  17سال مسئول اداره انبار ترابري سپاه بودم و در اين مدت،فرمانده اي نظير او نديدم.
او نسبت به من اعتماد خاصي داشت.گاهي از او مي خواستم تا اين مسئوليت را از روي دوشم بردارد، ما قبول نمي كرد.تواضع و اعتماد او باعث مي شد تا ما با جان و دل برايش كار كنيم و در فكر تامين نيازهاي جبهه باشيم.
در طول دوران دفاع مقدس با هم يك سفر 10روزه به سوريه  رفتم.اين سفر برايم خاطره انگيز بود و آنجا بود كه سيد محمد را بيشتر شناختم و پي به شخصيت والايش بردم.»

وي در ادامه به خاطره غم انگيز ارتحال امام خميني (ره) هم اشاره مي كند و مي گويد:
«ساعت 12شب، تلفني تماس گرفت و خواست تا پادگان بروم. او خبر درگذشت امام (ره) را به ما داد....

ايشان اتوبوس هاي زيادي را به استان هاي كشور فرستاد و ازمن خواست تا به غرب كشور بروم، ممكن بود خبر فوت امام (ره) براي ضد انقلابي ها فرصت مناسبي باشد تا فضاي كشور را نا آرام كنند.در اين صورت وظيفه ما حمل و نقل نيروهاي سپاه بود.»

وي به آغاز دوره بيماري سيد محمد هم اشاره مي كند:
«دوراني كه در بيمارستان بود مدام به عيادتش مي رفتم. او با اينكه بيمار بود اما اميدش به خدا بود.وقتي به تهران برگشت، به عيادتش رفتم. او رو به من كرد و گفت:« شنيدم مراسم ازدواج دخترت نزديك است.اگر من شهيد شدم اين مراسم را به تاخير نينداز.»
وقتي اين حرفش را شنيدم،بي اختيار بغض كردم.او هميشه از خود گذشته و مردمي بود.»

علي اصغر بابايي در پايان مي گويد:
«يكي از  فرزندانم را در طول دفاع مقدس تقديم اسلام كرده ام. به همين خاطر سيد محمد، احترام خاصي به من داشت.هميشه وقتي خانواده هاي  شهداي محله مان مي خواستند دسته جمعي به زيارت بروند،سيد  اتوبوسي در اختيارشان مي گذاشت.
اين نشان از ارادت خاص ايشان به خانواده شهدا بود.

او در طول دوران زندگي اش با اخلاق و سخاوتمند بود.حالا كه چندين سال از شهادتش مي گذرد،هنوز هم جاي خالي سيد محمد را حس مي كنم.»



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده