ویژه نامه شهید آیت الله علی قدوسی "ذبیح عدالت"
يکشنبه, ۱۴ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۱۶
آن کار يک کاري حساب شده است اما اگر بما باشد که حساب داشته باشد حتماً بايد از چند شرط برخوردار باشد هدف داشته باشد درهر کار حساب شده اي داشتن هدف يکي از شرايط حتمي است انتخاب يک مسير صحيح براي رسيدن به آن هدف ممکن است هدف داشته باشد اما مسيري که انتخاب کرده مسير بيخودي باشد مسير غلطي باشد
نسيم معرفت؛ گزيده يکي از دروس اخلاقي آيت الله شهید قدوسي


نوید شاهد: آن کار يک کاري حساب شده است اما اگر بما باشد که حساب داشته باشد حتماً بايد از چند شرط برخوردار باشد
هدف داشته باشد درهر کار حساب شده اي داشتن هدف يکي از شرايط حتمي است
انتخاب يک مسير صحيح براي رسيدن به آن هدف ممکن است هدف داشته باشد اما مسيري که انتخاب کرده مسير بيخودي باشد مسير غلطي باشد
پشت کار و تلاش و پيگيري و هدف افرادي هستند که هدف دارند اما وسط کار رها ميکنند تعقيب نمي کنند خوب بس هم بار به نتيجه نمي رسد.

عوامل و وسايلي که با اين راه و با اين هدف سازگار باشد من هدفم اين است که به فلان شهر برسم اما وسيله اي که دراختيار من است قادر نيست که مرا در اين مسافت نبد بار فايد ه ندارد

گذشته در راه هدف،‌چيزيکه اين بحثهاي اخلاقي بايد به آقايان بدهد همين است.

افرادي که مي آيند طلبه مي شوند بايد بررسي کنيد که آيا اين پيچ شرط را دارا هستند يا نه؟ مسئله اولي ( هدف داشتن )‌خصوصا در سالهاي اخير واقعاً گاهي مصاحبه ها اينقدر جالب است که اصلا براي انسان يک هيجان مي آورد در حين مصاحبه ميگوئيم که: شما چرا آمديد طلبه بشويد؟ مي گويد:‌چرا طلبه بشوم؟ غير از طلبگي چي هست؟ گاهي اين آقا که به طلبگي روي آورده دانشجوست گاهي در سبک سطح بالائي از مدرک است،‌گاهي در يک شرائط عالي اقتصادي بسر مي بردمي گويد : غير از اين خبري نيست وقتي که يک مقدار تشويقشان مي کنيم که خوب اقلاً پس دوره ات را تمام بکن، مي گويد جواب اين مقدار وقت را که در حال تلف شدن است چه کسي مي دهد؟ ببينيد هدف بسيار عالي است و حساب شده ، شرط اول کاملاً محرز و محقق است اما همين آدم گاهي مي آيد در شرط دوم لنگ مي شود يعني مسامحه ميکند همين فرد توي يک وادي م رود که گويا اصلاً آن آدم نبوده و بدنبال آن هدف نيامده

پس اين شرط دوم را که همان انتخاب راه صحيح است شايد براي آن هدف مواظب باد بنده در سالهاي اخير مي ديدم که هيچ يک از اين کتابها را سطح تا آخر کفايه ،‌در سطح و در تمام رشته هاي تحقيق مسير صحيحي نيست يعني اين مسير با آن هدف هيچگونه ارتباطي ندارد جز يک مقدار به عنوان مهد ،کمک فکر ،باز کردن افکار ،مساعد کردن زمينه براي مراجعه کردن به آيات و روايات و اخبار و مدارک اخلاقي . پس شما که آمده ايد طلبگي را انتخاب کرده ايد براي آن هدف ،طلبگي به معناي دانستن اين کتابها هيچ اثري ندارد وگرنه اگر ميخواست داشته باشد خوب خود کفايه بايد داشته باشد ، ديگر بالاتر از کفايه که نيست .جه بسيار اعا ظمي را ما ديده ايم که هيچگونه ايمني از لغزيدن نداشته اند چرا ؟ چون کفايه اشکال را حل نمي کند .يکي از رفقا مي گفت رفته بودم به بيمارستاني سر بزنم يک جواني آنجا بود من شروع به دست انداختن آن جوان کردم تا قدري تفريح کنم ،ديوانه بود ،گفت :ما سنگ ساريم از لغزيدن ماچاره اي نيست عاقلان با اين گران سنگي چرا لغزيده اند

سبک سار همان سبک سر يعني کم عقل است ببينيد آقا گاهي اين کتابها مفيد که نيست هيچ ، حتي انسان را مي لغزاند مگر اينکه توجه داشته باشيم که اين کتابها بع عنوان معد است ، به عنوان کمک است در مقابل يک سلسل اشکالات که گاهي درون مخيله ما مي آيد آن هم در مسير افرادي که اهل عبادت باشند. گاهي ديده ايد ديده ايد در آن حيني که آدم کاملا دارد خاضع مي شود و حال پيدا مي کند يکي از وسوسه هاي شيطان در اصل مبدأ برايش شک ايجاد مي کند آنچه الان مي تواند مرا تکان بدهد واز اين حال خلوص و خضوع و بکاه در مي آورد همين است که بگوئيم

خوب حالا پس عبادتها براي چيست و کجا لعياد بالله در علم خبري باشد رفقا اين درسها فقط مي تواند جلوي آن وسوسه ها را بگيرد و گر نه هيچ دردي را دوا نمي کند آنهم نه بمعناي واقعي شناخت خدا يافتي است ، عزي من ! به دانستي ، بايد خدا را يافت .

عرض کردم اين همه تعبير " ولهم قلوب لايفقهون به" مگر همه نمي گوئيد مشا تفر مغز است و ربطي به قلب ندارد؟ پس چطور در قرآن کريم همه اش مسئله قلب است؟ خدا يافتني است بايد بيابيد، اگر تو نيابي د ا نستن ها کاري نمي کند،‌البته عرض کردم در آن مراحل ابتدائي يک مقدار جلوي شکهاي شما را مي گيرد. پس يکي از شرايط انتخاب مسير براي انسان ايست که ببيند آيا اين مسير با اين هدفش جور در مي آيد؟ اين بايد قرار شده باشد . اين کتابها مسير آن هدف نيست،‌اگر مسير منحرف کننده اي ببينيد مرحلي که درس اخلاق بايد طي کند يکي اينست ويکي ديگر و آخر و لا معذاب و شرايط و عمومي حالا براي بنده و ياجنبعال وجود دارد يا ندارد، ربطي به بحثهاي اخلاق اصلاً ندارد ، ربطي به بحثهاي اخلاق اصلاً ندارد آينکه بايد در درس اخلاق حل بشود يکي مسئله گذشت است و يکي اينست که مسيري را که انسان انتخاب مي کند مسير صحيحي باشد . يکي ديگر مسئله تعجب و پشتکار و پي گيري است. انسان تا وسط راه را خوب مي آيد يکدفعه مي بيني که از سيستمي دفتر ايام بر هم مي خورد .تمام اوضاع همينکه يک رياست به آدم بدهند دگرگون ميگردد. در رياست لازم نيست به بنده بگوئيد رئيس کل هستم،

همينکه گفتند آقا شما براي اين سه چهار نفر درس بگوئيد . همينکه گفتند شما اينها را بپائيد که برنامه شان اينجور باشد، همين موضوع همه اوضاع را بهم مي زند لذامي بينيد.

فرق هست بين اين و آن حالا يک داستاني بگويم تا به مناسبت آن داستان اشکال حل نشود.

شما برسيد به اين کمال، به اين ملکه ، آنوقت وظيفه نيست در خانه را ببنديد وظيفه نيست که در اجتماع بدرخشيد اما خطر اين است : وقتيکه نفس اينقدر قوي است که گاهي در فوت مرحوم ميرزاي شيرازي خوشحالي و نشاط دردل مثل مرحوم حاج سيد محمد فشار کمي مي آورد کسي نمي تواند اطمينان کرد که کجا براي هوس است و کجا براي خداست. خوب، آنجا که نمي داني شکي ندارد قف عبدالشبهه هفان الوقوف عندالشبهات خير من الاقمحام في الهلکات اين وقتي ارزش دارد که متدين ها ضايع بشوند و الا بقول آن آقا که مي گفت سرمسبر گاهي من بايد

روايت دروغ جعل کنم تا مردم متدين بشوند" همان نفس است،‌همان قاطي کردن هاي نفس است که شما از حالا بايد با دقت جدايش کنيد تا جدايش نکنيد هيچ راهي برايتان باقي نمي ماند و اين زحمت مي خواهد در آن خطبه اميرالمؤمنين (سلام الله علي)‌که در جواب مردي که از او خواست موعظه اش کند مطالب مفصلي است که واقعا ديدني است ايشان مي فرمايد:‌تعليبه نفسه علي ما يظن و لا يعلبها علي ما يستيقن در آن چيزيکه مربوط بدنيا است نفس به او غلبه مي کندو اما در امور آخرت در آنچه که يقين دارد ، نمي تواند بر نفس غلبه کند، نفس کارش خيلي مشکل است. گذشت به اين راحتيها براي هر کس ممکن نيست.

اشعاري ناصر خسرو علوي دارد که بمناسبت مکه است، اشعاري است که واقعاً جالب است ناصر خسرو علوي يک مرد عارف مسلکي بوده است ايشان از يک حاجي نقل مي ند که از مکه برگشته است توي اين اشعار دقت کنيد که بسيار جالب است و تکيه صحبت سر اين است که آيا از خودت گذشتي؟ خودت را فنا کردي؟ خودت را در گور کردي؟ خودت را ناديده گرفتي؟ ايشان همه اش ميگويد نه، بعد مي گويد آقا پس مکه برفتي

شعرايست:

حاجيان مديد با بعظيم

شاکر رحمت حدي رحيم

آمده سوي مکه از عرفات

زده لبيک عمره از تعظيم

يافته حج و عمره کرده تمام

بار گشته بسوي خانه سليم

مس شدم ساعتي به استقبال

پاي کردم برون زحد گليم

مر مرا در ميان قافله بود

دوستي مخلص و عزيز و کريم

گفتم ور بگوي چون رستي

زين سفر کردن به رنج و به بيم

بازگو تا چگونه داشته اي

حرمت آن بزرگوار حريم

چون همي خواستي گرفت احرام

چه بيت گردي اندر آن تحريم

حمله بر خود حرم کرده بدي

هر چه مادون کرد کار عظيم

آقاي بروجردي مانع است ديگر، تا چه برسد به ماها که حساب ديگري داريم.

مي شنيدي نداي حق و خوب بار دادي چنانچه داد کليم گفت بي گفتمش چو در عرفان ايستادي و يافتي تقديم عارف حق شدي و منکر خويش بنو از معرفت رسيد بسيم

شرط اول نسيم معرفت بکار خود است. عرض کردم کرارا تا پس خودي برود مطمئن باشيد بحد نمي آيد،‌هر مقدار از آن بخواهد با اين تداخل بکند جاي اين است ،‌به جاي آن،‌اينکه عرض کردم خدا يافتني است نه دانستي به اين معناست. گفت بي گفتمش چو مي رفتي در حرم همچو اهل کهف و رقيم؟

رفقاء من فکر ميکنم طلبگي ما مثل مکه رفتن آن حاجي است، آخر من مي بينم گاهي طلبه از چه شکايت مي کند
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده