یادمان شهید محمد صنیع خانی /
شنبه, ۱۳ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۰۱
نازي آباد، كوي شهيد صنيع خاني، حسينه شهيد صنيع خاني و پرچم سه رنگ و زيبايي كه بر سر در خانه پدر شهيدان صنيع خاني با وزش نسيمي،هماهنگ مي چرخد.پير مرد بلند قامت با گذشت سالها و حادثهها هنوز آرامش و اطمينان عجيبي دارد.

در کلام یاران (2)؛ فكر اينكه فرزندانم را فداي اسلام كرده ام آرامم ميكند

نوید شاهد: پدر شهيدان صنيع خاني:


نازي آباد، كوي شهيد صنيع خاني، حسينه شهيد صنيع خاني و پرچم سه رنگ و زيبايي كه بر سر در خانه پدر شهيدان صنيع خاني با وزش نسيمي،هماهنگ مي چرخد.پير مرد بلند قامت با گذشت سالها و حادثهها هنوز آرامش و اطمينان عجيبي دارد.

گفت كه؛ متولد سال 1305 هجري شمسي  در روستايي به نام «كله» از روستاهاي اطراف اراك است. دوران نوجواني را در شهر مقدس قم سپري كرده و از سال 1338 به تهران مهاجرت نموده و از ابتدا در نازي آباد ساكن بوده است.
او پنج فرزند پسر داشته كه دو تن از آنها (سيد حسن و سيد محمد) را به اسلام و انقلاب تقديم نموده است.

سيد موسي ابتدا از شهيد اول خانواده سيد حسن گفت كه در سال 1361 در فكه به شهادت رسيده و با افتخار گفت كه؛ حسن 17 سال داشت كه به شهادت رسيد و پيكر جوانش 8 روز در صحراي فكه رها شده بوده.......
پدر شهيدان صنيع خاني خود يكي از عاشقان مكتب و مرام خميني است. اولين بار در سال 1343در شهر مقدس قم  به خدمت امام (ره) رسيده و بقول خودش بعد از آزادي امام از زندان و ملاقات با ايشان يقين پيدا كرده كه ايشان تنها كسي ست كه مردم مسلمان ايران را براي هميشه از سلطه طاغوت نجات مي بخشد.

آقا سيد موسي  از دوران دفاع مقدس مي گويد: بچه ها همگي جبهه بودند، خودم هم در قسمت پشتيباني و تداركات در جنوب به رزمنده ها خدمت مي كردم.
در سال آخر جنگ هم كه همين منزلمان مورد هدف موشك عراق قرار گرفت. ما در طبقه پايين ساختمان بوديم و به لطف خدا  آسيب شديدي نديديم،  اما در اين حادثهدردناك، بيش از 40 نفر از همسايهها به شهادت رسيدند.

و سيد موسي از سردار شهيدش سخن به ميان آورد:
حسن كه رفت دلم داغدار شد. اما فكر اين كه با اين همه زحمت و دردسر پسري را بزرگ كردم و او را فداي اسلام كردم، آرامم ميكرد.
محمد كه رفت. يكجور غريبي بود. مدتي با هم در جبههها بوديم. من، سه مرتبه به جبهه اعزام شدم.
سيد محمد گاها به من سر مي زد و سركشي مي كرد و از اين طريق از حال يكديگر مطلع مي شديم.

اين معلم و مربي دو شهيد عزيز در شرح وقايع منتهي به شهادت فرزندش مي گويد:
از سال 70 به بعد مرتبا حالش رو به وخامت مي رفت.چند وقتي حالش بدتر شد. دكترها هركدام حرفي ميزدند.
او را برديم خارج از كشور. دكترهاي آنجا معاينه كردند و آزمايش گرفتند و گفتند كه  سرطان خون است و تشخيصشان اين بود كه ناشي از گازهاي شيميايي مي باشد.
هر روز بالاي سر محمد بودم و لحظه به لحظهي آب شدنش  را ميديدم و  كاري از دستم برنميآمد.
 گفت كه؛ مي خواهد به ايران برگردد.ميگفت كه دلش ميخواهد به پابوس امام رضا(ع) برود.
با چشم خودم ميديدم كه هر روز بيشتر از اين دنيا كنده ميشود.
انشاء الله محمد من با جد بزرگوارش  محشور شود.



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده