ویژه نامه سردار شهید علی حاجبی
شنبه, ۱۳ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۱۸
وضعيتي كه ما اكنون در جنگ داريم استثنائي ترين وضعيت جنگ است . عملياتي كه در ميمك كرديم به خاطر گرم نگهداشتن جنگ بود، عمليات بدر يك عمليات عظيم بود كه بايد وضعيت جنگ را مشخص كند و تمام تلاش برادران كه مسئول بودند.
دستنوشته هاي سردار شهيد حاج علي حاجبي ، قائم مقام ستاد لشكر 41 ثارالله

 

بسمه تعالي

وضعيتي كه ما اكنون در جنگ داريم استثنائي ترين وضعيت جنگ است . عملياتي كه در ميمك كرديم به خاطر گرم نگهداشتن جنگ بود، عمليات بدر يك عمليات عظيم بود كه بايد وضعيت جنگ را مشخص كند و تمام تلاش برادران كه مسئول بودند.

حافظ اسد گفته كه شبي كه نيروهاي شما از دجله گذشتند تمام سران دنيا خواب نرفتند. در آن شب منجمله  خودم و ريگان فيلم عمليات بدر را مرتب نگاه و چك مي كرديم و ما هراسمان از آن بود كه آمريكا به شما حمله كند. فشارهاي سياسي كه روي جمهوري اسلامي مي آوردند، احتمال تكهاي كوتاه دشمن شديدا هست كه از لحاظ نظامي هم فشار بياورند و آمادگي زيادي براي بمبارانهاي شيميايي . جوي كه در شهرها بوجود آمده . با آن مسائل خاصش و در حال حاضر شديدا نياز  به يك عمليات چه كوچك چه بزرگ هست البته در يك نقطه استراتژيك.

**************************

بسمه تعالي

خدايا با نام تو آغاز مي كنم. زيرا خودت مي داني كه هدفي جز رضاي تو ندارم  و هر كاري را كه انجام مي دهم مي خواهم خوشنودي تو در آن باشد و در غير اين صورت حتي زنده ماندن من گناهكار نيز اضافي است.

خدايا تنها از تو ياري مي خواهم زيرا فقط تويي كه به هر كاري توانا و دانايي .

خدايا فقط به تو پناه مي برم از شر هر بدي. زيرا فقط تويي كه پاكي و مطهري و قادري كه هر چيزي را در پناه خودت حفظ كني.

خدايا راهنمايي از تو مي خواهم زيرا كه فقط تو قادري انسان را رو به تكامل و صراط مستقيم ببري.                                                                                                                                                                            

 پس خدايا من به عنوان يك بنده حقير و ناچيز كه باري از گناه بر دوشم سنگيني مي كند رو به درگاه تو آورده ام. مرا نااميد بر مگردان و بخششت و لطفت و كرمت را نصيبم گردان.

               در اين دنياي بي حاصل چرا مغرور مي گردي                                              سليمان گر شوي آخر نصيب مور مي گردي

دراين لحظه كه ساعت 5/6 صبح روز دوشنبه29/11/63 است به لحظه شهادت يكي از خدمتگذاران صديق اسلام كه در سراسر جنگ اسلام عليه كفر شركت داشته است فكر مي كنم. و انسان تعجب مي كند از دنيايي كه هر ساعتي رنگي عوض مي كند. درست ديروز همين موقع بود كه حقير پيش آنها رفتم و با همين شخص رفتم و منطقه را توجيه شدم و امروز صبح خبر شهادت آنرا دادند و در اين لحظه تلاوت دلنشين قرآن به گوش مي رسد كه به انسان مي گويد اي انسان گنهكار  به خود آي و ببين كه دوستانت چگونه مسافرت مي كنند پس به فكر توشه اي براي آخرت باش و خدا را فراموش نكن آري اكبر هم رفت ، اكبر شجره، آن انسان ولايتي كه تمام وجودش را در اختيار اسلام قرار داده بود و مخلصانه و بي ريا براي خدا كار مي كرد و ديروز كه با هم بوديم من در چشمهاي او و در نگاههاي او مي خواندم كه او قلبي و روحي و وجودي عرفاني دارد و اراده اي محكم و آرامش خاطري  زياد ديروز همين كه از منطقه برمي گشتيم در راه، نيزارها به دور پروانه موتور ما پيچيد و قايق ايستاد. دشمن هم منطقه را زير آتش گرفته بود و برادري كه سكاندار بود مي خواست با سرعت نيزارها را آزاد  كند و در كارش عجله مي كرد. در اين لحظه برادر اكبر گفتند كه برادر شتاب نكن كار براي خداست، هيچ طور نمي شود، با آرامش كار كن و توكل بر خدا كن وخود گوشه اي با خيال راحت نشسته بود. من در آن موقع در قلبم به او آفرين گفتم از اين اطمينان به نفسي كه در او بوجود آمده.

آري برادر اين است دنيا و اين است مزد كساني كه براي خدا كار مي كنند شهادت كه  اجري است عظيم و مقامي است والا . خداوند بحق محمد و آل محمد به همه ما توفيق دريافت اين اجر عظيم عنايت بفرمايد انشاءالله.

 روحش شاد و يادش گرامي باد.

 29/11/63

**************************

بسمه تعالي

هفت روز گذشت. امروز مورخ 4/12/63 روز هفتم برادر شهيد اكبر شجره است و در اين ساعت كه حدود پنج بعد از ظهر مي باشد در سنگر اطلاعات عمليات لشكر، جايي كه اين شهيد بزرگوار در آن زندگي مي كرد، راز و نياز با پروردگار خود مي كرد جمع شده ايم جهت برگزاري روز هفت اين برادر و به ياد او دعا مي خوانيم و سينه مي زنيم.

انشاءالله كه خداوند مرگ ما را نيز شهادت در راه خودش قرار دهد آمين .

4/12/63  

**************************

بسمه تعالي

شب ساعت 8  مورخ 8/12/63 در لشكر مخابرات اين مطلب مي نويسم. بعد از نماز مغرب و عشاء كه در سنگر فرماندهي اقامه شد برادر قاسم كه از حضور امام امت آمده بودند سخناني را پيرامون ديدار از مرقد مطهر امام رضا (ع) و سپس ديدار از امام امت ايراد نمودند كه بسيار پر محتوا و با معنويت بود. سخنان امام راكه به بندگان خطاب نموده بودند بازگو كرد. چون در آستانه حركتي بزرگ هستيم بيانات امام عزيز در اين رابطه بسيار اميدوار كننده بود.

سپس مصيبت حضرت رضا (ع) توسط يكي از برادران روحاني قرائت شد كه كلا اين جلسه معنويت خاصي را دارا بود.

به اميد پيروزي جان بر كفان اسلام و نابودي دشمنان اسلام و مسلمين.

8/12/63

 

**************************

  بسمه تعالي

بالاخره رسيد؛ لحظه موعود رسيد؛ لحظه ديدار حق رسيد. و عاشقاني كه قرار ملاقات داشتند موفق و سربلند به ديدار حق تعالي شتافتند.                                                                                                                          

 امروز24/12/63 سه روز از مرحله اول عمليات بدر گذشته است. عملياتي كه سراسرش شجاعت ، شهامت ، فداكاري ،ا يثار و خون بود و اين حقير مثل هميشه در اين لحظه در گوشه سنگركوچك مخابرات ، آمار برادرانم را از ذهن مي گذرانم. برادراني كه سابقون بودند وبرادراني كه از مقربون بودند.                                                                                                                                                                                                                       

آري سنگركوچك مخابرات ، سنگري كه از نظر طول و عرض جغرافيايي بسيار اندك است ولي داراي حالات عميق عرفاني و روحاني و معنويتي وسيع ؛ وسعتي همچون پهناي درياها و بلندايي همچون بلندي آسمان.      

 مخابرات كلمه اي است آشنا كه از اولين روز جنگ يار و همدم همه رزمندگان مخصوصا برادران فرمانده بوده است. مخابرات در جنگ اسلام عليه كفر را كفر ستيزاني مومن و قهرماناني هميشه جاويد همچون شهيد محمدعلي ايرانمنش پايه گذاري كردند و به حق كه چه ادامه دهندگاني مخلص و صديق در اين راه طي طريق نمودند.                                                                                                                                                                     

 از ايرانمنش ها شروع شد و خليلي ها و ماهاني ها آن را محكم كردند و رفتند و عباس اسدي ها و علي تاجيك ها تداوم بخشيدند و احيا كردند و معلوم نيست كه به كجا ختم شود.                                                                   

آري در اين مخابرات از ايرانمنش تا اسدي چه انسان هاي والايي به اين سنگر آمدند و رفتند و تنها اين حقير فقط اسم اين عزيزان را بر صفحه كاغذي خشك و بي حركت نوشتم.

گاهي بعضي از دوستانم مرا مي بينند ،  مي گويند تو هنوز زنده اي و گاهي بعضي ديگر به شوخي مي گويند تو خوب بچه ها را مي بري و و ديگر برنمي گرداني و خودت مي آيي. آنهاكه مي گويند تو هنوز زنده اي  مرا نمي شناسند و با خوي خودشان و حسن نيت خودشان مي گويند. اما آنها كه جمله دوم را مي گويند في الواقع حقيقت را مي گويند. زيرا اين حقير به قول استاد قرائتي مانند آن پليس سر چهار راه هستم. اما حقير مثل پليس نيستم زيرا خود پليس نيز حركتي مي كند. بلكه مثل آن چراغ راهنما هستم كه خود حركتي ندارم و راهنمايي هم كه مي كنم ديكته شده است نه ابتكار و نه خود به آن رسيدن و به همين دليل هم خود محكوم به ايستادن و درجا زدن هستم.

24/12/63

 

**************************


بسمه تعالي

مي نويسم ،  مي نويسم از شيرمردي مخلص و قهرمان و از ايثارگري هميشه جاودان و سربازي از مومنان ، شهيد گرانقدر عباس اسدي. مردي كه ذره اي اندوه و سستي و ياس و خستگي در چهره او ديده نمي شد. او چهره اي نوراني و شاداب داشت و هميشه لبخندي متين و رضايت بخش بر لبان او نقش مي بست .

برادر عباس يك پاسدار بود و به حق هم مي شود گفت كه او يك پاسدار بود و پاسدار بودنش را با قطره هاي خونش امضا كرد. پاسدار يعني محافظ. محافظ حق ، محافظ دين ،  محافظ شرف ،  محافظ عزت و محافظ حدود الله. پاسدار يعني رهرو ، رهروي حسين. حسيني كه براي حق زيست و براي حق مبارزه كرد و براي حق جان داد و برادر اسدي از حسينيان بود . او با هدف زندگي كرد و با هدف مبارزه كرد وبا هدف به حسين و حسينيان پيوست.

اي خوشا با فرق خونين به لقاي  يار رفتن

                                                         سرجدا پيكرجدا در محفل دلدار رفتن

برادر اسدي در سراسر جنگ اسلام عليه كفار  شركت كرد. او در تمام عمليات ها بود و مثل شير مي غريد و با دشمن قداره بند دست و پنجه نرم مي كرد. ولي همه حركات او براي رسيدن به راه اصلي بود و براي رسيدن به راه ، او راههاي پر پيچ و خم زيادي را طي نموده بود و سختي هاي زيادي را پشت سر گذاشته بود و سر انجام خواستن ، توانستن است. او موفق شد ؛ پيروز و سر بلند. خود را هميشه جاويد تاريخ كرد.

آري در طلوع فجر صبح 21 اسفندماه هزار و سيصد و شصت و سه دنياي فاني را وداع گفت و به لقاءالله پيوست. روحش شاد و يادش گرامي باد.

خدايا اگر صلاح مي داني ختم عمر اين حقير را نيز شهادت در راه خودت قرار ده. آمين

 24/12/1363

 

**************************


بسمه تعالي                 

يا الله - امروز را هم بايد نوشت. روز شنبه 25 اسفند 1363 روزي كه آرامش از تمامي موجودات آبي و خاكي كه در خشكي و مردابهاي هورالهويزه زندگي مي كنند گرفته شد. امروز جنايتكار تاريخ يعني حكومت بعثي صهيونيستي حاكم بر عراق براي تداوم بخشيدن به حكومت ننگين خود زمينهاي اينجا را از شدت گلوله باران و بمب باران سياه كرد و از درياچه هاي اينجا محلولي از آب و مواد منفجره و پاره آهن ساخت. امروز صداميان كافر براي درهم شكستن مقاومت كفر ستيزان شكست ناپذير، زمين را از شدت گلوله باران به لرزه در آوردند. به خيال خام خود كه شايد سربازان اسلام را به عقب برانند، اما زمين لرزيد ولي جان بركفان اسلام كوچكترين حركتي نكردند و همچنان استوار و مقاوم بر جاي خود ماندند و از حدود الهي حفاظت كردند. آتشي كه امروز از جور صدام كافر از زمين و هوا به زمين ريخت بي سابقه است و بايد در تاريخ جنگ ثبت شود. حقير در حالي اين مطالب را مي نويسم كه خود شاهد انفجارات عظيم و پي در پي بمبها و گلوله هاي توپها بودم . امروز تاريخي جديد در تاريخ جنگ اسلام و كفر است و روزي است كه در نوع خودش كم نظير شايد هم بي نظير است .

25/12/63 ساعت 24/3 دقيقه

**************************

   بسمه تعالي

يا دائم الفضل علي البريه، يا باسط اليدين بالعطيه،يا صاحب المواهب السنيه،صل علي محمد و آله ،خيرالوري سجيه، فاغفرلنا يا ذالعلي في هذه العشيه.

روز دوشنبه 27/12/1363 ساعت پنج بعد از ظهر با چهار تن از دوستان در جزيره شمالي دور هم نشسته و هر كدام پيرامون جنگ صحبتي مي كنيم . هوا كاملا ابري است . ابري سياه كه همه جا را پوشانيده و چهره اي غم انگيز و جانگداز بوجود آورده و بادي هم همزمان مي وزد و خاكهاي ماتم زده جزيره را بلند مي كند و بر چهره محزون رزمندگان هميشه فاتح مي نشاند. لحظاتي تكرار نشدني. هفته قبل چه كساني بر اين جزيره پا گذاشتند چه عاشقاني سراپا نور براي ديدن يار از اين خاك مي گذشتند، خندان و شاداب راه منزل يار را مي پيمودند و امروز آنها به مقصد خويش رسيدند و خوشحالتر از قبل در جوار حق هستند و ما امروز زانوي غم را در بغل گرفته و حيران به آينده خود فكر مي كنيم . ديروز ما نبردي را سخت تر از روز قبل پشت سر گذاشتيم هر چه توان داشتيم و هر كاري كه برايمان امكان داشت براي حفظ حدود الهي انجام داديم. باران هم نم نم شروع به باريدن كرد و براي نوشتنم مزاحمت ايجاد شده. اما اين رحمت الهي است و مي خواهد چهره غم زده فاتحان بدر را شستشو دهد. ببار باران ، ببار باران بر پيكر فاتحان بدر .

27/12/1363   

**************************

پيام امام خميني به مناسبت عمليات بدر

بسم الرحمن الرحيم

چون گزارش دادند كه بعضي ها ناراحت هستند مي خواستم اين مسئله را بگويم كه هيچ جاي نگراني نيست. البته من براي شهدا و شما دعا مي كنم ولي بايد همه بدانيم كه ما تابع اراده خدا هستيم. ما كه از ائمه بالاتر نيستيم. آنها هم در ظاهر بعضي از وقتها موفق نبودند. هم پيغمبر هم اميرالمؤمنين هم امام حسن هم امام حسين. ما كه نسبت به مقام اينها چيزي نيستيم عمده مشيت خداوند است كه هر چه بخواهد همان خوب است و چون عسل شيرين. همه بايد با آغوش باز پذيراي آنچه او مي خواهد باشيم از هيچ چيز نگران نباشيد. محكم باشيد و از هم اكنون در  فكرعمليات بعد و مطمئن باشيد كه پيروزيد. امروز هم پيروز هستيد اگر براي خدا باشد كه شكست ندارد .

 28/12/1363

  **************************

بسمه تعالي

و باز هم بايد بنويسم،  بنويسم از حماسه آفرينان كه هر چه نوشته شود كم است. اين بار يكي ديگر، دلاوري ديگر و عاشقي ديگر، برادر محمدرضا كياني .

امروز 14/1/64  است و من به وطن خود يعني به منزل شخصي خود سر افكنده و شرمسار برگشته ام، اما نه! من هرگز بر نمي گردم و آنچه كه اول به اينجا آمده جسم منه ولي روحم و قلبم در سرزمين عشق است. آنجا پيش دوستانم. مگه انسان مي تونه برگرده در حاليكه دوستانش دارن مي رن؟ نمي دوني كياني كه بود او يك بي سيم چي ساده، يك بي سيم چي مخلص ، مؤمن ، شجاع و عاشق . من او را از سال 61 مي شناختم. او هميشه در جبهه بود. كياني تقريبا هم سن و سال خودم بود. اولين بار با او در گيلانغرب وقتي كه لشكرمون آنجا بود آشنا شدم. همون موقع او يك بي سيم چي بود. همينطوري دائم در جبهه موند تا وقتي كه مسئول مخابرات تيپ يك شد. روحيات او را اگر بخواهم بنويسم چندين صفحه مي شود و شايد نتوانم خوب مشخص كنم . كياني يك رزمنده شجاع و نترس بود كه هميشه به عشق شركت در عمليات و جنگيدن عليه  كفار همه سختي را تحمل مي كرد و آنجا مي موند. از طرفي او خيلي با محبت ، خوش قلب داراي صورتي روشن و چهره اي هميشه شاد بود. با بچه ها دوست بود و همه بچه ها هم او را دوست داشتند. به همين خاطر هر چند وقت يك بار يك ميهماني ترتيب مي داد و همه بچه هاي مخابرات را دعوت مي كرد و گرد هم مي نشاند و بهشون شيريني و شربت مي داد و آخر كار هم از يك روحاني يا يك مسئول دعوت مي كرد كه براي بچه ها صحبت كند.

در امور محوله هم خيلي جدي و فعالانه برخورد مي كرد. شب و روز  براش مهم نبود. اصلا كياني روحيه مخصوصي داشت كه فقط در وجود خودش يافت مي شد. نمي دونم چي بگم ازش. فقط حالا مي دونم كه او در شب اول عمليات بدر ، رفت تو منطقه عملياتي و ديگر برنگشت و حالا او يك مفقودالاثر است. ولي به احتمال زياد او شهيد شده زيرا اين بچه هايي كه من مي شناختم اسير بشو نيستند و هرگز بند اسارت را بر گردن خود نمي توانند تحمل كنند و حدسم بر آن است كه خون سرخش بر زمينهاي هورالهويزه كه با اين همه آب اما هميشه تشنه است ، ريخته و سندي ديگر از جنايات ظالمين قرن بر جاي گذاشته شده است .

آري ، كياني  جوان رشيدي بود كه در مقابل دشمنان چون كوه، و در مقابل رب العالمين چون كاه بود.      

  14/1/1364
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده