ویژه نامه سردار شهید علی حاجبی
شنبه, ۱۳ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۱۴
سردار شهيد حاجبي در مسائل دفاع ، خود را آنقدر مقيد مي دانست كه از افراد نزديك به خود توقع داشت تا بيشتر پاي كار باشند و در صحنه هاي سخت حضور پيدا نمايند . در سال 1364 قبل از عمليات .والفجر8 ، شب هنگام در اهواز وارد لشكر 41 ثارالله شدم و به سنگر مخابرات رفتم. شهيد حاجبي مسئول مخابرات لشكر بود. در آن شب فهميدم ضمن مسئوليت مخابرات ، مسئوليت يگان دريائي نيز به او محول شده است. سردار سليماني فرمانده محترم لشكر اين توانايي را در او مي ديد و حاج علي هم با اعتماد به نفسي كه داشت و با توكل بر خداي خود به سردار فرماندهي قول داده بود يگان دريايي را سامان بدهد تا قادر باشد در شب ، عمليات انجام دهد.
نوید شاهد: دوست محمد حاجبي ( برادر و همرزم شهيد )

 

سردار شهيد حاجبي در مسائل دفاع ، خود را آنقدر مقيد مي دانست كه از افراد نزديك به خود توقع داشت تا بيشتر پاي كار باشند و در صحنه هاي سخت حضور پيدا نمايند . در سال 1364 قبل از عمليات .والفجر8  ، شب هنگام در اهواز وارد لشكر 41 ثارالله شدم و به سنگر مخابرات رفتم. شهيد حاجبي مسئول مخابرات لشكر بود. در آن شب فهميدم ضمن مسئوليت مخابرات ، مسئوليت يگان دريائي نيز به او محول شده است. سردار سليماني فرمانده محترم لشكر اين توانايي  را در او مي ديد و حاج علي هم با اعتماد به نفسي كه داشت و با توكل بر خداي خود ( كه توكل بر خداي شهيد حاجبي زبانزد خاص و عام بچه هاي لشكر 41 بود)  به سردار فرماندهي قول داده بود يگان دريايي را سامان بدهد تا قادر باشد در شب ، عمليات انجام دهد.

آن روزها كسي تاريخ آن شب  يعني شب بيست و يكم بهمن ماه هزار و سيصد و شصت و چهار  ساعت 22:30  را نمي دانست. در آن شب يگان دريايي بايد گردانهاي رزمي را از اروند رود با آن همه جزر و مد متفاوتي كه در طول روزها و شب هاي يك ماه داشت  و اين تغيير وضعيت را با تلاش زياد آن بزرگ مردان دريافته بودند ، به داخل فاو عراق عبور دهد. شهيد حاجبي با كمبود امكانات و با تدابيري كه داشت موفق شد يگان دريائي قدرتمندي فراخور موقعيت عمليات سازمان بدهد . صبح زود مرا به كنار كارون و محل استقرار گروهان سوم يگان دريائي برد و پس از تفهيم شرح وظايفم دستور داد كه حتي ساعتي حق ندارم از محل گروهان و آموزش خارج شوم. هنوز تعداد نيروهاي موجود گروهان از بيست نفر بيشتر نبود ، موضوع بسيار مهمي مطرح كردند و گفتند نيروهائي كه از اين به بعد براي شما مي فرستيم بلافاصله وارد گرو هان نكنيد ، قبل از ورود به گروهان در گوشه اي با آنها اين نكته را در ميان بگذاريد كه ما مي خواهيم مانند ياران امام حسين(ع) وارد عمل شويم و مثل آنها خارج شويم اگر حاضريد بسم الله و اگر حاضر نيستيد برگرديد لشكر و اگر حالا شرمنده مي شويد در چادر بمانيد شب شما را مي فرستيم . تعداد 90 نفر وارد گروهان ما شد موضوع را با آنها در ميان گذاشتيم اتمام حجت كرديم. از اين جمع خدا را شكر يك نفر هم نگفت حاضر نيستم و همه با دل و جان پذيرفتند. آموزش در كارون ، مانور در بهمنشير و آماده عمليات در اروند بود. دو روز  قبل از عمليات جلسه اي در يكي از ساختمانهاي خالي از سكنه اروند با حضور فرماندهان گردانها و يگان دريايي به رياست ستاد لشكر برگزار گرديد. چون فرماندهان از قبل توجيه شده بودند از آنها خواسته شد تا كار خود را در شب عمليات بر روي كالك عمليات تشريح نمايند. خدا رحمت كند حاج احمد اميني وقتي كار گردان غواص را تشريح كرد همه گفتند حاج احمد فكر مي كند در فاو است. از شهيد حاجبي خواسته شد تا يك نفر از گروهان سوم انتخاب شود تا با اولين دسته وارد معبر باز شده شود تا اگر سيم خاردار در پروانه قايقها پيچيد با امكاناتي كه از قبيل قيچي و غيره در اختيار اوست بتواند رها سازي نمايد . شهيد حاجبي كه سمت چپ من نشسته بود مكث كوتاهي نمود سرش را بالا آورد و دستش را  بر شانه من زد و گفت ايشان مي رود . يكي دو نفر از برادران گروهان ما اعتراض كردند كه نه ما بايد برويم ، شهيد حاجبي فرمودند من مصلحت مي دانم ايشان برود. نگاهي به برادران كردم و با لبخندي گفتم به شما كاري ندارد. به حمدالله در شب ، عمليات اجرا شد و يگان دريايي بسيار موفق عمل نمود و اين چيزي نبود جز تدبير سردار شهيد حاجبي و همت والاي سردار شهيد نصرالهي قائم مقام وقت ستاد كه خدايش رحمت كند .

 يك روز نزديك ظهر بود كه به كنار نهر بلامه رفتم ديدم حاج علي يك طرف تير آهنهاي منحني سنگر را گرفته و بار قايق مي زنند كه به داخل فاو برده شود. يكي از برادران به من گفت از صبح يكسره مشغول است به او گفتم چكار مي كني اين همه نيرو هست كارها را انجام مي دهند. در جواب گفت اي بابا بگذاريد ما هم يك كاري بكنيم ، مسئوليت مخابرات و يگان دريايي را هم داشت ، كار مهندسي را هم در حين عمليات انجام داد.

شجاعت و بي باكي او را همه همرزمان متوجه بودند و بارها مي گفتند در بمبارانها هيچ ترسي ندارد و به جان پناه نمي رود و اين موضوع را به عينه شاهد بودم. دو روز از عمليات مي گذشت با تعدادي از برادران در كنار يك زاغه مهمات عراقيها واقع در فاو كه تقريبا نزديك به حاشيه اروند قرار داشت بوديم. شهيد حاجبي نزديك به زاغه مشغول انجام كاري بود ديديم يك فروند بمب افكن توپلف عراق كه در پاي بالايي هم پرواز مي كرد از سمت اروندكنار بمب باران مي كرد و درست به طرف ما مي آمد و ديوانه وار بر روي جنگل ، نيزار و داخل رود بمب مي ريخت. نيرو ها وقتي اين وضعيت را ديدند همه دويدند در داخل نخلها و جانپناه گرفتند عنقريب بود كه من هم  بروم ،  نگاهي به طرف حاج علي انداختم و ديدم هيچ اعتنايي ندارد ، خجالت كشيدم كه به جانپناه بروم نزد او رفتم و گفتم اين توپلف داره بمب مي ريزه و به طرف خودمان داره مياد شايد قصد زدن زاغه رو داشته باشه ، نگاهي به من انداخت و گفت توكل داشته باش مرد . هواپيما آمد و از بالاي سر ما عبور كرد . ديگر ظاهرا بمبي نداشت كه بريزد .

در رابطه با شهادت ديدم كه بارها وقتي خبر شهادت يكي از دوستان را به او مي دادند گريه مي كرد. يك بار از او در اهواز پرسيدم چرا اينطور گريه مي كني ؟ جواب داد براي خودم گريه مي كنم ، هم رفتند و من ماندم. همان زمان احساس مي شد جمعي از اين عزيزان با هم پيماني دارند كه در واقع درست بود آنها يكي پس از ديگري به شهادت رسيدند. سيد علي ابراهيمي يكي از آنها بود وقتي به شهادت  رسيد به منزلشان در سرآسياب كرمان رفتم. پدر بزرگوار شهيد را ديدم دست و صورت آن سيد بزرگوار را بوسيدم خود را معرفي نكردم از او پرسيدم آقا از سيد علي بگو ،  فرمود : براي مدت كمي هم كه به خانه مي آمد آرزو مي كردم يك ظهر كنار سفره ما بنشيند او هميشه روزه بود و مهمتر از همه او خيلي وقت بود شهيد شده بود همان وقتي كه آن دوستش حاج علي حاجبي شهيد شده بود ولي مصلحت خدا بر اين بود جسمش مدتي در دنيا باشد. شايد اگر اين حرف را به كس ديگري مي گفت نمي دانست اين سيد چه مي گويد ولي من كه از ارتباط آنها به طور كامل آگاه بودم كاملا واقف بودم به آنچه اين پدر بزرگوار دارد مي گويد.

وقتي يكي از دوستان حاج علي به شهادت مي رسيد دوستان دور هم جمع مي شدند و با تبسم به هم نگاه مي كردند و مي پرسيدند پس تو كي شهيد مي شوي ؟ اين سوال از شهيد حاجبي هم شد ، شايد چند بار. خيلي ها پاسخ مي دادند و دوستانشان كه آنها را خوب مي شناختند يقينا به اين پاسخ اعتقاد داشتند و اگر قبل از شهادتشان به طور صد درصد يقين نداشتند ولي بعد از شهادتشان وقتي  صحبتهاي شهدا و زمان شهادتشان را كنار هم مي چيدند متوجه مي شدند كه خيلي از اين شهدا از زمان شهادت خود آگاه بودند. در جواب اين سوال ، شهيد حاجبي گفتند : وقتي من مي خواهم شهيد بشوم شما خودتان متوجه مي شويد هر وقت ديديد در هنگام نماز پاهايم لرزيد و زانوهايم خم شد بدانيد شهادتم نزديك است . اين حالت در او بوجود آمد و دوستان ديدند و خودم هم ديدم و مناجات نامه شهيد حاجبي هم بيانگر اين موضوع است كه او  لحظه شهادتش را مي دانست.

شهيد حاجبي هميشه در دوران دفاع مقدس و مدت حضورشان كه نزديك به شش سال مدوام است هميشه لباس بسيجي مي پوشيد كه حتي گاهي رزمندگان مسئوليتش را تشخيص نمي دادند ولي دو بار لباس فرم پاسداري پوشيد. يك بار شبي كه مي خواست به حجله برود كه به جاي كت و شلوار مشكي يا كرم ، لباس سبز پاسداريش را برتن كرد و بار ديگر در نهم تيرماه 1365 پس از غسل شهادت ، لباس سبزش را بر تن كرد. يكي از رزمندگان كه همراه او بود بنام عارف عليپور كه پسر عمه شهيد نيز مي باشد سوال كرد چرا لباس سبز ؟ جواب داد يك بار قبلا پوشيدم و موقع آن رسيده تا بار دوم بپوشم . او از دعوتش با خبر بود و در روز دهم تيرماه 65 در عمليات كربلاي يك دعايش مستجاب شد و به درجه رفيع شهادت نائل گرديد و جالب اينكه او محل دفن خود را هم مشخص كرده بود. شهيد حاجبي كم مرخصي مي آمد و گاهي كه براي چند ساعت به زادگاهش بخش رودخانه جهت ديداري با پدر و مادر و بستگان مي آمد سعي مي كرد تا در هرمزگان و يا كرمان در راستاي ياري به جنگ كاري انجام دهد و اين كار بيشتر در ايام محرم و صفر اتفاق مي افتاد. بارها ديده شد در محلي كه قبر اوست مي نشست دعا و يا قرآن مي خواند و يك روز بعد از نماز كه با جمعي از دوستان از درب حياط مسجد بيرون مي رفتيم شهيد حاجبي ايستاد و دوباره رويش را به طرف محوطه مسجد نبي اكرم (ص) برگرداند و گفتند كه روزي يكي از ما شهيد مي شويم و مي آورند در اين محوطه به خاك مي سپارند و آن شهيد خود او بود.

چند سالي از جنگ مي گذشت شهيد حاجبي براي مدت كوتاهي به زادگاهش يعني همان بخش رودخانه آمده بود. رودخانه هنوز بخش نشده بود و دهستان بود و حتي يك لامپ برق هم نداشت . شب منزل پسرعمويمان دعوت بوديم شهيد سيد علي ابراهيمي هم به همراه او بود . هوا گرم بود ، بيرون خانه نشسته بوديم تعدادي از دوستان حضور پيدا كردند و شروع نمودند تعريف از حال و هواي دنيا و زرق و برق آن. مقدمه چيني آقايان براي اين بود كه به او بگويند آقا شما چند سال در جنگ هستيد ديگه بسه برگرديد شما زحمت خود را كشيده ايد . سردار حاجبي در جوابشان گفت : شما فكر مي كنيد ما كه در آنجا هستيم از اوضاع و احوال كشورمان خبر نداريم ؟ امروز اسلام در خطر است انسان بايد به دنيا بچسپد يا به دينش ؟ برادران ما فعلا كاري به دنيا نداريم و به فكر دينمان هستيم . انشاالله شما هم به فكر دينتان هستيد و با شنيدن اين جواب ديگر كسي حرفي براي گفتن نداشت و براي دو دقيقه همه ساكت ماندند!
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده