ویژه نامه سردار شهید علی حاجبی
شنبه, ۱۳ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۵۶
والفجر مقدماتي با هم بوديم. لشكر توي اين عمليات خيلي شركت نداشت. بعد والفجر يك توي منطقه زبيدات بود كه با يك تيپ ارتشي با هم بوديم. والفجر 3 من نبودم تو آموزش بودم. والفجر 4 توي گردان بودم. چون از طريق كرمان اعزام صورت گرفته بود از طرف آموزش رفته بوديم آن جا. شايد نمي گذاشت ما برويم توي عملياتها شركت كنيم. خيلي به ما عنايت داشت. سعي ميكرد يك جوري ما توي عمليات نرويم ، مشكلي پيش نيايد. بعضي از بچه ها كه توي مخابرات محور بودند اينها را خيلي تحت نظر داشت. بعد ما آن جا يك گريزي زديم...
داود روح الهي (همرزم شهيد)

 

- از چه زماني با شهيد حاجبي آشنا شديد؟

 بنده از سال 61 حدودا دي ماه بود كه با سردار شهيد آشنا شدم. مرحله آشنايي ما به اين شكل بود كه آقاي ايرانمنش مسئول مخابرات بودند و شهيد بزگوار جانشين ايشان بود. بنده وقتي كه توسط آقاي ايرانمنش به گروه مخابرات لشكر دعوت شدم چون قبل ازآن توي گردان بودم و ارتباطي با مخابرات نداشتم وقتي كه دعوت شدم توسط آقاي ايرانمنش رفتم در مخابرات ايشان را يكي دوبار ديدم چون سنگر ما جدا بود( آقاي حاجبي در فرماندهي بود).

يكي دو روز اولي من ايشان را گذرا ديدم. و همان روزها تصادف كرده بود با  موتور. رفته بود بدنبال مجوز فركانس لشكر كه قرار بود عمليات بشود موقع برگشت با موتور تصادف كرده بود. بعد از همانجا برده بودنش بيمارستان وقتي كه برگشته بودند با سر و كله باند پيچي شده آمدند توي قرارگاه كه ما سريع رفتيم با ايشان حال و احوالي كرديم كه تقريبا مرحله ي آشنايي ما از اين جا شروع شد. منطقه زليجان بود كه قرار بود عمليات والفجر مقدماتي آغاز شود. چند روزي كه در آن منطقه بوديم حدودا يك ماه يك سري كارها را آقاي ايرانمنش انجام مي داد و يكسري كارهاي مخابرات را محول كرده بودند به شهيد حاجبي كه كارهاي فني را انجام مي داد. ما را توي قسمت نصب راه اندازي معرفي كردند و گفتند كه شما بياييد اينجا كار كنيد. مشغول به كار شديم و ارتباطمان با حاجبي بيشتر شد. هيچ اطلاعي از كار مخابراتي نداشتم و هر مسئله اي كه پيش مي آمد مراجعه مي كرديم به ايشان و راهنمايي ميكرد. اولين استاد مخابرات من ايشان بود.

- معمولا كسي كه بخواهد وارد كاري بشود قطعا يك سري تحقيقات در رابطه با مسئولين آن جا انجام مي دهد و يك برداشت هايي از ديگران و يك مقدار توي برخوردهاي اوليه ذهني خودش مي شود در ارتباط با افراد ، در آن حالتهاي گذرا برداشتهاي شما از شهيد حاجبي و ويژگي هاي اخلاقي و خصوصيات بارز ايشان چه بود؟

من چون از قبل با آقاي ايرانمنش دوست و همكلاس بودم ايشان وقتي گفتند بيا مخابرات و يك مقداري در رابطه با كار توضيح داد اصلا نگفت كه من چكاره هستم يا مسئولين چكاره هستند. ما اينها را در همان برخوردي كه با بچه ها داشتيم از ديگران سئوال كرديم. اينها اينقدر تواضع داشتند كه نمي گفتد و حاضر نبودندكه بگويند من چه كاره هستم و چه كاري را انجام مي دهم آقاي حاجبي هم همينطور.

- در رابطه با اينكه آنجا آماده مي شدند براي عمليات و تدارك عمليات را مي ديدند برنامه او در اين تدارك عمليات چه بود؟

كارهاي فني را انجام مي داد. مسئول برقراري ارتباط بين گردان ها و لشكر بود. نحوه ي بي سيم ، تعداد بي سيم هايي كه قرار بود تقسيم شود ، اين كارها را انجام مي داد. يا اگر عيبي پيش مي آمد ايشان مي بايست رفع عيب بكنند. مثلا اگر وسيله اي يا بي سيمي خراب بود. بي سيم هايي كه توزيع مي شد مي بايست چك شوند و تحويل بي سيم چي شوند. چك كردن خود بي سيم ، گوشي بي سيم ، باطري سالمي داشته باشد ، يعني وقتي كه طرف بي سيم را تحويل مي گيرد و مي رود براي عمليات كاملا مطمئن باشد. اين كار محول شده بود به ايشان. بعلاوه يك سري بچه ها آنجا ارتباطات باسيمي انجام مي دادند اما مديريت آن تقريبا با ايشان بود. خيلي از سئوال ها كه برايمان بود مي رفتيم پيش ايشان و سئوال مي كرديم كه اين بي سيم بايد چگونه نصب شود.

- استعداد و تبلور شهيد در اين كار چه قدر بود كه اين كار را به شهيد واگذار كرده بودند؟

قبل از اينكه من وارد مخابرات بشوم ايشان در مخابرات كار مي كردند. قبل از آن هم توي گردان زرهي بود جداي از تشكيلات ثارالله. توي آن گردان زرهي كه بود آنجا هم كار مخابراتي انجام مي داد ، يعني نصب بي سيمهاي تانك ، راه اندازي بي سيم تانك انجام ميداد. بعد خود مسئولين لشكرمثل عليرضا رزم حسيني يا مسئولين مخابراتي كه آنموقع آنجا بودند ، آقاي ايرانمنش يا بچه هايي كه توي مخابرات بودند ايشان را شناسايي كرده بودند كه يه همچين فردي از جنوب كشور توي يك گرداني كه مال اروميه بود و همه هم ترك بودند توي گردان زرهي رفته بودند و او را شناسايي كرده بودند. رفته بودند دنبالش ايشان را آوردند توي لشكر. از همان اول توي مخابرات يك مهره ي اصلي به حساب مي آمد كه آقاي ايرانمنش تعريف مي كردند وقتي آمدند ما كار را واگذار كرديم به ايشان. همين باعث شده بود كه توانايي خودش را نشان بدهد. به همين صورت رشد كرده بود تا اين كه با ايشان آشنا شديم كه در آن موقع مسئول مخابرات بودند.

- شيوه پاسخ شهيد به سئوالها چگونه بود؟

آدم خوش برخورد و خوش صحبتي بود. وقتي يكي ميرفت از ايشان سئوالي كند واقا برخوردش دوستانه بود. همان اوايل كه تازه با هم  آشنا شده بوديم جوري برخورد ميكرد كه گويي سالها همديگر را مي شناسيم. وقتي به هم مي رسيديم آدم را با گرمي تحويل مي گرفت. هميشه همينطور بود. يادم هست راجع به يكسري از بي سيمهايي كه مي بايست نصب كنيم روي نفربر سوالي كردم كه چگونه اينها را راه اندازي كنيم؟ خيلي با خوشرويي و با حو صله براي آدم توضيح ميداد كه هيچ جاي شك و شبه اي نمي ماند. مثلا آن روز دقيقا نشست براي من توضيح داد كه اين ولتاژ  بي سيم را چگونه نصب كنيم .دقيقا همه چيز را توضيح دادكه همان يك مرتبه براي من كافي بود.

- آيا قبل از ورود به جبهه توي امور مخابراتي آموزش ديده بود يا در واقع جنگ و استعداد خاص خودشان ، ايشان را به اين وادي كشانده بود؟

جنگ ما يك جنگ كلاسيكي نبود. اول جنگي بود خود جوش. كسي نبود وارد جنگ شده و كلاسي ديده باشد. هر عملياتي كه مي شد يكسري تجربياتي كشف مي شد براي عمليات بعدي. هر كاري كه صورت مي گرفت حالا اگر خراب ميشد ، باز اين تجربه اي بود براي كار بعدي ، براي مرحله ي بعدي. ايشان اول توي بندرعباس عضو سپاه شده بودند. از دوستانش كه سئوال كردم ابتدا تو كار تاسيسات بوده. بچه ها كه ديده بودند ايشان روحيه فني دارد ، مي تواند كارهايي انجام بدهد از ايشان خواسته بودند كه بياييد توي مخابرات. در مخابرات نمي دانم چه مدت بود كه از افرادي كه توي مخابرات بودند يك كم تجربه كسب كرده و بعد وارد جنگ شده كه توي جنگ  هم كه قبلا خدمتتان عرض كردم توي گردان زرهي مقداري تجربه كرده   و بعد وارد تشكيلات لشكر شده بود. با يك اندوخته اي آمده بود و شروع كرده بود به كار كردن توي اين زمينه. هر چه آدم بيشتر كار بكند هرچه بيشتر فعاليت كند ، هم تجربه اش زياد مي شود و هم مسئولين بيشتر به او بهاء مي دهند و از ايشان مي خواهند كه كاري را انجام بدهد.

- يكي از ويژگي هاي ايشان پركاري بوده مي شود يك مثالي بزنيد كه شيوه كار ايشان و پر كاري اش واضح تر بشود؟

آن زمان كه ما وارد شديم نزديك عمليات بود مي بايست كارها را طوري انجام بدهند كه بتوانند عملياتي انجام دهند. آن جا كارهاي متفاوتي بوده يكي جذب كارهاي مخابراتي بوده كه بايد از طريق مختلف از قرارگاه ، از جاهاي ديگر مي بايست اينها را جذب مي كردند بي سيم مي گرفتند ، امكانات سيم ، تلفن و.. يكي جذب نيرو بود كه مي گشتند توي نيروها و ببينند چه كسي به دردشان مي خورد آنرا جذب كنند بياورند توي تشكيلات. يكسري كارهاي تداركاتي بودكه تقريبا همان جذب عملياتي ميشه. بعد راه اندازي سيستم ها كه مي خواهي با آنها كار بكني. بايد به يكسري افرادي كه مي آيند در عمليات و مي خواهند بي سيم چي باشند بايد به آنها آموزش داده شود ، توضيح دهند اين كارها راكه مي بايست توي آن مقطع زماني كمي كه داشتند انجام مي شد. ايشان در اين زمينه مرتب كار مي كرد يعني شبانه روزي بود. نمونه اش را يادم است كه توي منطقه زليجان كه بوديم يك كانكس بود آنجا كه ايشان مي خواست توي آن قفسه درست كند كه بتوانيم وسايل در آن بچينيم چون قبلش وسائل ما توي چادر بود. توي چادر هم خطري بود مثلا مرتب مي آمدند بمب باران مي كردند ، بمب هاي خوشه اي. به هر ترتيبي كه شده بود رفته بود يك كانكس را آورده بود آنجا بعد از ما پرسيد كه جوشكاري بلدي ؟گفتم بله. يك موتور جوش آوردند و ما تا عصر آن جا مشغول جوشكاري قفسه بندي  بوديم. توي همه ي كارها به ما كمك مي كرد. حتي جوشكاري توي بريدن آهنها ، ايشان مرتب كار مي كرد و برايش مهم نبود كه پست بالاتر داره ، به ديگران ارجحيت و برتري داره.  هيچ موقع اين گونه فكر نمي كرد. اين كار تا آخرشب ادامه داشت كه چشمهاي هر دوتاي ما برق زده بود كه خواب نمي رفتيم. همان شب ساعت 12 يا 1 بود كه اطلاع دادند كه وسايلتان را جمع كنيد سريع بايد نصف شب جابه جا شويم چون اطلاع داده بودند كه هواپيماها براي بمب باران مي آيند اين جا. حالا ما با آن خستگي كه داشتيم و چشم هايمان اشك ميزد آمد و گفت كه بايد سريع وسايلمان را جمع كنيم . خود ايشان هم چشمهايش اشك ميزد كه حتي جلوي پايمان را نمي ديديم تا نزديكي هاي صبح ما تمام چادر را جمع كرديم.

- شهيد حاجبي با كساني كه از زير كار در مي رفتند چه برخوردي داشت؟

شيوه ايشان با شهيد زندي و يا ديگر مسئولين فرق مي كرد. به اينگونه بود كه اول خودش كار مي كرد جوري كه آدم را خجالت زده مي كرد . آدم نمي توانست بگويد من كار نمي كنم. يعني آن شب من با آن خستگي نمي توانستم بگويم كه آقا من خسته شده ام و اين كار را انجام نمي دهم. وقتي مي ديديم كه با پاي برهنه دارد مي دود و كار انجام مي دهد ، ديگر آدم اصلا رويش نمي شد كه حرفي بزند. و بچه هاي مخابرات تعداد محدودي بودند در كادر مخابرات. يكسري بي سيم چي بودند كه از آنها كه بگذريم يك تعداد خاص بودند و آنها هم روحيه ي ايشان را مي دانستند و اگر كسي مي خواست كاري را انجام ندهد حتي با حركت نگاهش ، آن طرف متوجه مي شد كه ايشان چه دارد مي گويد. اصلا يادم نمي آيد كه با داد و فرياد يا با صداي بلند  برخورد كند.نگاهش خيلي معني داشت.

- شاهد تغيير و تحولي توي يك برهه از زندگي ايشان بوديد؟

هر كدام از برادران كه شهيد شدند بالاخره مرحله ي تكاملي داشتند كه نهايت اوجش ، شهادتشان بوده كه درباره همه بچه ها صدق مي كند.

شهيد حاجبي اين خصوصيت و همين تحول را داشته است. شايد ظاهر قضيه چيزي را نشان نمي داد يا آدم نمي توانست تشخيص دهد مراحل تكاملي ايشان را. اما زماني كه با ايشان آشنا شديم توي مراحل زندگي يا مراحل جبهه كه با هم بوديم هر دفعه اي كه ايشان را مي ديدي ، مي ديدي يك حالت خاصي پيدا كرده ، يك معنويت خاصي. هر عملياتي كه مي گذشت مي ديديم قرب به خدايش بيشتر شده ، فاصله اش به خدا داره كمتر مي شه. اصلا توي صحبتش ، توي روحيه ش به جايي رسيده بود كه آن اواخر مي گفت خسته شدم ديگه بريدم دلم ميخواد برم. حتي خانمش مي گفت گاهي اوقات اين شعر را مي خواند كه مي گفت مرگ تو هم براي ما ناز مي كني. به اين حد رسيده بود كه دنيا برايش كوچك شده بود و احساس ميكرد ديگر فايده نخواهد داشت.

- اينجا اشاره به اين مطلب داشتيد كه در هر عمليات يك معنويت خاصي در ايشان مي ديديد و اين جمله را بيان كرد كه زيبا هم هست. شما احساس كرديد ايشان دارد فاصله هايش به خدا كم مي شود و قرب به خدايش نزديك تر. چه چيزي در رفتار و گفتار و برخورد شهيد مي ديديد بعد از هر عمليات يا بعد از هر مرحله اي كه اين احساس به شما دست مي داد. ميخواهم شما آنرا بيان كنيد. يعني فاصله كم مي شد چي مي شد ، شهيد در چه مرحله اي قرار مي گرفت؟

تو نماز خواندن. وقتي كه نماز مي خواند توي عالم ديگري بود. وقتي كه مي ايستاد به نماز مثل اين كه آدم رفته باشدپيش فرمانده مافوق خودش يك خطايي انجام داده و منتظر است يك تنبيه شديدي برايش در نظر گرفته شود. و حالا ايشان رفته با زاري ايستاده كه جوري بشه كه مقداري تخفيف بده توي تنبيه اش.

هرچي كه از عملياتش مي گذشت مي ديدي كه اين حالت بيشتر است. به تضرع و آن حالتي كه براي نماز مي ايستاد ، با آن حالت زار نماز ميخواند مي ديد هر مرحله اي شديد تر است. يا توي خلوت كردنهايش گاهي اوقات مي ديدي با يك نوار سخنراني از آقاي انصاريان يا بعضي از سخنراني هايي كه بود گوشه اي مي نشست گوش مي داد. و با خودش خلوت مي كرد. هميشه يك راديو ضبط كوچك سفيدي داشت كه باهاش بود.

گاهي اوقات توي كانكس سفيد كوچكي كه يك اتاق داشت مي رفت داخل و در را مي بست در عالم خودش. مشكل مي شد بروي با او صحبت بكني ، در حال خودش بود. هر مرحله اي كه مي گذشت شديدتر بود. من يك نوار توي عمليات والفجر 8  از ايشان دارم كه دم غروب آن موقعي كه آفتاب غروب مي كرد خودش هم توي نوار گفته ، نشسته زير آن نخل ها. حالا شما ببينيد توي آن زماني كه عمليات داره شروع ميشه دم غروب ، آدم وقتي جايي غريب باشه مخصوصا توي جنگ واقعا دلگير است. توي آن هوا توي آن زماني كه احساس مي كرد كه ديگه خودش يا تعدادي ديگر از بچه ها بعد از عمليات ديگر نيستند ، نشسته بوده يك سري مناجات با خودش كردن. شروع كرده نوار را ضبط كرده كه خدايا مرا ببخش اينهمه دوستانم را از من جدا كردي شهيد شدند ، چرا مرا نمي بري. اينها نشان دهنده ي نزديكيش بود به خدا. ما حالا ظاهر قضيه را مي توانيم ببينيم باطن را اصلا نمي توانيم تشخيص دهيم. اما همين ظاهري كه مي ديديم احساس مي كرديم كه شهيد ميشه. هر عملياتي كه ميشد ما مي رفتيم مي بوسيديمش و مي گفتيم اگر شهيد شدي ما را هم شفاعت كن آن هم با يك حالت تمسخر آميز وبا خنده مي گفت كي حالا شهيد ميشه . ولي مشخص بود كه ماندني نيست.

- چه عواملي توي اين مراحل مختلف بود كه زمينه ي نزديكي ايشان را فراهم تر مي كرد؟

سخت است كه ما تشخيص بدهيم كه چه چيزي را مي ديد از خدا يا از شهادتش درك مي كرد كه ما درك نمي كرديم. ايشان چه چيزهايي مي ديد كه نزديكي اش به خدا بيشتر مي شد.بيشتر زاري ميكرد بيشتر با خدا خلوت مي كرد ، اينها عمق قضيه بود كه ما تشخيص نمي داديم واقعا چه مي ديده خدا مي داند.

- شهيد چه چيزهايي را در زندگي اش دوست داشت؟

من چيزي نديدم كه به آن علاقه داشته باشد يعني آنچه كه داشت راحت مي بخشيد. اما به شهادت ، عشق به امام اين چيزهاي معنوي را دوست داشت. مثلا سخنهاي امام را با يك علاقه ي خاصي گوش ميكرد. اين نشان دهنده ي علاقه اش نسبت به امام بود. مثلا يكي از دوستانش كه شهيد مي شد مانند يوسف شريف ، رفته بود توي يك اتاق و درب را بسته بود و گريه مي كرد  ما كه پشت درب ايستاده بوديم از گريه او گريه مان گرفته بود و گريه مي كردم. اصلا با يك حالتي گريه مي كرد كه انگار برادرش از دنيا رفته به اين صورت به معنويات علاقه داشت اما ماديات هيچ موقع من نديدم حتي كفشي كه بگويد مال من است. يا لباسي مال من است.  مثلا وقتي كه ايشان ازدواج كرده بود از روي سند ازدواج به ايشان يك يخچال داده بودند كه ايشان يخچال را بخشيده بودند ، يك قالي بهش داده بودند كه قالي را بخشيده بود. يا توي لشكر گفته بودند يه فرش برنده شدي اين فرش را به ايشان داده بودند كه گفته بود من نياز ندارم بگذاريد به بچه هايي كه بيشتر نياز دارند. يك خانه اي كه نامش درآمده بود ، اصلا  دنبالش نبود ، پي گيرش نبود كه اين خانه را بگيرد كه براي آينده اش خوب است.حتي يك دفعه من گفتم برو تكليف خانه را روشن كن. گفت حالا ميخوايم چي كار بكنيم ، ما آن خانه اي را كه مي خواهيم خدا ميدهد.

- هر چي توي ذهنتان مي آيد از ايشان بفرماييد؟

نهايت سعي را داشت كه هر جوري كه شده در عمليات به پيروزي برسه. شبانه روزي كار مي كرد. كارها را به ترتيب يادداشت مي كرد كه فراموش نكند و انجام بدهد. اين علاقه اش به جنگ ، نسبت به دوستانش ، همرزمانش و حتي اقوام و خويشاوندان اينقدر شديد بود كه اگر يك نفر با ايشان برخورد مي كرد ايشان سعي ميكرد كه احوالي از آن بپرسد يا بداند كه كجاست ، چه كار مي كند. توي عمليات به فكر همه بود. وقتي كه زخمي شده بودم در تهران توي بيمارستان بودم ايشان  حتي به فكر من بودكه از اهواز راه بي افتد بياييد تهران. حتي تعدادي از بچه ها را با خود بياورد كه من توي بيمارستان تنها هستم ، شاد شوم. و واقعا هم براي من يك شادي عجيبي بود وقتي ديدم كه بچه ها بخاطر من 1000  كيلومتر راه آمده اند عيادتي از من كنند.خيلي براي من مسرت بخش بود.

- از علاقه شهيد به شهادت با توجه به اينكه خودش فرمانده بود و در جلسات خصوصي و دوستانه اي كه داشت از اين نظر مقداري توضيح دهيد؟

هر وقت هر موقعيتي برايش پيش مي آمديك جوري سعي مي كرد صحبتي بكند براي جذب نيرو براي اينكه مقداري را بكشاند به جبهه. هر چيزي را كه چهارتا را از اينور بكشاند به آنطرف( منظورم از داخل شهرها به جبهه) اين كار را انجام مي داد. توي مراسم ازدواجش خانمش توضيح ميداد كه سر سفره ي عقد كه مراسمات و رسومي است كه قندي مي سايند روي سر ايشان  ، از فرصت استفاده كرده و اين جمله را گفته بود كه اين كارها چيه شما مي كنيد. شما فكر مي كنيد كه اين ازدواج شادي است ؟ ازدواج من آن موقعي است كه من به شهادت برسم ، شادي من آن موقعي است كه به شهادت برسم. اين شادي نيست كه شما فكر مي كنيد. اين كارها چيه كه شما مي كنيد.

يكي از دوستانش  ميگفت كه يك نفر توي روستاي ما شهيد شده بود. اين را آورده بودند آنجا. بعد ايشان ميگفت من ميخواهم صحبت بكنم براي مردم. گفتم اين جا الان موقعيت نيست داغ ديده اند.سرباز بوده سرباز ارتش هم بوده ، نيروي ارتش بوده موقعيت نيست شما صحبت كنيد. اگر بخواهي صحبتي بكني ممكنه عكس العملي نشان دهند. ايشان توي هر موقعيتي كه پيش مي آمد سعي مي كرد يك جوري مردم را  راهنمايي بكنه ، ارشاد كنه. توي مسجدي كه در محل خودشان بوده هر وقت كه ميرفت توي روستايشان سعي ميكرد بين دو نماز يك صحبتي انجام دهد.

لشكر يا مخابرات كه بوديم مرتب جلساتي كه گذاشته مي شديك مقدار از صحبت ها پيرامون امر به معروف و نهي از منكر بود.

- شما بفرماييد از چه بدش مي آمد؟

از تنبلي  و بيكاري از كسي كه بخواهد از يك طريقي خودش را به بي عاري بزند ، از زير كار در برود ناراحت ميشد. البته ناراحتي اش را طوري نشان مي داد كه طرف خجالت زده بشود. يعني ديگر دست از كارش بردارد. نمونه اش يكي از بچه ها آمده بود در جبهه ؛ يك بچه ي كم سن و سالي كه ميخواست رشد كند. خيلي كارها مثلا شيطان آدم را فريب مي دهد كه حالا نماز را براي چه ميخوانيم ، اگر نخوانيم چه ميشود. گاهي اوقات اين جور چيزهايي احتمال داره كه براي آدم پيش بيايد. ايشان خودش ميگفت كه  من ديدم اين شهيد يك مقدار با ما سر سنگين شده است و تحويل نمي گيرد ، با ما راه نمي آيد. يك وقت كه با او برخورد مي كنم خيلي سرد است. .ميگه  من فهميدم يك چيزي هست. هر جوري بود مي خواستم او را پيدا كنم و ببينم چي شده. بارها بهش گفتم حاجي چرا اينجوري هستي با ما چيزي نمي گفت ولي من احساس مي كردم يك جوري هست. با اصرارهايي كه كردم گفت چرا نماز جماعت نمي آيي؟ چرا اين جوري هستي.

حالا به خاطر اينه كه طرف نماز جماعت نمي آمده يا نماز صبحش را با كاهلي مي خوانده ، اين ناراحت مي شد از دست اين ، ناراحتي اش را مي آمد اين جوري به او مي فهماند. حالا اگر ما بوديم مي آمديم جلوي يك جمع مي گفتيم چرا نماز نمي خواني چرا اين كار را نمي كني. ولي ايشان با صبري كه داشت سعي مي كرد توي يك مقطع زماني توي جوي كه به وجود مي آورد براي طرف ، بهش بفهماند اين كاري كه كردي درست نبوده.

- براي بحث عقيدتي اخلاقي بچه هاي مخابرات كار خاصي و برنامه خاصي نداشت ؟

تو اين زمينه كلاسهاي متعددي را سعي مي كرد بگذارد. نمونه اش مثلا چندين بار كلاس قرآن داشتيم در زليجان ، شبها بعد از نماز مغرب و عشاراه اندازي كرده بود. ايشان بود ، شهيد علي آقا ماهاني بود. ماهاني كلاس را اداره مي كرد به بچه ها آموزش مي داد. يا در قرارگاه اهواز كه بوديم چون سعي داشت كه بچه ها هر صبح براي نماز بلند شوند يك برنامه اي برايشان داشت كه ديگر نخوابند. يكي دوتا از كلاسهايي كه آن جا گذاشت نوار ويدئويي آقاي مظاهري يا آقاي انصاريان را مي گذاشت ، خودش هم مي نشست و دقيقا هم توجه داشت كه چه كسي به اين صحبت ها علاقه داره و چه كسي هم علاقه نداره.آنهايي كه علاقه نشان نمي دادند با روش خاص خودش كاري مي كرد كه علاقه پيدا كنند.

بعد از عمليات بدر كه من زخمي شده بودم بچه ها تعريف مي كردند كه در يك منطقه عملياتي بچه ها بيكار بودند ايشان آمده بودند برنامه ريزي كرده بود يكسري كلاسهاي عقيدتي گذاشته بود  و يكسري كارهاي ورزشي مانند واليبال و فوتبال كه بچه ها تا زماني كه عمليات بعدي شروع مي شود خسته نشوند. در اين صورت هم آمادگي روحي داشتند و هم آمادگي جسمي.

- از لحاظ معنوي عرفاني خصوصيات برجسته شهيد را توضيح دهيد. در رابطه با بحث نماز شب ،  شهيد توصيه اش توي اين زمينه به شما و حالتهايش چگونه بود؟

نماز شبش را من حقيقتا نديدم. نه اينكه ايشان نمي خواند. از دوستانش بارها شنيده بودم كه ايشان بلند مي شد براي نماز شب مي رفت جايي كه كسي او را نبيند.توي نماز جماعت خيلي مقيد بود و مرتب شركت مي كرد. هر موقع مي ديد كه كسي مشغول كاري است با شوخي و طعنه به او ميفهماند كه وقت نماز است كار  را رها كن.

- توسلش به ائمه ، اگر مطلب خاصي در اين زمينه هست بفرمائيد.

 در دعاي كميل و توسل هميشه شركت مي كرد. نوارهايي داشت. نوارهاي روضه ، اينها را توي ماشين كه رفت و آمد مي كرديم ، مي رفتيم جايي ، مي گذاشت. بيشتر شعرهاي عرفاني را حفظ مي كرد. گهگاهي با خودش زمزمه ميكرد. علاقه ي شديدي به ائمه داشت.

- در دقت و توجه اش به مستحبات و دقت ايشان در ترك مكروهات چگونه بود؟

در رابطه با مستحباتش كه معمولا توي جبهه كار مرسومي است ، هميشه وضو داشت. اكثر اوقات هر فرصتي پيش مي آمد معمولا بعد از نماز صبح زيارت عاشورا و قرآن تلاوت مي كردند.

- توجه شهيد به نماز و هر خاطره اي مبني بر سر وقت خواندن نماز داريد بيان كنيد.

دقيقا مقيد بود كه سر وقت نماز بخواند حتي تاكيد داشت كه جماعت خوانده شود. مسافرتهايي كه داشتيم اكثرا نهايت سعي اش بر اين بود كه ما يك جوري حركت كنيم كه توي مسيري كه مي خواهيم برويم مسجد باشد ، سر وقت آنجا باشيم كه به نماز جماعت برسيم.

- در خصوص آرزوها و خواسته هاي شهيد چه چيزي به ياد داريد؟

بهترين آرزوي ايشان به شهادت رسيدن بود يا اينكه جنگ به پيروزي برسد. دو آرزويي كه در موردش هميشه با هم صحبت مي كرديم. ما توي زمينه ي مادي هيچ آرزويي نديديم. وقتي كه ازدواج كرده بود به خانمش گفته بود كه من آرزويم اين است كه به شهادت برسم و خانمش انتظار شهادت او را داشت.

- شهيد در چه مواردي حساس بود؟

تو زمينه كاري. نسبت به انقلاب ، امام. يكي اگر مي خواست حرف نا به جايي بزند خيلي حساس بود. سريع عكس العمل نشان مي داد. اگر يك كاري را به كسي واگذار مي كرد مي آمد آن جا  مي گفت شما برويد توي آن سنگر تاكتيكي بي سيمها را نصب كنيد. اگر كوتاهي مي شد در اثر اينكه نصف شب است و ما خسته ايم كار را انجام نمي دهيم باشه براي فردا ، روي اين كار خيلي حساس بود.

- شاهد زخمي شدنش توي جبهه بوديد؟

قبل از شهادت زخمي شده بود اما من نبودم . بچه ها مي گفتند زخمي شده بود ، خمپاره خورده بود به بدنش يك مقداري ريز خورده بود ، پايش آسيب ديده بود يه مقداري مشكل داشت. برده بودنش اورژانس كه پانسمان كنند ، مي خواستند منتقلش كنند پشت خط ، حاضر نشده بود برود. گفته بودند بدنت خون ريزي كرده مشكل داري با اين پا سخت بتواني راه بروي. گفته بود من بايد اين جا باشم. حالا اگر زنده بودم بعدا مي روم درمان مي كنم. نرفته بود ، همان جا مانده بود تا شهيد شده بود.

- با همان جراحت شهيد شده بود؟

بله. يعني صبح زخمي شده بود بعد پانسمان كرده بود آمده بود بعدالظهر توي همان عمليات براي آزاد سازي مهران. با موتور رفته بود توي منطقه كه خمپاره آمده بود كنارش و شهيد شد.

- شما توي چه عمليات هايي با هم شركت داشتيد؟

 والفجر مقدماتي با هم بوديم. لشكر توي اين عمليات خيلي شركت نداشت. بعد والفجر يك توي منطقه زبيدات بود كه با يك تيپ ارتشي با هم بوديم. والفجر 3 من نبودم تو آموزش بودم. والفجر 4 توي گردان بودم. چون از طريق كرمان اعزام صورت گرفته بود از طرف آموزش رفته بوديم آن جا. شايد نمي گذاشت ما برويم توي عملياتها شركت كنيم. خيلي به ما عنايت داشت. سعي ميكرد يك جوري ما توي عمليات نرويم ، مشكلي پيش نيايد. بعضي از بچه ها كه توي مخابرات محور بودند اينها را خيلي تحت نظر داشت. بعد ما آن جا يك گريزي زديم. چون اول ايشان را نديديم. به هر حال بدون اين كه ايشان ما را ببيند بتوانيم برويم توي عمليات.البته آن موقع ايشان فرمانده ما نبود. آنموقع چون توي آموزش بوديم مسئولين ما همان مسئولين آموزشي بودند. اگر ايشان آن جا ما را مي ديد در خواست مي كرد ما را مي آورد توي مخابرات. عمليات خيبر بود توي جزيره مجنون صورت گرفت. عمليات بدر در همانجا بود. بعد از بدر وقفه اي خورد ما حدود يك سالي نتوانستيم برويم توي منطقه. بعد از آن عمليات والفجر 8 در خدمتشان بوديم.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار