ویژه نامه سردار شهید علی حاجبی
شنبه, ۱۳ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۵۱
آشنايي ما با شهيد حاج علي حاجبي قبل از عمليات خيبر بود. عمليات والفجر4 ؛ آشنايي ما از آنجا شروع شد. منتها ما ارتباط كاري با هم نداشتيم چون ايشان در مخابرات بودند و ما در تخريب. منتها در جلسات كه بوديم ، جلسات فرماندهي كه در عملياتها ، بعد از عملياتها و قبل از عملياتها گرفته مي شد ، آشنايي مان شروع شد. آن جذابيتي كه ايشان داشت ، آن حالات و روحيه ي خنداني كه ايشان داشت ما را به خودش جذب كرد.
سردار حاج باقري (همرزم شهيد)

 

- از خاطراتي كه با سردار شهيد حاج علي حاجبي داشتيد و اينكه چه زماني و در كجا با ايشان آشنا شديد براي ما بگوييد.


- آشنايي ما با شهيد حاج علي حاجبي قبل از عمليات خيبر بود. عمليات والفجر4 ؛ آشنايي ما از آنجا شروع شد. منتها ما ارتباط كاري با هم نداشتيم چون ايشان در مخابرات بودند و ما در تخريب. منتها در جلسات كه بوديم ، جلسات فرماندهي كه در عملياتها ، بعد از عملياتها و قبل از عملياتها گرفته مي شد ، آشنايي مان شروع شد. آن جذابيتي كه ايشان داشت ، آن حالات و روحيه ي خنداني كه ايشان داشت ما را به خودش جذب كرد.

يكي از ويژگي هاي حاج علي اين بود كه خيلي اخلاق خوبي داشت. با يك برخورد ، طرف مقابل جذبش مي شد و فكر ميكنم يكي ار ويژگي هاي اين شهيد در مخابرات لشكر كه هنوز هم اثرش هست ، اخلاق شهيد حاجبي بود كه با آن اخلاق خوبش نيروها را جذب مي كرد. بعضا نيروها بسيجي بودند ولي اين نيروها مي ماندند يا اينكه شهيد مي شدند.

توي شركت در نمازهاي جماعت ، توي دعاها و توي مراسماتي كه بود ، من خودم بارها به چشم خودم ديدم كه حاج علي نماز شبش را  با گريه مي خواند.

- حالا كه اسم نماز شب را برديد بگوييدكجا بود و چه جايي؟

ج- يكي قبل از عمليات والفجر 8 بود كنار نهر بلامه. نمي دانم يك تقدسي داشت. نماز شبي كه مي خواند با اين نماز شبي كه ما مي خوانيم خيلي فرق داشت. او از روي عشق مي خواند ، عاشق بود ما از روي ناچاري  مي خوانديم و مي گفتيم كار سختي است. او نماز را از عشق و علاقه اي كه به خدا داشت عاشقانه مي خواند و گريه مي كرد ، بلند.

تو دعا يا مثلا جلساتي كه شب اول عمليات گرفته مي شد  مثلا جلسه وداع ، ايشان يك گوشه اي مي نشست وقتي گزارشات كارها انجام مي شد و همه توجيه مي شدند ، هر كس وظيفه اش را  مي آمد و  مي گفت. همه همديگر را بغل مي كردند.

 يادم هست ايشان مي آمد و فرمانده گردانهاي خط شكن را ، آنهايي كه جلوتر از همه تير بار  دشمن رويشان كار مي كرد ، اينها را بغل مي گرفت با آن بادگير سبز و چهره سياهش ،  و مي گفت من را يادتان نرود برايم دعا كنيد. در صورتي كه خودش يك شهيد زنده بود.

حاج علي همه فكر و ذكرش اين بود كه وظيفه اش را خوب انجام دهد. هر كاري از دستش بر مي آمد انجام مي داد ، حتي در تداركات رساني به خط.

در بحث ساختن نيرو براي مخابرات آينده جنگ ، نقش مهمي داشت. ابتكارات عجيبي داشت . در والفجر8 با توجه به اينكه ايشان مسئول يگان دريايي لشكر بود در بحث آب بندي كردن بي سيمها و عبورشان و امتحان كردنشان خيلي فعال بودند.

تلاش مي كرد بچه ها آنطرف هم كه رفتند ارتباط حتما با آنها برقرار شود.

- خوب از شب عمليات ، يكي از عمليات ها ، حالا والفجر يا ... بفرمائيد ؟

در والفجر 8 يادم هست كه خوب قايق هايش را سازماندهي كرده بود در سه محور. محور علي شير بود ، بلامه بود و فكر مي كنم مجري بود. همين سه تا محور.  و خوش هم تو بلامه بود. يعني همه اش در انتظار بود كه شب شود.  بچه هايش را توجيه كرده بود كه امشب شب عمليات است. يك دفعه ما يك تعداد نيرو برايش مامور كرده بوديم مثل شهيد قهاري. اينها را مامور كرديم به عنوان سكان دارهاي ويژه كه بتوانند نيروها را رد كنند آن طرف. ايشان صحبت كرد و گفت اين عمليات مرحله اولش خود غواصها خط را مي شكنند ولي مهمتر از غواصها سكان دارها هستند كه اگر اين سكان دارها نتوانند نيرو برسانند آنطرف ، كار آنها هم از بين رفته و همه ي اين عمليات بر مي گرده به يگان دريايي چون ما هيچي آنطرف نداريم فقط بايد از همين قايقها استفاده كنيم. خلاصه روي بچه ها طوري صحبت كرده بود كه از لحاظ معنوي و اعتقادي اگر نيرو را بردند آن طرف ، دوباره بر مي گشتند كه وظيفه شان را انجام دهند.كه اگر  مي خواستند بر نگردند هيچ اهرمي نبود و ما يك تعداد قايق داشتيم كه رفتند آنطرف.  مي شد اسلحه بگيرد و برود دنبال عراقيها ، ولي ايشان طوري صحبت كرده بود كه  دو تا از اين بچه ها كه از خود ما بودند ، و آن طرف به اينها احتياج داشتيم (نيرو آورده بودند آن طرف) مي گفتيم  بيا دنبال كار خودت ، دنبال كار تخريب ، ولي ايشان طوري صحبت كرده بود كه بچه ها مي گفتند نه. ما بايد برويم آنطرف ما فعلا در اختيار يگان دريايي هستيم. طوري با بچه ها صحبت كرده بود  كه در تاريكي آن جا ما مسئولشان بوديم  باز هم مي دانستند كه علي حاجبي مسئولشان است. بايد برگردند و دستور او را اجرا كنند و اين صحبت ، صحبت الهي است كه تو قلب بچه ها اين جور فرو مي رود. حالا چه جور صحبت مي كرد و چي مي گفت خودش مي داند و خدا.

يادم هست توي شلمچه حول و حوش عمليات كربلاي 4 بود كه ايشان يك باد گير سبز رنگ و يك شلوار بادگير زرد رنگ پوشيده بود.كارهاي آماده سازي و جانشين ستاد را پي گيري مي كرد و يك جفت دمپايي و ... عين شهيد نصرالهي. يعني اصلا حاليش نبود ناهار بخورد ، الان ظهره ، شبه ، صبحه.

از كربلاي 4 تا كربلاي 5 ، 15 روز بيشتر فرصت نبود و آماده سازي هم به عهده ستاد بود. ستاد هم همه را گذاشته بود به عهده شهيد حاجبي. و ايشان همه اش در حال كار بود. فكر مي كنم شهادتش هم به اين خاطر بود كه خداوند مزدش را داد.

با رفتن ايشان در مخابرات خلا يي ايجاد شد. هرچه الان مخابرات دارد مي خورد از مايه اي دارد مي خورد كه توسط شهيد حاجبي ريخته شده بود. يعني ديگر بعد از شهيد حاجبي ، چون چيزي نگذشت كه ابراهيمي هم شهيد شد ؛ ديگر بعد از آن توي مخابرات نتوانستند براي آينده برنامه ريزي كنند يا نيرو تربيت كنند. هر چه هست از همان مايه است. يعني الان يك نفر از مخابرات كسر شود كسي نيست به جايش بياييد.

- حالا از آن شب عمليات والفجر 8  تو آن جلسه توجيه ، كه توسط سردار سليماني  و ديگر دوستاني كه بودند ، از آن شب چيزي به خاطر داريد؟

البته فيلمش هست. من چيزي تو ذهنم نيست. ولي همان گريه هايش و اين كه بچه ها را بغل مي كرد و گريه مي كرد. واقعا بلند گريه مي كرد. يك طوري گريه مي كرد  كه مثلا يك بچه كه از مادرش يك چيزي بخواهد. دنبال شهادت مي گشت و به خاطر همان حالاتي كه داشت اثراتش را در مخابرات نشان مي داد. يعني همه مخابراتي ها همين طور بودند. علتش هم اين بود كه رئيسشان اين طوري بود.

- تو يگان دريايي كه بود خاطره اي از ايشان به ياد داريد؟

يگان دريايي چيز جديدي بود. يك تشكيلات جديدي مي خواستيم راه بياندازيم نه چارتي داشتيم و نه شرح وظايفي و نه تجربه گذشته را داشتيم. اين بنده خدا چون بندرعباسي بود گفتند خوب اين حتما مي داند. او را آوردند گذاشتند مسئول با يك حجم كار زياد. همه توسط ايشان انجام مي شد. ماشين سنگين ، ماشين سبك ، مهمات ، همه چيز بايد مي بردند. هيچ تجربه اي هم نداشتند ولي از روي اخلاقي كه اينها داشتند هر كاري را هم كه اشتباه انجام مي دادند آن كار خوب تمام مي شد. و اين از اخلاص اينها بود.

مثلا همين جذر و مد. اسكله ها 6  متر مي روند پايين يا مثلا مي آيد بالا.  اينها رويش حساب دقيقي نكرده بودند ولي در حين كار مواجه مي شدند با چنين كاري. ولي يك دفعه يك نهري پيدا مي شد ، قايقها مي رفتند توي نهر.  مي رفتند يك جايي كه ما فكرش را هم نمي كرديم. نيرويشان را پياده مي كردند ، مهمات خالي مي كردند .

يا مثلا يك يا دو نيروي سكاني تا شب مثلا 3  ، 4  مرتبه اي مي رفتند آن طرف  و مي آمدند. ولي اين خودش با اين كه مسئول بود شايد بگم در روز 10 مرتبه مي رفت آن طرف ، مثلا اسكله براي آن طرف درست بكند و دوباره مي آمد اين طرف اسكله درست بكند. سه ، چهار قايق را به همديگر مي كشيد و مي آورد اين طرف بازسازيشان مي كرد.

- ايشان در كمك به فرمانده لشكر چقدر موثر بود. نمونه اي در اين زمينه يادتان هست ؟

ما حس خاصي نداريم ولي مخابراتي ها مي شود گفت خودشان فرمانده اند. چون بعضي ها  با بي سيم كنار فرماندهي هستند. تدبيرهايي كه فرمانده در مراحل مختلف مي كند براي اينها درس و تجربه  مي شد. و خيلي جاها بود كه فرماندهي مثلا شب كار داشت و مي خواست به قرارگاه برود. كسي هم نبود آنجا يا فرمانده مثلا يك ساعتي مي خواست بخوابد مسئول مخابرات خودش هدايت مي كرد و بارها خودم ديدم كه شهيد حاجبي اين كار را مي كرد. يا مثلا  حاج قاسم بعضا خسته بود و مي خواست استراحتي كند يا اينكه جايي مي خواست برود ، برود خط ، تو آن سنگر فرماندهي جز حاجبي كس ديگري نبود.

- خوب در خصوص ارتباط ايشان با ولايت و امام و...بفرمائيد ؟

اصلا ايشان شيفته امام بود. يكي از آرزوهايش هم ديدار حضرت امام بود. قبل انقلاب جزء وفاداران به انقلاب و به ولايت و به امام بودند. مخصوصا تو منطقه هرمزگان من رفتم محلشان ، روستايشان. تو انقلاب اينها جزء كساني بودند كه پرچم امام دست اينها بود. يعني در روستاي خودشان جلودار بودند. نمونه اش تشييع جنازه اي كه از ايشان شد. تمام اين روستا و تمام آن منطقه آمدند براي تشييع جنازه و احساس مي كردند كه به هر جهت واقعا يتيم شده بودند.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده