ویژه نامه سردار شهید علی حاجبی
سه‌شنبه, ۰۹ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۴۳
نوید شاهد: شب عمليات بود همه بچه ها را جمع كرد. البته قبلش يك مانوري هم باز گذاشته بودند. مانور مخابراتي بود كه ما با شهيد رفتيم توي آن منطقه. فكر ميكنم ذلي جان بود. گردان هاي ذلي جان بودند بعد مانور مخابراتي بود ، همه ي نيروهاي مخابراتي شركت كرده بودند. شب عمليات بود ، اكثر بچه هاي مسئول مخابرات محور گردان ها همه آمدند آنجا و بيشتر از همه شهيد ابراهيمي و شهيد حاجبي گريه مي كردند.
سرهنگ مهدي قاسم زاده (همرزم شهيد)

 

- كي با شهيد آشنا شديد و اين آشنايي چگونه بود؟

 سال63 بود كه با شهيد عرب نژاد براي نصب دكل به اهواز رفتيم. منتهي قبلش من يك مورد تو كرمان تو مجتمع مخابرات ايشان را فقط چند لحظه ديده بودم و يكي ازبچه ها گفت دلت مي خواهد بروي جبهه ؟ گفتم چه جوري ؟ گفت اين آقا مسئول مخابرات لشكر است. من نگاه كردم ديدم يك مرد قد بلند با چهره ي سياه ، از روي ظاهرش گفتم چه طور ايشان مسئول مخابرات است. بعد كه با شهيد عرب نژاد رفتيم اهواز براي نصب دكل  وقتي كه دكل را نصب كرديم ، شب يك عده از بچه هاي مخابرات بودند.آقاي روح الهي هم بودند ، دور هم نشسته بوديم چيز خاصي نداشتيم. آقاي روح الهي سرود خواند ما هم همراهي كرديم . فكر كنم آن روحيه  شادي كه داشتم سبب شد شهيد يك مقداري نظر داشته باشد كه من هم توي لشكر باشم. بعد به من گفت مي آيي لشكر؟ گفتم حتما مي آيم. بعد از آن يك چند وقتي توي كرمان كار كرديم. گفتند يك سفر است . بچه هاي لشكر بعد از عمليات ، يادم نيست كدام عمليات ، مي خواهند بروند مشهد.آمديم نزديكي هاي رفسنجان به آنها ملحق شديم به آن گروه. 5 الي 6 نفر ما از كرمان بوديم. بقيه بچه هاي لشكر آمدند، 2 تا اتوبوس بودند. رفتيم تهران. ايشان نظرش اين بود كه برويم نماز جمعه. كلا برنامه ريزي اش معنوي بود. ضمن اينكه بچه ها هم خستگي عمليات از سرشان بيرون برود. ابتدا قم رفتيم ، جمكران. آنجا يك سري مراسمات بود به جا آوردند بعد رفتيم نماز جمعه تهران. بعد به طرف مشهد رفتيم. چند روزي بوديم آنجا و سپس از هم ديگه جدا شديم و ما رفتيم كرمان.

من براي يك دوره ي 3 ،4 ماهه رفتم تهران. صبح اولي كه از دوره برگشتم رفتم به مخابرات منطقه 6. ديدم ايشان نشسته بغل ديوار روي شوفاژ.خيلي گرم برخورد كرد. به به شوخي گفت داريم ميريم اهواز مي آيي؟ گفتم بريم. بعد تلفن برداشتم زنگ زدم خونه گفتم دارم مي رم اهواز. بعدش گفت شوخي كردم من حالا يك چيزي گفتم. گفتم دلم مي خواهد بيايم همان جا سريع خداحافظي كردم. ماشين هم آماده بود. خلاصه رفتيم اهواز. بعد از مدتي با شهيد ابراهيمي تماس گرفت كه مهدي سريع حركت كن بيا. بعد شهيد ابراهيمي اين جوري مي گفت : مهدي تا 5 الي 6 روزي ديگه اومدي ، اومدي ؛ نيومدي ديگه نمي خواهد بيايي. رمزش اين بود و ما خوب متوجه مي شديم و حركت كرديم.  مجددا با شهيد عرب نژاد بوديم. آمديم اهواز قبل از عمليات بدر بود. هر كسي مشغول آماده شدن براي عمليات بود. شهيد ابراهيمي با 2 ، 3 تا از بچه ها رفيق بود.گفته بود فلاني شهيد شد. حاج عبدالله خيلي حساس بود روي مسائل اطلاعاتي. ناراحت شد و يك تشري هم به شهيد ابراهيمي زد كه چه گفتي. اين مسائل نظامي است و به هر كسي نبايد گفت.شهيد ابراهيمي خنده اي كرد و گفت باشه. بعد آمديم رفتيم براي عمليات بدر در جفير مستقر شديم.

- اين جايي كه وسائل جمع كرديد و رفتيد از كجا حركت كرديد؟

خوب ما با شهيد عرب نژاد بوديم. بيشتر در كارهاي ارتباطي بوديم و آن وسايل كه مربوط به نصب دكل بود ، آنتن بي سيم بود.

- اينها از كدام منطقه بود؟

 منطقه بدر. ما مي خواستيم حركت كنيم قرار گاه شهيد كازروني در اهواز. بعد حركت كرديم رفتيم اون جا. قبل از عمليات هم شهيد ابراهيمي به من گفت 2 ، 3 تا كار بكن. شهيد حاجبي البته كارها را تقسيم كرده بود. سازماندهي گردانها را كلا داده بود به شهيد ابراهيمي. بقيه كارهاي پشتيباني فني و تعميرات ، اين ها بر عهده ي خودش بود. آن عمليات هم حالت خاصي داشت كه همه نيروها را جمع مي كرد مي آورد. از كرمان يك تماس ميگرفت و اكثر نيروها را مي آورد تا دستش پر باشه از نيرو، مشكلي برايش توي عمليات نباشد.

شب عمليات بود همه بچه ها را جمع كرد. البته قبلش يك مانوري هم باز گذاشته بودند. مانور مخابراتي بود كه ما با شهيد رفتيم توي آن منطقه. فكر  ميكنم ذلي جان بود. گردان هاي ذلي جان بودند بعد مانور مخابراتي بود ، همه ي نيروهاي مخابراتي شركت كرده بودند. شب عمليات بود ، اكثر بچه هاي مسئول مخابرات محور گردان ها همه آمدند آنجا و بيشتر از همه شهيد ابراهيمي و شهيد حاجبي گريه مي كردند.( توي جلسه چيزي كه من يادم هست و من ديدم ، شب وداع بود ، خيلي گريه مي كردند ) بعد از اون من ديگه شهيد را نديدم تا روزي كه ما در منطقه بدر عقب نشيني كرديم. عصر بود كه همه يگان عقب كشيده بود از جزيره ي مجنون و من بودم ، شهيد حاجبي بود ، شهيد ابراهيمي بود ، شهيد شريف بود. وآقاي علويان بود. آن جا اصلا يك حالت ديگري داشت. بعد احساس ميكرد با قرآن يك مقداري روحيه اش تغيير مي كند. يك مقداري آن كمبودهايي كه دارد ، جبران مي شود.از آقاي علويان خواست كه قرآن بخواند. آقاي علويان به من محول كرد و من سوره يس را خواندم ، كل سوره يس را خواندم.

- كجا بود؟

سنگر مخابرات. درب سنگر نشسته بوديم روي گوني هاي شني توي جزيره ي شمالي يا جنوبي. شهيد يك حالت سكوتي بهش دست داده بود. هيچي نمي گفت. حالت بغض آلودي پيدا كرده بود. غروب بود. بعد از آن جا ،  مخابرات را جمع كرديم آمديم توي جفير. تو جفير شهيد حاجبي احساس مي كرد با رفتن توي اهواز يك مقداري از بچه ها به سمت ماديات مي روند ، از معنويات دور مي شوند. مصلحت ديد كه توي جفير بمانيم ، تا مخابرات همانجا  مستقر باشد براي هميشه. كه فرمانده لشكر هم موافقت كرد چون هم قرارگاه آن جا حفظ ميشد و هم احتمال بود تو آن منطقه باز هم عمليات بشه. و بچه هاي مخابرات هم همه ماندند آن جا. ما آن جا تقريبا روزهاي خوبي داشتيم و بچه هاي اطلاعات هم بودند. بعد شهيد برنامه ريزي كرده بود كه بچه ها به خاطر اين كه بي كار نباشند.يك كاري را انجام دهند. يكي برنامه ريزي ورزشي بود كه مي آمد صبح ، عصر مسابقه واليبال گذاشته بود همه ي  بچه هاي مخابرات هم آمده بودند شركت مي كردند. يكي هم برنامه معنوي داشت. بچه ها به شهيد حاجبي خيلي علاقه داشتند هر چي ايشان مي گفتند بچه ها اطاعت ميكردند. بعد از عمليات بدر يك احساسي دست داد كه ممكن است بعضيها دلسرد شده باشند و ما هم تقريبا شكست خورده بوديم. اومديم دور هم نشستيم. گفتند يك عهد نامه بنويسيم با فرمانده لشكر. شهيد حاجبي بود ، شهيد ابراهيمي بود ، آقاي ايرانمنش بود، شهيد عباس عرب نژاد بود ، من هم بودم. يك عهد نامه نوشتيم كه ما تا آخرين لحظه كه جنگ ادامه داشته باشد در كنار فرمانده لشكر هستيم و احساس نكند كه تنهاست. شهيد حاجبي خيلي با شور و حال مخصوص اين عهد نامه را نوشت و امضاء كرد. به ما هم داد و گفت شما هم امضاء كنيد. ما هم امضاء كرديم و داديم به فرمانده لشكر كه واقعا موثر بود. سردار سليماني توي چند تا از صحبت هايش از اين عهد نامه گفته. يا فكر ديگري توي سر ايشان بود. آمد يك صندوق گذاشت و گفت : كسانيكه حاضر هستند ديگر مرخصي نروند بيايند. بلافاصله احتمال داره عمليات انجام بدهيم. ميگفتند امام همچين دستوري داده. كه بلافاصله آماده بشويم براي عمليات بعدي. حالا بلافاصله شايد از نظر نظامي 2 ، 3 ماهي بود ولي ما احساس مي كرديم يك هفته ي ديگر. من گفتم كي حاضر است فوري بيايند آماده شوند براي عمليات. من نمي دانم آن صندوق باز شد يا نه ، اسمها خوانده شد يا نه. اكثر بچه ها ي مخابرات آمدند اسمهايشان را ريختند توي صندوق كه ما مي خواهيم عمليات بكنيم و آماده باشيم. روحيه ي شهادت طللبي ، روحيه ي ايثار و روحيه ي معنوي در بچه ها به وجود آورده بود.

توي هور كه لشكر يك مقدار رفت سمت تبور ، شهيد عازم مكه شدند. اوضاع را دادند دست شهيد ابراهيمي. وقتي كه رسيدند اوضاع و احوال را پرسيدند شهيد ابراهيمي گفت : حاجي خيلي ناراحت است. گفت : چرا؟.شهيد ابراهيمي گفت : ارتباطمون برقرار نيست. گفت خب حق داره ناراحت بشه. چند روزه آمديد اين جا مستقر شديد فرماند ه لشكر نتوانسته ارتباط برقرار بكند.

- كدام منطقه بود؟

توي تبور بوديم .گفت ايشان حق دارد ناراحت باشد. بعد بلافاصله به شهيد عرب نژاد گفت: سريع برنامه دكل را رديف كن. آمدند دكل زدند و ارتباط اچ اف وي اچ اف هر دو تا را راه اندازي كردند. مديريت ايشان خيلي قوي بود. سريع كارها را آنجا راه اندازي كردند و بعد آمدند سوار قايق شدند. گفتند مي خواهيم برويم سنگرهاي كمين را ببينيم كه وضعيت ارتباطي شان چه جور است با قايق آمدند. اتفاقا تو راه شهيد زندي را ديديم . دوتا قايق از روبه رو مي آمد و ما هم از اين طرف مي رفتيم. آمدند چسباندند كنار هم بعد همديگر را گرفتند توي بغل ، خيلي همديگر را بوسيدند. رفتيم توي قرارگاه تاكتيكي تو هور. سنگرهاي كمين را ديدند. از لاي نيزارها كه رد شديم به طرف سنگرهاي كمين مي رفتيم.

يك روز ظهر نشسته بوديم تو اهواز ديگر برگشته بوديم از جفير. داشتيم آماده مي شديم برويم به سمت والفجر 8 يك دفعه سراسيمه آمدند تو سنگر يك نگاهي كرد به من و گفت : بلند شو. سريع بلند شدم.گفت سريع 30 تا بي سيم و متعلقات(باطري و...) براي عمليات آماده كنيد. ما فوري رفتيم توي انبار همه چيزها را آماده كرديم. گفت من رفتم ، شما بياييد تبور. بعد بلافاصله شايد نيم ساعت كمتر شد همه را آماده كرديم، آمديم خودمان را رسانديم به تبور. اين احساس شده بود كه عراق حمله كرده ،  يه مقدار هور را گرفته. دليلش اين بود كه ارتباط قطع شده بود. هرچي صدا زدم كسي جواب نداد. گفته بودند ما تا قرار گاه تاكتيكي سقوط كرده ايم. بعد ما وقتي رسيديم آن جا ، خدا رحمت كند شهيد نصراللهي آنجا بود ، خنده اي كرد و گفت : مانور بود. منظورم از گفتن اين قسمت اين بود كه شهيد در آماده كردن بچه ها ، در جدي بودن ، در مديريت  ، در سرعت و اهميت دادن به جبهه هاي جنگ تا چه حد جدي بودند.

- خاطره اي ديگر؟

بعضي شبها من مي رفتم توي آموزش نظامي مي خوابيدم. يه شب به بچه ها گفته بود مهدي كجاست؟ بچه ها گفته بودند توي آموزش مي خوابه.گفت بيا چقدر تو آ موزش ميخوابي. ما آمديم تو كانكس. ايشان بود ، شهيد ابراهيمي بود ، شهيد عرب نژاد بود ، عليرضا حسني بود ، بچه ها بودند. يك پتو انداختند روي سر ما ، ما را زدند. بعد از آن ديگر نرفتم آموزش بخوابم. هميشه 5 الي 6 نفري بوديم كه يك جا مي خوابيديم و شهيد حاجبي هم بود.

- شهادت ايشان يادتان هست؟

با شهيد عرب نژاد داشتيم وسايل را آماده ميكرديم براي منطقه ي مهران براي عمليات كربلاي يك. ايشان تماس گرفت كه چرا وايستادي بيا اينجا. يه علاقه ي خاصي هم به ما داشت.  ما خيلي سراسيمه راه افتاديم. شهيد ابراهيمي پشت بي سيم بود با او صحبت كردم. از پشت بي سيم گفت كه مهدي تو برو. (خدا بهم بچه داده بود) از منطقه مهران راه افتاديم آمديم كرمان. بعد همان روز كه خدا به ما بچه داده بود آقاي محزوني آمدند گفتند كه حاج عبدالله شهيد شده. خيلي به ايشان علاقه داشتم و واقعا ناراحت شدم. روزي كه آمديم براي تشييع جنازه به محض اين كه من جنازه اش را ديدم ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنم. آمديم توي محلي كه قرار بود ايشان را به خاك بسپارند. شهيد ابراهيمي آمد. بعد از خاكسپاري ، در مسجدي كه آن جا بود يك صحبتي كرد و گفت : همان جور كه بعد از اينكه كه امام حسين (ع) شهيد شد ، آمدند گفتند مردم مدينه ديگر اينجا جاي ماندن نيست  ، آمدم اين را بگويم كه مردم رودخانه در نبودن حاجبي رودخانه به درد نمي خورد ، ديگر اينجا جاي ماندن نيست.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده