شمع محفل
دوشنبه, ۰۸ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۱۴:۴۶
يك سري از فعاليت هاي ايشان در سازمان تأليف كتب درسي بود. من همراه ايشان به محل كارش مي رفتم. در آن جا به طور مرتب و مداوم مشغول تأليف بود. در عين حال، پدر، مقيد بود كه در عيدها و تابستان ها به سفر برود و خانواده را هم با خود ببرد. در اين سفرها براي برگزاري جلسات پرسش و پاسخ به خصوص در جمع معلمان ديني برنامه ريزي مي كرد و طي آن ها به ابهامات معلمان پاسخ مي داد.
؛ شمع محفل

شهيد باهنر براي اقوام و آشنايان چگونه فاميل و خويشاوندي بود؟

به لحاظ اخلاقي و سيرة عملي الگوي خانواده و اقوام بود. شمع محفل ما بود. همه منتظر بودند كه ببينند آقاي باهنر چه مي كند و چه مي گويد. رفتارشان با اطرافيان بسيار جذاب، با تواضع، با وقار و در كمال احترام بود. با هر كسي متناسب با خودش صحبت مي كرد. همه را تكريم مي كرد. در رفتار با پدر و مادر نيز ويژگي هاي خاص خود را داشت. مقيد بود كه هر سال چند ماهي پدرش را به تهران بياورد و از او پذيرايي كند. مرتب به پدر و مادر در كرمان و به همشيره ها و برادرانش سر مي زد.

از خواهران مكرمه شهيد شنيده ايم كه منزل پدر شما در تهران، پناهگاه امني براي فاميل و بستگاني بود كه از كرمان به پايتخت مي آمدند. مثلاً يكي از اقوام مي گفت كه با خانواده اش چند ماهي براي مداوا در تهران در منزل شما به سر مي بردند.

شهيد باهنر كلاً هميشه اهل صله ارحام بود و به جز مواردي نظير آن چه گفتيد، در ايام عيد نوروز و تابستان رفت و آمد زيادي با فاميل و برادران و خواهرانش داشت. هميشه با آغوش باز از آن ها پذيرايي مي كرد. گاهي اتفاق مي افتاد كه آنان يك ماه، دو ماه حتي چند سال در نزد ايشان بمانند، بدون اين كه خم به ابرو بياورد. وقتي به اقوام سر مي زد، از تك تك بچه ها احوال پرسي مي كرد و از درس و مشق شان سؤال مي كرد. هر وقت بحث از سوغاتي مي شد، مي گفت هيچ سوغاتي بهتر از كتاب نيست. اسم بچه ها را رديف مي كرد و متناسب بار هر كدام چند كارتن كتاب مي برد و به آن ها هديه مي داد.

شهيد باهنر براي شما چگونه پدري بودند؟

با ما رفتار بسيار خوبي داشت. رفتار او با مهرباني، صبر و حوصله و معرفت سرشته بود. شايد تعجب كنيد اما بعدها كه وزير شدند، با توجه به خستگي و نگراني و مشكلات ناشي از كار وزارت، وقتي وارد منزل مي شدند، درست مثل كسي بودند كه تازه از خواب بلند شده است. يعني اينقدر با نشاط به منزل مي آمدند و به همه ما روحيه مي دادند.

اتفاقاً جالب است كه از زبان ديگر دوستان و بستگان شهيد نيز شنيده ايم كه با وجود پركاري و كثرت مشغله و مسئوليت، هميشه حسن خلق و رفتار خود را حفظ مي كردند.

دقيقاً. مثاً بنده به خاطر دارم كه تا ساعت يازده دوازده شب، در كار منزل با والده همكاري مي كردند. در مجموع من عصبانيت ايشان را به ياد ندارم. فكر نمي كنم كسي هم از ايشان عصبانيتي ديده باشد.

در اين باره نقل قول مشابهي هم از مرحوم سيدرضا برقعي شنيده ايم. اتفاقاً خوب است يادي هم بكنيم از ایشان كه به نظر بسياري از جمله دوستان و ياران شهيد باهنر نام و خدمات ايشان در تاريخ انقلاب اسامي تا حدي فراموش شده است...

واقعا كه يادشان به خير؛ مرحوم برقعي همواره از پدر ما به نيكي ياد مي كرد، ضمن اين كه در سازمان كتاب هاي درسي همكار شهيد باهنر بود. روزي در سال هاي آخر عمر آقاي برقعي به ديدن شان رفتم، آن روز در حالي كه سخت متأثر بود و احساساتش را با گريه بروز مي داد، به من گفت پدرتان بسيار صبور و كم حرف بود. من در تمام پانزده سالي كه با ايشان همكار و هم اتاق بودم، حتي يك بار هم پيش نيامد كه هيچ گونه عصبانيت يا ناراحتي از اين بزرگوار ببينم.

جالب است كه آقاي برقعي رحمت الله عليه آن روز با نقل آن خاطره مي گفت بارها پيش آمده بود كه خود من در مقابل جناب دكتر باهنر عصباني شدم، ولي ايشان هيچ گاه از روي عصبانيت با من صحبت نكرد.

راستش به همين دليل است كه هميشه فكر مي كنم جاي يك مصاحبه مفصل با مرحوم برقعي درباره ابوي بزرگوارتان خالي است. در حد امكان بفرماييد كه ايشان چه خاطرات ديگري را براي شما تعريف كردند؟

اتفاقا مرحوم برقعي خاطره اي هم از همان دوران تأليف كتاب هاي ديني تعريف كرد و گفت شهيد باهنر آن قدر به اين كتاب هاي درسي اعتقاد داشت كه حتي براي يك دورة پيش از دبستان هم كتاب نوشته بود. هميشه يك مشغله مهم براي پدرم، مسائل فرهنگي بود. در كنارش براي مبارزه عليه رژيم ستمشاهي نيز اهميت زيادي قائل بودند، مثلاً طبق آنچه از اوايل دوران اوج گيري انقلاب خاطرم مي آيد، دقيقاً پانزدهم شهريورماه 1357 بود كه مي خواستيم به منزل جديدمان اسباب كشي كنيم.

فردايش يعني روز 16 شهريور هم قرار بود آقاي باهنر در جمع انقلابيون سخنراني كنند.

ايشان سخنران همان نماز عيد فطر معروفي بودند كه در تپه هاي قيطريه به امامت شهيد دكتر مفتح با شكوه هر چه تمامتر برگزار شد.

بله، در واقع امام جماعت آن روز شهيد مفتح بودند و سخنران مراسم نيز پدرم.

تقارن جالب اين است كه هر دو بزرگوار، جزو حوزويان دانشگاهي يا فرقي نمي كند دانشگاهيان حوزه هاي علميه بودند.

دقيقا.ً اين بزرگان جزو اصلي ترين حلقه هاي واسطه بين حوزه و دانشگاه در راستاي اهدف عاليه فرهنگي انقلاب اسلامي به رهبري حضرت امام بودند. باري شب 16 شهريور ما در منزل شهيد دانش آشتياني ميهمان بوديم، كه بعدها نام شان را جزو شهداي حادثه هفتم تير ديديم. ايشان دختر مكرمه اي به نام محبوبه خانم داشتند كه در روز هفده شهريور شهيد شد. شب شانزدهم كه منزل دانش آشتياني بوديم، شهيد باهنر پرسيد چه كسي امروز در راه پيمايي شركت داشته و آقاي دانش جواب داد دخترم محبوبه خانم از اول تا آخر راه پيمايي حاضر بوده و اطلاعات خوبي در اين باره دارد.

پدرم از محبوبه خانم پرسيد كه جمعيت چقدر بود؟ شعارهاي شان چه بود؟ شركت كنندگان چه كساني بودند؟ خلاصه، پدر، سؤال هاي زيادي را طرح كردند وقتي پي بردند كه تعداد افراد تظاهركننده زياد بوده و مردم تا اين حد شور و شوق انقلابي دارند خيلي خوشحال شدند. ما نيز خوشحال شديم...

از روز جمعه سياه يا 17 شهريور و شرايط پدرتان در اين واقعه چه خاطراتي داريد؟

به اتفاق شهيد باهنر و خانواده گرفتار نقل و انتقال به منزل جديد بوديم كه خبردار شديم آن فاجعه در ميدان شهدا اتفاق افتاده است. ما در منزل تلفن نداشتيم و پدر براي هر تماس با احتياط و اضطراب و نگراني به ميدان جماران مي رفت. آن جا يك باجه تلفن عمومي بود. آن روز از آن جا به منزل يكي از آشنايان مرحوم آيت اللهي كه در ميدان شهدا منزل داشت زنگ زد و از اتفاقاتي كه افتاده بود، سؤال كرد.

از مسائل و مشكلاتي كه در راه پرمخاطره مبارزات براي پدر عزيزتان پيش مي آمد بگوييد.

به يادم دارم كه ساواك در منزل و خارج از منزل مزاحمت هاي متعددي براي ايشان به وجود آورد. پدر هميشه نسبت به فعاليت هاي انقلابي و فرهنگي ضدرژيم اهتمام جدي داشت. سال 1355 يك روز صبح كه از خواب بيدار شديم، ديديم كه قسمت مهمان خانة منزل مان تا حدي به هم ريخته است.

جاي كفش هاي آن ها روي فرش ها مانده بود و آشغال سيگار و ميوه همه جا پراكنده شده بود. كلاً چند تا اتاق را به هم ريخته بودند. متوجه شديم شب قبل در حالي كه ما خواب بوديم، ساواك مخفيانه وارد منزل شده و خانه را به هم ريخته است، تا احيانا اسناد و مداركي به دست بياورد. ما براي پي گيري، حتي به يك نفر شب گردي كه در محله گشت مي زد نيز اعتراض كرديم، گفت من آن ها را ديدم، ولي تهديدم كردند و گفتند اگر حرفي بزني دستگيرت مي كنيم و تو را با خودمان مي بريم، من هم ترسيدم و مجبور شدم كه چيزي نگويم. نظير اين مزاحمت ها هميشه وجود داشت.

از چگونگي بنيانگذاري و فلسفه وجودي نهادها و مؤسساتي چون «دفتر نشر فرهنگ اسلامي » بگوييد.

اتفاقا خوب شد به اينجا رسيديم، چرا كه بسياري از خاطرات من برمي گردد به فعاليت هاي فرهنگي و تأسيس مؤسسات و بنيادهاي فرهنگي كه در واقع، يك پوشش فرهنگي براي مبارزات بود. البته اهداف فرهنگي را هم براي آن ها تأمين مي كرد. يكي از اين مؤسسه ها دفتر نشر فرهنگ اسلامي بود. در آن زمان پدرم معتقد بودند بسياري از انتشاراتي ها، كتاب هايي چاپ مي كنند كه توجهي به نيازهاي ديني و فرهنگي و اعتقادي مردم ندارند. به همين سبب ضروري مي ديدند كه افراد متدين و اهل فكر دور هم جمع شوند و مؤسساتي ايجاد كنند و كتاب هايي متناسب با نيازهاي جامعة مسلمان منتشر كنند. فلذا خودشان نيز با همكاري عده اي از همكاران و دوستان هم درد، دفتر نشر فرهنگ اسلامي را تأسيس كردند.

در اين راه چه مسائلي را پشت سر گذاشتند و چگونه توانستند اين دفتر را راه اندازي كنند؟

مثلاً به ياد دارم كه پدر با چه ذوق و شوقي جهت پيشرفت و توسعة اين دفتر فعاليت مي كرد. گاهي شب ها كه به منزل مي آمد، مي گفت يك سري دستگاه هاي زيراكس خريده ايم و اين كتاب ها را هم چاپ كرده ايم. هميشه با اشتياق زيادي تازه ترين آثار دفتر را به ما نشان مي داد. به اين مؤسسه خيلي دل بسته بود. هدفش اين بود كه به شايستگي بر جامعه تأثيرگذار باشد. كتاب هاي زيادي اثر دست و ذهن افراد متدين و اهل فكر بود كه مجالي براي چاپ و انتشار پيدا نمي كرد و در اين مركز به كوشش پدرم و همكارانش منتشر مي شد. چاپ و انتشار بسياري از اين كتاب ها توسط رژيم ممنوع بود. معمولا وقت قابل توجهي از پدرم صرف اداره و تجهيز اين دفتر مي شد.

ماجراي تشكيل كانون توحيد چه بود؟

حتماً مي دانيد كه حسينية ارشاد تا مقطعي، مركز خوب و مفيدي براي سخنراناني بود كه حرف هايي تازه براي گفتن داشتند. جوانان را در آن جمع مي كردند و براي شان، مسائل اعتقادي، اجتماعي و فرهنگي را مي گفتند. متأسفانه در نهايت، مديريت اين حسينيه به دست كساني افتاد كه براي شهيد باهنر، شهيد بهشتي و آقاي هاشمي رفسنجاني و هم فكران آن ها جايي باقي نماند، فلذا مكان ديگري را در نظر گرفتند. يكي از دوستان متخصص نيز نقشة آن را كشيد و اين مجموعة فرهنگي قبل از انقلاب در ميدان توحيد، خيابان پرچم راه اندازي شد.

كانون توحيد يك مجموعة فرهنگي داراي سالن اجتماعات، كتاب خانه و اتاق هايي براي برگزاري جلسات مختلف بود. تا جايي كه به خاطر دارم، براي بچه هاي كوچك، از جمله دبستاني ها، همچنين دانش آموزان راهنمايي و دبيرستاني جلسه داشتند. آقاي راستگو آن جا مي آمد و براي بچه ها كلاس مي گذاشت.

همان آقاي راستگو كه بعد از انقلاب، براي بچه ها در تلويزيون، برنامه بازي با كلمات را اجرا مي كردند.

بله، البته كانون توحيد براي والدين دانش آموزان هم جلساتي داشت. حاج آقا قرائتي هم مي آمد و كلاس هاي منظمي مي گذاشت و جلسات عمومي باشكوهي تشكيل مي شد. سخنرانان برجسته اي چون شهيد مطهري، شهيد بهشتي، شهيد باهنر و ديگران دعوت مي شدند و پيرامون مسائل اعتقادي سخنراني مي كردند و در لا به لاي مطالب، مباحث انقلابي و مشكلات اجتماعي زمان را هم مطرح مي كردند. خاطرم هست كه يك شب باراني، شهيد مطهري سخنراني داشتند. جمعيت بسيار زيادي در آن جا جمع شده بودند. ايشان سخنراني بسيار پرشوري ايراد كردند. بحث هاي انقلابي، هم چون مباحث مربوط به حضرت امام خميني (ره) را مطرح مي كردند. خلاصه، جلسه تمام شد. شهيد مطهري با شهيد باهنر آمده بود و در برگشت همراه ايشان بود. خانوادة شهيد مطهري هم آمده بودند و من نيز داخل ماشين بودم. اواسط راه متوجه شدم كه اتومبيل ديگري جلوي ما پيچيد و يك نفر سرش را از پنجره بيرون آورد و گفت نگه داريد. شهيد مطهري متوجه شد كه ماشين ساواك است.

به ناچار ماشين را متوقف كرد و پايين آمد. آقاي مطهري اسناد مداركي همراهش بود كه فوري از جيبش بيرون آورد و داخل ماشين گذاشت و پياده شد. ساواكي ها ايشان را به طرف ماشين هدايت كرده و با خودشان بردند. بعد از اين كه خانوادة شهيد مطهري را به منزل رسانديم و به منزل خودمان رفتيم، شهيد باهنر گفت برمي گرديم پيش خانوادة آقاي مطهري تا احساس دلتنگي نكنند.

مثل اين كه خوشبختانه دستگيري ايشان طولاني نشد و به زودي به منزل برگشتند...

بله.

درباره مدرسه رفاه هم بگوييد.

يكي ديگر از مراكزي كه توسط ايشان و شهيد رجايي و جناب آقاي هاشمي رفسنجاني تأسيس شد، مدرسة رفاه بود. در آن اوضاع و احوال، كمتر مدرسه اي براي دختران خانواده هاي متدين و انقلابي وجود داشت كه به لحاظ فرهنگي و ديني، تأملات لازم را در نظر بگيرد. مؤسسة فرهنگي رفاه با اين هدف و صدرصد با ديگر اهدافي كه انقلابي هم بود تأسيس شد و تبديل به مركزي براي تربيت دختران خانواده هاي متدين شد. مركزي تا اين خانواده ها دختران شان را با اطمينان خاطر به آنجا بسپارند و از تربيت آن ها مطمئن باشند. اين مكان، در عين حال مركزي هم براي جوانان انقلابي، همچون جمعيت مؤتلفه شد و جلسات مستمري توسط آنان در اين مركز برگزار مي شد. به خاطر دارم كه شهيد باهنر وقت زيادي را براي آموزش آنجا اختصاص داده بود. همچنين به عنوان مسئول مؤسسه مصمم بود تا در جمع والدين دانش آموزان شركت و براي آن ها صحبت كند و خودش از نزديك با جزئيات كار آشنا بشود و كارها را زير نظر داشته باشد. الان اين مؤسسه يكي از بزرگ ترين و مشهورترين مدارس دخترانه كشور است. از مؤسسات ديگر، مؤسسة مفيد بود كه در قالب يك مدرسه تأسيس شد. در آن جا، هم كار فرهنگي انجام مي شد و هم جلساتي براي انقلابيون تشكيل مي شد.

مؤسسه مفيد را مي فرماييد كه مؤسس آن حضرت آيت الله موسوي اردبيلي بودند و در خاطرات شان نيز به نقش شهيد دكتر باهنر اشاره كردند. در واقع اين عزيزان از هر فرصت و موقعيتي براي نزديك كردن نيروهاي انقلابي استفاده مي كردند؛ البته در نهايت زيركي و سليقه و با كمترين امكان رديابي و لو رفتن توسط نيروهاي منحط رژيم...

بله، آن جلسات نيز به ظاهر در پوشش جلسات فاميلي و خانوادگي شكل مي گرفت و تركيبي بود از اساتيد و كساني كه دست اندركار مبارزه بودند.

در اين جلسات مسائل زيادي مطرح مي شد. شهيد باهنر هم به مسائل پاسخ مي دادند.

گويا يك شركت اختصاصي هم راه اندازي شد كه هدفش بيشتر گرد هم آوردن افراد انقلابي و مكتبي بود.

بله، شركتي بود به نام «سبزه » كه سهامدارانش عمدتا بازاريان محترمي اهل انقاب و مبارزه بودند. آن ها هر چند ماه يك بار جلساتي به طور مرتب به صورت اردوي خارج از شهر داشتند. در آن اردوها افراد متعددي سخنراني مي كردند. مباحث اين جلسات اعتقادي و فرهنگي بود. شهيد بهشتي، شهيد باهنر و آقاي هاشمي رفسنجاني عضو اين شركت بودند. اين مركز نيز كه براي فعاليت هاي انقلابي ايجاد شده بود، محل برگزاري جلسات ويژة بين روحانيت دست اندركار مبارزه و انقلاب بود. در آن جا بحث هاي بسيار خصوصي مطرح مي شد، بيش تر با موضوع هماهنگي فعاليت هاي مبارزاتي و انقلابي. اين جلسات در منزل شهيد بهشتي و آقاي هاشمي رفسنجاني تشكيل و به صورت دوره اي در منازل برگزار مي شد.

در خصوص نگارش كتب تعليمات ديني براي مدارس توسط پدر بزرگوارتان خاطره اي داريد؟

يك سري از فعاليت هاي ايشان در سازمان تأليف كتب درسي بود. من همراه ايشان به محل كارش مي رفتم. در آن جا به طور مرتب و مداوم مشغول تأليف بود. در عين حال، پدر، مقيد بود كه در عيدها و تابستان ها به سفر برود و خانواده را هم با خود ببرد. در اين سفرها براي برگزاري جلسات پرسش و پاسخ به خصوص در جمع معلمان ديني برنامه ريزي مي كرد و طي آن ها به ابهامات معلمان پاسخ مي داد. ايشان سال هايي از عمرش را صرف تأليف كتب ديني كرد. اين كتاب ها تأثير بسياري بر چند نسل دانش آموز نسل دبستاني، راهنمايي و دبيرستاني گذاشت و خود يكي از عوامل مهم پيشبرد انقلاب و تحقق نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران بود.

بيان داستان هاي خيلي جذاب، با اين هدف كه پدر و مادرها اين داستان ها را براي بچه هاي شان نقل كنند و بچه ها از شنيدن اين داستان هاي ديني لذت ببردند؛ يعني شهيد باهنر تا اين حد به آموزش هاي مذهبي اعتقاد داشت. با توجه به اين كه درجة دكتري داشت و از نظر حوزوي در حد اجتهاد بود، كسر شأن خود نمي دانست كه براي بچه هاي پيش دبستاني، دبستاني و راهنمايي يك سري كتاب بنويسد. اين را خدمت به جامعه و رضايت مندي خداوند مي دانست. ايشان براي تربيت معلم و آموزش هاي مكاتبه اي هم كتاب مي نوشت.

اين خواست خداوند بود كه با همت ايشان و شهيد بهشتي و عدة ديگري از دوستان شان، چراغ معارف ناب اسلام و انقلاب و مبارزه روشن نگه داشته شود. رژيم ستمشاهي بعدها متوجه تأثير اين كتاب ها بر تربيت ديني دانش آموزان شد و دور كلماتي را كه جنبة انقلابي و مبارزه داشتند، خط قرمز كشيد تا در تجديد چاپ آن ها را حذف كند. البته با شروع روند سريع انقلاب، رژيم هيچ وقت نتوانست به اين هدف خود برسد.

شهيد باهنر در قامت يك پدر در گفت و شنود با دكتر ناصر باهنر، فرزند شهيد؛ شمع محفل                        
خانواده شهیدان باهنر و رجایی در محضر امام (ره)



راستش بيشتر اطلاعاتي كه نسل هاي جديد و جوانترها از شهيد باهنر دارند مربوط مي شود به وقايع سال هاي نخست انقلاب و بيش از آن شايد درباره چالش ها و اختلافات طيف ياران اصيل حضرت امام با منافقين؛ كه پدر شما نيز در كنار شهيدان بهشتي و رجايي و حضرت آيت الله خامنه اي، جزو ياران ولايي و جبهة مقابلِ منافقين و معاندين نظام بودند. دوست داريم به نقش شهيد بزرگوار دكتر باهنر در فعاليت هاي ميداني مربوط به انقلاب اسامي، جداي از فعاليت هاي فرهنگي قبل و بعد از پيروزي نهضت كه كمابيش با آن ها آشنا هستيم بپردازيد. چيزهايي مثل تلاش هاي پدر در ايام پيروزي و بعد از آن تا زمان يكي دو سال اول شكل گيري نظام.

ايشان در شمار برنامه ريزان انقلاب بود. در دوران انقلاب چون پدرم خيلي اوقات شب ها به منزل نمي آمد ما هفته ها در منزل دايي مان بوديم. ايشان گاهي سر مي زد و دوباره مي رفت. در طول دورة انقلاب، از دست اندركاران انقلاب بود. ما خيلي كم ايشان را مي ديديم، انقلاب كه پيروز شد، ايشان مرتب در معيت حضرت امام (ره) بود. جلسات شوراي انقلاب كه شكل گرفت، پدر، در واقع يكي از آمال هاي قديم و ديرينة خودش را در حال تحقق مي ديد. از آنجا نيز كما في السابق، تمام وقت خود را وقف انقلاب كرد. يادم است كه در دورة انقلاب سفري به قزوين داشت تا در ارتباط با فاجعة قزوين سخنراني كند كه تانك ها به جمعيت حمله كردند. بعضي از مردم زير تانك ها ماندند، كشتار زيادي شد. ايشان آن شب از قزوين برگشت. مرا صدا كرد، در حالي كه چشمانش پر از اشك بود، روي زمين نشست، از اتفاقي كه در قزوين افتاده بود، برايم صحبت كرد. به من گفت به مادرت چيزي نگو، ممكن است ناراحت شود. من احساس كردم كه چه قدر دل ايشان پر از غم و اندوه است. انگار دنبال كسي مي گشت تا با او درد دل كند، خوشبختانه من آن جا بودم و با من درد دل كرد.

وقتي هم كه فاجعة مسجد جامع كرمان اتفاق افتاد و خبرش به ايشان رسيد، گفت هر چه سريع تر اگر عكس يا مطالبي هست، بدهيد تا براي چاپ به روزنامه ها بفرستيم. همان شب تعدادي از اقوام از كرمان عكس ها و مطالب مربوطه را آوردند. ايشان فورا آن ها را به چند روزنامه فرستاد. فرداي همان روز اين مطالب در روزنامه ها چاپ شد. بعد از انقلاب، از طرف امام (ره) مسئوليت هاي متعددي به پدر محول شد، به طوري كه مرتب درگير انجام آن مسئوليت ها بود.

همان طور كه اشاره كرديد، يكي از نقاط برجسته زندگي مبارزاتي و كارنامه درخشان كاري پدرتان عضويت در شوراي انقلاب بود كه شهيد باهنر بهعنوان يكي از ياران نزديك و معتمد حضرت امام و صد البته ملت عزيزمان در آن ايفاي نقش مي كردند. از اين دوران چه خاطراتي داريد؟

به حضور مستمر و مفيد در جلسات شوراي انقلاب بسيار اهميت مي داد و مي كوشيد مرتب در آن جلسه ها شركت كند. اتفاقاً يكي از اين جلسات هم در منزل ما برگزار شد كه مقارن با دورة رياست جمهوري بني صدر بود. من براي پذيرايي ميهمان ها رفتم كه متوجه مي شدم نوع حرف زدن بني صدر با اعضاي شوراي انقلاب كه همه از روحانيون برجسته بودند اصلاً مناسب نيست، به گونه اي كه حتي نحوه نشستن او نيز جنبه اهانت آميز داشت، مثلاً وقتي كه همه مي نشستند او پاهايش را دراز مي كرد. از طرفي خيلي با تندي و بي احترامي با شهيد بهشتي صحبت مي كرد. حتي گاهي با تكبر و غرور داد مي زد. شنيدم بعدها وقتي كه از بني صدر در مورد شورايانقلاب پرسيده بودند، ابتدا توهين هاي زيادي به شهيد بهشتي كرده و بعد گفته بود باهنر هم اگر چه ظاهر آرامي داشت، ولي حرف هايي به من مي زدكه مثل يك موشكي از زير ميز به سمت من پرتاب مي شد. منظور او اين بود كه حضور شهيد باهنر در جلسات خيلي مؤثر بوده است.

واكنش شهيد باهنر به ترورها و جنايت هاي ناجوانمردانه منافقين در آن سال ها چگونه بود؟

بعد از شهادت شهيد مطهري و ترورهاي ديگري كه صورت پذيرفت، شهيد باهنر از آن حوادث خيلي متأثر و ناراحت بود؛ چرا كه همه ما شخصيت هاي ارزشمندي را از دست داده بوديم. امام تأييد كرده بودند كه پدر محافظ داشته باشد. آقاي باهنر مسئول ستاد انقلاب فرهنگي بود. جلسات زيادي داشت. وزير آموزش و پرورش هم بود؛ وقت زيادي براي آموزش و پرورش صرف مي كرد. صبح زود مي رفت و تا ديروقت مي ماند. من خسته مي شدم. روز بعد به من مي گفت بيا با من برويم. مي گفتم نمي آيم، خسته مي شوم. كمتر كسي همراه ايشان مي رفت و خسته نمي شد. مدتي هم نمايندة مجلس بود.

در اولين دورة مجلس شوراي اسلامي...

بله، بنده بارها همراه ايشان به مجلس رفتم. در آن جا هم مرتب مشغول كار بود، به حدي كه از شدت كار خسته مي شد و لحظاتي حتي نمي توانست چشمانش را باز كند. صبح ها چشمانش را گاهي با مواد دارويي شست و شو مي داد. دكتر توصيه كرده بود كه نبايد كار كنيد، در صورت ناچاري بايد از عينک دودي استفاده و حجم كارتان را كم كنيد. ايشان لبخندي زده و گفته بود ما سال هاي سال آرزوي رسيدن به چنين روزهايي را داشتيم. اين روزها مگر مي شود استراحت كرد؟ تا آن جا كه بتوانيم بايد كار كنيم.

از نقش و حضور شهيد باهنر در حزب جمهوري اسلامي بگوييد.

لا به لاي آن همه فكر، برنامه و مشغله، يكي از جاهاي ديگري كه ايشان رفت و آمد داشت، دفتر حزب بود. آن جا با مرحوم شهيد بهشتي، مقام معظم رهبري و آقاي هاشمي رفسنجاني و ديگران كار مي كرد. مقيد بود كه در جلسات حزب شركت كند. من شاهد بودم كه چه تعداد جوان دور اين بزرگواران حلقه مي زدند و بحث و پرسش و پاسخ داشتند. هر جا كه مي رفت تعداد زيادي دنبال ايشان بودند.

البته بعضي از جوانان با شهيد بهشتي بيش تر مأنوس بودند و بعضي هم با شهيد باهنر....


خانواده شهید باهنر در محضر امام (ره)


اتفاقاً جالب است كه نه فقط دست تقدير، بخش زيادي از زندگي، تلاش ها و مبارزات و فعاليت هاي فرهنگي شهيد بهشتي و پدرتان را به هم گره زده بود، كه از طرفي اين دو بزگوار همچون دو ميوه كمياب بهشتي در بسياري از موارد، مشابهت زيادي با همديگر داشتند. از جمله اين كه همچنان كه اشاره شد هر دو داراي مدرك دكتري از دانشگاه هاي معتبر بودند، هر دو در مقاطعي دير كل حزب جمهوري اسلامي شدند و در نهايت، هر دو توسط شقي ترين افراد به طرزي ناجوانمردانه شهيد شدند.

جالب است كه وقتي جمعي از دوستان از شهيد بهشتي خواسته بودند براي بعضي مواقع نمي توانيم شما را ببينيم، يك نفر را معرفي كنيد، ايشان گفته بودند اگر به من دسترسي نداشتيد به آقاي دكتر باهنر مراجع كنيد. همان جا شهيد بهشتي در تكميل فرمايش خود گفته بودند 95 درصد از ويژگي هاي ما مشابه همديگر است و فقط 5 درصد با هم اختلاف داريم كه اين 5 درصد نيز به ويژگي هاي بزرگوار به هم نزديك بودند. يكي از دوستان نقل مي كرد كه ما ملاقاتي با شهيد باهنر داشتيم. وقتي وارد اتاق شديم، ديديم كه ايشان خيلي خسته اند. به آقاي باهنر گفتيم مقداري استراحت كنيد، بعداً خدمت تان مي رسيم. ايشان گفتند نه، صحبت تان را بكنيد گوش مي كنم، من عادت دارم. همين جور كه صحبت مي كرديم، ديديم كه شهيد باهنر پشت ميز خواب شان برد. مدتي طول كشيد تا از خواب بيدار شدند. بعد كه متوجه شدند در بين صحبت ها خواب شان برده است، لبخندي زده و عذرخواهي كردند و گفتند خب، استراحت مان را هم كرديم، شما بقية مسائل را بفرماييد. ايشان تا اين حد كار مي كرد. شهيد بهشتي روي ايشان تأثير بسيار زيادي داشت. من خاطرم است كه هر وقت منزل شهيد بهشتي مي رفت، اشك در چشمانش حلقه مي زد. خيلي با تجليل از ايشان ياد مي كرد. طبيعي بود، چون سال هاي سال با ايشان كار كرده بود. حادثة غم انگيز شهادت شهيد بهشتي تأثيرات ناراحت كننده اي بر ايشان گذاشت. دورة نخست وزيري پدرم نيز هرچند كوتاه بود، اما خاطرات زيادي از او به جاي مانده است.

آقاي اعتماديان، يكي از دوستان شهيد باهنر، نقل مي كرد كه وقتي بحث كانديدا شدن آقاي دكتر باهنر براي معرفي به مجلس و نخست وزيري مطرح شد، براي اولين بار بود كه يك روحاني در منصب بالاي اجرايي كشور قرار مي گرفت. در اين رابطه سؤال هاي متعددي مطرح بود. خلاصه، جلسه اي تشكيل داديم و همة دوستان آمدند. آقاي رجايي و آقاي باهنر با هم شركت كردند تا دربارة نخست وزيري پدرم بحث و تبادل نظر بشود. بحث هاي زيادي مطرح شد. بعد آقاي باهنر صحبت كرد و در آخر گفت به خدا قسم اگر من ذره اي ترديد داشتم كه از عهدة اين كار سنگين برنمي آيم، اين كار را نمي پذيرفتم ولي اميد زيادي دارم كه با كمك الهي اين كار را با موفقيت انجام دهم. صحبت ايشان در واقع تمام كنندة آن جلسه بود. واقعا دورة نخست وزيري شهيد باهنر به همه ثابت كرد كه روحانيت ما علاوه بر كارهاي فرهنگي، آموزشي و تربيتي تا چه حد توان كار اجرايي سنگين را دارد. در دورة نخست وزيري ايشانْ به علتِ حجم كارها مجبور شديم منزل مان را به يكي از منازل سازماني نزديك نخست وزيري منتقل كنيم. مدتي كه آن جا بوديم، بعضي شب ها پدر به منزل نمي آمد. اگر در آن دوره وارد اتاق رئيس جمهور و نخست وزير مي شديد، مي ديديد كه چگونه اين دو بزرگوار در يك اتاق محقر به ادارة مملكت مشغول هستند. در يك گوشة اتاق دو ميز تحرير وجود داشت، پشت آن دو ميز مي نشستند و كار مي كردند. در يك گوشة اتاق بساط چاي و سماور، استكان و قندان بود. يك زيرانداز ساده اي هم انداخته بودند. در اوج آن دوران بحراني و شرايط جنگ، به همين سادگي كشور را اداره مي كردند...

از شهادت آن بزرگوار كه در كنار يار ديرينه خود و رئيس جمهور محبوب همه ما يعني شهيد محمدعلي رجايي به اين فوز عظما نائل شدند بگوييد.

روز هشتم شهريور برنامة كلاس هاي تابستاني داشتيم. خودم را آماده مي كردم كه به اين كلاس ها بروم. ناگهان صداي انفجار بمبي را شنيدم. وقتي وارد حياط شدم، ديدم حياط پر از خرده شيشه و تكه هاي آجر است. وقتي نگاه كردم ديدم ساختمان نخست وزيري در آتش مي سوزد. مدت ها طول كشيد تا آتش خاموش شد. متوجه شدم آقاي رجايي و پدرم در اين جريان به شهادت رسيده اند. اين اتفاقي بود كه چند سال منتظر آن بوديم. اين حادثه هر چند براي ما بسيار ناراحت كننده و غم ناك بود، ولي ماية افتخار و مباهات كشور عزيرمان و نظام مقدس جمهوري اسلامي شد.

و پرسش آخر اينكه؛ موقع بازديد از موزه شهيد باهنر در شهر كرمان، به اثري خوشنويسي شده برخورد كردم كه مزين به يكي از سروده هاي شهيد بود. درباره اين بخش از زندگي فرهنگي و هنري شهيد باهنر، يعني شعر و شاعري، كمتر صحبت شده است. بفرماييد كه آيا ايشان تفنني شعر مي گفتند يا به صورت جدي و همچنين اينكه؛ چه مقداري از اشعار اين بزرگوار در دسترس قرار دارد و به يادگار مانده است؟

خاطرم هست شهيد باهنر، پيوسته به ديوان اشعار شاعراني مثل حافظ، مولوي و سعدي خيلي علاقه مند بودند و در كلام شان نيز از گنجينه وسيع ادبيات فارسي، اشعار شاعران و ضرب المثل هاي شيرين مان سود مي بردند. معمولاً اشعاري را كه مي پسنديدند در دفترچه يادداشت خود مي نوشتند تا آن ها را حفظ كنند و به مناسبت به كار ببرند. اما در مورد شاعري ايشان اينكه؛ گاهي كه شعر مي سرودند در دفترچه سبزرنگي آن ها را مي نوشتند. متأسفانه بعد از به شهادت رسيدن دكتر باهنر، ما ديگر اثري از اين دفتر پيدا نكرديم. فقط به دو غزل با تخلص «باهنر » برخورديم كه آن ها را به بنياد شهيد تحويل داديم. حتماً يكي از اين اشعار، هماني است كه شما در موزه ديده ايد...


منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 111

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار