شهيد بروجردي در آيينة كلام معطرِ شهيد حسين آبشناسان
"كلام شهيد بروجردي نفوذ خاصي داشت. بودند برادراني كه در اثر فشار كار خسته شده و به قولي بريده بودند ولي بعد از چند دقيقه صحبت با حاج آقا تمام مسائل براي شان حل مي شد و با دلي گرم و اميدوار دوباره سراغ كارشان مي رفتند." آري حديث عشق چنين است: دلاوري رستگار و سرفراز همچون تيمسار سرلشكر شهيد حسين آبشناسان فرمانده لشكر 23 نوهد از ديگر شهيد والا مقامي همچون بروجردي اين گونه سخن مي گويد..
نوید شاهد: "كلام شهيد بروجردي نفوذ خاصي داشت. بودند برادراني كه در اثر فشار كار خسته شده و به قولي بريده بودند ولي بعد از چند دقيقه صحبت با حاج آقا تمام مسائل براي شان حل مي شد و با دلي گرم و اميدوار دوباره سراغ كارشان مي رفتند." آري حديث عشق چنين است: دلاوري رستگار و سرفراز همچون تيمسار سرلشكر شهيد حسين آبشناسان فرمانده لشكر 23 نوهد از ديگر شهيد والا مقامي همچون بروجردي اين گونه سخن مي گويد؛ با ذكر اين نكته كه اين خاطرات برگرفته از «مسيح كردستان» نوشته عباس اسماعيلي است.
***
آينه اي بود كه صداقت و ايثار را در آن مي ديديم ...
ارتفاعات "گواري” در منطقه "جوانرود” قرار بود براي چندمين بار بازديد و بررسي شود. با تعدادي از برادران در خدمت برادر بروجردي به سمت ارتفاعات راه افتاديم. تعدادمان زياد بود و ماشين هم وانت تويوتا... از همان ابتدا برادر بروجردي رفت عقب ماشين و پايين هم نيامد. هر چه كرديم نتوانستيم ايشان را قانع كنيم كه جلوي خودرو بنشيند... چاره اي جز تسليم نبود؛ به ناچار با همان وضعيت به راه افتاديم.
در راه باران شديدي گرفت؛ باز هم به برادر بروجردي اصرار كرديم:
ـ حاج آقا. آخه درست نيست شما...
ـ شما راهتو ادامه بده؛ فرقي نداره چه من چه شما.
باز هم تسليم شديم و راه را ادامه داديم. در تمام مسير رفت و برگشت برادر بروجردي در قسمت عقب ماشين بود و چيزي حدود دو ساعت را زير باران ماند. با اين حال حاضر نشد جاي خود را با ما عوض كند...
خدا رحمتش كند. برادر بروجردي آينه اي بود كه صداقت و ايثار را مي شد در آن به تماشا نشست.
***
با برادر بروجردي به پادگان سنندج مي رفتيم. در حالي كه دقيقاً در ديد دشمن و در تيررس آن  ها بوديم حاج آقا دائماً به خلبان هلي كوپتر مي گفت كه "برو پايين تر. برو پايين تر.” نگاهي به دور و برم كردم. دقيقاً در تيررس ضد انقلاب بوديم. چند بار به ايشان گفتم:
ـ آقا اين ها مي خوان ما رو بزنند. همين ضد انقلاب ها دارن دقيقاً ما رو نشانه مي گيرن.
ـ مي ريم پايين تر. مي ريم كه ببينيم منطقه چه جوري است؟
ـ آقاجان راه نيست.
ـ آقا مي ريم پايين تر. اين ها فعلاً كاري ندارند.
به پادگان كه رسيديم اين سؤال تمام ذهنم را پر كرد: به راستي حاجي از كجا مي دانست كه دشمن با ما كاري ندارد كه اين قدر راحت ما را تا قلب دشمن برد و با خيال راحت گفت به ما كاري ندارند؟!...
***
در منطقه احتياج به هلي كوپتر بود و حاج آقا به شيرودي پيغام داده بود كه به كمك او نياز است و هر چه سريع تر خودش را برساند.
فرمانده هوانيروز با وجود نيازي كه احساس مي شد با دخالت ارتش در عمليات مخالف بود؛ به همين خاطر از پرواز هلي كوپترها ممانعت كرد. در اين هنگام شيرودي از راه رسيد و وقتي كه فهميد حاج آقا پيغام داده و حضور او ضرورت دارد به سراغ فرمانده هوانيروز رفت و مسؤوليت همه مسائل پرواز را خود به عهده گرفت و سريعاً به منطقه آمد.
شهامت شهيدان بروجردي و شيرودي در نابود كردن دشمن و دفع حملات او حماسه اي به ياد ماندني را بر جاي گذاشت.
***
عمليات مطلع الفجر آغاز شده بود. نيروهاي اسلام با پشتكار و دقت عملي كه داشتند به اهداف از پيش تعيين شده نزديك مي شدند.
در يكي از محورهاي عملياتي نيروها با مقاومت عراقي ها رو به رو شده بودند و احتياج به كمك داشتند. هر چند وقت يك بار فرمانده گروه بي سيم مي زد و از برادر بروجردي درخواست كمك مي كرد.
برادر بروجردي با توجه به موقعيت منطقه سفارش مي كرد كه "مقاومت كنيد نيرو مي رسد...”.
عده اي از بچه ها كه وضعيت نيروها را مي  دانستند تعجب كرده بودند كه چرا ايشان كه به وضعيت كاملاً  واقف است قول مي دهد؛ نيرويي كه در كار نيست!...
تماس هاي گروه عملياتي قطع نمي شد و برادر بروجردي هم چنان قول مي داد كه نيرو مي رسد... و بالاخره كاسه صبر فرمانده گروه لبريز و اين بار عصباني مي شود. برادر بروجردي نيز با آرامش و اطمينان قلبي تمام به او مي گويد:
ـ گفتم مقاومت كنيد ملائكه الله مي رسند... ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل الملائكه...
برادر بروجردي راست مي گفت؛ نيروي كمكي وجود داشت و ما از آن بي خبر بوديم. او با تكيه بر روايات و آيه نوراني قرآن با اعتماد به نفس امداد الهي را به نيروها يادآوري مي كرد.
***
باشگاه افسران سنندج محاصره شده بود و رساندن امكانات تداركاتي به نيروها از راه زميني غير ممكن به نظر مي رسيد. بچه ها شديداً  به آب و غذا محتاج بودند و بايد به هر ترتيب تقويت مي شدند. برادر بروجردي از يكي از خلبانان هوانيروز مي خواست كه محموله اي را روي باشگاه بيندازد:
ـ مي دانم كار مشكلي است. آتش دشمن زياد است و كار خطرناكي است اما چاره اي جز اين نيست. موقع فداكاري و ايثار است. مي دانم كه شما لياقت اين كار بزرگ را داريد...
اشك در چشمان آن خلبان جمع شده بود. نمي دانست چه بگويد. معلوم بود كه از كار نمي ترسد. گرية او به خاطر چيز ديگري بود... تمام نفسش را در سينه جمع كرد و سعي كرد بر خود مسلط باشد. بعد از آرامشي كه توانست پيدا كند گفت:
ـ چشم آقا. من حاضرم نوكري شما را بكنم. اين كار خيلي كوچكي است در مقابل بزرگواري هاي شما. افتخار من اين است كه بتوانم دستور شما را اجرا كنم.
نقشه خردمندانه برادر بروجردي با فداكاري آن خلبان رشيد ثمره شيرين پيروزي را به ارمغان آورد.
***
در حال و هواي عمليات بازگشايي محور بانه  سردشت بوديم. بچه ها دور هم نشسته بودند و هر كدام دو سه نفري با يكديگر نجوا مي كردند. يكي دو تا هم مثل برادر علي عياري در گوشه اي خوابيده بودند... چيزي نگذشت كه عياري از خواب بلند شد. نگاهي به او كردم ديدم گل از گلش شكفته و خيلي خندان است. تعجب كردم و پرسيدم:
ـ هان! خيره ان شاء الله؛ خيلي خوشحالي.
ـ آره. خيلي خيلي خوشحالم. خواب ديدم امروز شهيد مي شم.
همه ساكت شدند. نگاه ها به هم خيره شده بود. ناگهان برادر بروجردي از جا پريد بلند شد و آمد در كنار عياري نشست:
ـ خب. تعريف كن. خوابتو تعريف كن.
اشتياق شهادت در برادر بروجردي را من آن جا ديدم و باور كردم. وقتي برادر عياري خوابش را تعريف مي كرد حسرت و شوق شهادت در تمام وجود برادر بروجردي متجلي شده بود.
***
هميشه هر وقت به مردم روستاها مي رسيد بچه ها را بغل مي نمود و نوازش مي كرد. دستي به سر و گوش آن ها مي كشيد و با مردم خوش و بش مي كرد. از وضع آن ها مي پرسيد و از بركات و مراحم اسلام و جمهوري اسلامي براي آن ها سخن مي گفت.
***
در برخورد با برادران تحت فرمان بسيار خاضعانه و خاشعانه رفتار مي كرد. در عمليات ها دوشادوش برادران جلو مي رفت و مي جنگيد. برادري بزرگ و پدري مهربان براي بسيجي ها بود؛ همه به او عشق مي ورزيدند. در كلية عمليات هايي كه ايشان حضور داشت حتي امكان ضعف و دلسردي و شكست هاي ظاهري هم نبود. وجود مباركش باعث تحريك و تشويق و ترغيب همه بود. خيلي ها به خاطر عشق به شخص بروجردي و رفتار خاص او از محل هاي كار خود مي بريدند و به كردستان روي مي آوردند و مشغول كار مي شدند.
***
كلامش نفوذ خاصي داشت. بودند برادراني كه در اثر فشار كار خسته شده و به قولي بريده بودند ولي بعد از چند دقيقه صحبت با حاج آقا تمام مسايل براي شان حل مي شد و با دلي گرم و اميدوار دوباره سراغ كارشان مي رفتند.
خيلي اوقات ديده مي شد بعضي از برادرها دنبال بهانه مي گشتند كه چند دقيقه با حاج آقا صحبت و يا برخورد كوتاهي داشته باشند به قول معروف از اين قضيه روحيه بگيرند...
***
مي گفتيم: "برادر بروجردي بيا جلسه بگذاريم و نقاط ضعف و نقاط قوت ضد انقلاب را بررسي كنيم.” مي گفت: "ضد انقلاب نقاط قوت ندارد. نقاط قوت ضد انقلاب نقاط ضعف ماست؛ ما اگر ضعف خودمان را بپوشانيم ضد انقلاب قوتي ندارد.”
بارها مي گفت: "آن كس كه مردم كردستان را دوست داشته باشد مي تواند در كردستان كار كند.”
***
در شرايطي كه سنندج در محاصره كامل بود ايشان با هلي كوپتر در پادگان اين شهر پياده شدند. پادگان در محاصره بود و هر لحظه گلوله و خمپاره اي به داخل پادگان مي افتاد؛ تقريباً همه خود را باخته بودند. در اين حال چهرة معصوم پاك اين برادر عزيز و لبخند مليحي كه داشت به همه آرامش مي داد و همه را آرام و مصمم مي كرد.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده