ویژه نامه شهید محمد بروجردی
نوید شاهد: محمد بروجردي نسب از پدري برده بود كه پنجه در چهرة خان ها و فئودال ها كشيد و جوانمرگ شد و آفتاب چهل سالگي را نديد. مادري داشت كه در عنفوان جواني براي خانواده اش هم پدري مي كرد و هم مادري. محمد با چنين خاستگاهي افقي را پيش روي خود ديده بود كه فقط مجاهدت مي طلبيد و تلاش و مبارزه.
قرن بيستم ميلادي عجب قرن عجيبي است در جهان معاصر. انگار اين قرن هنوز تمام نشده؛ با آن كه يازده سال از شروع قرن بعدي مي گذرد. اين قرن قرن ظهور خميني  بود و يارانش ...
***
محمد بروجردي نسب از پدري برده بود كه پنجه در چهرة خان ها و فئودال ها كشيد و جوانمرگ شد و آفتاب چهل سالگي را نديد. مادري داشت كه در عنفوان جواني براي خانواده اش هم پدري مي كرد و هم مادري. محمد با چنين خاستگاهي افقي را پيش روي خود ديده بود كه فقط مجاهدت مي طلبيد و تلاش و مبارزه. انگار او مي دانست كه خود نيز زودتر از سن مشابه پدرش رخت سفر خواهد بست و طلوع سي سالگي اش را در بهشت برين جشن خواهد گرفت.
بروجردي درس و مشق و سينما رفتن و كار كردن در كارگاه را - همه و همه - بهانه اي براي مبارزه ساخت. و ساختن ايراني اسلامي كه هم ايرانش سر جا بود و هم اسلامش اما بدسگالان نمي خواستند كه اين دو با هم جمع شود.
او "هل من ناصر ينصرني" حسين زمان ـ خميني ـ را شنيد و لبيكي جاودانه به آن گفت. لبيكي از ته دل كه تا كربلاي غرب ايران بدان وفادار ماند. بروجردي چه در قامت يك مبارز مسلح در تهران قبل از انقلاب و چه در قوارة يك فرمانده سپاه در خطة پرفتنة غرب و چه در لباس يك پاسدار ساده كه به پوشيدن آن افتخار مي ورزيد همواره براي امامش سربازي بي بديل بود. او هماره در جايي قرار مي گرفت كه اگر چه كوچكتر و كم اهميت تر از جاهاي ديگر مي نمود اما هيچ كسي را توانايي قرار گرفتن در آن جاي ويژه نبود. او براي رهبر و مقتدايش سربازي بود كه وصف سيدالشهدا(ع) را در شب آخر در عاشوراي حسيني درباره سربازانش به خاطر مي آورد:
"به خدا سوگند كه سربازان و ياراني وفادار چون شما را نديده ام و نه وصف شان را شنيده ام..."
***
خاك ايران خشكيده بود. به كويري مي مانست كه انگار ديگر نخواهد روييد و نخواهد روياند. اما اين خاك گُرگرفته به يكباره در خروش آمد. فرياد مردي از تبار باران نه تنها اين خاك كه خاورميانه اي را به جوش آورد. بروجردي در كسوت سربازي ساده ـ با سادگي مسيح وارش ـ اما سرداري بزرگ بود براي امام امت. او خمينيِ امامش را حسين وار دوست مي داشت و "مسلم" و "عباس" و "علي اكبر"ي بود براي مولايش. مسيح كردستان زن و فرزند و مادر و خانواده را رها كرد و سر در پي جاودانگي به غرب ايران اسلامي رهسپار شد. مردمان آن جا را با خود همراه ساخت و پوزة بدانديشان و بدكرداران را به خاك ماليد و شد: "مسيح كردستان". سر آخر نيز خون سرخش را در خاك سرد كردستان به يادگار نهاد تا در روياندن لاله هايي براي فردا و براي نسل ها ارزنده ترين دارايي خود را نثار كرده باشد. مسيح كردستان جوانمردي عيّار باقي ماند و جوانانه پر كشيد به بهشت تا سيماي جوانش در تاريخ معاصر مانا بر جاي بماند و نامش در ذهن ها و مساعي اش در كتاب ها و اوراق مكّرراً روايت گردد.
سلام بر تو اي محمد
اي مسيح مصفاي كردستان
اي خوب روي بهشتي
اي مرد جهاد و مبارزه
راهت مستدام
و
نامت تا هميشه جاويد بادا

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره67

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده