جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۱۶
نوید شاهد: شيوه مبارزه مسلحانه آيت بسيار خطرناك بود، چون نفوذ در ارتش، هوشمندي زيادي مي خواهد. آيت با چه تجربه و ديدي آن شبكه پيچيده را در ارتش پديد آورد، شبكه اي كه در جريان اوج گيري انقلاب فوق العاده تأثير گذار بود.
انسان شناس عجيبي بود

نوید شاهد: 
«سلوك نظري و عملي دكتر شهيد آيت» در گفت و شنود شاهد ياران با دكتر منوچهر محمدي

آشنائي شما با دكتر آيت چگونه بود و چه ويژگي هاي بارزي را در او يافتيد كه منجر به ادامه اين آشنائي شد؟
بسم الله الرحمن الرحيم. در سال هاي 38، 39 عضو حوزه دانشجوئي حزب زحمتكشان بودم و به جلسات كرسي آزادانديشي روزنامه اطلاعات هم مي رفتم و در آنجا با مرحوم آيت آشنا شدم و اين آشنائي تا زمان شهادت ايشان ادامه يافت. مرحوم آيت مردي بود بسيار متدين، اهل مطالعه و عميق كه مي توانست آينده را خيلي خوب پيش بيني كند. هوش غريزي قوي و شگفت آوري داشت و انسان شناس عجيبي بود. شجاع هم بود و در ابراز آرا و عقايد و نظرات خود، هيچ وقت محافظه كاري صورت نمي داد.
يادم هست يك عنصر نفوذي از ساواك در حوزه دانشجوئي حزب زحمتكشان آمده بود كه تنها كسي كه او را شناخت آيت بود و آن قدر تلاش كرد تا او را اخراج كردند، بدون اينكه هيچ بيّنه اي وجود داشته باشد. جالب اينجاست كه آن شخص مواضع تند ضد سلطنت هم مي گرفت، ولي آيت او را شناخت كه گفت بايد ساواكي باشد و همين طور هم بود.
در همان سال ها آيزنهاور در آمريكا به قدرت رسيد و دكتريني ارائه داد كه اگر خطر كمونيسم كشوري را تهديد كند، چنانچه آن كشور از ما بخواهد، ما آمادگي داريم وارد آن كشور شويم و نيروهايمان را پياده كنيم! اللهيار صالح كه جزو سران جبهه ملي بود، بلافاصله اعلام قبولي كرد. او در كاشان جشن تولد وليعهد را هم گرفته بود؛ بعد هم نماينده اول تهران شد. البته آن انتخابات منحل شد، چون كندي به قدرت رسيد و نوعي دموكراسي و آزادي را اعلام كرد. شهيد آيت تحت اين عنوان كه نامه اي از كاشان به دست من رسيده، در پاسخ به آن نامه صوري نوشت: «چرا مي گوئيد اللهيار صالح ضد سلطنت است؟ كسي كه جشن تولد وليعهد را مي گيرد، ضد سلطنت است؟ چرا مي گوئيد اللهيار صالح ضد امريكائي است؟ كسي كه دكترين آيزنهاور را مي پذيرد، ضد امريكايي است؟» واقعاً رسوائي عجيبي براي اللهيار صالح و جبهه ملي ايجاد كرد. دكتر صديقي در صبح هاي جمعه جلسه اي در منزلش داشت كه آيت از مشتري هاي دائمي آنجا بود و آنها را سئوال پيچ مي كرد، طوري كه بالاخره مجبور شدند آن جلسات را تعطيل كنند.
خيلي ها معتقدند كه حزب زحمتكشان، براي آيت ايده آل نبود، ولي چون در آن مقطع، حزب زحمتكشان از نظر او بهترين امكان براي فعاليت هاي سياسي بود و به جبهه ملي ها هم به شدت بدبين بود، ناگزير به حزب زحمتكشان آمد.
حزب زحمتكشان ملت ايران در همان دوره جبهه ملي، به وسيله دكتر بقائي و تا حدودي به توصيه مرحوم آيت الله كاشاني ايجاد شد، چون بچه مسلمان هائي كه مي خواستند فعاليت سياسي كنند، جائي نداشتند بروند. حزب زحمتكشان ملت ايران در واقع دو تا شعار داشت يكي شعار «نصر من الله و فتح قريب» و ما براي راستي و آزادي قيام كرده ايم و مورد تأئيد مرحوم آيت الله كاشاني هم بود. بدنه اين حزب، به خصوص در شهرهائي مثل اصفهان كه آيت هم از آنجا آمده بود، مذهبي بود. دكتر بقائي يك آدم ليبرال و سكولار بود، ولي بدنه حزب زحمتكشان، مذهبي و متدين بود. بدنه حزب تا بعد از انقلاب هم مذهبي بودند، اصل ولايت فقيه را قبول داشتند و در دفاع از امام هم در همه جا حضور داشتند. به عبارتي بدنه مكلاّي قيام 15 خرداد، بچه هاي مذهبي حزب زحمكتشان بودند.
تنها بخشي كه از حزب توده جدا و به حزب زحمتكشان ملحق شد، سكولار بودند، مانند خليل ملكي، جلال آل احمد، ديوشلي كه بخشي از آنها بعداً از حزب جدا شدند و نيروي سوم را تشكيل دادند. بارها بين بدنه مذهبي حزب و دكتر بقائي بر سر سكولار بودن او اختلاف پيش آمد و آيت خطاب به دكتر بقائي نامه مفصلي نوشت كه جامعه يك جامعه اسلامي و ديني است. شما اگر مي خواهيد به اين جامعه خدمت كنيد، بايد مثل آنها فكر كنيد. با شروع نهضت امام، تقريباً اكثر بدنه مذهبي از حزب زحمتكشان جدا شدند، از جمله من و آيت و امثال ما، چون ما رهبري را پيدا كرديم كه همواره آرزوي او را داشتيم. امام هم نسبت به اين بدنه مسلمان عنايت داشتند و اين طور نبود كه فكر كنيد آن را قبول نداشتند، چون از طريق آيت الله كاشاني، دقيقاً اين مجموعه را مي شناختند. بعد از انقلاب، هم منافقين و هم جبهه ملي سعي كردند در باره اين دوره از زندگي شهيد آيت سياه نمائي كنند، ولي به نظر من همين دوره هم، دوره مثبت و شكوفايي زندگي آيت بود.

در آن مقطع فضاي عمومي دانشگاه ها متأثر از فضاي مصدقي بود و از دكتر بقائي هيولائي ساخته بودند. از درگيري هاي فكري آيت در دانشگاه چه خاطراتي داريد؟
از مصدق يك قهرمان ملي ساخته بودند و سعي مي كردند از او، يك آدم ضد سلطنت و ضد امپرياليسم بسازند. براي امثال آيت و من كه شناخت خوبي از مصدق داشتيم و تاريخچه زندگي او را خوب مي دانستيم، روشن بود كه اين حرف ها واقعيت ندارند، بنابراين بين ما و اين مجموعه، درگيري جدي وجود داشت، البته در اين زمان هنوز حزب زحمتكشان با اين عنوان فعاليت نمي كرد و تحت عنوان «سازمان نگهبانان آزادي» بود. اين سازمان محدود به اعضاي حزب زحمتكشان نبود، لذا صحنه تبديل به صحنه مقابله اين دو طرز تفكر شده بود. يك طرز تفكر مصدقي كه به نظر من شاه هم از آن حمايت مي كرد.
بيشترين وحشت شاه از نفوذ مذهب در درون دانشگاه بود و آيت هميشه در موضع افشاگري، دست پري داشت و كرسي آزاد روزنامه اطلاعات، ميدان مبارزه و درگيري اين دو خط بود. مخصوصاً پس از روي كار آمدن دموكرات ها، شاه مجبور شد همه را آزاد بگذارد كه حرفشان را بزنند. آيت همواره در تلاش بود تا ثابت كند كه مصدق و جبهه ملي ضد سلطنت نيستند و به خصوص توبه نامه هاي اكثر آنها را كه بعد از 28 مرداد توبه كرده بودند، افشا مي كرد. مصدقي ها در مقابل حركت حضرت امام هم موضع منفي گرفتند، درحالي كه اعضاي حزب زحمتكشان در دفاع از امام جزوه اي را منتشر و حتي به شاه اخطار كردند. به هرحال دوران، دوران درگيري اين دو نحله فكري بود و توده اي ها هم از جبهه ملي حمايت مي كردند. فضا، فضاي بدي بود و بچه مسلمان هاي حزب، به زحمت مي توانستند در فضاي دانشگاه، خودشان را كاملاً بروز بدهند و از چند جهت در فشار بودند.

آيا شهيد آيت در يكي دو سال آخر عمر آيت الله كاشاني رفت و آمد داشت و آيا خود شما از آن روز ها خاطره اي داريد؟
آن روزها ما خيلي جوان بوديم و 18، 19 سال بيشتر نداشتيم، ولي با خانواده آيت الله كاشاني رابطه نزديكي داشتيم و با آقاي دكتر محمود كاشاني در يك دانشكده بوديم. با فرزند ديگرشان سيداحمد هم كه طبيب بود، در كرمان رابطه داشتم. ارتباط ما بيشتر با خانواده مرحوم آيت الله كاشاني بود تا با خودشان. اين ارتباطات بعدها هم ادامه پيدا كرد تا زماني كه مواضع سياسي آنها تغييراتي پيدا كرد . من بيشتر در شهرستان بودم و در تهران نبودم، ولي آيت بيشتر از من رفت و آمد داشت و در ارتباط بود، ولي من از نزديك با نوع رابطه آنها آشنائي نداشتم.

پس از واقعه 15 خرداد 42، با اينكه حزب زحمتكشان موضع مثبتي در قبال امام اتخاد كرد، اما آيت به مبارزه مسلحانه گرايش پيدا كرد و از حزب بيرون آمد. آيا واقعه 15 خرداد او را به اين نتيجه رساند كه تنها راه، مبارزه مسلحانه است؟
مبارزه مسلحانه بين همه جوان ها طرفدار پيدا كرده بود، به خصوص دانشجويان در اين دوره به اين سمت كشيده شدند. ما جلسات مخفي اي داشتيم كه آيت هم در آن بود. البته بعدها عده اي رفتند و به سازمان مجاهدين خلق پيوستند، اما آيت مستقلاً حركتي را شكل داد كه در آن حركت امثال نامجو، كلاهدوز و صياد شيرازي بودند. ظاهر جلسات ما تفسير قرآن بود. اين جلسات كاملاً محرمانه بودند و نهايتاً هم لو رفت، منتهي در اين موقع من به شركت نفت رفتم و در آنجا مشغول به كار شدم. البته اين هم يك حركت سياسي و براي عمليات انفجاري بود. مدتي هم ممنوع الخروج شدم. بعد از انقلاب، آيت فعاليتش را در اصفهان دنبال كرد و من هم براي ادامه تحصيل به امريكا رفتم و رابطه ما تقريباً قطع شد تا بعد از انقلاب كه به ايران برگشتم، مجدداً با هم ارتباط پيدا كرديم.
شيوه مبارزه مسلحانه آيت بسيار خطرناك بود، چون نفوذ در ارتش، هوشمندي زيادي مي خواهد. آيت با چه تجربه و ديدي آن شبكه پيچيده را در ارتش پديد آورد، شبكه اي كه در جريان اوج گيري انقلاب فوق العاده تأثير گذار بود.
جريان 15 خرداد راه را بر هر نوع مبارزه مسالمت آميز بست و جوانان به اين نتيجه رسيدند كه راهي جز برخورد مسلحانه باقي نمانده است. در اين زمينه سه گروه با سه شيوه مبارزه مسلحانه شروع به فعاليت كردند. اول گروه مؤتلفه مانند صفار هرندي، اماني، بخارائي و ... كه به ترور پرداختند و همگي مذهبي بودند. يك گروه به شيوه سازمان مجاهدين خلق، با استفاده از تجربيات ماركسيست ها و كمونيست و مقداري تغيير ايدئولوژي وارد ميدان شدند. آيت راه ديگري را در پيش گرفت كه آن نفوذ در بدنه نيروهاي مسلح بود و اين كار را دقيقاً با تأييد روحانيت و حضرت امام انجام داد. من فكر نمي كنم آيت مي خواست جنگ مسلحانه به راه بيندازد، بلكه دنبال اين بود كه بتواند در مواقع خطر، ارتش را از درون ارتش خنثي كند تا بتوان از بدنه ارتش استفاده كرد.
آيت مخالفيني هم در جبهه خودي داشت. پس از اينكه به ايران برگشتيد و با هم ديدار كرديد، از اين مخالفت ها چه مي گفت؟
اتفاقاً من بلافاصله بعد از اينكه برگشتم، با شهيد آيت ملاقات داشتم و از وضعيتش پرسيدم. اوج فشارها بود، به خصوص در حزب جمهوري اسلامي كه به عنوان دبير سياسي حزب انتخاب شده بود و سلسله درس ها و مباحثي را هم گذاشته بود و مشخص بود كه مبارزه همه جانبه اي را براي جلوگيري از نفوذ فرصت طلب ها و ملي گراها شروع كرده است. شناخت عميقي هم نسبت به همه اينها داشت، چون اطلاعات او فوق العاده گسترده و عميق بود. آيت مطالعات مستمر و طولاني داشت و طبيعي است كه در اين عرصه وارد شود و انصافاً بسيار خوب هم وارد شد. يادم هست يك بار در جلسه اي شركت داشتم كه بحث آن نواري شد كه منافقين پخش كرده بودند، گفتم: «دكتر! پيش بيني هايت همه درست از كار درآمدند، اما آن نوار خيلي زود منتشر شد». گفت: «من كه نمي خواستم منتشر كنم، اينها منتشر كردند».
آيت در مجلس خبرگان قانون اساسي نقش بسيار مهمي داشت و واقعاً در آنجا بزرگ ترين خدمت را به انقلاب كرد، به خصوص در آنجائي كه فرماندهي كل نيروهاي مسلح را به ولي فقيه داد. خيلي براي اين موضوع جنگيد. هيچ كس به فكرش نمي رسيد. به خصوص كه ملي گراها تلاش زيادي داشتند كه فرماندهي كل به رئيس جمهور داده شود تا خيالاتي را كه داشتند، محقق سازند. او در مورد چند اصل مهم نقش بسيار تعيين كننده داشت: يكي اصل ولايت فقيه، دوم واگذاري فرماندهي كل قوا به ولي فقيه و ديگر تشكيل سپاه پاسداران كه آن را در قانون اساسي آورد. ديگران نمي خواستند اين را بپذيرند و مي گفتند حالا گروهي تشكيل شده، چرا بايد برايش قانون وضع كرد، اما آيت به شدت به دنبال اين كار بود و توانست آن را انجام بدهد.
فوق العاده خستگي ناپذير بود. در حزب جمهوري اسلامي فعال و با جناح ملي گرا مثل ميرحسين موسوي درگير بود. در كلاس هاي درسي هم كه تشكيل مي داد، به تشريح نهضت ملي مي پرداخت و در آنجا هم درگير بود. علاوه بر همه اينها در مجلس خبرگان قانون اساسي هم به شدت فعاليت مي كرد و در حقيقت در سه جبهه درگير بود. آن روزها كمتر كسي جرئت مي كرد با فضائي كه عليه آيت درست شده بود، مقابله كند. آيت واقعاً مظلوم واقع شد.

بسياري از ليبرال ها و ملي گراها همواره مي گويند آيت با خط گرفتن از دكتر بقائي، اصل ولايت فقيه را در قانون اساسي جا انداخت. مي گويند او مي خواست به اين وسيله روشنفكر ها را از حكومت بيرون بيندازد و بعد همان كاري را كه با آيت الله كاشاني كردند، با روحانيت بكند. شما چنين نتيجه گيري هايي را قبول داريد؟
آيت قبلاً از حزب اخراج شده بود و با دكتر بقائي، چه از لحاظ تشكيلاتي چه از لحاظ سياسي هيچ گونه رابطه اي نداشت، بلكه در مجلس هم افشاكننده نقاط ضعف دكتر بقائي بود. در همان مجلس گفت كه من بارها گفته ام كه نگاه دكتر بقائي، نگاه ليبراليستي و معطوف به امريكا و نگاهي سكولاريستي است، منتهي آقايان جبهه ملي و ليبرال ها به خاطر خوبي هاي دكتر بقائي با او مخالفت مي كنند، نه به خاطر بدي هايش! بقائي صراحتاً در وصيت نامه اش مخالفت خود را با ولايت فقيه اعلام كرد. بدنه حزب كه موافق با ولايت فقيه بودند، از او جدا شدند و مسئوليت هائي را هم پذيرفتند. بدنه مذهبي حزب حتي قانون اساسي مبتني بر اصل ولايت فقيه را هم ارائه داد.
علت كناره گيري كردن دكتر بقائي از رهبري حزب، مسئله ولايت فقيه بود. او وقتي ديد نمي تواند در برابر بدنه مذهبي حزب مقاومت كند، صراحتاً كناره گيري كرد و گفت: «من به حضرت امام احترام مي گذارم و ايشان را قبول دارم، ولي با اصل ولايت فقيه مخالف هستم». ابداً اين اصل را قبول نداشت. حتي جمله جالبي دارد كه مي گويد: «اگر آقاي بازرگان گفته ما اول ايراني هستيم، بعد مسلمان، بنده اعلام مي كنم كه اول ايراني هستم، آخرش هم ايراني هستم».

آيا شما پس از انقلاب با دكتر بقائي برخوردي داشتيد؟
حدود 17 شهريور 57 بود. من امتحان جامع داده بودم و قرار بود براي تكميل رساله ام كه در باره نفت بود به وين بروم. به تهران آمدم و ملاقاتي با دكتر بقائي داشتم. او به شدت تغيير كرده بود. به او گفتم: «مثل اينكه شما به آقاي شريعتمداري نزديك تر شده ايد تا به آقاي خميني». گفت: «بله»، درحالي كه قبلاً به شدت با آيت الله شريعتمداري درگير بود و گفت: «من الان به هيچ وجه آقاي خميني را قبول ندارم، چون از اصول خارج شده و دارد مردم را به كشتن مي دهد» و لذا من از همان زمان از او مأيوس شدم و به اين نتيجه رسيدم كه ديگر قابليت اصلاح ندارد، منتهي آدم سياسي كاري نبود. زندگي او هم زندگي فوق العاده ساده و از حد متوسط هم پائين تر بود. از لحاظ اقتصادي هم چيزي نداشت. البته از لحاظ اخلاقي مشكل داشت، اما از لحاظ سياسي و اقتصادي مشكلي نداشت و به جائي، حتي به امريكايي ها هم وابسته نبود. البته مثل بسياري از آقايان از جمله بازرگان به امريكا متمايل بود، ولي وابسته نبود. بنابراين من از همان روزها و از قبل از انقلاب از دكتر بقائي بريدم. دائي من از نزديكان دكتر بقائي بود و وقتي او به كرمان مي آمد، به منزل دائي من مي آمد و من گاهي او را در آنجا مي ديدم. بعد از انقلاب كه برگشتم، مجدداً ملاقاتي با دكتر بقائي داشتم و ديدم كه فاصله زيادي بين افكار ما وجود دارد.

آيا مي خواستيد كه او را به جريان انقلاب بياوريد؟
عملي نبود. دكتر بقائي كسي نبود كه بشود به سادگي روي او اثر گذاشت. من از همان قبل از انقلاب از او مأيوس شدم و بعد از انقلاب هم هر وقت ملاقاتي داشتيم، فقط جر و بحث بود. ديگر هيچ رابطه اي با او نداشتم.

شناخت آيت از بني صدر و برخوردش با او قاعدتاً حاصل رابطه و شناخت طولاني از يك فرد است، درحالي كه بني صدر در خارج بود و آيت در اينجا. به نظر شما اين شناخت حاصل چه بود؟
حاصل شناختي كه آيت از خانواده بني صدر داشت. مي دانيد كه ملاقات روزولت با زاهدي در منزل پدر بني صدر صورت گرفت. در آن موقع بني صدر 14، 15 ساله بود، بنابراين با اين شناخت كه كودتاي 28 مرداد در درون بيت بني صدر شكل گرفت و بني صدر هم در خارج از كشور به كنفدراسيون كه مصدقي و توده اي بودند و هيچ يك از بچه مسلمان ها در آن نقش نداشتند، ملحق شد، بنابراين آيت با سوءظن شديدي با بني صدر برخورد مي كرد. بعد هم حركت او را دنبال كرد و ديد كه اين فرد از همان اول، خودش را رئيس جمهور مي داند. از طرفي او در مجلس خبرگان قانون اساسي با اصل ولايت فقيه مخالفت كرد. طبيعي است كه در ذهن آيت همه اين قطعات در كنار هم چيده مي شوند و او به اين نتيجه مي رسد كه بني صدر يك عنصر نفوذي است. لازم نيست اسناد لانه جاسوسي در آيد تا او به اين نتيجه برسد.
البته كساني هم كه اسناد را درآوردند، به بني صدر خيلي ارفاق كردند، البته آنها ادعا مي كنند كه امام اجازه ندادند! به هرحال آيت، اين فرد را مي شناخت و دوستاني هم كه در خارج از كشور بودند، اين اطلاعات را به او مي رساندند كه او جزو كنفدراسيون است. آيت نگاه مي كند و مي بيند كودتاي 28 مرداد با تأئيد و نظارت دكتر مصدق صورت مي گيرد، برادرزاده دكتر مصدق، سرتيپ دفتري با حكم دكتر مصدق كودتا مي كند. من در نامه اي كه بعد از لوايح دوقلو به آقاي خاتمي نوشتم، اشاره كردم اين لوايح دوقلوي شما عيناً مثل كاري است كه دكتر مصدق كرد، با اين تفاوت كه او به تدريج آورد، شما يكمرتبه با هم آورديد. نوشتم كه دكتر مصدق اول لايحه انتخابات را آورد كه انتخابات را مطابق ميل او انجام بدهيم. بعد كه مجلس تشكيل شد و نيم بند بود، آمد و لايحه اختيارات قانونگذاري را از مجلس گرفت كه اول 6 ماهه بود و بعد يك ساله. بعد مجلسي ها به دستور و توصيه او استعفا دادند، بعد هم رفراندوم و بعد هم كودتا كرد. گفتم شما داريد عيناً همين برنامه را تكرار مي كنيد. گفتم اين هم كار مصدق نبود، توصيه امريكايي ها بود. كسي مثل آيت كه همه اين وقايع تاريخي را دقيقاً و عميقاً مي داند، بهتر مي تواند از ذهنش مجسم كند كه چه اتفاقاتي افتاده و چه اتفاقاتي قرار است بيفتد.

از ميرحسين موسوي چه مي گفت و سر چه چيزي با او دعوا داشت؟
او معتقد بود كه موسوي اعتقادي به ولايت فقيه و روحانيت ندارد. دعواي او با موسوي، بر سر مصدقي بودن او بود و مي گفت كه او در حزب و در حاكميت، نفوذي است، بنابراين با موسوي هم در روزنامه جمهوري اسلامي و هم در خود شوراي مركزي حزب به شدت درگير شد و حتي در قضيه وزارت امور خارجه و نخست وزيري او هم به شدت موضع گيري كرد. ميرحسين موسوي فوق العاده از آيت مي ترسيد. من در سال هاي 59، 60 در دفتر خدمات و امور بين الملل، معاون موسوي بودم و از نزديك، اين مسئله را مي ديدم. هرجا اسم آيت مي آمد، وحشت مي كرد و نگران مي شد. آيت گذشته ميرحسين موسوي را به دقت بررسي كرده بود و خوب مي دانست كه او چه كاره است. هم او و هم همسرش را خيلي خوب مي شناخت. يكي از ويژگي هاي بارز آيت اين بود كه مدارك و اسناد را جمع مي كرد، بعد حرف مي زد و در مورد آن دو هم قطعاً بي مدرك حرف نمي زد. اخيراً كتابي نوشته ام به نام «آزمون بزرگ» در باره فتنه سال 88 و بخشي را به ميرحسين موسوي اختصاص داده ام. واقعيت امر اين است كه آيت و ديالمه شناخت خيلي خوبي از او داشتند و بنابراين با او مقابله مي كردند و امروز هم ثابت شده كه درست فهميده بودند، منتهي متأسفانه پس از 30 سال خسارت.

شما چگونه با موسوي همكاري مي كرديد؟
من همكاري خاصي نداشتم و قبل از او توسط شهيد رجايي به اين پست منصوب شده بودم، يعني رئيس دفتر و در عين حال معاون نخست وزير بودم، بنابراين ارتباط داشتيم، همكاري نداشتيم. ما كار خودمان را مي كرديم و او هم كار خودش را مي كرد. حتي من هيچ وقت در كابينه شركت نمي كردم، مگر اينكه مسائل مربوط به دفتر خدمات بين الملل مطرح بود، ولي گاهي كه جلسه داشتند و من هم حضور داشتم، وحشت ميرحسين موسوي از آيت را خيلي خوب احساس مي كردم. ميرحسين موسوي خيلي محافظه كار و محتاط بود و اين اطرافيانش بودند كه سعي مي كردند او را بزرگ كنند.

از آخرين ملاقاتي كه با آيت داشتيد و از شهادت او خاطره اي داريد؟
موقعي كه به شهادت رسيد، من استاندار سيستان و بلوچستان بودم و در تهران نبودم. از آنجا كه مسئله امنيتي براي همه مطرح بود، ما را هم از اينكه در تجمعات شركت كنيم، منع كردند، بنابراين نتوانستم در تشييع او شركت كنم. آخرين ملاقات من با آيت بعد از انتشار نوار بني صدر بود كه به كودتا مشهور شد. در آخرين جلسه اي كه با آيت داشتم، جلال الدين فارسي هم حضور داشت و در باره اين نوار بحث كرديم و اينكه هرچند همه آن واقعيت هائي بود كه وجود داشت، اما زود منتشر شد. اين ملاقات در دفتر تحقيقات حزب در خيابان نجات اللهي صورت گرفت.

به نظر شما آيت براي جواناني كه امروز فعاليت سياسي مي كنند، حرفي براي گفتن دارد؟
به نظر من نوشته هاي آيت و سخنراني هاي او اتفاقاً امروز كاربردهاي زيادي دارد، به خصوص كه بسياري از پيش بيني هاي او تحقق پيدا كرده است. من معتقدم كه شخصيت و افكار آيت بايد مجدداً بازخواني و تحليل جديدي از او ارائه شود. انصافاً كتاب ها و سخنراني هاي آيت امروز به درد نسلي مي خورد كه در آن دوران نبوده است. امثال آيت كه عميقاً به مسائل سياسي نگاه مي كردند، حرف هايشان امروز خيلي به درد مي خورد و من جداً به نسل جوان توصيه مي كنم كه مجدداً به سراغ آثار آيت بروند و اگر مجموعه اي از آثار او منتشر شود، بسيار براي نسل جوان مفيد و مؤثر خواهد بود.

منبع: مجله شاهد یاران، شماره 75-76
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده