شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۰۳:۰۳
آنچه در پي مي آيد،روايتي از سفرهاي هيئت معارف جنگ با مديريت شهيد صياد شيرازي در خوزستان و مناطق عملياتي فتح است.نگاه شهيد صياد به مجموعه علل و عوامل دخيل در اين پيروزي بزرگ و نيز شيوه انتقال آن به دانشجويان جوان دانشگاه امام علي(ع)، از جمله ويژگي هاي جالب اين سفرنامه است.
شاهد یاران: محسن كاظمي
درآمد:
آنچه در پي مي آيد،روايتي از سفرهاي هيئت معارف جنگ با مديريت شهيد صياد شيرازي در خوزستان و مناطق عملياتي فتح است.نگاه شهيد صياد به مجموعه علل و عوامل دخيل در اين پيروزي بزرگ و نيز شيوه انتقال آن به دانشجويان جوان دانشگاه امام علي(ع)، از جمله ويژگي هاي جالب اين سفرنامه است.



سه شنبه 29/2/1377
با عجله و نفس زنان، خود را به ايستگاه راه آهن مي رسانم. قسمت وسيعي از سالن با رنگ سبز نظاميان ارتش جمهوري اسلامي ايران پوشيده است كه در سجده و غرق در عبوديت و بندگي هستند. در ركوع ركعت بعد، به آنان مي پيوندم. پس از نماز چهره هاي آشناي تيمسار هاشمي، سرهنگ خليلي، سرهنگ عباس زاده، سرهنگ زين العابديني، سرهنگ دربندي، تيمسار بازنشسته سروري و سرهنگ روضه اي و... را مي بينيم. تيمسار بختياري كه از اعضاي ثابت هيئت معارف جنگ است، به تعدادي از پيشكسوتان ارتش مي گويد: «تمام لطف اين كار در اين است كه بياييم و همديگر را ببينيم.»اعضاي هيئت معارف جنگ و تعدادي از فرماندهان قديم و جديد ارتش در كوپه هاي سالن شماره 6 و دانشجويان دانشگاه امام علي (ع) در ساير سالن ها اسكان مي يابند.
در ساعت 2 بعدازظهر، قطار به سمت خوزستان حركت مي كند. صداي سرهنگ دربندي از بلندگوي قطار به گوش مي رسد كه مي گويد: «سلام! بر همه عزيزان دانشجو، سلام! بر همه فرماندهان بزرگوار و سلام! بر كاركنان پر تلاش قطار مسافربري رجا و سلام بر همراهاني كه ما را در اين سفر ياري مي كنند. از همه عزيزاني كه صداي مرا مي شنوند خواهش مي كنم كوپه هاي بغل دستي را چك كنند كه آيا صدا به آنها مي رسد يا نه».او، سپس برنامه هاي مورد نظر هيئت را اعلام مي كند.
پس از گذر از ايستگاه شهر قم،پرسشنامه هائي بين دانشجويان توزيع مي شود كه بايد ظرف نيم ساعت به آن جواب بدهند. تيسمار صياد مدت پاسخگويي به سئوالات را افزايش مي دهد. برگزاري مراسم دعاي توسل در قطار، حال وهواي ديگري دارد و هر كس در كنجي، اين دعا را زمزمه مي كند. صياد شيرازي نيز، تنهاي تنها، در گوشه اي از كوپه به دعا و نيايش با خدا و توسل به ائمه اطهار (ع) مشغول شده است.هنگام اذان مغرب، تمامي همراهان يك صدا و بلند «الله اكبر...» مي گويند. براي تسريع در كارها خواسته مي شود تا در قطار تجديد وضو شود تا هنگام توقف بلافاصله به نمازخانه ايستگاه برويم. در فاصله ي مانده به ايستگاه بعدي، شيرازي در كوپه خود نماز نافله مي خواند. با توقف قطار، نمازخانه ايستگاه ازنا، پر از نظاميان نمازگزار مي شود. با حركت مجدد قطار، به كوپه صياد مي روم.
او براي دو دانشجو از جريان خلع فرماندهيش در غرب كشور توسط بني صدر مي گويد: «... به ما گفت برويد. گفتم تا از شوراي عالي دفاع دستور نيايد. من نمي روم... دستور را بردند نزد امام (ره)، امام گفتند برابر مقررات برخورد شود... زنگ زدم به منزل آقاي خامنه اي (رهبر معظم انقلاب) در خيابان ايران، آقا گفتند سريع منطقه را ترك كنيد و نگران نباشيد! با اينكه به دليل جراحات وارده، عصا داشتم، ولي تلاش مي كردم. به ستاد نيروي زميني رفتم، گفتند كه از آنجا هم بيرون برويم، دوباره زنگ زدم به آقا (آيت الله خامنه اي) و گفتم براي من اين وضع سنگيني است، آقا گفتند اين را هم اجرا كنيد. ده ماه بعد بني صدر فراري شد و بعد شهيد رجايي رئيس جمهور شد. در صحنه انقلاب، بايد ثبات قدم داشت، اگر قدم با عقيده مرتبط نباشد، رسيدن به هدف ناممكن است».
يكي از دانشجويان در خصوص تصميم گيري در مواقع بحران سؤال مي كند. صياد مي گويد:«فرق بين تصميم گيري در بحران و غير بحران، در زمان است. تصميم گيرنده بايد مسيري را طي كند و اين، مستلزم آن است كه تمرين داشته باشد. مثلاً در عمليات فتح المبين، ريشه تصميم گيري هاي ما، همان شناسايي ها، مشورت ها و هماهنگي هاي ميان ارتش و سپاه بود. ما متناسب با صحنه، دشمن را برآورد مي كرديم. تصميم گيري با شانس و استخاره همراه نيست. يك مدير، فرمانده و رهبر، در موقع تصميم گيري، بايد جاذبه اش در محيط كاري به حدي باشد كه اعمال نظر كند و در موقع بحران، تصميم مناسب بگيرد. ما در عمليات فتح المبين، از چهار طرف در بحران قرار داشتيم. يك بحران را، امام رفع كردند و فرمودند كه عمليات كنيد. نگفتند كه چطور برويد. امام در بحران، خوب تصميم مي گرفتند. از اين لحظه به بعد، ما اجرا كرديم.در سير تقدير همه چيز بر عهده ما نيست. در مواقع بحراني، فرمانده اي مي تواند تصميم صحيح و خوبي بگيرد كه در حالت عادي با تعمق، تفكر و رعايت همه اصول، كارش را كرده باشد. آن وقت در مواقع بحراني، خداوند متعال دست او را مي گيرد.در عمليات بدر، حدود 20 هزار نفر از ما داشتند اسير مي شدند.شب تا صبح تيپ هوابرد را جابه جا كرديم. اين تيپ تا صبح پياده مي رفت و من جلو مي رفتم. همه در فشار بودند.دادبين فرمانده يگان تكاور بود. او هم به هم ريخته بود.يك چنين تنگناهايي در عمليات بود.گفتم به دستوري كه صادر مي كنم توجه كنيد.تا ساعت 7 بعدازظهر به شما فرصت مي دهم تا برويد قوايتان را تجديد ساختار كنيد. ما چاره اي جز جنگ نداريم.دشمن از پيروزي سر مست است. امشب بايد بريزيم بر سر آنها.اينها رفته بودند... همه رفته بودند، عقب نشيني كرده بودند.ساعت 5/6 بعدازظهر است. رفتم تجديد وضو كنم كنار هور، ديدم يكي از پشت،كمر مرا گرفت.يكي از بچه هاي بسيجي بود. آمدم نگاه كنم و دريابم، مرا و صفوي را انداختند داخل قايق.قايق كه 15 متر جلو رفت، خودم را با آن لباس، كلاه آهني و پوتين به آب انداختم. دست و پا مي زدم و به زور جلو مي رفتم.يك چيزي انداختند ما را بالا كشيدند. بلند شدم و از قعر جانم گريستم و با بغض فرياد زدم كه شما حق نداريد فرمانده را بي اختيار از صحنه بيرون بيندازيد. روحاني شهيد ميثمي با لبخندي به من گفت خوب كاري كردي برگشتي. (احتمالاً سردار صفوي نوار فيلم را دارد). من فرماندهان را جمع كردم. گفتند همه به عقب برگشتند، ولي شما هر چه بگوييد ما عمل مي كنيم. چاره اي نيست، ما هم بايد برگرديم، آه از نهادم بر آمد چون پيروزي صددرصدي را مي ديدم كه داشت از دست مي رفت.
بعد از عقب نشيني، حضرت امام يك پيام تاريخي دادند: «به فرماندهان ارتش و سپاه بگوييد، چون گزارش داده اند بعضي ناراحت هستند مي خواستم بگويم كه هيچ نگران نباشيد.از ائمه كه بالاتر نيستيد.آنها هم در ظاهر، در بعضي مواقع موفق نبودند.محكم باشيد و از هم اكنون به فكر عمليات بعد باشيد». وقتي اوضاع تغيير كرد و گردن ها افراشته شد،به ذهنم طرحي آمد و گفتم ريشه نقص را يافتم.فهميدم كه ما در نيروي زميني، در خط شكستن ضعيفيم و بايد گروهان هاي شهادت طلب تشكيل دهيم. مطلب را گفتم و بعد خواستم كه چراغ را خاموش كنند تا آنهائي كه براي گروهان ها داوطلب هستند، تنها بمانند و آنهائي كه نمي توانند، به راحتي بيرون بروند؛ اما وقتي چراغ را روشن كرديم، هيچ كس بيرون نرفته بود! همه حاضر بودند در اين گروهان باشند.دستور صادر را كرديم و سه روز فرصت داديم كه بيائيم از آنها بازديد كنيم. بعد از اين مهلت رفتيم و ديديم يگان محكم و مجهز است. براي فرمانده مسلمان،حالت مواقع بحراني با مواقع عادي يكي است.مؤمن وقتي شدت مي بيند، قوي تر و ايمانش بيشتر مي شود».

هنگامي كه صياد، اين مطلب را بيان مي كرد، سروان 2 سيدجمال غلامي اظهار داشت: «اين قضيه را حاج علي مهدي پور،از برادران سپاه،برايم تعريف كرد و گفت: «اين فرمانده تان، كارش خيلي درست است. ما او را به زور سوار قايق كرديم، خودش را انداخت در آب. گفتيم ما با تو كار داريم! نياز داريم! حيفي! نيروها همه عقب نشيني كرده اند. فرماندهتان (تيمسار) با حالت حسرت گريه كرد كه چرا بايد اين طور شود. خود را به آب انداخت، داد مي زد، فرياد مي كشيد و مي گفت: من مي خواهم بروم! ولم كنيد! چه كارم داريد؟ اصلاً من خودم تنها مي خواهم بمانم و بجنگم! بگذاريد بمانم! اصلاً شما چه حقي داريد كه فرماندهتان را به زور از صحنه دور كنيد؟» تيمسار آن موقع با حالت زار، اصرار مي كرد و آنها هم توجه نمي كردند. دو سه بار رويش را بوسيدند،ولي تيمسار اصلاً در حال خودش نبود. باور نمي كرد، فكر نمي كرد اين عمليات اين طور بشود و با شكست مواجه شود، چون همه چيز را محاسبه كرده بود و با حالت زاري و گريه شروع مي كند به صحبت كه اسلام در خطر است، كشور در خطر است. بگذاريد من بمانم».
وضعيت ايجاد شده واقعاً وضعيت جالبي است كه تيمسار صياد با طرح سئوالي به بيان خاطره اي معنوي بپردازد و در حالي كه در كوپه چهار يا پنج نفر بيشتر نيستيم، يك نفر به عنوان شاهد مثال پيدا مي شود و اين طور قضيه را توضيح مي دهد، واقعاً اينً اتفاق، درسي است بزرگ.


چهارشنبه 30/2/1377
ساعت 5/3 بامداد با صداي آقاي دربندي كه از بلندگوهاي قطار پخش مي شود، از خواب بر مي خيزيم. وقت نماز نزديك است.در انديمشك از قطار پياده مي شويم. با هماهنگي كه از قبل صورت گرفته، در محوطه ايستگاه در سطح وسيعي براي اقامه نماز، موكت گسترانده اند. تعدادي از دانشجويان در حالي كه آستين بالا زده و پوتين هايشان را از ساق خم كرده اند براي تجديد وضو اين طرف و آن طرف مي روند. در گوشه ديگري از محوطه هم انبوهي از كيسه ها براي وسايل دانشجويان، قرار دارد. بعد از اقامه نماز از ايستگاه خارج مي شويم. در ميدان نزديك ايستگاه، تعداد زيادي كاميون، آماده نقل و انتقال دانشجويان هستند. بيشتر همراهان، مسير يك ساعتي انديمشك تا محل اردوگاه را به استراحت مي پردازند.با نزديك شدن به محل اردوگاه، چادرهايي را كه بر پا شده و پرچم هايي را كه به اهتزاز در آمده اند، مي بينم. در چند صدمتري اردوگاه، پارچه نوشته هايي چون «ارتش، ذوالفقار ولايت است»، «مقدم دانشجويان دانشگاه امام علي (ع) را گرامي مي داريم» و... نصب كرده اند. در سينه كش تپه اي خاكي نيز نوشته شده است: «ارتش عزت دين است».به محل اردوگاه مي رسيم. چادرها و حسينيه لشگر 92 آماده پذيرايي از دانشجويان است. بدنه و سقف حسينيه با داربست فلزي استوار است و بر بدنه آن گوني چتايي و بر سقفش چادر برزنت كشيده اند.چادرها و پرچم هاي برافراشته، انسان را به ياد چادرهاي برافراشته صحراي عرفات مي اندازد.ساك ها و كيف ها بر روي شانه ها سنگيني مي كنند.هر كسي به چادري مي رود. من نيز، اسم خود، حاج آقا فخرزاده و داوري را روي كاغذي مي نويسم و روي چادر مي چسبانم. صياد از رفتن به مكان مخصوص فرماندهان پرهيز مي كند و همچون دانشجويان، در چادري جاي مي گيرد. چادر او در رديف دوم و چادر ما، در رديف سوم است. چادر تداركات نيز در رديف چهارم و نزديك به چادر ما قرار دارد. داوري از اين قضيه خيلي استقبال مي كند. صداي نوحه خواني آهنگران در محوطه اردوگاه طنين انداز است: «اي شهيد غرق خون في سبيل الله، يا حسين جان يا حسين جان، يا ثارالله». به تعدادي از دوستان بر مي خورم كه ديروز با هواپيما آمده اند و تا حالا منتظر ما بوده اند.
حاج آقاي گل تبار، روحاني عقيدتي ـ سياسي دانشگاه، از لحظه حركت، آرام و قرار ندارد و از وقتي كه به اينجا رسيده ايم، لباس نظامي به تن كرده است. صياد در چادر خود جلسات هماهنگي با گروه هاي مختلف را يكي پس از ديگري آغاز مي كند. اولين جلسه، به كار اصلي هيئت معارف جنگ اختصاص دارد. او مي گويد: «كل مأموريت ما از نظر آموزشي دو قسمت است: 1. قسمت اول تردد بين تهران و انديمشك و بالعكس با قطار 2. قسمت دوم مربوط مي شود به خود منطقه. ما براي اين كار سه روز كامل وقت داريم و بايد آن را با مراحل عمليات فتح المبين تطبيق دهيم. من مايلم در اين سه روز فرسوده نشويد».تيمسار، جلسه دوم را با كادر و پرسنل نيروي هوانيروز تشكيل مي دهد و مي گويد: « در اين مأموريت كار شما دو بخش است: 1. بخش هوا نيروز 2. بخش نيروي هوايي. مي خواهيم براي دانشجويان از اين اتصال آموزشي در نيروي هوايي و هوانيروز بگوييم».جلسه سوم نيز به افراد روحاني اختصاص دارد. صياد در اين جلسه مي گويد: «نشانه هاي معنوي سفر ما، از بدو ورود مشخص بود. دانشجويان بسيار خوب و شايسته اي هستند. يك سال در اين مسير تربيت شده اند.در اين قضيه به كسي مأموريتي نداديم و دائماً خودمان كار كرديم، چون خود آقا (حضرت آيت الله خامنه اي) در ديدار اخيرشان چند سئوال فرمودند، از جمله اينكه «كلاستان چطور است؟» و اين توجه ايشان موجب مي شود كه ما از آنها جدا نشويم.اين برنامه اي است محتوايي كه به اجرا در مي آيد،زيرا مطالب جبهه و جنگ عيناً از سينه پيشكسوتان به جوانان منتقل مي شود.اصل بهره ما از ايمان و انگيزه معنوي است،بنابراين حرف اول و آخرمان حرف شماست، كار نظامي گري ما در دل شماست. دانشجوها در داخل قطار چند ساعتي آموزش ديدند... شروع سف مان با يك نماز بسيار معنوي در سالن ايستگاه تهران انجام گرفت.امروز تا ظهر،صحنه عمليات فتح المبين را بررسي مي كنيم. چهار قرارگاه است. قرارگاه نصر با مسئوليت تيمسار حسني سعدي، قرارگاه فتح در منطقه تنگ رقابيه به مسئوليت تيسمار عبادت و قرارگاه فجر در منطقه شوش به مسؤوليت تيسمار ازگمي فرمانده [وقت] لشكر 77 خراسان، قرارگاه قدس در منطقه عين خوش كه تيمسار امرالله شهبازي آن زمان فرمانده عمليات بود و با اين كه معلول است به پرستاري همسرش الآن به منطقه آمده و نقل و انتقال او را با هليكوپتر انجام مي دهيم. امروز قرارگاه نصر و در بعداز ظهر قرارگاه قدس، فردا قرارگاه فتح و صبح روز سوم،به قرارگاه فجر كه در شوش است و بعد به طرف فكه مي رويم كه در تعاقب دشمن است و آن را بررسي مي كنيم. روز سوم هم يك مانور هوايي ترتيب مي دهيم.همه نمازهاي ظهر و عصر ما به غير از روزي كه در رقابيه هستيم،در اينجا و همه نمازهاي مغرب و عشا در اينجا اقامه مي شوند.احتمال اين هست كه امروز نماز مغرب را اول وقت به اينجا نرسيم و لذا نماز را در دشت عباس [نماز] مي خوانيم.
جانباز كمانگري، با آمبولانس از راه مي رسد.دوستان و فرماندهان قديم، او را در ميان مي گيرند و مي بوسند. ستون خودروهاي سواري و كاميون به طرف منطقه كوت كاپن به راه مي افتند.گروهان هاي دانشجويي هر يك براي خود كلمن آبي دارند.در كوت كاپن، ما جلوتر از دانشجويان به بالاي تپه مي رسيم. عكاس ها و فيلمبردارها سعي مي كنند از صحنه زيبا و باشكوه بالا آمدن دانشجويان در دامنه تپه، تصاويري را تهيه كنند.در روي تپه كوت كاپن بقاياي سفالينه ها و آجر پخته هايي ديده مي شود. همراهان مي گويند اينجا در گذشته قلعه اي مربوط به انگليسي ها بوده است. علاوه بر اين بقايا، تركش هاي خمپاره و گلوله نيز در اينجا به وفور يافت مي شود.
پس از مصاحبه هاي آموزشي تشريح چگونگي عمليات فتح المبين در اين نقطه توسط فرماندهان، به سمت خودروها مي رويم و به اردوگاه باز مي گرديم و مهياي اقامه نماز ظهر و عصر مي شويم، بين دو نماز، يكي از پرسنل دانشگاه افسري، قطعه اي را مي خواند:« خيرمقدم بر شما اساتيد و دانشجويان كه به سرزمين گلگون خوزستان آمده ايد و عرض سلامي به اين سرزميني كه غرق خون كساني است كه شعارشان هيهات من الذله بود، سلام ما به تو اي دشت خونين، به تو اي ميعادگاه عاشقان، به تو كه فرياد يا زهرا(س) در تو طنين انداز است.اي پهن دشت غرش شيران فتح المبين، بر تو سلام باد. بر تو كه عطر شهيد، عطرخانه، عطر برادر در تو جاودانه گشته است.ما سرداران جبهه ايثار،جاي جاي زمين تو را مانند آشيانه مقدسي كه هزاران هزار بار زيارت كرده اند، مي شناسيم. ما دانشجويان دانشگاه امام علي (ع) عطر شهيدان را از خاكت، از خاك مقدست استشمام مي كنيم.ما آمده ايم تا از فراز بلندي هايت حكايت عشق، حكايت خلوص و ايثار را كه در زمان نمي گنجد بشنويم و ما عاشورائيان از پير و جوان آماده ايم تحت رهبري مقام ولايت، هر اشغالگري را بر جاي خود بنشانيم و فتح المبين را در بيت المقدس پياده كنيم».دانشجويان پس از قرائت اين قطعه يك صدا فرياد مي زنند:«ما همه سرباز توايم خامنه اي گوش به فرمان توايم خامنه اي»

بعد از اجراي برنامه در محل عملياتي تيپ 2 لشكر 21 حمزه (ارتفاعات علي گره زرد) و ضبط مصاحبه هاي آموزشي فرماندهان، به طرف ارتفاعات «دال پري» مي رويم. در بالاي ارتفاع، ديدن حلقه شماره 3 چاه نفت و تلاش متخصصين متعهد ايراني برايم جالب است.
خود را به بلندترين نقطه مي رسانيم.دانشجويان همه در اين نقطه متمركز مي شوند. دقايقي بعد صداي هليكوپتر شنيده مي شود. تيمسار بازنشسته شهبازي كه به دليل كهولت سن و بيماري به همراه همسرش (پرستار وي)، مسافرين اصلي هليكوپتر هستند.شهبازي با عشق و علاقه فراوان به ميان دانشجويان مي آيد تا مطالب خود را درباره نحوه عمل قرارگاه قدس مطرح كند. قبل از او، تيمسار صياد مي گويد: « در زمان عمليات، فرماندهي قرارگاه قدس به تيمسار شهبازي از نزاجا سپرده شد. چهره اي سلحشور، مقيد، متدين و بعد از نشيب و فرازهاي بسيار،در عمليات فتح المبين مسئوليت فرمانده هاي قرارگاه قدس را به ايشان داديم و از سپاه به سردار محمدعلي جعفري» و اما تيمسار شهبازي با معلوليتي كه دارند مي توانستند اين دعوت ما [حضور در جمع دانشجويان] را رد كنند، ولي طوري برخورد كردند كه ما براي ادامه كار مشتاق شديم. حال از زبان ايشان، سازمان و مأموريت قرارگاه قدس را مي شنويم و بعد از او تيمسار بيرانوند فرمانده لشگر 58 خرم آباد توضيح مي دهند». تيمسار شهبازي با صدايي لرزان مي گويد:«من امرالله شهبازي متولد 1313 از نهاوند... در 18/12/60 تيمسار جمالي مرا در بيمارستان دكتر چمران احضار كردند و گفتند بايد قرارگاهي را تشكيل دهيم.اسامي افسران را مشخص كرديم و شناسايي ها انجام شدند.ارتفاعات تينه مناسب بودند. در آنجا از قرارگاه كربلا ابلاغ شد كه هدف استقرار، عين خوش باشد و تأمين معبر ابوغريب.براي اين منظور آمديم هدف هاي استنتاجي را هم تعيين كرديم».

كهولت و بيماري جسماني او و حضورش در اين وضعيت در ميان دانشجويان، به آنها روحيه مي دهد تا با انگيزه بيشتري خدمت كنند.در بخش پاياني برنامه، سروان عليجاني هاشمي مداحي مي كند:« السلام اي جان نثاران، السلام اي لاله هاي پرپر گلزار ايران، اي شهيدان راه دين، اي شما ياران رهبر، در ميان جمع ياران، جايتان خالي عزيزان، داغ جانسوز شماها مي زند آتش به دل ها».
پس از اقامه نماز و صرف شام در محل حسينيه اردوگاه، صياد شيرازي جلسه اي با پرسنل هوانيروز در باره مانور آنها برگزار مي كند. در اين جلسه سرهنگ خليلي و تيمسار آسوار طرح مانور را ارايه مي كنند و صياد پس از رؤيت طرح مكتوب، آن را اصلاح مي كند و كار را در سه بخش وضعيت منطقه عملياتي،مأموريت و اجرا تقسيم بندي مي كند و وظيفه توجيه مقدماتي قبل از مانور را به آسوار مي سپارد و از او مي خواهد كه قبل از مانور، منطقه شناسايي شود تا مشكلي پيش نيايد.


پنجشنبه 31/2/1377
در خنكاي صبح، همراهان به ويژه دانشجويان براي در امان ماندن از تشنگي در طي برنامه هاي روز، به دنبال پر كردن كلمن ها از آب و يخ هستند.در ميانه راه، سردار رشيد از فرماندهان سپاه، به ساير همراهان مي پيوندد.به منطقه چيلات مي رسيم.در ابتدا سوره «النصر» را دسته جمعي مي خوانيم. آنگاه صياد مي گويد: «امروز آموزش عمليات فتح المبين را در قرارگاه فتح ارائه مي دهيم.از پل عبدالخان عبور كرديم.اينجا منطقه چيلات است كه روستاي چيلات در آن است و مي بينيد كه مسير به طرف تنگ زليجان مي رود»؛ سپس از اينكه سردار رشيد، دعوت هيئت معارف را قبول كرده و به اينجا آمده، تشكر مي كند و مي گويد: «سردار رشيد خود اهل دزفول و در اوايل انقلاب، فرمانده سپاه دزفول بود. با شروع جنگ تحميلي كه هنوز هماهنگي لازم بين ارتش و سپاه به وجود نيامده بود، ايشان جانشين عملياتي در اهواز بودند. ايشان در فتح المبين چند مسئوليت داشتند:1.مسئوليت جانشين قرارگاه فتح 2. مسئوليت سپاه در قرارگاه كربلا... كه با ساير سرداران همرزم، شهيدان بقايي و سرتيپ نياكي در طول جنگ بود و امروز ما را در دو مرحله به فيض مي رسانند:
1. در اينجا، سازمان رزم و نحوه ورود و عمل قرارگاه فتح را مي گويند.
2. در برنامه بعدازظهر اين عمليات را از ديد سپاه، در قرارگاه كربلا تشريح مي كنند.

سردار رشيد شروع به صحبت مي كند:«من در عمليات فتح المبين جانشين قرارگاه فتح ، يكي از چهار قرارگاهي كه براي اين عمليات تنظيم شده بود، بودم. قرارگاه فتح را در منطقه شمالي مستقر كرديم.ابتدا در حوالي رودخانه كرخه، قرارگاه موقت ايجاد كرديم... من از ارديبهشت سال 60، از عملياتي كه در تپه هاي الله اكبر بود، با شهيد نياكي آشنا شدم و در طريق القدس با او قرارگاه مشترك داشتيم. عمليات فتح المبين سومين همكاري ما بود.همكاري بعد هم در عمليات بيت المقدس بود.فرمانده قرارگاه فتح از سپاه، سردار صفوي بودند. سمت چپ، ارتفاعات ميش داغ است به طول 30 الي 40 كيلومتر.آن (با اشاره دست) قله صعده است كه تنگه دليجان در آن قرار دارد.انتهاي ارتفاعات ميش داغ به تنگه رقابيه و برغازه منتهي مي شود.مثلثي كه از ارتفاعات دال پري تا جسر نادري را مي پوشاند، ارتفاعات ميش داغ است و قاعده آن منطبق با خط مرزي است كه در اختيار دشمن بود.از تيپ 1 زرهي گرداني را به تيپ 25 كربلا داديم. ما اين ادغام ها را فتح مي ناميديم: فتح 1، فتح 2، فتح 3. در ارزيابي ها به اين نتيجه رسيديم كه حمله كردن به تنگه رقابيه از مقابل مشكل است و دشمن كمي جلوتر، تحرك دارد.آنها در تاريخ 28/12/60 در اين ضلع مثلث از مواضع خود بيرون آمدند و حمله كردند تا سازمان رزم ما را هم بريزند،ولي مقاومت رزمندگان موجب شد به اهدافشان نرسند».

صياد پس از صحبت رشيد، از دانشجويان مي خواهد بدون فوت وقت سوار كاميون ها شوند و حركت كنند. جاده اي كه در آن ادامه مسير مي دهيم، به خاطر بارندگي روزهاي گذشته پر نشيب و فراز شده است. در ارتفاعات ميش داغ به تنگ زليجان مي رسيم و به بالاي ارتفاعي مي رويم. صياد از تيمسار عبادت براي بيان مطالب، دعوت مي كند. او در سخنانش به سازمان رزم و فلسفه انتخاب اين نقطه براي استقرار قرارگاه، اشاره مي كند. بعد از استراحتي كوتاه، ستون كاميون ها و سواري ها حركت مي كنند،اما كاميون شماره 2 در عبور از جاده رملي در يك ناهمواري انباشته از رمل، گير مي كند و از حركت باز مي ماند.دانشجوها به سرعت از كاميون پياده مي شوند و شروع به هل دادن آن مي كنند. صياد نيز به آنها مي پيوندد. در همين حال، خودروي سواري تويوتا مربوط به واحد عقيدتي سياسي نيز در رمل فرو مي رود و دقايقي بعد با كمك همراهان از رمل خارج مي شود، ولي كاميون همچنان در رمل باقي مي ماند. سرانجام اين كاميون توسط كاميون شماره 3 بكسل شده و از رمل خارج مي شود. به خاطر اينكه باقي كاميون ها به سرنوشت اين كاميون دچار نشوند، صياد توضيح مي دهد كه سرعت عبور بايد سرعتي متعادل و متوازن باشد، بعد خود در كنار جاده رملي مي ايستد و با اشاره دست، كاميون ها را راهنمايي مي كند. تلاش صياد و ديگر دوستان براي عبور كاميون ها در گرماي طاقت فرساي ظهر، صحنه اي زيبا و بي بديل را فراهم آورده است. پس از عبور آخرين ماشين، صياد در حالي كه پوتين هايش در رمل فرو مي رود و خارج مي شود، به طرف خودروي خود حركت مي كند.بچه ها از اين صحنه هاي زيبا، فيلمبرداري و عكاس تصاويري ديدني تهيه مي كنند.

در سه راهي فكه سردار رشيد از همراهان جدا مي شود و به طرف دزفول مي رود. در ادامه راه، در كنار ارتفاعي متوقف مي شويم، صياد به سرعت بر فراز آن مي رود و سپس دانشجويان گرداگرد او حلقه مي زنند و تيمسار موقعيت منطقه را براي آنها تشريح مي كند:
«اينجا منطقه حساس قرارگاه فتح،تنگه رقابيه است.از اينجا كه من ايستاده ام، به طرف شمال برغازه و رقابيه است. آن طرف، آخر ارتفاعات ميش داغ است.بين آن ارتفاع و اين ارتفاع، تنگه رقابيه است.در اينجا عمده عمليات قرارگاه فتح رخ داده است».

پس از صياد، تيمسار عبادت نيز در باره اوضاع جغرافيايي منطقه توضيح مي دهد و از نحوه تداركات و پشتيباني آذوقه و مهمات سخن مي گويد و مي افزايد: «اينجا همه ميادين مين بود.ما بر مبناي طرح عملياتي معبر پيدا كرديم. من يادم مي آيد تيمسار صياد آمدند و بازرسي كردند.من اصلاً تشخيص ندادم كه چه كسي بسيجي است، چه كسي ارتشي.ما 7 گروه رزمي درست كرده و آماده حمله بوديم».
پس از اين صحبت ها راه مي افتيم.در كنار جاده، جاليز و صيفي هندوانه توجهم را جلب مي كند.در اين فكرم كه اينجا روزي محل گذر تانك و نفر بوده است، ولي الان در رويشي ديگر سبز شده و زمين آن براي كشاورزان به ثمر نشسته است. به محل تيپ 3 لشكر 92 مي رسيم. قبل از ما، يكي از هليكوپترها، در آنجا به زمين نشسته است. در محوطه تيپ، سايه درختان بيد، كمي از گرماي طاقت فرساي ظهر مي كاهد. براي اقامه نماز و صرف ناهار، همراهان قسمت هايي از محوطه را با موكت فرش مي كنند. ساعتي را در اينجا مي گذرانيم و به راه مي افتيم. ستون كاميون ها و سواري ها جلوتر از ما حركت مي كنند. صياد، براي پيگيري قسمتي از برنامه مي خواهد از هليكوپتر استفاده كند، ولي به دليل نقص فني، برنامه اش به هم مي خورد. به دشت مي رسيم و در كنار سوله نيمه ساخته اي متوقف مي شويم. باد شديدي در حال وزيدن است و مانع از شنيدن صحبت هاي صياد و ديگر دوستان مي شود. به محل قرار اردوگاه باز مي گرديم. پس از اقامه نماز مراسم تجليل از شهدا و فرماندهان عمليات فتح المبين، به همت بخش فرهنگي حسينيه، شروع مي شود. در مقابل حاضران، نقشه عملياتي منطقه فتح المبين، نصب شده است. دربندي پيام حضرت امام (ره) را در خصوص عمليات فتح المبين قرائت مي كند:


بسم الله الرحمن الرحيم

ان تنصروالله ينصركم و يثبت اقدامكم

اخبار غرورآفرين جبهه هاي نبرد عليه قواي شيطاني را يكي پس از ديگري دريافت نمودم. قلم قاصر است كه احساسات خويش را ابراز كنم. به قواي مسلح اسلامي كه خدايشان نصرت آخرين را نصيب فرمايد، تبريك عرض مي كنم. مبارك باد بر شما عزيزان افتخار آفرين پيروزي بزرگي كه با ياري ملائكه الله و نصرت ملكوت اعلي نصيب اسلام و كشور عزيز ايران، كشور بقيه الله الاعظم ـ ارواحنا له الفدا ـ نموديد. رحمت واسعه خداود بر آن مادران و پدراني كه شما شجاعان نبرد در ميدان كارزار و مجاهدان با نفس در شب هاي نوراني را در دامن پاكشان تربيت نمودند. مژده باد به شما جوانان برومند،تحصيل رضاي پروردگار كه از بالاترين سنگرهاي روحاني و جسماني ظاهري و باطني است.شما پيروزيد. مبارك باد بر بقيه الله، ارواحنا له الفدا، وجود چنين رزمندگان ارزشمند و مجاهدين في سبيل اللهي كه آبروي اسلام را حفظ و ملت ايران را رو سپيد و مجاهدان راه خدا را سرافراز نمودند. ملت بزرگ ايران و فرزندان اسلام به شما سلحشوران افتخار مي كنند. آفرين بر شما كه ميهن خود را بر بال ملائكه الله نشانديد و در ميان ملل جهان سرافراز نموديد. مبارك باد بر ملت، چنين جوانان رزمنده اي و بر شما، چنين ملت قدرداني كه به مجرد فتح و پيروزي توسط رزمندگان، به دعا و شادي برخاستيد. اينجانب از دور، دست و بازوي قدرتمند شما را كه دست خداوند بالاي آن است، مي بوسم و بر اين بوسه افتخار مي كنم. شما دين خود را به اسلام عزيز و ميهن شريف ادا كرديد و طمع ابرقدرت ها و مزدوران آنان را از كشور خود بريديد و سخاوتمندانه در راه شرف و عزت اسلام جهاد كرديد. «ياليتني كنت معكم فافوز فوزاً عظيما».درود بر فرماندهان بزرگوار رزمندگان و بر همه مجاهدان راه عظمت كشور و اسلام و نفرت و لعنت بر منافقان و منحرفاني كه مي خواستند يكي از انبارهاي مهمات چنين مجاهداني را به آتش بكشند و غضب و سخط خداوند بر آن خدانشناساني كه با كمك به صدام عفلقي مي خواستند او را نجات دهند و شكر بي پايان خداوندي را كه توانستيد با شكست مفتضحانه، نيروهاي كفر را در بارگاه قادر متعال بي آبرو و در پيشگاه ملت هاي مسلمان منفور نماييد. من از خداوند تعالي نصرت نهايي شما عزيزان و شكست مخالفان حق را خواستارم.درود بر شما و رحمت خدا بر شهيدان راه حق و شهداي جبهه نبرد حق عليه باطل و سلام بر عبادالله الصالحين
روح الله الموسوي الخميني ـ 2/1/1361

پس از پخش سرود جمهوري اسلامي و تصاويري از عمليات فتح المبين، صياد شروع به صحبت مي كند:
«بسم الله الرحمن الرحيم، رب ادخلني مدخل صدق و اخرجني مخرج صدق... اللهم كن لوليك الحجه بن الحسن... اللهم اجعل انصاره و من اعوانه... من از همه عزيزان اجازه مي خواهم صادقانه تر جلسه را برگزار كنيم.همرزمان عزيزم از 5 قرارگاه مي آيند و 5 خاطره به نيت 5 تن آل عبا مي گويند. ديشب كه اينجا آمديم، عزيزان دست اندركار گفتند كه يك وقت دير نياييد، گفتم ان شاءالله، خدا كمكمان كند.ما دو سال پيش هم اين برنامه را در كردستان داشتيم كه آنجا هم دو ساعت دير آمديم.شما ما را به بزرگواري تان ببخشيد.تركيب اين جلسه اگر يك بار ديگر يادآوري نشود،متوجه شايستگي آن نمي شويم. خانواده شهدا، گلچين شده (از شهداي) همين عمليات (هستند)، همرزمان عزيز و شايسته اي از ارتش و سپاه دعوت شدند.برنامه امشب صرفاً به جهت تجليل از مقام خانواده شهداست».
صياد شيرازي در مقدمه خاطره ي خود مي گويد: «خاطره بنده، شهادت دادن بر مصاديق انقلاب اسلامي است. حضرت امام در عمليات فتح المبين و بيت المقدس اظهارات مشخصي داشته اند.در خرمشهر فرمودند كه خرمشهر را خدا آزاد كرد. ما مصداقش را داريم، سندش را داريم.محور عمليات فتح المبين، نقش ولايت بود و مقام شامخ ولايت، نقش سرنوشت سازي داشت».

او بعد از اين مقدمه به خاطره تصميم گيري براي شروع عمليات و اعزام محسن رضايي با هواپيمايي شكاري (F.5) به تهران و كسب تكليف از حضرت امام (ره) اشاره مي كند.
در پايان اين مراسم، از مقام والاي خانواده هاي شهدا، و تعدادي از فرماندهان عمليات فتح المبين نيز تجليل و به رسم ياد بود، هديه اي به آنان تقديم مي شود.


جمعه 1/3/1377
پس از اقامه نماز صبح، دانشجويان در محوطه اردوگاه ورزش مي كنند. صبح امروز، به مناطق رادار ابوصلبي خات، محل قرارگاه فجر 2 مي رويم و فرماندهان، مطالب و نكات آموزشي خود را در خصوص عمليات فتح المبين، براي دانشجويان بيان مي كنند و از آنها تصويربرداري مي شود. صياد نيز در فواصل كار از آنها تشكر مي كند. براي نماز و صرف ناهار به محل تيپ 45 تكاور مي رويم. در اينجا تعدادي از همراهان از ما جدا مي شوند و به سمت تيپ 2 دزفول مي روند تا با هواپيما به تهران باز گردند. ما نيز به همراه دانشجويان به مناطق سايت 4 و 5 مي رويم. تيمسار حسني سعدي در اين منطقه براي دانشجويان سخن مي گويد: «نيروي هوايي در اينجا يك رادار و سايت پرتاب موشك داشت.سايت 4 و 5 كه قبل از جنگ بود.لشكر 1 مكانيزه دشمن در حد فاصل رودخانه رفائيه و لشكر 10 زرهي دشمن قرار داشت.كليه قرارگاه هاي تيپ و لشكر در ارتفاعات اين تپه ها مستقر بودند.بعد از اينكه مرحله اول عمليات تمام شد، قرارگاه فتح، مرحله دوم عمليات را اجرا كرد و همرزمان قرارگاه نصر، براي كمك به قرارگاه قدس، مرحله دوم را انجام داد».

پس از گذر از سه راهي فكه در دشت عباس، به محل مانور مي رسيم. اين مانور در دو مرحله اجرا مي شود.در مرحله اول، دو فروند هواپيماي F5، مناطق از پيش تعيين شده را كه در نقطه ديد دانشجويان قرار دارد، با راكت و مسلسل مورد هدف قرار مي دهند. راكت ها و گلوله ها مشقي هستند. در مرحله دوم، پس از يك آموزش كوتاه، در دو سري و در هر سري 30 نفر از دانشجويان هلي برن مي شوند و بعد 2 هلي كوپتر كبري، منطقه تعيين شده را مورد هدف راكت قرار مي دهند.اين برنامه و مانور براي دانشجويان، بسيار جالب و داراي نكات آموزشي زيادي است و آنها با تيزهوشي، نكات لازم را يادداشت مي كند. شايد اين برنامه، يكي از فرصت هائي است كه در طول مدت خدمتشان،كمتر نصيبشان مي شود. اجراي اين مانور زيبا، خستگي ناشي از تراكم برنامه ها را در دانشجويان از بين مي برد.در پايان مانور،يكي از خلبانان هليكوپترها با بي سيم پيامي را براي صياد مي فرستد:
«بسم رب الشهداء و الصديقين. با سلام و درود به روان پاك مطهر حضرت امام (ره) و سلام و درود به مقام معظم رهبري فرمانده كل قوا و سلام و درود به شهداي جنگ تحميلي، خصوصاً شهداي فتح المبين. فرمانده معظم، تيمسار صياد شيرازي ستاره افتخارآفرين 8 سال دفاع مقدس! اينجانب سروان خلبان عليرضا رشوه اي از طرف تيمسار آسوار و خلبانان و پرسنل جان بر كف هوانيروز، اميدوارم توانسته باشيم گوشه اي از توان رزمي خود را حضور شما و فرماندهان و دانشجويان دانشگاه افسري امام علي (ع) ارائه داده باشيم.استدعا مي كنيم آمادگي جان بر كفان هوانيروز را به محضر مقام معظم رهبري برسانيد، والسلام».
تيسمار صياد شيرازي نيز پاسخ مي گويد:
«لاحول ولا قوه الا بالله العلي العظيم.يا زهرا (س)! از همه همرزمان عزيز هوانيروز كه از فرد فرد شما، چون شهيد شيرودي و ديگر عزيزاني كه سرافراز بوديد، چه در جنگ با ضد انقلاب و چه در جنگ تحميلي، خاطرات فراموش نشدني دارم،تشكر مي كنم.عمليات شما براي ما و دانشجويان، خيلي خوب و برازنده بود.خداوند يار و ياورتان باشد. من به نماينده خودم تيمسار سيد حسام هاشمي ابلاغ كردم تا از نزديك (حضور شما) برسد و قدرداني كند».
او پس از ارسال اين پيام،بالاي كاپوت ماشين تويوتا رفت و برنامه اين چند روز را مرور كرد: حركت از تهران به انديمشك، توزيع سئوالات در بين دانشجويان، استقرار در اردوگاه، بررسي عمليات فتح المبين در چهار مرحله (مرحله اول قرارگاه نصر و قدس، مرحله دوم قرارگاه نصر، مرحله سوم قرارگاه نصر و فتح، مرحله چهارم قرارگاه فجر)، چند مرحله آموزشي به تبعيت از برنامه عمليات فتح المبين و...پس از اين مرحله، به طرف اردوگاه حركت مي كنيم. ساعت 8 بعدازظهر، به اردوگاه مي رسيم. هنوز هوا روشن است كه بايد شام بخوريم.پس از اقامه نماز جماعت مغرب و عشا، به طرف انديمشك حركت مي كنيم.ساعت نزديك 11 شب، قطار به سمت تهران حركت مي كند. در ابتداي مسير بازگشت، تيمسار سيد حسام الدين هاشمي،مدير اجرايي هيئت معارف، نظرم را درباره اين اردو مي پرسد. مي گويم از نظر آموزشي خوب و فشرده و براي دانشجويان داراي نكات با اهميتي بود. مي گويد: « الان دانشجويان، بيشتر به انتخاب رسته هاي علمي مانند كامپيوتر رغبت دارند و اين برنامه ها موجب مي شود كه جايگاه رسته هاي رزمي و پياده مشخص شود. دانشجويان وقتي صياد، حسني سعدي، يعقوب علياري و... را مي بينند، انگيزه انتخاب اين رسته ها را پيدا مي كنند».
مسير بازگشت مانند مسير رفت، پر از برنامه هايي است كه صياد شيرازي پيش بيني كرده. از جلسات گروهي و قرارگاهي گرفته تا تقدير از فرماندهان، اقامه نماز و مناجات شبانه و زمزمه هاي عارفانه در كوپه هاي قطار، گفتگوهاي دو نفره و چند نفره و زيارت عاشورا كه در مقدمه آن سروان عليجان هاشمي مي خواند: « اگر به ظاهر تو را نمي بينم/ ولي تو را ز دل و جان جدا نمي بينم/ز بس كه شيفته آن جمال زيبايم/ به هر چه مي نگرم جز تو را نمي بينم/ز بس كه پرده عصيان گرفته چشمم را/ تو در كنار مني و من تو را نمي بينم».

با كوله باري از تجربه، درس ها و آموزش هاي اخلاقي، كرداري و رفتار اسلامي و يافتن دوستاني جديد، به تهران مي رسيم. رسيدني كه ديگر براي من چنين توفيق الهي حاصل نشد.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده