شعر
آهسته روي شانۀ خورشيد پا گذاشت
ما را ميان اين همه ترديد جا گذاشت
آن چشم ها كه بر لب آتش نشسته بود
برداشت عشق واهمه و زير پا گذاشت
يا اينكه از خدا و شهادت سرود و رفت
وقتي كه ابتداي زمين انتها گذاشت
يك انتهاي روشن و ساده،شبيه عشق
بيتي كه ابتداي غزل هاي ما گذاشت
تقدير ها به فاصله وصل مي شدند
وقتي دل و كبوتر و ما را جا گذاشت
ما كه به آسمان، به شماها نمي رسيم
هر چند پله هاي جنون را خدا گذاشت
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده