به بهانه درگذشت مادر مكرمه شهيد شفيع زاده:
چهارشنبه, ۰۳ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۱۰
نويد شاهد: حسن آقا مي گفت: مادر به همه بگوييد كه در سپاه نگهبان هستم. يك بار گفتم: حسن جان! اينقدر جبهه نرو، من نگرانم. دلم تنگ مي شود. حداقل چند روزي بمان. او جواب داد مادراني هستند كه سه شهيد داده اند. مگر شما سهمي از انقلاب نداريد؟
روايت كردن آنچه كه بر مادران شهدا در تاريخ اسلام مي گذشت شايد تا قبل از آغاز جنگ تحميلي براي جامعه ايراني آنچنان ملموس نبود. زماني كه آزمون جهاد و مقاومت در ايران شكل گرفت آنگاه بر همگان مشخص شد كه زنان ايراني از نسل حضرت زينب(س) هستند و خود مشوق فرستادن فرزندان خود به جبه ههاي جنگ بودند.

حسن شفيع زاده، مرداد سال ۱۳۳۶ در شهرستان تبريز متولد شد. پدر مادر او از مقلدان امام (ره) بودند به همين واسطه حسن نيز با ايشان آشنا شد. سادگي، بي آلايشي و گذشت او در سنين كودكي زبان زد همه بود. در سن ۱۲ سالگي از نعمت پدر محروم شد. چون فرزند ارشد خانواده بود با آن روحيات و مردانگي اش عملاً غمخوار مادر فداكار و دلسوز خود شد. با جديت تمام و احساس مسئوليت، بيشتر از گذشته هم درس مي خواند و هم به مادرش در اداره امور منزل كمك مي كرد و از مساعدت به خواهر و برادرانش نيز دريغ نداشت. ضمن اينكه به ورزش، خصوصاً وزنه برداري علاقمند بود، در دوران تحصيل، دانش آموزي باوقار، محجوب، مؤدب و كوشا بود و همواره سعي مي كرد تكاليف ديني خود را انجام دهد.



يكصدو نهمين شماره ماهنامه  فرهنگي تاريخي شاهد ياران که به یادمان سردار شهید حسن شفیع زاده اختصاص یافته، گفت و شنودي خواندني با بانوی مکرمه حاجیه خانم فاطمه کوچه مشک لر  منتشر نموده كه به مناسبت درگذشت اين مادر شهيد در سايت نويد شاهد باز نشر مي شود:
 
حسن از زماني كه متولد شد در خانواده اي مذهبي بوده است. از دوران كودكي، از شش سالگي پيش پدرش به مجالس روضه خواني م يرفت. از اول دوستدار امام حسين(ع) بود.وقتي كه محرم مي رسيد برادران خودش و بچه هايمحله را جمع م يكرد و براي امام حسين عزاداري ميكردند.
 بعد از آن هم كه بزرگ شد و به سربازي رفت. اعلاميه ها و نوارهاي امام را مي برد و در بين سربازان توزيع مي كرد.

من آن مواقعي كه براي او به خواستگاري مي رفتم،خانواده دختر از من مي پرسيدند كه حسن آقا در سپاه چه كار مي كنند؟ يك روز آمدم خانه و به او گفتم: هر جا خواستگاري مي روم از من مي پرسند كه تو در سپاه در چه بخشي هستي و چه كاري مي كني؟ گفت: به همه بگوييد كه در سپاه نگهبان هستم. هيچ وقت به من نمي گفت كه چه كار مي كند.

هميشه مي گفت مادر فكر نكن كه من پشت ميز نشسته ام و با تلفن صحبت مي كنم. من هميشه در قسمت كارگري مي روم. هيچ وقت من پشت ميز نخواهم نشست.به همين دليل هم جواب خانواده هايي كه براي خواستگاري مي رفتم معمولاً منفي بود.  چهار نفر بودند كه آماده شدند با او ازدواج كنند. اما او ازدواج نكرد و راضي نشد. مرا فرستاد كه به خواستگاري بروم ولي خودشان آمادگي ازدواج نداشتند. بله؛ آنها مرا جواب مي كردند و تنها سه چهار نفر حاضر بودند كه با او ازدواج كنند.
توصيه ايشان هميشه اين بود كه هميشه زينب وار باشيم. خانم ها و مادران شهدا را دور خودت جمع كني و آنها را نصيحت كني. انشاءالله راه كربلا باز مي شود و به آن جا مي رويد.

***

در دوران سربازي روزي به مرخصي آمده بود. با لباس شخصي از خانه بيرون رفت. آمدنش تا شب طول كشيد. گفتم: حسن جان كجا بودي؟ مثلاً مرخصي آمد ه اي تا ما تو را ببينيم. گفت: رفته بودم از آيت الله مدني كسب تكليف كنم.

چون امام دستور داد هاند سربازان از پادگان فرار كنند. ايشان گفتند: اگر بتوانيد با اسلحه فرار كنيد، بهتر است. ما به وجود شما احتياج داريم. من در آنجا بودم كه مامورين ريختند آيت الله مدني را با خود بردند ولي نتوانستند مرا بگيرند و من فرار كردم.

***
يكبار به حسن گفتم:حسن جان اينقدر جبهه نرو من نگرانم. دلم تنگ مي شود. حداقل چند روزي بمان. او جواب داد مادراني هستند كه سه شهيد داد ه اند. مگر شما سهمي از انقلاب نداريد؟ در نامه هايش هميشه مرا به صبر زينبي دعوت مي كرد
و مرا براي شهادتش آماده. مي گفت: آنهايي كه بعد از من به جبهه آمدند به شهادت رسيدند ولي من هنوز زنده ام. يا تو لياقت نداري كه مادر شهيد باشي يا من هنوز پاك نشده ام كه لياقت شهادت را پيدا كنم.

***
اوايل انقلاب وارد سپاه شد حقوق ماهيانه خود را از سپاه نمي گرفت. بعد از شروع جنگ كه به منطقه اعزام شد. حقوق ماهيانه خود را صرف فقرا مي كرد.
حتي يكبار لباس نو پوشيده بود بعد از برگشتنش متوجه شدم كه لباس نو در تنش نيست. پرسيدم كه لباست چه شده؟ گفت: به فقرا داده ام.

***
بعد از پيروزي انقلاب اسامي رفت به تهران براي دستبوسي حضرت امام. بعد از آنكه سرباز امام شد تا زمان شهادتش حتي يك هفته در خانه نبود. در آستانه ماه مبارك رمضان به آرزويش رسيد. وقتي خبر شهادت او را شنيدم به سجده افتادم و خوشحال بودم .به راهي كه آرزويش را داشت رفت.


انتهاي پيام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده