سه‌شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۰۷:۴۶

عراقي ها غير نظاميان بسياري را از اهالي هويزه و روستاهاي اطراف دستگير مي كنند. فرماندهي نيروها با فردي به نام "ستوان عطوان" است. او دستور مي دهد تا پيرزني را كه دختر جواني به همراه اوست، به سنگرش ببرند. بعد از چند لحظه دستور مي دهد تا پيرزن را بيرون سنگر نگه دارند و دختر جوان را به داخل سنگر ببرند. بعد از نيم ساعت دختر جوان با چهره اي مملو از وحشت و پيراهن از هم دريده و خونين از سنگر خارج مي شود. چند لحظه در آستانه سنگر مي ايستد و با چشمان وحشت بارش به اطراف مي نگرد و سراسيمه و بي هدف پا به فرار مي گذارد.
وقتي عراقي ها وارد سنگر مي شوند، سرنيزه كلاش خون آلودي را در كنار هيكل غرقه به خون و سر جدا شدۀ ستوان مي بينند.
سربازها دختر جوان را مي گيرند و كشان كشان به طرف مقر سرهنگ "احمد هاشم" مي برند. بعد از يك تأخير ده دقيقه اي، سرهنگ دستور مي دهد تا آن دختر جوان را در محوطه با يك گالن بنزين آتش بزنند. با اين تصميم شيون غيرنظاميانِ اسير فضاي پيرامون را پر مي كند.
بنزين سرتا پاي دختر را خيس مي كند و مقاومت او تن سربازان عراقي را به لرزه مي اندازد. آتش در فاصله كمتر از يك پلك زدن، از دامن دختر بالا مي رود. بعد از دقايقي از آن شعله هاي سوزان تنها دود و توده اي خاكستر باقي مي ماند. فرياد مادر هويزه اي، دل همه را به درد مي آورد و او نيز به دستور احمد هاشم همانند دخترش به خاكستر مبدل مي شود.
گروهبان "عوده" با ديدن اين آدم سوزي ها به شدت منقلب مي شود و با يك مسلسل به طرف سنگر فرمانده مي رود و صداي چند شليك در فضا مي پيچد.
گروهبان عوده با عجله از سنگر بيرون مي آيد و به طرف سربازان ديگر نيز شليك مي كند كه عده اي زخمي مي شوند. در داخل سنگر علاوه بر سرهنگ احمد هاشم، يك مسئول اطلاعاتي و يك خبرنگار بعثي هم كشته مي شوند.
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده