چهارشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۰۰:۰۰
نويد شاهد: من انگار خواب بودم. باورم نمي شد. لال شده بودم. حتی معلوم نبود كه راستي آقا آمده بود يا نه؟





نويد شاهد/ شب نشسته بوديم دور هم. حالا همه مطمئن بوديم كه «آقا» فردا مي آيد. تصميم گرفته برويم گشت و دوري بزنيم و از آن طرف همه برويم خيابان خورشيد تا آنجا نزديك تر باشيم نزديك تر به كجا معلوم نبود؟

هيچ كس نمي دانست. از خانه زديم بيرون. سيد خندان خبري نبود.حالا حكومت نظامي شده بود حكومت مردمي! سرتاسر خيابان آيزنهاور و مردم ريخته بودند بيرون وبا شيلنگ آب مي پاشيدند و جارو مي كردند و آت و آشغال را جمع مي كردند. تيرآهن هاي ديروزي را «يا علي» گويان از كف خيابان بر مي داشتند و كنار مي كشيدند. خم مي شدند راست مي شدند و مي گفتند و مي خنديدند. خيابان و ميدان شهياد تا خود فرودگاه را كرده بودند مثل دسته گل. حالا حكومت نظامي ماستمالي شده بود.

همه جا دست خود مردم بود و در و ديوار را تمييز مي كردند. حتي ته سيگار را توي تاريكي از كف پياده رو بر مي داشتندو انگار نذر داشتند. مادرم و خواهرم و بچه ها هم از ماشين ريختند بيرون و آن ها هم مشغول شدند. پيمان با بچه هاي خواهرم همگي با هم مثل مرغ كه دانه بر مي چينند پخش و پلا شده بودند و آت و آشغال جمع مي كردند. كف خيابان مثل آينه مي درخشيد. امشب برقيها از همان سر شب تا حالا برق را قطع نكرده بودند. عجب تكنيكي بود؟ چه كلكي زدند؟ چه كليدي داشتند اين برقيها؟
هيچكس پي نبرده بود. يك آن تا گوينده اخبار مي آمد حرف عوضي بزند تيك همه جا خاموش مي شد! اما امشب از خير حرف هاي گوينده هم گذشته بودند و همان نيم ساعت ـ يك ساعت وقت اخبار هم خاموش نكرده بودند. بعد از يكي دو ساعت گشت زدن همگي به خيابان خورشيد آمديم و من با سعيد قرار گذاشتيم كه بچه ها و مادرم به آن جا بروند تا بتوانند خوب آقا را ببينند «آقا» بنا بود از سه راه شاه هم بگذرد و آپارتمان سعيد خوب جايي بود. تا نصفه هاي شب نشستيم و بحث كرديم.

خوابمان نمي برد.حالا ما هم نشسته بوديم و هي از «آقا» مي گفتيم كه حالا توي پاريس است حالا دارد سوار مي شود حالا توي هواپيماست حالا چه مي كند چه مي گويد و همينطور هر كسي حدسي مي زد. كم كم خوابمان گرفت و خوابيديم.

صبح زود از خواب پريدم. زن ها ماشين سوار شدند كه بروند به آپارتمان سعيد سه راه شاه و من با بقيه اول خواستيم برويم بهشت زهرا كه بعد تصميم گرفتيم بياييم دم دانشگاه. چون «آقا» 5/9 مي آمد و بعد ده مي رسيد دم دانشگاه و آنجا بنا بود صحبت كند.
يكي دو نفر سر كوچه بودند و داد مي زدند :« مردم! گول تلويزيون نخورين. اين حرفا رو زدن كه مردم تو خيابونا نريزن. گفتن مراسم ورود آقا رو پخش مي كنيم كه مردم به پيشواز نرن. تو خونه ها بمونن.»

آن ها هم نمي گفتند، مردم در خانه نمي ماندند. با اينكه ساعت هفت بود وقتي رسيدم به چهار راه پهلوي همه جا نشسته و ايستاده جا گرفته بودند. تازه ما متوجه شديم كه چقدر دير از خانه بيرون آمده ايم. از شوهر خواهرم و بچه ها جدا شدم و وفرو رفتم توي جمعيت و هر طوري بود خود را رساندم به صحن جلوي در دانشگاه. از زير تريلي دولا دولا خزيدم و از آن طرف سردرآوردم. اما جلو تر نمي شد رفت. مردم به هم جوش خورده بودند. هر چه كردم نشد. چند دقيقه اي ايستادم كه ناگهان يكي از بچه ها را ديدم. بازوبند بسته آن وسط ايستاده بود. اسمش را بلد نبودم. او هم اسم مرا نمي دانست. از آن بچه هايي بود كه هر روز همديگر را اينجا و آنجا مي ديديم. صدايش كردم. جلو آمد و گفت كجا بودي تو؟ حالا كجايي؟ دستم را گرفت و كشيد تو و برد كنار مردي كه كنار ميكروفون ايستاده بود. گفت: آقاي احمدي! اين آقا… و داشت معرفي مي كرد كه چار ـ پنج نفر خبرنگار خارجي آمدند. كارت مي خواستند. مرد مسوول انگليسي بلد نبود. با خارجيها حرف زدم و ترجمه كردم و نام آن ها را روي كارت نوشتم و زدم به سينه شان.

همان پسر گفت: « تو پس انگليسي هم بلدي؟»
احمدي انگار كه تازه متوجه حضور من شده باشد گفت:« اين آقا از كجا آمده اينجا؟»
اينجا پاي ميز غدغن بود. پسر گفت: اين آقا و در گوش احمدي پچ پچ كرد. احمدي با من دست داد و كارتي براي من صادر كرد و بازوبندي به بازويم بست و اسم رمز را كه ضربت بود بيخ گوشم گفت و گفت خوب شد. بازويم را گرفت و گفت: « شما مسوول همينجايين. از اينجا تا سر خيابان همين محوطه!»
حالا من شده بودم. مسوول اينجا و احمدي دنبال من مي آمد كه خبرنگاران و عكاسان و فيلمبرداران خارجي را راهنمايي كنم. دو تا تريلي يكي اينور يكي آنور صحن جلوي دانشگاه پارك كرده بودند و خبرنگارها و دوربينچي ها مي بايد روي آن دو بايستند. ميزي كه آقا بايد پشتش مي ايستاد و صحبت مي كرد جلوي در زير طاقي بود و در اصلي هم بسته بود و پشت در هم توي دانشگاه يك عده جوان ايستاده بودند. من حالا اينجا بودم. مثل بچه ها احساس غرور مي كردم. دو نفر از بچه ها ي فيلمبردار را ديدم. راهشان نمي دادند وسط خيابان بودند. از احمدي دو تا كارت برايشان گرفتم و آوردمشان تو و رفتند روي تريلي سمت چپي و پايه دوربين را روي تريلي كار گذاشتند. حالا ساعت 9 صبح هم گذشته بود و راديو هيچ نمي گفت. موسيقي پخش مي كرد. آهنگ پخش مي كرد . مردي كه راديو را به گوشش چسبانده بود وقتي به ساعتش نگاه كرد و ديد ده شده از بغل دستي اش هم پرسيد و مطمئن كه شد محكم راديو را كوبيد كف زمين و فحش خواهر و مادر داد.
همه عصباني شده بودند. همه جا بلندگو بود. مجاهدين حرف مي زدند.

ميكروفون اصلي، داخل دانشگاه بود. آن كسي كه آنجا توي اتاق پشت ميكروفون بود از اينجا و سرتا سر خيابان كه بلندگو كشي شده بود خبر نداشت. از زندگي حنيف نژاد مي گفت از مجاهدين مي گفت و يك روند حرف مي زد.

آقايي عصباني شد و احمد را صدا زد و بلند فرياد كشيد:«بريد اين بلندگوها را خفه كنين!»
حالا چو افتاده بودآقا در فرودگاه است. همينطور دهان به دهان اين خبر از فرودگاه رسيده بود به اينجا. مردم هجوم آوردند. آقايان كه رديف اول دور تا دور ايستاده بودند ريختند روي هم.

دسته دسته آقا مي آمد. انگار آقاياني كه مي بايد اينجا مي ايستادند و خدمت آقا مي رسيدند، گلچين شده بودند. همه چاق همه گنده، همه سرحال همه با عمامه هاي بزرگ و من كه كنار ميز بودم از دهان آقايي شنيدم كه سرش را بيخ گوش آقاي بغل دستي اش برد و آقاي عمامه سفيدي را نشان داد و حرف ركيكي زد و مسخره اش كرد و گفت:« نيگاش كن ايشونم اومده. شرم و حيا هم خوب چيزيه.!»
نگاه كردم. آقاي عمامه سفيد مورد نظر اين آقا كمي جلوتر از همه ايستاده بود و يك مشت آقا پشت سرش با احترام ايستاده بودند.
آن هايي كه گل ميخك در دست داشتند گل ها را ريختند روي زمين و ما با گل ها راهي درست كرديم از پاي ميز تا وسط خيابان. گل ها كه تمام شد من وسط خيابان ايستاده بودم كه يكي مچ دستم را گرفت و كشيد توي جمعيت. آقايي كه آنجا بود پريد به من و گفت: «اسمت چيه؟»
اسمم را گفتم. دو نفر مرا گرفتند و يكي شان گفت: « از كجا اومدي؟»

گيج شده بودم. گفتم «ضربت» و بعد گفتم آقاي احمدي و بعد وحشتزده گفتم:«چي شده مگه»
همان آقا دستم را گرفت و گفت: «بيا!» دنبالش آمدم. احمدي حالا نبود. آقا دست مرا ول نمي كرد. آن پسر هم كه مرا مي شناخت حالا نبود.
احمدي از آن طرف آمد و آقا با تعجب گفت:«اين كيه؟»
احمدي گفت:« از خودمونه»
آقا دست مرا ول كرد وبعد گفت : «چرا اومدي توي خيابون» و بازوبندم را نشان داد
تازه متوجه شده بودم رنگ بازوبند من با رنگ بازوبند نگهبان هاي توي خيابان فرق دارد. سر خورده بودم. احساس پشيماني مي كردم. ناراحت شده بودم. آمدم كنار ميز پاي ميكروفون نشستم.

حالا آقايي حرف مي زد. صداي آقا از همه بلندگوها پخش مي شد. همه حرف مي زدند. ولوله بود كسي گوش نمي كرد. جمعيت آرام نمي گرفت. ناگهان جيپ نارنجي رنگ وزارت نيرو كه آنتني روي سقفش بود آمد و همهمه شروع شد و همه حمله كردند، پشت سرش ميني بوس و پشت سر باز ميني بوس و باز ميني بوس مي آمد. به در و پيكر و سقف ميني بوس آدم آويزان بود. پشت سرش ماشين تلويزيون آمد. مردم حمله كردند. ما خود با جمعيت جلو مي رفتيم. ناگهان آقايي از پشت آقايان پريد و دويد به طرف خيابان. چند نفر ريختند و گرفتندش و ريختند بر سرش. مردم حمله كردند. حالا ميني بوس باز پشت ميني بوس مي آمد. بلندگوهاي ميني بوس ها صدا مي كرد. مشخص نبود چه مي گويند؟ طلبه هاي جوان ايستاده بر سقف ميني بوس ها هي به جلو و عقب اشاره مي كردند. حالا همه ريخته بودند توي خيابان. صحن جلوي در دانشگاه پر شده بود و ما هم گم شده بوديم توي جمعيت.

ازدحام مثل آب لمبر لمبر مي خورد و جا به جا مي شد و موج حركت مي كرد و ديواره گوشتي مسير خيابان تنگ و تنگ تر مي شد و آن وسط ماشين ها و ميني بوس ها و موتور سوارها و نگهبان ها مثل ماهي مردم را مي شكافتند و مي رفتند. همه جا آدم بود و به در و پنجره ماشين ها كه در حركت بودند آدم آويزان بود و همان ها بودند كه حواس مردم را پرت مي كردند. گاهي به ماشين جلويي و گاهي به عقبي اشاره مي كردند كه آقا اينجاست و آنجاست.

ما پشت سر همه گير كرده بوديم. حالا جمعيت پشت ماشين ها مي رفت. ماشين آقا رفته بود. كدام يكي بود و كي رفته بود؟ كسي نمي دانست.
همه صلوات مي فرستادند. حتي يكي از آدم هايي كه اينجا بود و دور و بر من بود ماشين آقا را هم نديده بود. آقا رفته بود. انگار يكي گولم زده بود. سرم شيره ماليده بود. كلك خورده بودم. حس مي كردم آقا اصلاً بنا نبوده اينجا بيايد. احساس عجيبي داشتم. كارت را از سينه كندم. بازوبند را هم باز كردم و با جمعيت راه افتادم. چاره اي نداشتم. آقا را نديده بودم. جمعيت مي رفت و من هم توك پا توك پا مي رفتم و از دارو درخت و در وديوار آدم مي ريخت. تا سه راه شاه با جمعيت آمدم. جمعيت مي خواست همينطور دنبال آقا برود تا بهشت زهرا. افسرده و پكر شده بودم. آمدم به خانه سعيد.

بچه ها رفته بودند. ساعت نزديك سه بعدازظهر بود. جالب اينجا بود كه سعيد و زنش حتي ماشين آقا را هم نديده بودند. مي گفت: ساواكي ها اينجا جمع بودند. زنش تمام اين وقايع را در خواب ديده بود. من انگار خواب بودم. باورم نمي شد كه آقا را نديده ام. لال شده بودم. معلوم نبود كه راستي آقا آمده بود يا نه؟

منبع: لحظه هاي انقلاب، سيد محمود گلابدره اي ، چاپ چهارم، صفحه 309الي 313
انتهاي گزارش/ن
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده