بانك سوژه ايثار و شهادت(102)
نويد شاهد:آقا مجيد قد متوسط داشت و لاغر بود؛ نمي شد تصور كرد كه اين آقا مجيد روزي روزگاري يك فرد نظامي درست و حسابي از آب در بيايد. همه ي ما هم متعجب بوديم كه او با اين خصوصيات چطور بسيجي شده و به منطقه آمده؛ مجيد با طناب و تخته و اين جور چيزها بلد بود هزار وسيله ي سرگرمي كوچك و بزرگ درست كند. با دو تكه تخته، يك وسيله اي درست كرده بود شبيه دمپايي ژاپني ها كه تق تق صدا مي داد؛ منتها فرقش با دمپايي ژاپني ها اين بود كه ژاپني ها آن را توي پا مي كردند و مجيد آن را توي دست مي كرد. مجيد با اين وسيله صداي همه چيز را در مي آورد...


آقا مجيد قد متوسط داشت و لاغر بود؛ نمي شد تصور كرد كه اين آقا مجيد روزي روزگاري يك فرد نظامي درست و حسابي از آب در بيايد. همه ي ما هم متعجب بوديم كه او با اين خصوصيات چطور بسيجي شده و به منطقه آمده؛ مجيد با طناب و تخته و اين جور چيزها بلد بود هزار وسيله ي سرگرمي كوچك و بزرگ درست كند.
 با دو تكه تخته، يك وسيله اي درست كرده بود شبيه دمپايي ژاپني ها كه تق تق صدا مي داد؛ منتها فرقش با دمپايي ژاپني ها اين بود كه ژاپني ها آن را توي پا مي كردند و مجيد آن را توي دست مي كرد. مجيد با اين وسيله صداي همه چيز را در مي آورد.

مجيد با تخته و طناب يك آدمك چوبي درست كرده بود، شبيه پينوكيو با همان بيني كذايي. اين پينوكيو درست اندازه ي خودِ مجيد بود و با مجيد هم نگهباني مي داد. يعني مجيد او را در سه چهار متري خودش توي نيزار قرار مي داد و بواسطه ي چندين طناب كه بين خودش و آدمك چوبي رد و بدل شده بود، او را در جا به تكان دادنِ دست ها و سر و بدنش وادار مي كرد.
منطقه ي ما به دليل حساسيت هايي كه داشت، از طرفِ بچه ها به منطقه ي «غواص خيز» معروف شده بود.
هم ما و هم عراقي ها هر چند وقت يك بار، كماندوهاي غواصِ خود را مي فرستاديم براي شناسايي.
غواص هاي عراق معروف شده بودند به «تمساح». دليل اش اين بود كه اولاً اين غواص ها درست مثل تمساح در آب آرام و بي صدا شنا مي كردند؛ دوم اينكه يك مرتبه از آب مي زدند بيرون و يا با «كارد» و يا با «سيم» بچه هاي ما را شهيد مي كردند.
 اين بود كه به آن ها «تمساح» مي گفتند؛ و از اين بابت يك ترسي كه به زبان هم آورده نمي شد، توي دل بچه ها افتاده بود.
يك روز دم غروب كه قايق غذا آمد و رفت، مجيد نگهبان بود و نشسته بود روي همان صندلي كذايي و گاهي صداي قطار و قار قار كلاغ در مي آورد؛ و گاهي هم با همان طناب ها كه وصل كرده بود به پاهاي خودش و آدمك چوبي، او را به حركت در مي آورد.
در همين موقع است كه دو نفر غواص عراقي مثل تمساح از آب مي زنند بيرون و با «سيم» به طرفِ مجيد حمله ور مي شوند.
 «سيم» را دورِ گردنِ مجيد كه مي اندازند، دست و پاي مجيد به تقلا مي افتد. با همين تقلاهاست كه صداي قار قار كلاغ و حركت همزمان قطار مي شود با تكان خوردن پينوكيو در نيزار، و در نتيجه ـ به قول رضا صيادي ـ «الفرار تمساح ها!»
وقتي من از مرخصي برگشتم و ماجرا را شنيدم و بعد از اين كه از مجيد خواستم كه آن را برايم تعريف كند، خط زخمِ سيم را دور گردنش ديدم كه درست از زيرِ سيب آدمش گذشته بود. مجيد گفت:«وقتي تمساح ها آمدند، من داشتم به «نظريه كوانتوم» فكر مي كردم»

 انتهاي پيام/ز
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده